.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
بی تو مهتاب شبی کوچه تکراری را
رفتم و باز به یادت همه اشعاری را
که شبانگاه به نام تو سرودم خواندم
و در آن ظلمت شب پاکت سیگاری را
دود میکردم و با حلقه ی خاکستری اش
می کشیدم شب و تنهایی و بیداری را
یادم آمد که شبی دست من و دستانت
رسم کردند چلیپای وفاداری را
آسمان محو غزلخوانی ما بود ،ولی
ابر و باد و مه و خورشید، ستمکاری را
سالها رفته ، ولی شاعر تنها هر شب
می رود تا ته آن کوچه ی تکراری را
شاید این بار غزلنامه ی او باز شود
به سر انگشت غریبانه ی "لیلا"... "ری را"
#سیدجواد_طباطبایی
#دعوتیدبهکانالوگروهکلبهشعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
یک سر سوزن نیامد راه با ما فاصله
تکه تکه بر تن ما دوخت خود را فاصله
ما دو تا خط موازی هم سفر با دردها
باهمیم و در کنار هم ولی با فاصله
می دویم از هر طرف انگار درجا می زنیم
مثل یک وحشت زده در خواب , اما فاصله
خط پایان را همیشه زودتر خط می زند
بر نمی دارد چرا دست از سر ما فاصله؟
چشم ها با هم ولی تنها به گردش می روند
فاصله هرگز نمی گیرد از آن ها فاصله
می نویسم چشم اما می شود چشم انتظار
می نویسم جاده می خوانم سراپا فاصله
#یکنفس تا مرگ یعنی #یکنفس تا زندگی
#یکقدم تا عشق یعنی #یکقدم تا فاصله
حرف آخر : یا منم یا درد یا نصویر مرگ
آخرین فریاد شاعر نقطه ، امضا فاصله ...
#اسد_نیک_فال
#دعوتیدبهکانالوگروهکلبهشعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
شاعری مانده لای قافیه ها
غزلش درد میکشد انگار
تب شعرش دوباره میخوابد
مثل خاکستر تهِ سیگار ...
او که در خواب هم غزل میگفت
گیر یک بیت بی غلط مانده
بسکه شعرش دچار سکته شده
لُکنتش جیغ میکشد اینبار...
واژه هایش قدیمی و سنگین
پای آرایـه هاش میلنـگـد
مثل مردی که بعد پس لرزه
ردّ عشقش... نشسته بر آوار...
شاعری با غزلهای نیمه تمام
زجـر میکشـد زیــر وزن غــزل
جای هـر قـافیه تهِ هــر بیت
می کـشـد آه ممتد کشــداااار ...
#علیرضا_قدیری
#دعوتیدبهکانالوگروهکلبهشعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
از او به قدر یک سر مو نیست در کفم
با این همه هنوز به عشقش مکلّفم
دیگر به کار او نمیآیم، گلایه نیست
مشکل منم که رد شده تاریخ مصرفم
پیغمبرم، اگرچه به جز سورهی دخان_
نازل نکرده است غم او به مصحفم
از من صدای ناله بلند است بیامان
کوبیده است هرکه رسیدهست بر دفم
عشقش مرا به یاد مدامش گماشته
سرباز دیدبانی برجم ، موظّفم ...
با این که هیچ حاجت دل را نمیدهد
گاهی ولی به دیدن خوابش مشرّفم
دیدار او به صبر میسّر نمیشود
یک عمر رفته است و هنوز آخر صفم .
#رؤیا_ابراهیمی
#دعوتیدبهکانالوگروهکلبهشعر
🌹🌹❤️🌹🌹👈
.....با قلموی خیالت یادگاری میکشم...
یک قفس بی پنجره با یک قناری میکشم...
بی تو باران می شود ،این بغض های لعنتی!!!
پشت پلکم انتظارت را بهاری میکشم...
لالهی لبهایِ تو، گل بوسه را جان می دهد،
بوسه ها را لب به لب، سرخِ اناری میکشم...
نیستی، از من ولی انگار چیزی کم شده!!!
مثل ساعت لحظه ها را بی قراری میکشم...
گفته بودی میروم اما کسی باور نکرد!!!
سالهاست من بعد تو، چشم انتظاری میکشم...
آسمان بی ماه مانده تا تو برگردی شبی،
پشت پایت آب را بی اختیاری میکشم...
یاد تو هر شب، قلمو را به دستم می دهد...
