uz
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Kanalga Telegram’da o‘tish

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Ko'proq ko'rsatish
740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
‌‌ اين سينه هواى ياااار ميخواهد خب بى تاب شده قرااار ميخواهد خب لبخند كه ميزنى لبت می شكفد ما هم دلمان اناااار ميخواهد خب ...
‌‌ اين سينه هواى ياااار ميخواهد خب بى تاب شده قرااار ميخواهد خب لبخند كه ميزنى لبت می شكفد ما هم دلمان اناااار ميخواهد خب ... #سید_تقی_سیدی #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

دﻋــــﺎ ﮐﻦ ﺩﻟﻢ ﺑـﻮﯼ ﺑﺎران بگیرد ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﺟﺎﻧﺴــﻮﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺩﻋـــــﺎ ﮐﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﻧﮓ ﺁﯾﯿﻨـﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺗﻨﻬــﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻋﺸـﻖ ، ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﭼﮑﺎﻭﮎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺵ ﻻﻧﻪ ﺳﺎﺯﺩ ﺷﻘـــﺎیق ﺯ ﺷﺎﺩﺍﺑﯽ ﺍﺵ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺩﻋـــﺎ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ، ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﯾﺪﻧﯽ ، ﻃﻌﻤـﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺩﻋـﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺗﻨﻬــﺎﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻣﯽ ﻫﻤﺮﻩ ﻋﺸــﻖ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺳﺮﺍﯾﻢ ، ﺗـﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺩﻟﻢ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ... #پویا_سربلند #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

....عشق؟ تو رفیق‌ترینِ منی، عزیزِ منی، صبوری و آرام... عشق؟ تو مهربان‌ترینِ منی، دوست‌داشتنی‌ترینِ منی، ارزشمندی و قابل اعتماد. عشق را نمی‌دانم، ولی به نام تو که می‌رسم، سلول به سلول، لبریز اشتیاق می‌شوم. تو را که می‌بینم، به هیجان می‌آیم و کنارت که می‌نشینم، هزاران هزار پروانه‌ی عاشق، میان هزارتوی قلبم، پرواز می‌کنند. بی‌اختیار به تو فکر می‌کنم هر لحظه و دلم می‌خواهد تمام فیلم‌های خوبِ جهان را با تو ببینم، تمام موسیقی‌های خوبِ جهان را با تو بشنوم، تمام کتاب‌های خوبِ جهان را کنار تو بخوانم و تمام رازهای پنهان دلم را با تو بگویم. نامت را چه بگذارم؟ وطن؟ رفیق؟ عشق؟ تو واقعا کیستی؟ تو کیستی و از اهالیِ کدامین جهانی که اینهمه دوستت دارم؟! #نرگس_صرافیان_طوفان‌

....بسیار از تو حک شده در دفترم، هنوز، صدها هزار شعر و غزلهاست در سرم آنقدر با تو خاطره دارم که مشکل است یک لحظه را بدون تو طاقت بیاورم یک خاطره: همین که تو را دیدمت دمی وقتی که دلبرانه نشستی برابرم یک دفعه بی هوا که به آغوشم آمدی کردم خیال در خودِ صحرای محشرم گل بوسه‌ها زدم به دوتا دستهای تو گفتم: که در کنارِ تو دلدار، بهترم از مهربان کشیده ی انگشتهای تو، یا قامتت و موی سپید تو، دلبرم! از این همه قشنگی و از عشقِ بینِ ما، دیوانه ام مگر ز تو ای یار بگذرم؟؟؟ #محمدجواد_بوستانی

....از عشق تو شیدا شدم دیگر چه میخواهی؟ دیوانه ام، دیوانه چیزی هم مگر دارد؟! شاید که برخیزم ببینم نیستی دیگر عاشق که باشی خواب دیدن هم خطر دارد من در خیالم با تو و عشق تو تنهایم اما مگر این عشق رویایی ثمر دارد؟! من ماندم و کابوس تنهایی بگو آیا آغوش تو جایی برای یک نفر دارد؟! تا زنده ام در شعرهایم با تو می مانم عاشق که باشی شعر معنای دگر دارد

....قاب عکسی کهنه ام در گنجه...پیدا کن مرا بر غبار صورتم دستی بکش‌؛ها کن مرا از تماشا کردن باران که لذت می بری... روبرویم ساعتی بنشین ،تماشا کن مرا دستهایت زیر چانه خیره شو در چشم من بغض اگر کردی نترس و باز حاشا کن مرا حاصل تفریقت از آغوش من گرچه غم است از حواس جمع آن آغوش منها کن مرا به همان تنهایی ام بسپار.... بعد از سالها یک صدا می آید از گنجه....که پیدا کن مرا

