.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
اسب هم حتی نداری ترکتازی میکنی
ضجه کش کردی وزیرت را و بازی میکنی ؟
هستم اما نیستی بدنیست انصافش دهی
در نبودم آن کلاهی را که قاضی میکنی !
خوب میدانم نمی آمد ولی بردی به زور
بی وفا بی من دلت را با چه راضی میکنی ؟!
بیت الاحزان ساختی از دل خدا خیرت دهد
ساختی باشد چرا انبوه سازی میکنی ؟!
مهربانی من که میدانم، نمی آید به تو
نقش آن نامهربانی را که بازی میکنی !
خاطرت را میبرم با خود به هرجا رفته ایم
با نبودت هر حقیقت را مجازی میکنی !
یا رقیبم مرده باید یا خودم ! با او بگو
با دم شیری خطرپرداز بازی میکنی !
#مجتبی_سپید
@hamnafasane1
سینه ام آتشفشان بی صدای دردهاست
ظاهرم شبها خراباتی تر از ولگردهاست !
دور دور انقراض کلک های ناصح است
مرگ ما زائیده ی اندیشه ی نامردهاست!
تا یکی کم شد دو تا افزوده شدانگاراجل
بیحساب "کسروکثرت"گرم "بردآورد"هاست !
جفت ها در فکرتنهایند و تنها فکر جفت
فرد، کسر زوج ها و زوج ، جذر فردهاست!!!
هیچ فصل بی بخاری نیست آهت را بکش
قرن یخبندان گذار ایده ال سردهاست
جنگلی را پیش پای تک درختش سربرید
نیت این باغبان پامال دستاوردهاست!
صبح شدصدهاحکایت دردلم باقی ست ؛ نیست؟
روشنی پیغام پایان غم شبگردهااااست !
#مجتبی_سپید
@hamnafasane1
همچون رودخانه ها به جستجوی دریا
حتی ژرف تر از آنها
جان من به جستجوی توست
در آن دورها
آنجا که رودها
بر بستر تنهایی خویش میگریند
من نیز ناله میکنم
همچون گلسرخی زیبا
که هستی خود را
بر قدرت شیرین خورشید می گشاید
من نیز تمام قلبم را
برای تو باز میکنم
همچون شبنم صبحدم
که خالص و رها
سوی خورشید میرود
روح من نیز
رو به سوی تو دارد
همچون شبنم که بر چهره ی خورشید ردی نمیگذارد
من نیز در وجود تو بی ردم
رودها راه خود را می شناسند
و قطرات شبنم خورشید را
گل سرخ به دست خورشید خواهد شکفت
اما اندوه من آیا خواهد گذشت ؟
پایان این راه طولانی کجاست ؟
آیا به تو خواهد رسید ؟
این راه طولانی و اندوه
آیا روزی به پایان خواهد رسید ؟
#کریستینا_روزتی
@hamnafasane1
ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری
#نصرت_رحمانی
@hamnafasane1
سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد
من و تو پنجرههای قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد
ببر به بیهدفی دست بر کمان و ببین
کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد
خبرترین خبر روزگار بیخبریست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
مرا به لفظ کهن عیب میکنند و رواست
که سینهسوخته از «می» حذر نخواهد کرد
#فاضل_نظری
@hamnafasane1
امشب منم و جام می و ساغرم امشب
از فکر و خیال تو شبی دیگرم امشب
یک لحظه برون آی از این فکر مشوش
شاید که گذارم برِ بالین سرم امشب
در گوشه این عزلتم از هجر وصالت
از هر که بگویی تک و تنهاترم امشب
یاد تو به آغوش برم بستر و شاید
در خواب ببینم که تویی در برم امشب
با شعر و غزل گویم و شاید که بدانی
تنها منم و این قلم و دفترم امشب
میسوزم از این دوری و ایکاش ببینی
من ماندهام و خاکم و خاکسترم امشب
#ناصر_نیک_نژاد
@hamnafasane1
تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم
وقتست که با یار به عشرت بنشینم
بی طاقتیم در ره او میرود از حد
کو صبر که در گوشهٔ طاقت بنشینم
داغ تو مرا شمع صفت سوخت کجایی
مگذار که با اشک ندامت بنشینم
#وحشی_بافقی
@hamnafasane1
خاک را نمیشکافد
بذری که خود را نشکافد
از مرزهای شوربختی گذشتم و
چنان شوربختم، که درک آن سخت است
دیگر این درد را حس نمیکنم
چرا که خود، همان دردم
از مرزهای عشق گذشتم و
حالا با تمام وجود، همان عشقم
بدانسان که چشمْ خود را نمیبیند
در پی خود میگردم و پیدا نمیکنم
#عزیز_نسین
@hamnafasane1
ای از رخت مشّاطه را صد چشمِ حیران در بغل
مانند صبح، آیینه را خورشیدِ تابان در بغل
هندویِ خالت را بوَد چین و ختن زیرِ نگین
زنّارِ زلفت را بوَد صد کافرستان در بغل
لعلِ قدحنوشِ تو را میخانهها در آستین
خطّ زرهپوشِ تو را صد جوشِ توفان در بغل
صبحِ بناگوشِ تو را خورشید تابان خوشهچین
داغِ سیهپوشِ تو را صد شامِ هجران در بغل
چشمت عجب نبوَد اگر دل را نگهداری کند
در میپرستی شیشه را دارند مستان در بغل
بویِ محبّت میشود پوشیده ما را در سخن
گر بوی گل پنهان کند باد بهاران در بغل
از دستِ جورت در چمن ای یوسف گلپیرهن
دارد دلِ صد پارهای هر غنچه پنهان در بغل
چاکِ گریبان میکند چون لاله رسوا، عشق را
چندانکه میسازد دلم داغِ تو پنهان در بغل
دیگر کجا عشق و جنون چون لاله پنهان میتوان
داغم همآغوشِ جگر، چاکِ گریبان در بغل
دارم دلی کز نالهاش نالد به صد شیون، «حزین»
اسلامیان کعبه را ناقوسِ رهبان در بغل
#حزین_لاهیجی
@hamnafasane1
کسی که شاهد عشق عجیب من باشد،
بعید نیست که به فکر فریب من باشد
بعید نیست نخواهد که ما به هم برسیم،
و گریه سهم نگاه غریب من باشد
کدام دختر این شهر جز تو لایق بود،
که همنشین دل نانجیب من باشد
خدا همیشه به دیوانهها حواسش هست،
گذاشت سرخترین سیب، سیب من باشد
حسود نیستم اما کسی به غیر خودم،
غلط کند که بخواهد رقیب من باشد
به هرکسی که شبیه تو نیست بدبینم،
اجازه هست که عشقت نصیب من باشد؟!
#امید_صباغ_نو
@hamnafasane1
به خوابم یک نظر بگذر، که سرمستم کند بویت
که من مشتاقم ای سرکش، به قد و قامت و رویت
دلم هر شب به این امید با تقدیر میجنگد
که فردا جرعهای نوشد، ز چشم مست و جادویت
لبم خاموش و دل بی تاب و پا لرزان
خدایا بال و پر بگشا، که پر گیرم سر کویت
مرا آموختند از کودکی، لیلی صفت باشم
ولی مجنونِ مجنونم، پس از دیدار ابرویت
#صائب_تبریزی
@hamnafasane1
نشنو از نی "من" حکایت میکنم
از خدای "خود" شکایت می کنم
از خدایی که گنه در من نهاد
سیب داد و اذن خوردن را نداد
از خدایی که مرا بازنده کرد
از همان انی که زادم، بنده کرد
حوریان را سجده بر من یاد داد
و از همان لحظه مرا بر باد داد
چونکه شیطان را به خونم تشنه کرد
دست "من" با خونه "من" آغشته کرد
آری، او شیطان به دنبالم گمارد
هر گنه را پای من اما شمارد
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "منه من" من شکایت می کنم
از "من ی" که بد تر از شیطان شده است
بس غریبه با "من ه" انسان شده است
از "من ی" که مملو از رنگ و ریاست
از "من ی" که با دغل دیر آشناست
ای "من" ای انسان چون شیطان شده!