با قلم موی خیالت، یادگاری میکشم...
.....احمد شاملو
سادگیم را... .
یکرنگیم را...
به پای حماقتم نگذار...
انتخاب کرده ام که ساده باشم و دیگران را دور نزنم...
وگرنه دروغ گفتن وبد بودن و آزار و فریب دیگران آسان ترین کار دنیاست...
بلد بودن نمیخواهد...
دوره.
دوره ى گرگهاست.....
مهربان که باشی. می پندارند دشمنی!
گرگ که باشی. خيالشان راحت می شود از خودشانى!
ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم...
.....گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پاے گرفتست ڪہ مشڪل برود
دلے از سنگ بباید بہ سر راہ وداع
تا تحمل ڪند آن روز ڪہ محمل برود
چشم حسرت بہ سر اشڪ فرو میگیرم
ڪہ اگر راہ دهم قافلہ بر گل برود
سهل بود آن ڪہ بہ شمشیر عتابم میڪشت
قتل صاحب نظر آنست ڪہ قاتل برود
نہ عجب گر برود قاعدہ صبر و شڪیب
پیش هر چشم ڪہ آن قد و شمایل برود
ڪس ندانم ڪہ در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن ڪس ڪہ بہ شهر آید و غافل برود
سعدے ار عشق نبازد چہ ڪند ملڪ وجود
حیف باشد ڪہ همہ عمر بہ باطل برود...
#سعدے
.....قصدِ رفتن داری و این پا و آن پا می کنی
خوب می دانی چه داری با دلِ ما می کنی
خوب می دانی قرارِ ما از اول این نبود
با تمامِ خوبی ات بد با دلم تا می کنی
لب فرو می بندم از شِکوه، مبادا بشکند
بغضِ ابری را که در چشمم تماشا می کنی
زیرِ لب آرام می گویی "خداحافظ عزیز"
آتشی در سینه با این جمله برپا می کنی
تا نبینی اشکِ من را، سر می اندازی به زیر
از تو ممنونم که تا این حد مدارا می کنی
آسمان هم گریه اش می گیرد از "بدرود"ِ تو
می زند باران به شیشه تا که در وا می کنی
باشد اشکالی ندارد، بیخیالِ آنچه بود
بیخیالِ عشقِ پنهانی که حاشا می کنی
زندگی یعنی نمایشنامه ای با درد و آه
آخرین نقشِ خودت را خوب ایفا می کنی
می رسد روزی که برمی گردی و من نیستم
جایِ من این شعر را با گریه پیدا می کنی
شهراد_میدری
.....پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر ،
تا که بگویم غمِ دل بیشتر ...
دوستترت دارم از هر چه دوست ،
ای تو به من از خودِ من خویشتر ...
دوستتر از آن که بگویم چقدر ،
بیـشتر از بیـشتر از بیـشتر ...
داغ تــو را از همه داراتـرم ،
درد تــو را از همــه درویشتر ...
هیــــچ نریزد به جـز از نام تـو ،
بـر رگ مـن ، گـر بزنـی نیشتر ...!
#قیصر_امین_پور
.....ناگهان آمد و دلشوره به دلها انداخت
عشق اینگونه جهان را به تقلا انداخت
قطره از ابر جدا شد که به دریا برسد
آسمان دام به اندازه صحرا انداخت
ترس در جامه صبر آمد و دستم را بست
کار امروز مرا باز به فردا انداخت
عقل چون در قلمم جوهر معنا میریخت
عشق در دفتر خود نام مرا جا انداخت
آنقدر در طلب هیچ دویدم که سراب
کودک شوق مرا عاقبت از پا انداخت
هیچ جز تکیه به خوش عهدی ایام نبود
اشتباهی که دلم گردن دنیا انداخت
مثل سهراب دلم از همه عالم که گرفت
قایقی ساخت و یک روز به دریا انداخت
.....تنم تابوتِ غمڪَینی ڪ جانم را نمی فهمد...
دلِ تنڪَـم حصار استخوانم را نمی فهمد
شبیهِ بغض نوزادی ڪ ساعتهاست میڪَرید
پر از حرفم....! ڪسی اما زبانم را نمیفهمد
دلم تنڪَـ است و میڪَریم،دلم تنگ است و میخندم
ڪسی ڪ نیست دیوانه جهانم را نمی فهمد
ڪ من اشکم، ڪ من آهم ، ڪ من یڪ دردِجانکاهم
ڪ ساقی بغضِ تلخ استڪانم را نمی فهمد!
