Ardalan.amin.javaheri
Kanalga Telegram’da o‘tish
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Ko'proq ko'rsatish1 862
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-127 kunlar
-6030 kunlar
Postlar arxiv
فکر میکنید آدم ها چگونه از هم دور میشوند؟
فکر میکنید یکی از آنها به کره دیگری سفر میکند؟
یا مثلا فاصله باعث دور شدن عشق ها از هم میشود؟!
نه خیر آقا.
آدم ها در نزدیک ترین حالت به هم ، شاید در فاصله ی چند متری، زیر یک سقف، در یک آپارتمان، در یک تخت از هم دور میشوند ، دورتر از آنچه فکر کنید...!
فرض کنید در کنار هم هستند اما فکر هایشان را به هم نمیگویند، ایده های بچگانه ای که دارند را از هم پنهان میکنند ، خاطراتشان را جای گفتن برای یگدیگر با خودشان زمزمه میکنند.
در این اتاق چند متری،
فاصله بیشتر از کهکشان راه شیری است آقا
و من میدانم که این زندگی اسفناک است...
باور کنید فاصله یک زن و مرد وقتی دست هم را گرفته اند و نور حلقه ازدواجشان چشمتان را میزند،
گاهی بیشتر از فاصله ی ما تا عطارد است....
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
"سالم ترین انسان کسی است که تمام دیوانگی ها را در خودش داشته باشد."
هیچوقت از ضعف هایت فرار نکن، از پریشانی هایی که پیدا میکنی، اینها پازل هایی است که وقتی کنار هم درست چیده شده باشند از تو یک فرد کامل میسازند.
اگر تو هیچوقت گریه نکنی سالم نیستی، اگر هرگز داد نزنی سالم نیستی، اگر هرگز نترسی سالم نیستی..
در مقابل اگر همیشه گریه کنی باز هم سالم نیستی، اگر همیشه داد بزنی هم همینطور..
پس وجود تمام نقض ها در تو لازم است.
برای سالم بودن فقط کافی است در تعادل باشی ، چون هر افراطی در تو تفریط بوجود می آورد. تعادل شرط سالم بودن ذهن انسان است، حتی در خوبی کردن.
تعادل سلامت روانی تورا تعریف میکند. و نقص ها تکامل روح و شخصیت تو را...
اگر هیچوقت اشتباه نکنی نمیتوانی تکامل پیدا کنی.
پس باید بگذاری نقص ها در تو جاری باشند و به دریای کامل شدن ات ریخته شوند.
تو منتقد و نویسنده زندگی خودت هستی ، پس باید در کنار نقص ها ، خوبی های خودت را هم بگویی. باید بگذاری منتقد درون ات برای رفتار هایت از تو سوال کند تا نویسنده درون ات جوابی برای هر یک از آن ها بدهد.
اینگونه تو هدفمند رفتار میکنی و این یعنی تکامل..
ولی اگر اشتباهی کردی نباید ناراحت باشی، چون با اشتباه اولین قدم را برای نزدیک شدن به راه درست برداشته ای.
این تناقص در تاریخ به جدال بین به عقل و احساس معروف است. انگار عقل تو چیزی را میگوید که قلب یا احساس ات نمیخواهد!
ولی این تصور درست نیست، چرا که هر دوی آن ها برای تکامل تو تلاش می کنند فقط در ضد هم در رشد هستند تا بتوانند بهترین تعادل را در تو بسازند.
لازم است با خودت صلح کنی و از تناقض هایت نه برای تخریب بلکه برای ساختن عشق درون ات استفاده کنی.
متن از داستان: #در_جهان_همه_عاشق_میشوند
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
منعشقبیقید شرط را تجربه نکردم
اما کسانی را در زندگی داشتم که من را خیلی دوست داشتند
امیدوارم فرق این دو را بدانید
کسی که شما را خیلی دوست دارد، وقتی می بیند شما در مردابی در حال غرق شدن هستید، به آنجا نزدیک میشود و دستش را برای نجات شما به مدت طولانی نگه میدارد .
اما کسی که شما را بی قید و شرط دوست دارد
خودش را برای شما به آب میندازد…
متن از داستان: #به_زودی
دوست داشت جلوی اشکش را بگیرد اما نمیتوانست انگار هیچ چیز ، هیچچیز دست او نبود ...!
#یازده_شب_قبل_از_تو
چیزی بنویس عزیزم اینقدر ساکت نمان، فکر نکن اگر غم را نگویی جایی میرود ، غم شبیه عشق های کهنه هرگز فراموش نمیشود فقط جایی پنهان میماند ، مثل ابری میشود وسط بهار ، یکهو وقتی هنوز خورشید در آسمان میدرخشد، دلش میگیرد و بی هوا میبارد ، اینقدر میبارد تا خالی شود و باز بتواند در گوشه ای سایه بندازد و پنهان بماند . چیزی بنویس عزیزم من خیلی وقت است منتظر نامه ات هستم ، منتظرم باز از زندگی گلایه کنی و بین حرفایت حس کنی شاید حوصله ام سر برود ، دوست دارم بعد از یک اتفاق خوب که کمی دلت گرم کرد باز رویا پردازی کنی با خنده بگویی عقلم کم است مگر نه ؟!
