Ardalan.amin.javaheri
Kanalga Telegram’da o‘tish
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Ko'proq ko'rsatish1 862
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-127 kunlar
-6030 kunlar
Postlar arxiv
قهرمان من آنقدرها انسان پاکی نیست بلکه یک انسان واقعی است که شاید گناهانش چندین برابر خوبی هایش باشد، من اصلا به دنبال دوست داشتنی کردن قهرمانم نیستم، من فقط میخواهم سعی کنم لایه های فکری او را باز کنم تا همه نه فقط از بیرون که از جزئیات اش با خبر شوند.
وقتی انسانی را بشود به درستی به تصویر کشید قهرمان واقعی زاده میشود.
اگر به وقت بشود کسی را دوست داشت تنفر برای همیشه میمیرد،
و اگر به موقع دست افتاده ای را گرفت هیچکس روی زمین برای کس دیگری دام پهن نخواهد کرد.
من باور دارم که عشق همه چیز را عوض میکند،
یعنی حتی انسان های بد سرشت را پاک و منزه میکند و نفرت از بهترین انسان ها شیطانی زشت خواهد ساخت، البته به قولی هیچ چیز نیست که در کسی بوجود بیاید بلکه فقط به وجود آمدن زمینه اش، باعث نشان داده شدن بنیه ای میشود که در همه ما وجود دارد.
حالا قهرمان چه کسی است؟
آن کسی که بی چون و چرا خوب و موجه است؟
یا کسی که تمام بدی هایش را روی گود میریزد تا مثل ماشینی خراب ایراد هایش را پیدا کند؟
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
حالم خراب شد یک هو دیدم شاید نمی شود، اصلا شاید از اول هم من مال این کار نبودم، همیشه انگار یک چیز داشتم و یک چیز نداشتم، آن که داشتم خاص تر بود، ولی معنیش رویش هست دیگر، آن چیزی که خاص بود یعنی کمتر است، پس آن چیز که نداشتم مشتری بیشتری داشت.
این داستان امروز و دیروزم نبود، خلاصه ای از کل عمرم بود که همیشه هم بود هم نبود. همیشه انگار آن چیز که دیگران داشتند بهتر بود ، کاش همان خاص تر را هم نداشتم، شاید حالم بهتر میشد.
ولو شدم روی تختم که ولش کنم مثل همه یمان که یک جایی ول کردیم، پارو ی چوبی را انداختیم توی آب و گفتیم هرچه پارو بزنیم نمیرسیم. انگار از اول وسط سه جزیره ولمان کردند. پارو میزنیم به سمت این، بعد بیخیال می شویم و میرویم سراغ آن، این بار خسته می شویم، فکر میکنیم آنجا هم جای ما نیست میزنیم سمت آن یکی و باز هم فکر میکنیم از آن یکی هم دوریم و ول میکنیم...
رو به خرافات میبریم، که اگر پارویمان طلایی بود حتماً می رسیدیم، مشکل پاروی کهنه ی چوبی است انگار! بعد پارویمان را می رنجانیم، پرتش میکنیم توی آب، میخورد توی سر ماهی کوچکی که هاج و واج به آشفتگی ما نگاه میکند، بعد دلمان برای پاروی چوبی خودمان تنگ میشود، "آن پارو بیچاره ی من بود، مثل من که بیچاره ی این مسیر شده بودم"..
خم میشویم، پاروی خیس چوبی را دست میگیریم و باز به آب می زنیم، ماهی هنوز برنامه ی مارا نمیداند خودمان هم نمیدانیم.
همین میشود که وسط یکی از همان راه ها مثلاً همان جا که شروع کردیم وقتمان تمام میشود و گیم اور میشویم..
ماهی خنده ای به تمام خود درگیری های ما میکند و از مسیر کنار میرود تا پس مانده یمان طعمه ی کوسه ای شود و کامل تمام شویم.
من الآن در مسیر جزیره ی دوم خسته شده ام، ولو میشوم و به ماهی کوچک چشمکی میزنم تا بداند، در جریان قصه ام هستم...
