دکتر فریبا بشر دوست
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 075
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-630 kunlar
Postlar arxiv
1 077
بردگی عاطفی یعنی نادیده گرفتن عواطف و ارزش های خود ، یعنی برای گرفتن تائید دیگران و پذیرفته شدن توسط جامعه ، نیازهای مان را سرکوب کنیم و از خود بیگانه باشیم ...
بردگی عاطفی یعنی با اندوه و اجبار به دیگری پاسخ دهیم و به جایش در وجودمان خشم تلنبار کنیم.
مارشال_روزنبرگ
کتاب: ارتباط بدون خشونت
https://t.me/DrBashardoost
1 077
✔️ تصویر من از زندگی، یک رقص است. این ذات رقصیدن است که لذتبخش است و ما با رقصیدن نمیخواهیم بهجایی برسیم.
🔹 موقع رقصیدن، به گذشته و آینده فکر نمیکنیم، بلکه فقط در زمان حال هستیم.
کسی که میرقصد، لزوما نیازی به همراه و تماشاگر ندارد و بهتنهایی هم از این کار لذت میبرد.
در رقصیدن، به دنبال هیچ پاداشی نیستیم و فقط بخاطر لذتبردن، آن را انجام میدهیم.
🔹رقص زمانی زیباست که در آن هماهنگی وجود داشته باشد. زندگی نیز همینگونه است. یکی سلامتی را فدای کار می کند. یکی خانواده را فدای قدرت و ثروت میکند. دیگری جایی برای تفریح در زندگی نمیگذارد. همه اینها عدم هماهنگی است، اما اگر زندگیمان رقصگونه باشد، همه چیز را در هماهنگی و تعادل نگه میداریم. مصطفی_ملکیان
پ.ن: این آواز اثر محمدرضا شجریان در آلبوم همایون مثنوی می باشد و ویدیو کاری از آقای سروش کمالیان.
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🔴 اکنون چرا ما گریه می کنیم؟
✍ دکتر_موریس_ستودگان
گریه یکی از راه های آزادسازی غم و اندوه است. و بیان احساسات اصلی به هر گونه ای ، مانند غم و اندوه ، برای سلامت عاطفی و سلامت طولانی مدت روان ما حیاتی است. برای آن دسته از ما که برای بیرون آمدن اشک خود تلاش می کنیم یا می خواهیم غم و اندوه را پردازش کنیم اما آن را دشوار می پنداریم ، ممکن است "نسخه" ملایم زیر به ما کمک کند.
اگر در هر مقطعی چیزی به نظر ما درست نیست ، فقط به احساس خود اجازه دهیم و به ان فرصت تجربه بدهیم. این به این معنی است که ما برای داشتن زندگی سالم در درونمان به یک فرد دلسوز و همدل نیاز داریم که خود واقعی ماست. هیچ چیز طبیعی تر از این حامی برای ما نمی تواند باشد. پس به احساس خود زمان و جا و امکان بروز بدهیم.
✅ تمرین آرام برای رفع غم و اندوه
1. روی تخت یا صندلی خود بسیار دنج و راحت بنشینید.
2. یک بالش ، پتو یا کیسه ابگرم اگر هوا خنک است یا یک چیز نرم مثل خرس تدی به همراه داشته باشید تا برای راحتی در اغوش بگیرید.
3. پنج یا شش نفس عمیق (تا حتی در شکم خود ان را حس کنید) بکشید: از طریق بینی یا دهان نفس بکشید ، تصور کنید هوا را به عمق قاعده شکم خود بفرستید ، سعی کنید سینه خود را به سمت بالا حرکت ندهید و در عوض هوا مانند شکم یک بودا شکم شما را به بیرون بکشد. یک لحظه هوا را نگه دارید تا فشار هوای درون سینه و معده خود را حس کنید.