چنان در آتش غم سوخته جسم و جانم ڪ ،
پس از مرڪَـم ، ڪسی نام و نشانم را نمی فهمد...!!
#ترانهجامهبزرگی
شاهکار استاد شهریار
.....گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه
گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار نه
هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار نه
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار نه
دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را ، در این بازار نه
قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نه
مـرا پس می زنی ، باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه....
.....گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
#حضرت_حافظ
.....دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
#حضرت_حافظ
.....گرچهدور از من ولے ، از دیدہ پنهان نیستی
مثلِ مـن درگـیـرِ انـدوهِ زمستان نیستی؟
قطرہ قطرہ مثلِ باران ، بر لب خشڪ ڪویر
عشق میبارے بہ قلبم ، گرچہ باران نیستی؟
آمدے روشن شد از نورِ حضورت هستیام
هم نشینِ آسمان و ماهِ تابان نیستی؟
زندہ شد قلبم بہ لطفِ دستهایِ معجزت
اے نگاهت وحیِ مُنزلبر دلم ، جان نیستی؟
در خیالم گرچہ همچون موجِ دریایے ولی
گـاہ مواجے و گـاہ آرام ، طـوفان نیستی؟
عشق از چشم تو مثلِ وحے نازل میشود
آیهاے یا سورهاے از جنسِ قرآن نیستی؟
با تو سرسبز است ، حتے فصلِ دلگیرِ خزان
غنچهیِ نورستهیِ فصلِ بهاران نیستی...؟
#مجتبی_خوش_زبان
.....تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است
در عشق اگر بادیهای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصهٔ محمود و ایاز است
عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که میگردد و جویای نیاز است
این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است
این مهرهٔ مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
وحشی تو برون ماندهای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است
#وحشی_بافقی
.....هیچڪس چون من ندارد یار زیبا منظری
ماه رو آهو نگاهی آتشین خو ،دلبری
طرح ابرویش مگو طاق بلند آسمان
زیر ابرویش دو اقیانوس دریا پروری
تیغه ی نور است بر میزانِ میڪاییل یا
بینیِ بالا بلند شرقی اش ماه اختری
شب نشین گوشه ی لبهای او دُردانه ایست_
دُرجِ مهری آنڪه از هر چیز گویم برتری
دلبری ها می ڪند لبهای گل فامش به مهر
آه از وقتی ڪه گل وا می شود بر گلپری
حرف از آغوشش مزن آتش بجانم
می زند
بسڪه دارد شعله شعله عشق در افسونگری
پیشتر از آنڪه گویم عاشقم بر بوی او
خود شکوفا میکند از مهرِ رویش محشری
#اڪــرمـ_نورانی
.....روزها با فکر او دیوانه ام، شب بیشتر!
هر دو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر...
باد می گوید که او آشفته گیسو دیدنی ست
شانه می گوید که با موی مرتب، بیشتر!
تا مرا بوسید، گفتم: آه ترکم کن، برو...
عمق هذیان می شود با سوزش تب، بیشتر!
حرفهایش از نوازشهای او شیرینتر است...
از هر انگشتش هنر می ریزد از لب، بیشتر!
یک اتاق و لقمه ای نان و کمی آغوش او...
من چه می خواهم مگر از این مکعب بیشتر...؟!
#سیدسعیدصاحبعلم
.....کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم
بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم
کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری
تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم
سفرت زخم غریبی به دل من زده است
تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم
التماس همه دنیا بکنم برگردی
کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم
دل من چشم به راه و نگران می پرسد:
چه شود گر نروی این همه تنها نشوم؟
ای عسل چشم خدا پشت و پناهت اما
بی تو ای کاش که من راهی فردا نشوم...
.....دل بده تا به لبت طعم غزل بنشانم
دلم ارزانی تو کاش برآری جانم
عطر سیب دهنت وسوسه ی آدم بود
موقع خنده بگو :سیب و بکن ویرانم
همچو زنبورم و از شهد وجودت لبریز
کنج کندوی دلت کاش کنی پنهانم
برسر شانه ات آرام ترین بی تابم
بادوچشم ترخود خیس تر ازبارانم
چشم تو حادثه انگیزترین شعر ترم
تاابد شعرتورا ازدل وجان می خوانم... "
#محسن_فرجی