....مثل آن گل که به گلخانه بپیوست بیا دلم از دیدن روی تو چه تنگست بیا! مثل یک ماه که در شب به دل آب افتاد دل من منتظر آمدنت هست بیا گر چه این کوچه ما هم گذرش تعطیل است باز هم گاه به این کوچه ی بن بست بیا خسته ام کاش بدانی که چه حالی دارم ؟ خانه ام بی نفست مرده و سرد ست بیا مانده ام بر سر قولم، اگر امکانش هست جان من دیر نکن، میروم از دست، بیا

....این دودها یعنی هنوز آرامشی باقی‌ست یعنی پریشانی نکن، تا سوزشی باقی‌ست این دودها یعنی تو تنها نیستی ای مرد سیگارهایی را که داری می‌کشی باقی‌ست دنیا همین قدرش برایم بس، که می‌بینم در ابتدای دودهایم تابشی باقی‌ست دارید میخندید و می‌گویید دیوانه‌ست... این طعنه‌ها در حالتِ افزایشی باقی‌ست حالا شما هُشیار! با شبها چه باید کرد؟ وقتی که از بودن برایت بالشی باقی‌ست حال مرا تنها درختی خوب می‌فهمد که از تمام برگ و بارش خش‌خشی باقی‌ست ... فریاد کردم " خب برو" این شعر اما گفت: از آن همه مغرور بودن خواهشی باقی‌ست

....امشب شده ام مست وغزلخوان تو کجایی ای از دل دیوانه گریزان تو کجایی معتاد صدایت شده آواره ی کوچه بی واهمه چون گرگ بیابان، تو کجایی دلتنگترین شاعر عاشق شده ام من در حلقه این شعر سرایان تو کجایی هرشب پی دیدار تو آشفته ی خوابم ای باعث این خواب پریشان، تو کجایی برگرد که بدنام شد این بچه مسلمان شیطان دل و آفت ایمان تو کجایی

....یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیار نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور محشری بانو! نیستان لبت را وقف ما کن روز محشر باقیات الصالحاتی هم بیاور مستحقم، ای هوای باغ گیسویت شرابی ! آمدی از باغ انگورت زکاتی هم بیاور دختر خانی ولی خانم! مگر ما دل نداریم گاهگاهی کوزه آبی از قناتی هم بیاور اینقدر با بچه شهری ها نکن شیرین زبانی یا اقلا اسم فرهاد دهاتی هم بیاور ظهر از مکتب بیا از کوچه ما هم گذر کن از گلستان، گل برای بی سواتی هم بیاور روی نذری‌ها بکش با دارچین قلبی شکسته لطف کن یک بار تا درب حیاطی هم بیاور پشت سقاخانه‌ام چشم انتظار استجابت از زیارت آمدی آب فراتی هم بیاور

....بانو ! مرا دور از تو بودن پیر کرده این درد سنگین ، در تــنم تاثیر کرده بیدارم و ساعت حدود پنج صبح است فکر تو ،  من را با خودش درگیر کرده در خواب دیدم ، بر سرم باران می آید آن خواب را ، این گریـه ها تعبیر کرده هی سرفه پشت سرفه ، هی یک استکان آب هان ! یک غزل توی گلویم ، گیر کرده این عشق ، این طاعون بی درمان چه دردیست؟ این عشق ، بدجوری مرا پاگیر کرده ای کاش ، دنیا یک توهم بود ... ای کاش این "کاش" دنیای مرا تسخیر کرده

....دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است چه کرده‌ای که ز بود و نبودت آزرده است به عکس‌های خودم خیره‌ام، کدام منم؟ زمانه، خاطره‌های مرا کجا برده است چه غم که بگذرد از دشت لاله‌ها توفان که مرگ، دل‌خوشی غنچه‌های پژمرده است اگر سقوط بهای بلندپروازی‌ست پرنده‌ی دل من بی‌سبب زمین خورده است از این به بعد به رویم در قفس مگشای چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

....وقتش شده یک عکس زیباتر بگیرم باید کنارت جلوه ای دیگر بگیرم تو مثل سیب از دستِ یک شاخه بیفتی من مثل یک گنجشک کوچک پر بگیرم من حاضرم مرداب باشم تا برایت گاهی خبر از حال نیلوفر بگیرم قد می کشم تا شانه هایت را ببینم باید سرم را با تو بالاتر بگیرم دریا زده بودم شبی که ناخدا خواست در ساحل آرام تو لنگر بگیرم بگذار باران خاطراتم را بشوید تا زیرچترت قصه را از سربگیرم

....آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت، از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟ سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این مستم نمی شود، که به این عطر خو گرفت می خواستم حکایت خود بازگو کنم افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت ابر بهار این همه بخشندگی نداشت شد آشنای چشم من و وام ازو گرفت از اشک من شکفته شود قلبت از غرور آری، ز شبنم است که گل آبرو گرفت خورشید‌ِ اوفتاده در آبم؛ ز نور من نه غنچه خنده کرد و نه گل رنگ و بو گرفت یاران! نماز کیست به جا؟ پارسای شهر یا آن شهید عشق که از خون وضو گرفت؟ از مدّعی گریختم و دربه در شدم همچون صبا سراغ مرا کو به کو گرفت سیمین! به شعر دلخوشی و سخت غافلی کاین شمع دلفریب ز چشم تو سو گرفت #سیمین_بهبهانی