4. سپس هوا را به آرامی از طریق لب های جمع شده آزاد کنید ، مانند این که سوپ داغ می دمید. هنگام بازدم بدن خود را تنظیم کرده و جریان هوا را تنظیم کنید تا حداکثر احساس آرامش بدست اید. ( احساس کمی سرگیجه به دلیل تعویض نفس به بازدم طبیعی است.) همچنین طبیعی است که ضربان قلب در هنگام دم زیاد تسریع می شود. با پایان بازدم خوب خود ، سرعت ضربان قلب را کم خواهید کرد. تا زمانی که به نفس ششم وارد می شوید ، باید احساس آرامش بیشتری داشته باشید.
5. هنگام تنفس ، سعی کنید صندلی یا تخت را در تماس با بدن خود نیز احساس کنید. خود را با نیروی جاذبه احساس کنید تا احساس راحتی در صندلی یا روی تخت داشته باشید. این نوع تنفس یک تمرین مادام العمر است که می دانید چگونه نفس بکشید به گونه ای که احساس مناسب شما بیشتر شود. تنفس عمیق شکمی مهارتی است که به ما کمک می کند تا در موج کامل احساسات اصلی خود حرکت کنیم.
6. بعد ، فقدانی را که تجربه کرده اید به ذهن خود وارد کنید.
7. توجه کنید که چه تغییراتی در بدن شما ایجاد می شود. در حالی که نفس راحت می کشید ، بدن خود را از سر تا پا اسکن کنید و ببینید آیا می توانید احساسات غم و اندوه را در بدن خود پیدا کنید. ممکن است متوجه سنگینی در قفسه سینه ، توده ای در گلو یا احساس پشت چشم خود شوید. یا ممکن است احساس دیگری را همراه با غم و اندوه مشاهده کنید. هیچ راهی درست وجود ندارد هر آنچه احساس می کنید برای شما طبیعی و درست است.
8. با احساسات اندوه خود همراه باشید و به آرامی نفس بکشید. ممکن است موج غم و اندوه را در حال حرکت یا ساختارش را احساس کنید. فقط با تنفس شکمی عمیق از طریق بینی نفس بکشید ، احساساتی را که در شما حرکت می کند متوجه شوید. اگر احساس بیش از حد احساس می شود ، سعی کنید هرگونه افکار یا تصویری را در ذهن خود رها کنید و فقط با احساس کنجکاوی و دلسوزی نسبت به خود ، بر احساسات غم و اندوه بدن تمرکز کنید.
9. بر موج اندوه باید سوار شوید ، با آن همراه باشید ، به خود اجازه و زمان دهید تا تمام شود و و اگر لازم شد حتی گریه کنید. نفس خود را حفظ کنید تا زمانی که احساس آرامش کنید.
10. سرانجام ، وقتی اشک شما تمام شد و دوباره به حالت اول خود و سبکی برگشتید و احساس کردید آماده حرکت دوباره هستید و میتوانید به زندگی روزمره خود ادامه دهید, برخیزید! یک لیوان اب ولرم بنوشید و به یاد داشته باشید که با خود رفتار مهربانانه و ملایمی داشته باشید ، مانند این که برای شخصی که دوستش دارید و از او مراقبت می کنید.
https://t.me/DrBashardoost
1 077
يك قهرمان، پنهان در پشت هزار اسطوره و داستان...
نگاهى به نظريه جوزف كمپل درباره "اسطوره مادر" يا "اَبَرداستان"-Monomyth
ترجمه و صدا: ايمان فانى
https://t.me/DrBashardoost
1 077
الان که دارم این چند خط را مینویسم، آخرین ساعات کاری روزِ جمعه است. درِ اتاق کارم را بستهام و نشستهام روبروی کامپیوتر تا در باب اهمیت «دَرها» بنویسم. دلیل اصلی من که چهار سال پیش پیشنهاد کار کردن در این شرکت را قبول کردم، همین «دَرِ» چوبی اتاق بود. روز مصاحبه، ازم پرسیدند سوالی نداری؟ گفتم دو تا سوال دارم. اول اینکه دستشویی کجاست؟ که گفتند آنجا. سوال دوم این بود که اگر استخدامم کنید، کجای این ساختمان مستقر میشوم؟ دستم را گرفتند و بردند اتاقم را نشانم دادند. یک اتاق ده دوازده متری بود که «دَرِ» چوبی داشت. بیحرف اضافه قرارداد را امضا کردم و خلاص. من عاشق «دَر» هستم و بهشان ارادت قلبی دارم.