#اردلان_امین_جواهری
Repost from Ardalan.amin.javaheri
حالم خراب شد یک هو دیدم شاید نمی شود، اصلا شاید از اول هم من مال این کار نبودم، همیشه انگار یک چیز داشتم و یک چیز نداشتم، آن که داشتم خاص تر بود، ولی معنیش رویش هست دیگر، آن چیزی که خاص بود یعنی کمتر است، پس آن چیز که نداشتم مشتری بیشتری داشت.
این داستان امروز و دیروزم نبود، خلاصه ای از کل عمرم بود که همیشه هم بود هم نبود. همیشه انگار آن چیز که دیگران داشتند بهتر بود ، کاش همان خاص تر را هم نداشتم، شاید حالم بهتر میشد.
ولو شدم روی تختم که ولش کنم مثل همه یمان که یک جایی ول کردیم، پارو ی چوبی را انداختیم توی آب و گفتیم هرچه پارو بزنیم نمیرسیم. انگار از اول وسط سه جزیره ولمان کردند. پارو میزنیم به سمت این، بعد بیخیال می شویم و میرویم سراغ آن، این بار خسته می شویم، فکر میکنیم آنجا هم جای ما نیست میزنیم سمت آن یکی و باز هم فکر میکنیم از آن یکی هم دوریم و ول میکنیم...
رو به خرافات میبریم، که اگر پارویمان طلایی بود حتماً می رسیدیم، مشکل پاروی کهنه ی چوبی است انگار! بعد پارویمان را می رنجانیم، پرتش میکنیم توی آب، میخورد توی سر ماهی کوچکی که هاج و واج به آشفتگی ما نگاه میکند، بعد دلمان برای پاروی چوبی خودمان تنگ میشود، "آن پارو بیچاره ی من بود، مثل من که بیچاره ی این مسیر شده بودم"..
خم میشویم، پاروی خیس چوبی را دست میگیریم و باز به آب می زنیم، ماهی هنوز برنامه ی مارا نمیداند خودمان هم نمیدانیم.
همین میشود که وسط یکی از همان راه ها مثلاً همان جا که شروع کردیم وقتمان تمام میشود و گیم اور میشویم..
ماهی خنده ای به تمام خود درگیری های ما میکند و از مسیر کنار میرود تا پس مانده یمان طعمه ی کوسه ای شود و کامل تمام شویم.
من الآن در مسیر جزیره ی دوم خسته شده ام، ولو میشوم و به ماهی کوچک چشمکی میزنم تا بداند، در جریان قصه ام هستم...
#اردلان_امین_جواهری
غمگین ترین چیزی که در دنیا دیده ام انسان بی پناهی است که از سیرت خودش توان فرار ندارد.
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
از یادم می روی همانطور که هر روز به تو فکر میکنم ، زیر باران ، قبل از خواب ، در خواب ، خواب میروی و مثل حبابی در آسمانِ ذهنم محو میشوی اما در زندگی ام میمانی.. صدایت ، صورتت ، دستانت همه چیز درباره ی تو ماندنی است، فقط خودت میروی از همه جا میروی از زندگی ام میروی ، از قلبم میروی از یادم میروی ، اما باز میمانی، نه شبیه به زخمی کهنه بلکه شبیه به قاصدکی که در هر نزدیکی من پیدایش میشود، شبیه به الگویی که در هر قرار من رو به رویم مینشیند ، شبیه به بالی که در هر پرواز من تکان میخورد. تو میمانی، در نقاطی کور که چشم هیچکس آنها را نمیبیند ، رایحه ای میشوی که جز مَشام من هیچکس آن را استشمام نمیکند ، بارانی میشوی که جز تن من کسی با آن خیس نمیشود اما میروی، از یادم میروی همانطور که هر روز به تو فکر میکنم ، زیر باران، قبل از خواب ، در خواب ، خواب میروی و مثل حبابی در آسمانِ ذهنم محو میشوی اما در زندگی ام میمانی ....
#اردلان_امین_جواهری
میدانستم تازه بینی اش را عمل کرده بود.
او حرف میزد و من محو صورت اش بودم
شاید پیش خودش فکر می کرد از اوخوشم آمده باشد
ولی من فقط در این فکر بودم که او خودش را با کدام چهره اش تصور میکند..؟!
