Ardalan.amin.javaheri
Kanalga Telegram’da o‘tish
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Ko'proq ko'rsatish1 862
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-127 kunlar
-6030 kunlar
Postlar arxiv
سر تو با خودم کلنجار میروم ، کلنجاری تمام نشدنی شبیه به کشتی های کورتانیدزه* که درست وقتی احساس میکنم زورم به دوست داشتن تو رسیده با عقربکی* یکهو به پل* میروم و خودم را در حال ضربه فنی شدن پیدا میکنم ، البته باز میجنگم، روی پل میمانم اما ضربه نمیشوم! و در همان حال فکر میکنم کار عشق تو تمام شده بود ، چطور باز من اینجا گیر افتاده ام ...
روزی هزار بار مشاور میشوم و با خودم درباره تو حرف میزنم ، از خودم منطقی و آرام میپرسم که آیا دوستت دارم یا نه؟! قبل از اینکه جواب بدهم سوال دیگری میپرسم که: آیا تو چیز هایی که دوست دارم شریک آینده ام داشته باشد را داری یا نه ؟!
بی دست و پا، شبیه به بیماری مضطرب آرام و زیر لب ،
میگویم :
نه!
تا می آید خیال عقلم راحت شود ، با نگاهی لرزان، میگویم شاید ...شاید دوستش داشته باشم .
از خودم عصبانی میشوم و با صدای بلند میگویم هیچوقت این جمله را تکرار نکن.. اما بعد از اینکه با تو تلفنی حرف میزنم تا چند روز به تو فکر میکنم ، مثل اسیری که میخواهد از باران فرار کند میدوم زیر هر برگ درختی که پیدا کنم اما باز با فکر تو خیس میشوم ...
وقتی حرف های خوبی میزنی حالم خوب میشود و همان مشاور درونم میپرسد :
چرا او باید این توانایی را داشته باشد که حال تو را خوب کند ؟
او را بی جواب میگذارم و بدون اینکه عقربکی خورده باشم خودم به پل میروم و همانجا می ایستم تا هم دوستت داشته باشم و هم تسلیم دوست داشتن تو نشوم ...
من تو را از حافظه ام پاک خواهم کرد با پاک کنی بزرگ که نگذارد هیچ رد پایی از تو در من بماند ، من از دریای دوست داشتن تو بیرون می آیم بی آنکه هرگز در آن شنا کرده باشم ، من از حرف های عاشقانه ای که در سرم از تو شنیده ام خشک میشوم بی آنکه با آنها خاطرم خیس شده باشد ، من تو را شبیه به سکه ای در آسمان رها میکنم، بی آنکه شیر یا خط آمدنت برای من فرقی داشته باشد ، من هرگز به تو مستقیم نخواهم گفت دوستت دارم ، اما همیشه منتظر روزی میمانم که تو بگویی : دوستت دارم...
پ.ن کورتانیدزه: کشتیگیر مشهور گرجستان
پ.ن عقربک* : فنی در کشتی
پ.ن : پل* در ورزش کشتی، مهارتى است که کشتىگير مجرى و مدافع، بهمنظور جلوگيرى از تماس پشت و شانههاى خود با روى تشک که منجر به ضربهٔ فنى آنها مىشود انجام میدهد.
#اردلان_امین_جواهری
آدم خوب کسی است که به خوب بودن خود اش مطمئن نباشد.
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
📻 پادکست #8J
🔸 اپیزود اول: اهمیت پول در روابط عاطفی .
آیا پول از عشق مهم تر است؟!
📍 پادکست #8J را میتوانید از طریق کانال تلگرام و تمام اپلیکیشن های پادکست گوش کنید.
📌 کانال :
https://t.me/ardalanjavaheri
تو هنوز نرفته ای و من کنار خیابان نشسته ام ، متوجه غروب آفتاب نشدم و حالا هم نمیدانم که شب شده است یا نه !
انگار تمام هوای دورم قفسی است که من در آن گیر افتاده باشم ، هر چقدر هم که دور میشوم هنوز نزدیک میمانم ..