در اتاق را میتوانم ببندم و زنگ بزنم به مادرم و با خیال راحت فارسی حرف بزنم. بدون اینکه نگران تعجب دیگران باشم که دارند فکر میکنند که دارم حرف میزنم یا دچار حملهی آسمی شدهام. یا مثلا روزهایی که آن یکی همکارمان آلرژیاش عود میکند و هر دوازده ثانیه با یک عطسهی خوفناک، روز رستاخیز را برایمان بازسازی میکند. در را میبندم و جهان پرعطسه را پشت آن جا میگذارم. یا وقتی که ناتاشا با تمام وجود دوست دارد در مورد اسهال گرفتن گربهی بینوایش حرف بزند. همان وقتهایی که فقط نمیگوید لوسی اسهال گرفته است. بلکه از روز تصمیم پروردگار برای تاسیس منظومهی شمسی و تاریخچه اسهال گربهها از دورانِ کلئوپاترا در مصر کهن شروع میکند. تا برسد به لوسی و تُن ماهی فاسدی که دیروز خورده و مسموم شده. این همان وقتی است که «دَر» اتاقم سپر بلا میشود. آن را زود میبندم و وارد جهان اختصاصی خودم میشوم. ای درهای عزیز. ای سپرهای بلا.
قدرت درها زیاد است. بیشتر مرز هستند تا در. مرزی که گاهی وقتها دو فرهنگ را از هم جدا میکنند. مثلا مرز بین آدمهای توی خیابان و آدمهای توی خانه که با همان «دَرِ» خانه از هم جدا شدهاند. آدم از توی خیابان که پایش را میگذارد توی خانه و «دَر» را پشت سرش میبندد، انگار که در چشم به هم زدنی از جهانی به جهانی دیگر با قوانینی متفاوت سفر میکند. جهانِ پیادهروهای گیشا کجا، جهان داخل خانههای امیرآباد کجا؟ انگار دو نظام متفاوت روی آنها حکمرانی دارند. یکی با موهای پوشیده و شلوار و آبهویج و شبکهی پنج و آن یکی با موهای افشان و رکابی و چهاردهدرصدِ دستساز و شبخیز. هیچ سدی قدرت این تفکیک را ندارد که «دَرها» دارند. یا مثلا «دَر» هواپیما که تا بسته میشود، انگار هواپیما پریده و رفته یک دنیای دیگر. مرزها را رد میکنند و مسافرهایش رنگ عوض میکنند. بدون اینکه واقعا بپرد. عجیب نیست؟
کلا من هیچ وقت بدون حضور «دَر»، خودِ خودم نمیتوانم باشم. همیشه چند لایه نقاب و حفاظ دور خودم میکشم. اما وقتی که در بسته شد میتوانم نقابها را بزنم کنار و بیایم بیرون. لحظهای شیرین شبیه به درآوردن کفش و جوراب بعد از فتح قلهی سبلان. لحظهی خاراندنِ ردِ کشِ جوراب روی ساقِ پا. همهی اتفاقات عجیب پشت درها رخ میدهند. تصمیمات بزرگ. خلق نوزادان آینده. صادقانهترین رفتارهای آدم. گریههای بیدغدغه. شیطنت راهبهها. رسیدنِ به خودِ خود.
آخرین «دَرِ» هم که لحد است. حد فاصل این جهان و آن جهان. حد فاصل روشنی و تاریکی. کلا وابسته به درها هستم. از ورود تا خروج.
فهیم_عطار
https://t.me/DrBashardoost
1 077
صرفا_جهت_اندیشیدن
چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا با ارزش بدانم و بگویم زندگی احتمالا به زیستنش میارزد، بعد از موسیقی، دیدار با انسانهاست.
انسانهایی که همه جا حضور دارند.