متن از داستان #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
در تصورم از مرگ احساس میکنم، در آخرین لحظه باید مجموعه ای از خاطرات خیلی خوب زندگی، با خاطرات بد را باهم به یاد بیاورم.
مثلا روزی که خدا دوستم داشت، دقیقا کنار روزی که اصلا دوستم نداشت قرار میگیرد.
این دو حال همیشه خیلی بهم نزدیک بودند.
اینقدر که گاهی در هم آمیخته میشدند
و دقیقا وقتی چیزی را خیلی میخواستم،
آن را نداشتم!
متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
"من مجبور بودم پاهایم را بین مرز دوستی و دشمنی، اعتماد و بی اعتمادی، آمریکا و مکزیک بگذارم تا دو رگه ای بی بنیاد شوم شاید جواب همه سوالهایم یک روزی که او میگفت زود میآید پیدا شود، شاید از اول قرار بود من محاکمه شوم و مثل ایکس_او بازی کردن دو راهه شده بودم. من گوی جهان بینی ندارم که با آن از حقیقت حرفهایش، یا آینده ای که وعده میداد خبر داشته باشم، چشمِ بینای آدم ها یکجاهایی هیچ چیز را نمیبینند شاید چون همه چیز وجود دارد تا همه چیز گم شود، به قول یکی از نوشته هایت "زندگی نارنجی، یک خوب و بد قاتی شده، درست مثل قرمز و زردی که نمیتوانیم از هم جداشان کنیم"
من هم نتوانستم خودم را از تو جدا کنم، یا کنارت یکی باشم، نتوانستم باور کنم خوب بودیم یا بد، با هم بودیم یا بی هم، پشت هم بودیم یا روبهروی هم.. ولی به قول خودت:
وقتی چشم ها کار نمیکنند قلب ها همه چیز را میبینند... "
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
بالای ساختمان بود ، فکر میکرد بال دارد ، درست عین پرنده های که در این فصل پرواز میکردند خیال داشت او هم بال بزند ، بالا برود و از این هم سطحی با دیگران فاصله بگیرد ، او فرق داشت ، حداقل خودش این فکر را میکرد و همین فکر هرگز نمیگذاشت آرام شود ، نمیتوانست مثل باقی آدمها با آرزوهای کوتاه مدت خوشحال شود ، نمیتوانست تمام فکر و ذکرش نان شب و تولید نسل باشد ، اینها را کنار هم میچید و فقط به یک نتیجه میرسید: او حتما بال داشت ... او انسانی با بال بود ، از همان جنس با همان پوست و استخوان اما با بال های که در فکرش باز بودند و هر روز ، هر شب ، در تاکسی ، در خانه ، وقت غروب ، و طلوع تکان میخوردند و صدای پرواز میدادند ، او حالا بالای ساختمانی بلند ایستاده بود ، چشم ها را تصور میکرد که او را نگاه میکنند ، وقت تغییر بود ، وقت این بود که همه ببینند انسان بال دار چه شکلی دارد ، اما اگر بال های او برای پرواز نبودند چه ؟ مگر تمام بال دار ها میتوانستد پرواز کنند ؟!
دستانش را باز کرد ، باد سرد به صورتش خورد ، بدن منقبض خود را شل کرد ، حتی اگر بال هایش کار نمیکرد ، حتی اگر پرواز نمیکرد ، حتی اگر از اینجا به سقوط میرسید این یک مرگ شرافت مند بود ، این یک پرواز واقعی بود حتی اگر بعد از چند ثانیه به نیستی تبدیل میشد ، باز هم یعنی او فرق داشت ، او یک انسان بالدار بود که میخواست پرواز کند ....
#اردلان_امین_جواهری
اکثرا وقتی خسته میشوم مینویسم یا موسیقی گوش میدهم بلکه دوباره جانی در تن خسته ام برگردد.
جانی که وقتی هست به رفتن تشویقش میکنم را وقتی میرود با نیرنگ بر می گردانم ، مسخره است مگر نه؟!...
متن از کتاب : #نامه_های_ناتمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