تو هنوز نرفته ای و من احساس میکنم تنها شده ام ، با خودم فکر میکنم تا کجا میتوانم تحمل کنم ، فکر میکنم وقتی تو نباشی قرار است دوباره چه بهانه ای را برای زندگی ام پیدا کنم ؟! قرار است چگونه گم شوم تا باز کنار خیابانی در یک قفس متحرک ، در حالی که فرق شب و روز را نمیفهمم پیدا نشوم...؟!
#اردلان_امین_جواهری
الیزابتِ عزیزم
من اصلا تو را نمیشناسم، برای همین تصمیم گرفتم برایت بنویسم، چون نمیدانی من که هستم و من هم اصلا نمیدانم تو وجود داری یا نه..
آدم ها دوست دارند برای کسانی بنویسند که نیستند، شاید چون نبودنشان باعث میشود کمتر بهم آزار برسانند، این دوری مثل حیوان های خانگی است که چون حرف هایشان را نمیفهمیم فکر می کنیم همیشه با ما موافق اند..
حالا تو هم نیستی تا با کلمه ها کنار یکدیگر هم صحبت شویم برای همین موسیقی یا نامه بین ما تمام عاشقانه ای میشود که میخواهیم.
من فکر میکنم تو از اینکه من در عذاب هستم خیلی ناراحت باشی، برای همین میخواهم بدانی آدم ها وقتی از خودشان دلگیر هستند همانقدر که صورتشان معصوم میشود، از درون خودشان را زشت تر میبینند، ولی من فکر میکنم که تو فکر میکنی من هرطور باشم زشت نمیشوم، حتی حالا که از خودم دلگیرم، حتی حالا که وسط تابستانِ دلم پاییز ام.
الیزابت کاش تو اینجا بودی تا حرف هایم را به جای کتاب کردن به دامان تو میریختم، کاش بودی تا خودم را بدون هیچ سانسوری برایت بشکافم..
میدانم دوست داری بدانی در چه وضعی هستم.
اینجا جنگ نیست، ولی وضعیت اش از جنگ بدتر است، جنگ با بیگانه ها شکل میگیرد ولی اینجا از بین ما، غیر ما شده اند..!
اینجا نمیشود کتاب خواند، نمیشود چیزی نوشت، نمیشود حرف زد، چون فکرها را کنترل می کنند، جریان هایی هست که دیده نمیشود ولی درست مثل سونامی ها طرز فکر همه ی آدم ها را با خود می برد..
اینجا کمپ نازی ها نیست، ولی مثل آنجا که بین یونجه و گرسنگی حق انتخاب داشتند، به ما هم حق انتخاب میدهند، خیلی ها گرسنگی را جلوی کسانی انتخاب کردند که اصلا به وجود ما احترام نمیگذارند.
بین تمام این انتخاب های بی هوده من هنوز انتخابم تویی الیزابت..
من هنوز برای خودم انتخابی میکنم که فکرم میگوید درست است،
نه بین گزینه ها، نه بین تمام این خودی های غیر خودی، نه بین تمام این صداهای دوستانه ای جنگ زده، نه بین تمام این کوه های بی قرار..
بلکه در ذهن آزاده ام هنوز به تو پناه میبرم، تا بفهمی چقدر تنها مانده ام...
فقط بدان من با عِرق به خاکِ بی سرزمینی برایت نامه نوشتم، در جایی که دریا نبود آن را در بطری گذاشتم و به آب انداختم...
تا تاریخ آنرا به دست تو برساند شاید همه فهمیدند باید عشق را انتخاب میکردند تا زنده بمانند.
الیزابتِ عزیزم
من اصلا تورا نمیشناسم،
ولی میدانم برای کسی درد و دل کردم که مثل حیوان های خانگی همیشه مرا دوست دارد...
#اردلان_امین_جواهری
.
نمیدانم چرا وقتی با کسی وارد رابطه میشویم و چند سال کنار هم زندگی میکنیم، نسبت به احساس آنها بی اهمیت میشویم، دیگر لازم نمیدانیم بهترینِ خودمان باشیم چون فکر میکنیم آن ها نسبت به ما تعهد دارند و این اجازه خواستن و رفتن را از آنها میگیرد.
پیش خودم فکر میکنم اگر در رابطه، روابط آزاد بود و هیچ حدِ درست و غلطی برای تعهد وجود نداشت
آن وقت چه میشد؟!