مقصودم از انسان ها، مردمانی است که در جامعهای که به شکل تکان دهندهایی بیآبروست، آبرومندانه رفتار میکنند
کورت_ونه_گات
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🔰توهم شنوایی یک پدیده است که در طی آن فرد صداهایی را بدون آنکه منبعی خارجی وجود داشته باشد می شنود.
ارتباطات غیر طبیعی دورن مغز و توهم شنوایی
✅توهم شنوایی یک پدیده است که در طی آن فرد صداهایی را بدون آنکه منبعی خارجی وجود داشته باشد می شنود. این توهم در بیماری اسکیزوفرنیا و انواع خاصی از وضعیت های عصب روانپزشکی مشاهده می شود.
✅این که این صداها چگونه ایجاد می شوند هنوز نامشخص است اما یافته ها نشان میدهد که تغییر در ارتباطات میان سیستم حسی و پردازش شناختی کلید حل این معما است.
✅مطالعات ما نشان می دهد که اختلال در رشد هسته های تالاموس که مرتبط با پردازش حسی هستند وهمچنین الگوی ناقص ارتباطات تالاموسی قشری میتواند منجر به ایجاد توهم شنوایی شود.
✅اختلال در رشد هسته های تالاموس که مرتبط با پردازش حسی هستند وهمچنین الگوی ناقص ارتباطات تالاموسی قشری میتواند منجر به ایجاد توهم شنوایی شود.
〽️تالاموس منحرف
✅محققان به وسیله ی MRI مغز 110 نفر سالم را با 120 فرد که دارای یک اختلال ژنتیکی مرتبط با بیماری اسکیزوفرنیا بودند را با هم مقایسه کردند( سندرم حذف بازوی بلند کروموزوم 22)
ناهنجاری در تالاموس، ناحیه ای که به عنوان دروازه ی اطلاعات مغز نیز نامیده میشود(چرا که بیشتر اطلاعات حسی ما از طریق این ناحیه به قشر مغز منتقل می شود) با ایجاد توهم در بیماری اسکیزوفرنیا مرتبط دانسته شده است.
✅در طی این مطالعه تاثیر حذف بازوی بلند کروموزوم 22 بر روی ارتباطات تالاموس با سایر نواحی مغز و مقایسه آن با افراد سالم مورد بررسی قرار گرفته است. در طی این مطالعه ی طولی محققان اسکن های مغزی افراد 8 تا 35 ساله را برای هر سه سال یک بار مورد بررسی و مقایسه قرار دادند.
❕زیرهسته های تالاموسی
✅اگرچه اندازه ی نهایی تالاموس و مسیر کلی رشد آن تفاوت خاصیی را میان افراد با حذف ژنتیکی 22q و افراد سالم نشان نداد اما محققان تفاوت هایی را در میان هسته های زیر تالاموسی دراین افراد پیدا کردند.
✅ محققان این پروژه متوجه شدند که هسته های LGN و MGN که دروازه ورود اطلاعات شنوایی و بینایی به مغز هستند در افراد دارای حذف ژنتیکی 22q کوچکتر از افراد عادی است.
✅اتفاقی که احتمالا با ایجاد توهم شنوایی و دیداری در اسکیزوفرنی مرتبط است. از طرفی میزان ارتباط هسته های تالاموسی که با لوب فرونتال مرتبط هستند در این افراد نسبت به دیگران بیشتر است.
✅نویسندگان این مقاله با استفاده از مطالعات تصویربرداری عملکردی متوجه شدند که میزان فعالیت هسته ی MGN تالاموس در افراد دارای توهم شنیداری بیشتراست. به نظر میرسد که این هسته ها قشر شنوایی را در هنگام استراحت تحریک کرده و منجر به ایجاد توهم شنیداری می شود.
https://t.me/DrBashardoost
[1] Valentina Mancini, Daniela Zöller, Maude Schneider, Marie Schaer, Stephan Eliez. Abnormal Development and Dysconnectivity of Distinct Thalamic Nuclei in Patients With 22q11.2 Deletion Syndrome Experiencing Auditory Hallucinations. Biological Psychiatry: Cognitive Neuroscience and Neuroimaging.