آه عزیزم چیزی بنویس اینجا سال دارد نو میشود ، همه میدوند انگار این آخرین فرصتی است که دارند ، مثل روزهای آخر که من نیز فکر میکردم این آخرین باریست که تو را در آغوش میکشم .. تمام چراغ های شهر روشن هستند میگویند از فردا بهار میشود ، فکر میکنی امسال چراغ خاموش شده ای دل من هم روشن بشود ؟ میخواهم امسال خودم را همانطور که تو من را میدیدی نگاه کنم ، میخواهم به همه بگویم آنها هم خودشان را از چشم کسی که دوستشان دارد ببینند، شاید اینگونه کمتر از خودمان بدمان آمد . امشب آخرین شب زمستان است ، چیزی بنویس عزیزم من تا آخرین شب زمستان منتظر نامه ی تو هستم ...
#اردلان_امین_جواهری
چیزی بنویس عزیزم اینقدر ساکت نمان، فکر نکن اگر غم را نگویی جایی میرود ، غم شبیه عشق های کهنه هرگز فراموش نمیشود فقط جایی پنهان میماند ، مثل ابری میشود وسط بهار ، یکهو وقتی هنوز خورشید در آسمان میدرخشد، دلش میگیرد و بی هوا میبارد ، اینقدر میبارد تا خالی شود و باز بتواند در گوشه ای سایه بندازد و پنهان بماند . چیزی بنویس عزیزم من خیلی وقت است منتظر نامه ات هستم ، منتظرم باز از زندگی گلایه کنی و بین حرفایت حس کنی شاید حوصله ام سر برود ، دوست دارم بعد از یک اتفاق خوب که کمی دلت گرم کرد باز رویا پردازی کنی با خنده بگویی عقلم کم است مگر نه ؟!
آه عزیزم چیزی بنویس اینجا سال دارد نو میشود ، همه میدوند انگار این آخرین فرصتی است که دارند ، مثل روزهای آخر که من نیز فکر میکردم این آخرین باریست که تو را در آغوش میکشم .. تمام چراغ های شهر روشن هستند میگویند از فردا بهار میشود ، فکر میکنی امسال چراغ خاموش شده ای دل من هم روشن بشود ؟ میخواهم امسال خودم را همانطور که تو من را میدیدی نگاه کنم ، میخواهم به همه بگویم آنها هم خودشان را از چشم کسی که دوستشان دارد ببینند، شاید اینگونه کمتر از خودمان بدمان آمد . امشب آخرین شب زمستان است ، چیزی بنویس عزیزم من تا آخرین شب زمستان منتظر نامه ی تو هستم ...
#اردلان_امین_جواهری
حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم عجیب ترین آرزویی که داشتم فقط یک زندگی معمولی بود …!
نمیدانم چرا داشتن یک زندگی معمولی ، انجام یک سری وظایف معمولی ، داشتن یک عشق معمولی اینقدر سخت و نشدنی است .
#به_زودی
What do you mean that you are Lost?
"Doctor said"
Canelo:
"To smile without happiness, to work without purpose, to walk without destination, to pray without faith , to live without heart. To be the witness of your own life happens around you.
you're lost When you see the goal ,
but you don't see the path...
No matter where you turn, you can't find your way home , you don't belong anywhere with anyone. You're aimless, forever doomed to spin alone in the dark . But still deep down , something is calling, you are gonna be saved you are gonna be found, the darkness isn't for ever but the light is hope. You will hear everything without any voices you will go everywhere without any movement, you will be healed without any medicine that's why you're smiling without happiness, you are dead inside but you still holding on to life... "
#phantom_punch
داستان : #به_زودی
به مدودنکو اشاره کردم که باید چه کار کنم ؟
او گفت:
تصمیم... فقط تصمیم بگیر عزیزم !
#یازده_شب_قبل_از_تو
بوی خاک میدهم ، بوی آدمهای مریض ، بوی مرگی که ناکام مانده ، اینها با بوی عرق تن فرق دارد ، این بو استشمام نمیشود بلکه حس میشود مثل بوی من ، البته خودم میفهمم چه بویی دارد شاید چون کسی نزدیک نیست تا سر روی آن قسمت از دستم بگذارد که بتواند بفهمد بوی خاک میدهم ... هرچه هست بوی زندگی نمیدهم ، گرچه خیلی دوست دارم زندگی کنم اما زندگی نمیکنم ، و البته که نمرده ام ، نفس میکشم حتی گاهی عمیق ، البته وقتی عمیق نفس میکشم قلبم تیر میکشد اما میدانم حالش خوب است ، شاید هم معده ام باشد به هر صورت میدانم که سرحال است ، همیشه سرحال است ، متاسفانه یا حتی خوشبختانه.