مثلا اگر وقتی من با ادوارد بودم میتوانستم آزادانه و بدون پنهان کاری به قرارِ عاشقانه بروم، آیا باز هم ادوارد برای جشن تولدم خانه نمی آمد؟
یا اینبار چون احساس میکرد اگر نباشد حتما مرد قوی هیکل و خوش روی دیگری قرار است با صدایی گرم به من تبریک بگوید و لب هایم را ببوسد زودتر به خانه بر میگشت؟!
میدانم این فکر ها احمقانه هستند ولی واقعا اگر صبحانه را با تو بخورم و بدانی ظهر قرار است ناهارم را با یک مرد دیگر میل کنم باز هم با همان پیژامه ی پاره ات رو به رویم مینشینی و در حالی که سرت در گوشی است با من املت میخوری؟
یا صبح قبل از بیدار شدن من، اول یک دوش آب گرم میگیری و بعد خودت برایم ژامبونی که دوست دارم را ساندویچ میکنی و در حالی که عطر دی اند جی زدی رو به رویم مینشینی که در مقابل مردی که قرار است امروز ببینم کم نیاورده باشی؟!
میبینی؟
همه ی ما احساس میکنیم کسی را که داریم همیشه خواهیم داشت.
فکر میکنیم گیاهی گرفته ایم که گلدان اش پای رفتن ندارد و حالا هر گندی که بخواهیم میزنیم چون گلدان ها به ما تعهد دارند و هیچ جایی نمیروند.
فقط ممکن است در خودشان پژمرده شوند و آهسته آهسته برگ هایشان را از دست بدهند تا بمیرند.
ولی هنوز کنار خانه نشسته اند!
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
اینجا همه در جنگیم...
صبح ها با هم میجنگیم
شب ها با خودمان.
#اردلان_امین_جواهری
کتاب را باز کرد:
نمیدانم چرا سرنوشت ها تا این اندازه باید شبیه به یکدیگر باشند ، یعنی انگار تمام ما در دسته بندی های مشخص شده ای هستیم که کنار هم زندگی میکنیم ، بعضی از کودکی با رنج بیپولی بزرگ می شویم و بعضی دیگر همیشه در خطر سلامت هستیم ، بعضی خانواده های سخت گیری داریم و بعضی دیگر آرزو میکنیم که ای کاش کمی توجه بیشتری میدیدیم..
اما در آخر سرنوشت ما مهم است ، سرنوشتی که انگار از ریشه ی ما تغذیه میشود ، اگر ترس بی پولی داشته باشیم همیشه هم پول کم خواهیم داشت ، اگر پدرمان ور شکسته شود حتما شوهری خواهیم کرد که او نیز پول هایش را از دست بدهد ، اگر مادر عصبانی و سلطه گری داشته باشیم حتما همسر مان نیز همانگونه میشود .
ما به دنبال گذشته میدویم یا گذشته آینده ما را میسازد؟! آیا ما واقعا در این سرنوشت ها تاثیری داریم و یا فقط باید رنج بکشیم و رنج ببریم ؟؟...
چرا انسان هایی با فاصله های زمانی طولانی از هم وجود دارند که دقیقا شبیه به هم فکر می کنند ، شبیه بهم عمل میکنند ، شبیه به هم گریه میکنند و عین هم میخندند ، چرا رمال هایی هستند که میدانند خصوصیت های اخلاقی ما چگونه است و چطور با دانستن آن میگویند چه اتفاقاتی قرار است برایمان بیفتد ؟!...
کسی جواب را نمیداند برای همین فقط میگویند:
خداوند میداند دقیقا چه کار میکند.
خدا میداند ما باهم فرق داریم ،
او میداند چه آرزو هایی داریم ،
او میداند...
او بهتر از همه میداند ...
این جمله ها در آخر حرف هایشان درست مثل آخر یک موسیقی بی کلام آرام میشود ، آرام و پر تکرار و مثل آخرین نت پیانو میگویند : خداوند بهترین است ...!
اما این حرف ها دل من را آرام نخواهد کرد !