DOI: 10.1016/j.bpsc.2020.04.015
1 077
🔶 چرا آدمهایی که دوست داریم را از خود دور میکنیم؟
▪ «نظریه دلبستگی»، نظریهای در روانشناسی است که سعی در بررسی رابطه فرزند – والدین و وابستگیهای اجتماعی – عاطفی انسانها به یکدیگر دارد.
▪ این اصطلاح برای اشاره به روابط اجتماعی-عاطفی محکم و دایمی به کار میرود. کودکان تمایل دارند به برخی اشخاص به ویژه مادرشان بچسبند و در حضور آنها احساس امنیت کنند. بر اساس این نظریه، وابستگی کودک به مادر دارای یک کارکرد هستی زایانه برای بدست آوردن و حفظ کردن احساس امنیت است.
▪ دکتر نئو در این رابطه گفته انسانها بسیار آهسته رشد میکنند. در مقایسه با حیوانی همچون غزال که چند دقیقه پس از تولد راه میرود، برای انسان چندین سال نیاز است تا بتواند روی پای خود بایستد. نوزاد انسان به هیچ عنوان قادر نیست کارهای خود را بهتنهایی به انجام برساند. به همین خاطر ما درگیر نظریه دلبستگی هستیم تا بتوانیم بقای خود را حفظ کنیم و زنده بمانیم.
▪ وابستگی به افرادی که مراقب ما هستند به مرور روی رفتارهای ناشی از دلبستگی ما تاثیر میگذارند. این اثرگذاری ممکن است مثبت یا منفی باشد و به رابطه فرد با مراقبین خود ارتباط مستقیم دارد.
▪ افرادی که رابطه امن با مراقبین (والدین) خود داشتهاند، از عدمحضور موقتی عشق خود چندان احساس ترس و خطر نمیکنند. آنها یاد گرفتهاند در مورد موضوعاتی که ناراحتشان میکند، به راحتی صحبت کنند و با مذاکره به حل و فصل مشکلات بپردازد. در چنین مواقعی، طرف مقابل چنین شخصی هم بهخوبی میداند که او چه میخواهد و مشکلش چیست.
▪ اگر همیشه در هراس از دوستنداشته شدن هستید و همیشه سعی میکنید بهترین رفتار را داشته باشید یعنی در واقع یک فرد ایدهآلگرا و سرشار از نگرانی هستید و نمیتوانید خود واقعیتان را نشان دهید.
بنابراین افرادی که دلبستگی امن را در کودکی تجربه کردهاند، ارتباطهای اجتماعی و عاطفی بهتری در بزرگسالی خواهند داشت. اما اگر در دوران کودکی چندان رابطه امن و سرشار از امنیتی را تجربه نکردهاید، بدون شک در بزرگسالی هم نمیتوانید ارتباطهای عمیق و راحتی با دیگران داشته باشید.
بهطور مثال، در دوران کودکی وقتی کودک غمگین است اگر والدین به او بیمحلی کرده یا با عصبانیت و خشم رفتار کنند، کودک غمگین بودن خود را نوعی رفتار زشت و ناپسند تلقی میکند که مستحق تنبیه است. این امر به مرور زمان باعث میشود تا فرد برای در امان ماندن از رفتارهای خشن والدین یا مراقبین، به بیاحساسی یا سرد بودن پناه ببرد. یعنی احساسات خود را سرکوب یا مخفی کند.