ای درنده تر ز هر حیوان شده!
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "تو" و "من" من شکایت می کنم ...
@hamnafasane1
میجویمت به نام و نشانی که نیستی
دیرآشنای من ، تو هماااانی، که نیستی
نزدیکتر ز تو به توام این عجب که تو
دور از منی و خویش ندانی که نیستی
میجویمت به باغ خیال و گمان و وهم
در کوچههای دل، به گمانی که نیستی
شبگرد کوچههای خیالم، به جستجو
آیم به آن محل و نشانی، که نیستی
طبع غزل سرایی من، لال میشود
در بین واژهها و بیانی، که نیستی
سرشارم از خیال سرودن، اگرچه باز
تو باعث همین هیجانی، که نیستی
احوال من نپرس، که اقرار میکنم
حالم بد است، مثل زمانی که نیستی
#قیصر_امینپور
@hamnafasane1
یاندیریب خرمن عشقی گتیریب جانه منی
قورخورام آتش عشقی ائده دیوانه منی
ساربانا رحم قیل او محمل جانان کوچور
گل ثواب ایئله یئتیر زلف پریشانه منی
اینجیدیر کونلومی هر دم او پریوش نه بیلیم
قصد ائدیب هر گئجه گوندوز سالا افغانه منی
#علی_واحد
@hamnafasane1
همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم!
غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم
دهان تا باز کردم ، مُنکرانم طعنه ها کردند
غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم!
اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم
چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!
درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،
هرس پنداشتم، پس شاخهای دیگر در آوردم!
به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم
غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم
جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم
به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم
ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است
زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم
زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم
طلا در کوره کردم، مشتِ خاکستر درآوردم!
#حسین_جنتی
@hamnafasane1
ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
خود چه باشد جز تو و دیداااار تو مقصود من
مایه عمرم شد و سود من از عشقت فراق
این بد از بازارسودایت زیان و سود من
تو طبیب و من چنین بیمار و شربت خون دل
با چنین تیمارگی ممکن بود بهبود من؟
آه دود آلود من، روزی خرابیها کند
هان هذر کن زینهار از آه دود آلود من!
#سلمان_ساوجی
@hamnafasane1
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست
دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست
روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان
چرا که آن گل خندان چنین روا دانست
صفای خاطر آیینه دار ما را باش
که هر چه دید غبار غمش صفا دانست
گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست
تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست
ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار
که خاک راه تو را عین توتیا دانست
#هوشنگ_ابتهاج
@hamnafasane1
کسی جز من دچار چشمهایت نیست، میدانی
چه بی اندازه من میخواهمت ای عشق پنهانی
نداریم احتیاجی بر زبان وقتی که از چشمم
تو احوال دل تف دیده ام را بااازمی خوانی
هزاران کشتی از دریای نا آرام فارغ شد
هنوز ای عشق داری قایقت را خوووب می رانی
خدا یعنی تویی که دین و دل بردی ز دستِ من
خدا یعنی تو که زیباتر از مهتاب و بارانی
نگاهم کن تمام عمرِ خود را پای دل دادم
مبادا لحظه ای رو از نگاااه من بگردانی
بگردانم به هر شکلی که می خواهد دل تنگت
ولی هرگز مبادا کووودک دل را برنجانی ...
#میترا_فرجی
👇👌👌❤️👌👌👇
@hamnafasane1
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست
دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست
روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان
چرا که آن گل خندان چنین روا دانست
صفای خاطر آیینه دار ما را باش
که هر چه دید غبار غمش صفا دانست
گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست
تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست
ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار
که خاک راه تو را عین توتیا دانست
#هوشنگ_ابتهاج
@hamnafasane1