مریض ها میگویند باید قدر سلامتی را دانست ، من هم میگویم باید قدر دانست حالا قدر هرچیزی را ، معمولا چیزهایی که نداریمش .
ترسیده ام ، از این آدم نزدیک زندگی ام ، همین که سالهاست هست ، او مرا اصلا نمیشناسد ، این ترسناک است ، از وقتی این را فهمیدم شب ها هم خوب نمیخوابم ، گرچه حتی مادرم هم من را خوب نمیشناسد ، با اینکه من شبیه او هستم ، البته نه ، اصلا شبیه او نیستم ، شاید در بدی هایم...! اما در خوبی هایم شبیه او نیستم با این فرض که او خوبی هم داشته باشد! میبینی چقدر بدجنس میشوم ؟! انگار با او پدر کشدگی دارم با بعضی ها پدر کشدگی دارم ، اما چیزی نمیگویم ، در مقابل برای تمام دشمنانم دعا میکنم ، البته برای آنها که با من دشمنی دارند نه آنها که من دشمن آنها هستم...! اکثر مردم این تفاوت را نمیدانند ، من هم عیسی وارانه نشان میدهم حتی دشمنانم را نیز دوست دارم ، میبینی چقدر زیرکم؟! بسیار خوب میتوانم بد باشم و بسیار در خوب بودن بد هستم ، اما تلاش میکنم ، برنامههای زیادی دارم اما مرد عمل نیستم ، البته برای آن هم برنامه دارم ، بهتر است بگویم فقط برنامه دارم ، در برنامه هایم (عمل) جایی ندارد ، حالا برنامه دارم عمل هم به آنها اضافه کنم..
حالا شب است میخواهم بخوابم ، باید با کلمات بازی کنم و بگویم جایت خیلی خالی است ، اما اینطور نیست اینجا بوی خوبی نمیدهد ، اگر تو بودی هم هنوز بوی خوبی نمیداد ، باید بگویم جایت خالی نیست ، همانجا که هستی بخواب. البته اگر آنجا هم شب است ، البته اگر روز هم هست بخواب ، اگر کاری نداری ، برنامه ریزی کن مثل من ، بعد بخواب ، اینگونه خودت را گول میزنی ، بعد صبح که شد باز برنامه ریزی کن و باز هم بخواب . هرچیزی شد فقط برنامه ریزی کن ، اینگونه روزها میروند و شب ها می آیند بعد باز شب ها میروند تا یک جایی که دیگر روزها نمی آیند. بعد منتظر بمان تا من صبح را بیاورم و تمام دشمنانم را ببخشم. اما تو را نمیبخشم، چون من با تو بد هستم نه تو با من ! بهتر است بگویم ما با هم بد هستیم، مثل پرویز و فروغ ، مثل تو و من ، مثل من و من ..
اینبار ته نوشته را با اول نوشته تمام نمیکنم ، ولش میکنم ، تا بعدا ، تا هرگز ، صبح برایش برنامه ریزی میکنم تو هم بخواب همه چیز درست میشود ، باور کن ، او هم بر میگردد ، من اما شاید دیگر برنگشتم، اما فعلا فکرش را نکن، اصلا فردا برای همه چیز برنامه ریزی خواهیم کرد، بخواب عزیزم ، چه دوستت داشته باشم چه نه، به تو فکر میکنم، حتی زمانی که بوی خاک بدهم، بوی آدمهای مریض، شاید همه اش از دل تنگی باشد چه کسی میداند چرا آدم باید بو بدهد آن هم بویی که استشمام نشود، مثل بوی تو در من که فقط حس میشود بی آنکه چیزی را بر گرداند ...
#اردلان_امین_جواهری
به من نگاه کرد و با غم گفت :
میدانی چرا تمام راه های ارتباطی با او را بستم ؟ چون عشق او به زندگی من ترس داده بود ، نیازم را بیشتر کرده بود و حالا من باید برای عشق او به خودم تلاش میکردم با اینکه احساسات او اصلا دست من نبود.
بعد نگاهش را به صورتم خیره کرد و شبیه به سربازی که سال هاست در جنگ آدم میکشد و این کار حتی ضربان قلبش را نیز بالا نمیبرد ادامه داد :
میتوانم تو را نیز از زندگی ام حذف کنم ، یعنی اینقدر ضعیف هستم که اینکارا بکنم...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
او ضعف من را دیده بود.
برای همین من هرگز نمیتوانستم کسی باشم که بتواند به من تکیه کند.
#به_زودی
او مثل پیچکی رونده بود که برای رشد به دیواری نیاز داشت تا رشد پیدا کند.
#به_زودی