جوری نشسته نامِ خوش‌ات در دهانِ من کز یادِ تو تنیده شَکَر  بر زبانِ من روزی که بویِ یاسِ تن‌ات بر دلم وزید گفتم چه خوش رسیده به‌پایان خزانِ من با غنجه‌هایِ سرخِ لبانِ تو قَد کشید گُل‌بوسه‌هایِ شعله‌ور از ژرفِ جانِ من از ذوق‌ و شوقِ حالتِ چشمانِ مستِ تو شوری دمیده شد به‌دلِ گفتمانِ من بر گورِ من‌ اگر‌ پسِ یک قرن بگذری سَر‌ می‌کِشد‌ شمیمِ گُل از استخوانِ من لَختی کنارِ خاکِ من از عاشقی بگو تا با صدایِ نوشِ تو رقصد روانِ من ای نازنین که شعله به‌جان‌ام زدی بگو- آتش چگونه می‌شود آتش‌نشانِ من؟ ترسم به‌دوزخم بنِشانَد، که هر زمان در سجده‌ام تو هستی و هم در اذانِ من دل‌خوش فقط‌ به‌یادِ تو هستم که می‌کند هر شعله‌ را‌ بدل به‌‌طرب‌گاه‌ِ جانِ من ... #محمد_دهقان دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

امشب رها در گیسوانت می‌وزم چون باد در بسترت آهسته آیم هر چه باداباد می‌آیم و در کنج فکرت لانه می‌سازم شاید که شیرینم، بگویی لحظه‌ای فرهاد! آه ای نفسهای تو جاری در سکوت شب آه از نگاه پرفریبت دم به دم فریاد ای جای پای بوسه‌هایم بر لب نوشت ای آن که گاهی از نگاهت می‌روم از یاد می‌خواهم امشب در برت مست و رها باشم سدّم مشو، بگذار باشم لحظه‌ای آزاد امشب نمایان کن تمامت را برای من تا من روم تا انتهای ناکجاآباد! آغوش وا کن ماهتاب لحظه‌ی ظلمت! بگذار مدهوشت شوم من هر چه باداباد #مهدی_شاهواری (سالک) دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را خنده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را برق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب چشمه ی اشک ِتو بی قدر کند زمزم را گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می ریزی گاه  با  بوسه  شفابخش کنـی مرهم را بسته ای غنچه ی سرخی به شب گیسویت کــرده ای  بـــاز  رهـــا  خرمــن  ابــریشم  را "نرگست عربده جوی و لبت افسوس کنان" با همین هاست کــه دیوانـــه کنـــی آدم را #بهمن_صباغ_زاده #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

دلم از حسرت دیدار تو آکنده می ماند... دکلمه با صدای مدیر کانال و گروه کلبه شعر #نعمت 👇🌹❤️❤️❤️🌹👇 @hamnafasane1 با افتخار پذیرای دکلمه های زیبا و دلنشین شما دوستان و همراهان عزیز و بزرگوار در کانال و گروه کلبه شعر هستیم ...

این هم غـزلی نذرِ دو چشمانِ تو بانو این شـاعـرِ ژولیده  پریشانِ تـو بـانو چشمم بـه تمنای نگاهت دلم آشوب ای جان بـه فـدای دلِ ویرانِ تـو بانو قـرآن کـه نـدارم نگرفتـم بـه سر، امّا بی کیش دلِ من که  مسلمانِ تو بانو آوار شود بـر سرم ایـن خانـهٔ بی تـو ای کاش نشینم لبِ ایوانِ  تـو بـانـو از چاییِ پُـر رنگ ِتـو باشد که بنوشم عطـرِ تنـم از محفـلِ  قلیـانِ تـو بانو از چشمه ی چشمِ تو بچینم نمِ شبنم حیران کُندَم، نرگسِ گریـانِ تـو بانـو در دفترِ من شعرِنگاهِ تو بسی هست این هم غزلی نذرِ دو چشمانِ تو بانو #محمد_نیک_روش #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان، که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد شبیه کودک محبوس در انباری خانه که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌ به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم که هر عکسی که میگیرند از من، تااار می افتد من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم(!) بدون زلزله روی سرم آوار می افتد ... به قدری با سماجت قصد «خودویرانگری» دارم که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد یقین دارم که شکل مردنم، «مرگ طبیعی» نیست و حرفش در دهان مردم بازار می افتد ... زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌وااا رفت، پژمردم، چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد! به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی همین امروووز یا فردا، لبم از کااار می افتد! #اصغر_عظیمی_مهر #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