افرادی که در کودکی همیشه مورد بیتوجهی والدین قرار داشتهاند اغلب در بزرگسالی بدنبال کسب توجه و تایید دیگران هستند. برعکس، افرادی که رابطه عمیقی با والدین داشتهاند، ماجراجوتر هستند زیرا این اعتماد را دارند که از حمایت خانواده برخوردار هستند......👇
https://www.migna.ir/news/57252/preview/
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🔴 عشق چطوری به ما برمیگرده ؟
" کافکا " در پیادهروی روزانهاش در پارک با دختر کوچکی مواجه میشود که عروسک مورد علاقهاش را گم کرده و گریه میکنه. کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک جستجو میکند اما آن را پیدا نمیکنند و به دخترک میگوید، فردا به پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردای آن روز کافکا نامهای را به دخترک میدهد که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته است، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتهام و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم خواهم نوشت. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن آن ماجراها لذت میبرد، تا روزی که کافکا عروسکی را با خود میآورد و به دخترک میدهد، دخترک با دیدن آن شروع به گریه میکند و به کافکا میگوید این شبیه عروسک من نیست، در آن لحظه کافکا نامه دیگری به دخترک میدهد که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییر در من شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکند و به خانه میرود. یک سال بعد کافکا میمیرد و دخترک سالها بعد زمانی که به دختر جوانی تغییر یافته در در درون عروسک نامهای با امضای کافکا مییابد که در آن نوشته: هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🔴 فیلم هندی با عنوان* *"متاسفم"* فقط 1:58 ثانیه طول می کشد. برنده اسکار فیلم_کوتاه شد.
با این حال، پیام آن ماندگار است،
زیرا ما باید نه تنها برای ایفای نقش یک انسان،
بلکه در واقع *انسان باشیم * دوباره یاد بگیریم*.
کلمه *"Overload"* که در فیلم آمده به معنای: *"بالاتر از ظرفیت"*، بالاتر از ظرفیت تحمل، نگرش، تعهد، وظیفه، مشارکت، یعنی آسانسور حرکت نمی کند، بالا نمی رود، به خاطر فردگرایی و حقوقی که هر کدام *فکر می کند دارند*.
تماشا کنید و این به هر یک از ما به عنوان یک بازتاب بستگی دارد.
https://t.me/DrBashardoost
1 077
✳•چند ﺭﺍﻫﮑﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ برای جذب بهتر:
🌕١)تجسم کنید: ﭼﻮﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﯾﮏ تصویر ﺑﺮ ﺿﻤﯿﺮ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ۱۰۰۰ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺳﺖ .
🌕٢)بنویسید: ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺫﻫﻦ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ نوشتن ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻭ ﺟﻤﻼﺕ ۷۵ﺩﺭﺻﺪ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ.
🌕٣)ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺳﺖ ، ﺑﺮﺍﺑﺮ ۹۹ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ است .
🌕۴)ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ فکر ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ .
🌕۵)ﺻﺒﺮ کنید: ﭼﻮﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍست .
🌕۶)ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﻨﻈﻢ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺣﺪﻭﺩ ۴۰ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺛﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍست .
🌕٧)ﺑﻪ ﺿﻤﯿﺮ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺿﻤﯿﺮ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻗﻮﻩ ﯼ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻭ ﺗﻌﻘﻞ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺿﻤﯿﺮ ﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮندﻩ ﺍﺳﺖ .
🌕٨)ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻞ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍست .
🌕٩)ﻫﻤﺮﻧﮓ ﺟﻤﺎﻋﺖ نباشید: ﭼﻮﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ۸۰ ﺩﺭﺻﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺭﮎ ﻭ ﻫﻀﻢ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺟﺬﺏ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭند .
🌕١٠)ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﯿﺪ: ﭼﻮﻥ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﻖ ﺑﺨﺸﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽکند.
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
قدیمها یک کارگر عرب داشتم
که خیلی میفهمید.
اسمش قاسم بود.
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.
اولها ملات سیمان درست میکرد
و میبرد وردست اوستا
تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند.
جنم داشت.
بعد از چهار ماه شد همهکارهٔ کارگاه:
حضور و غیاب کارگرها،
کنترل انبار، سفارش خرید.
همه چیز.
قشنگ حرف میزد.
دایرهٔ لغات وسیعی داشت.
تن صدایش هم خوب بود،
شبیه آلن دلون.
اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم:
قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانیمان
رفت توی یک چاه ششمتری
که خودش کنده بود.