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
مثلاً آرام بمانم که حس کنی حواسم به همه چیز هست، یا به رویت نیاورم زندگی حالم را خراب کرده، تا بتوانی به دستهایم تکیه کنی و خیالت راحت باشد که بغض گلوی مرد را نمی گیرد!
باید جوری بخندم که از نگاهت همه ی نگرانی ها بریزند و جوری درد و دلهایت را گوش کنم که باور کنی، دغدغه هایت یک مشت حرفِ بچگانه است. باید قبل و بعد از هر چیز با خودم خلوت کنم و ناله هایم را به روی هیچ کس نیاورم. من مجبورم حرف هایی را با اطمینان بزنم که بهشان شک دارم، تا دلت آغوش من را بخواهد و وقتی بغلم کردی، وزن کل مشکلات را روی شانه هایت خالی کنم و ناباورانه بگویم :
"همه چیز درست میشود"!
تا این روزها بگذرند و من مثل تمام الگوهایم و مثل خیلی از مردهای این شهر، نقشی را دروغین بازی کنم، که روزی واقعیت تلخ زندگی را شکست میدهد...
#اردلان_امین_جواهری
من میتوانستم جای آدمها باشم ، یعنی همیشه میتوانستم خیلی خوب از کسی تقلید کنم ، درست عین خودش..
حتی گاهی بهتر از خودش، گاهی هم بدتر..
اما نمیتوانستم جای کسی زندگی کنم .
یعنی بعد از مدتی همه چیز تمام می شد ، تقلید هایم ته میکشید و باز خودم می شدم، همان بدرد نخور همیشگی...
تو که از او تعریف میکردی ، در دلم راه را فهمیدم ، اینکه چگونه باید جای کسی که نیست را پر کنم ، مسیر های اشتباهش را درست میرفتم ، درست هایش را بهتر میکردم !
انگار کمپانی ورشکسته ای را خریده باشم و حالا برای بهتر کردنش کارنامهاش را بخوانم.
همه چیز را به همان شکل میچیدم تا درست شبیه به او باشم ، اما او نباشم ، دوست داشتم در دل تو جای او را بگیرم اما خودم باشم ...
تو حرف میزدی و میزدی ، من هم هر لحظه بیشتر تو را دوست داشتم ، تو چیزی از من نمیگفتی ، هیچ چیزی در من نمی دیدی، تو داشتی عشق خودت را توصیف می کردی و من شبیه به روحی برای با تو بودن به جسم مرده ی او میرفتم تا دوباره او را برایت زنده کنم.
اما من که نمی توانستم برای همیشه جای او باشم ، من فردا تمام میشدم ، این بازی هم تمام میشد ، تو به خاطراتت بر میگشتی و من باز بدرد نخور میشدم ، اما اینبار عاشق تو میماندم بدون اینکه لحظه ای خودم بوده باشم ...
#اردلان_امین_جواهری
فقط یک روز سفری که در خودم داشتم، از تمام پیچیدگی هایی که در کل زندگی و مخصوصا این چند ماه تجربه کردم، محسور کننده تر بود.
اینکه تفاوت واقعیت را از رویا، عشق را از وهم و خواب بفهمم کارم را مشکل میکرد.
در یک سورئال ذهنی شاید صبح دنیا واقعیت بود، ظهر رویاها واقعی بودند و شب خوابی که میدیدم.
شاید هم تمام اش وهم است!
ولی مگر چه کسی واقعیت را ساخته که حالا باید باور کنم کدام یک از اینها واقعی هستند؟!..
ذهن من وهم را میسازد،
واقعیت را نیز هم،
خودش هم یکی را باور میکند و دیگری را نه..
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده : #اردلان_امین_جواهری
من عشق بیقید شرط را تجربه نکرده ام اما کسانی را در زندگی داشتم که من را خیلی دوست داشتند .
امیدوارم فرق این دو را بدانید .
کسی که شما را خیلی دوست دارد، وقتی می بیند شما در مردابی در حال غرق شدن هستید، به آنجا نزدیک میشود و دستش را برای نجات شما به مدت طولانی نگه میدارد .
اما کسی که شما را بی قید و شرط دوست دارد ،خودش را برای شما به آب می اندازد…
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