بعد خاک آوار شد روی سرش.
قاسم هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد. . رئیس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان.
حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی.
قاسم موبایل رئیس کارگاه را
از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد.
گفت که: «کارگرمان مانده زیر آوار.»
خیلی خوب و خلاصه گفت.
تهش هم گفت: «مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست.»
بعد قاسم رفت سر چاه
تا کمک کند برای پسزدن خاکها.
خاک که نبود! گِل رس بود
و برف یخزدهٔ چهار روز مانده.
تا آتشنشانی برسد،
رسیده بودند به سر مقنی.
دقیقاً زیر چانهاش.
هنوز زنده بود.
اورژانسچی آمد
و یک ماسک اکسیژن زد روی دکوپوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون.
چهار ساعت برای چاهی که
مقنی دوساعته و یکنفره کنده بودش!
بعد هم شروع کردند.
همهچیز فراهم بود:
آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رئیسکارگاه هم بود.
فقط امید نبود.
مقنی سردش بود و ناامید.
قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید
و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی
برایش حرف زد.
حرف که نمیزد!
لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد.
میخواست آسمان ابریِ زمستانِ
دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند.
میخواست امید بدهد.
همه میدانستند خاک رس
و برف چهارروزه چقدر سرد است.
مخصوصاً اگر قرار باشد
چهار ساعت لای آن باشی.
دو تا دختر فسقلی هم
توی قوچان داشته باشی، بیشناسنامه.
اما قاسم کارش را خوب بلد بود.
خوب میدانست کلمات
منبع لایتناهی انرژی و امیدند،
اگر درست مصرفشان کند.
چهار ساعت تمام ماند کنار مقنی
و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ
دوروبرش را برایش رنگ کرد:
آبی، سبز، قرمز.
امید را گاماسگاماس تزریق کرد زیر پوستش.
چهار ساعت تمام.
مقنی زنده ماند.
بیشتر هم بههمت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی
یک قاسم میخواهند برای خودشان.
زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد که
بهدروغ هم که شده، رنگ بپاشد روی اینهمه ابر خاکستری.
رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی
فقط کلمات هستند.
کلمات را قبل از انقضا،
درست مصرف کنید.
قاسمِ زندگیمون را پیدا کنیم
قاسم زندگیِ دیگران باشیم.
حکایت زندگی الان ما
https://t.me/DrBashardoost
1 077
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
یعنی خوب میشود همه چیز؟
یعنی ما روزهای خوب را میبینیم؟
یعنی یک صبحِ زود میرسد که چشم باز کنیم و اتفاقهای خوب رسیدهباشند به این آبادی؟ که دیگر غریب نباشیم، که دیگر غمگین نباشیم و گزینههای خوشایندی برای دلخوشی داشتهباشیم؟ یعنی میرسد آنروز که حال همهمان خوب باشد؟! خوبتر از همیشه؟ امیدوارتر از همیشه؟ که دوباره به عشق فکر کنیم، به ساختن کلبههای چوبی وسط جنگلها، به جیغ کشیدنهای از فرط شادی وسط اتوبانهای خالی و شنیدن موزیکهای شاد و رقصهای بیاختیارِ از روی سرخوشی؟!
یعنی میرسد روزی که شبها خسته از شادی و دستاوردهای خوبی که داشتیم به رختخواب برویم و با مرور اتفاقاتِ روزی که گذشت، قند توی دل آب کنیم و با لبخندهای سرخوشانهی بیاختیار بخوابیم؟
یعنی میرسد روزی که از فرط بیدغدغگی و حالِ خوب، ذوق کنیم از رویش گیاه و طلوع آفتاب و گل دادن کاکتوسها؟ که چشمها را ببندیم و روی ابرهای لطیف خیال، پرواز کنیم؟ که به هم برسیم و توی آستینمان پر از خبرهای خوب باشد؟!
که همه جا سبز باشد، رنگ باشد، عشق باشد، لبخند باشد؟
یعنی میرسد آن روز؟
https://t.me/DrBashardoost
