SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
463
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-430 kun
Postlar arxiv
463
تنها باگ کت شلوار اینه که وقتی این پارو میندازن رو اون یکی یا وقتی چار زانو میشینن شلواره میره بالا و جورابشون دیده میشه. چه بسا خیلی عم بالا بره و پشماشونم دیده شه..! :|
463
اونجا که نفستو حبس کردی تو سینه ت، بغضتو تو گلوت که این لحظه ها بگذرن و زمان کارشو بکنه. ولی با یه حرف دوباره بهم میریزی.
463
یه نفر داره جار میزنه جار
آهای غمی که مثل یه بختک رو سینه من شده ای آوار
از گلوی من دستاتو بردار دستاتو بردار
463
💫
زن که باشی؛
دربارهی زیباییت
که دست خودت نبوده
و نیست
دربارهی تارهای مویت...
دربارهی روحت جسمت،
دربارهی تو و زن بودنت
و عشقت قضاوت می کنند...
#فروغ_فرخزاد
463
به میوه فروشه میگم این فلفل ها تند که نیس؟گفت نه بابا گفتم من فلفل تند میخوام گفت تنده بابا دروغ گفتم://
463
یکم.
هوای آفتابی را دوست ندارم. هوای آفتابی برای بچه پولدارهاست؛که عینک ریبن دور طلایی بزنند و بازوهای گره کردهشان را بیاندازند بیرون و گردنبند ورساچهی از پاریس آورده را ول کنند رویِ تیشرتهای تا سینهباز و بیام دبلیو سری هفتشان را کروک کنند ، بعد بروند با دوستدخترهای برنزِ بلندِ بلوندشان کنار استخر ویلایِ لواسانِ بابا دراز بکشند و روغن آفتاب اسپانیایی بزنند و ودکا و لیموی تازه را میکس کنند و سیگار مارلبروی اصل بکشند و از سفرهایشان بگویند و دخترها کیف کنند و دست بکشند به هیکل عضلانی دوستپسرشان و قند توی دلشان آب شود.
دوم.
هوای برفی را دوست ندارم. هوای برفی برای بچه پولدارهاست؛که تا دو گوله برف از آسمان آمد زنگ بزنند رفقایشان و جمع شوند بروند ویلای شمشک. بعد صبح زود چوبهایشان را از گوشهی شیشه ماشین شاسی بلندشان بیاندازند بیرون تا همه ی شهر بفهمند که این جماعت دارند می روند اسکی. بعد آنجا دو دقیقه اسکی کنند و سهساعت و بیست دقیقه عکس بگیرند برای اینستاگرامشان. بعد همه برگردند ویلا مارتینی بخورند و کنیاک که گرمشان شود و بعد بروند سرمای زمستان را در استخر آب گرم توی حیاط از تنشان بیرون کنند و...هی عکس بگیرند بگذارند اینستاگرام.
سوم.
هوای بارانی را دوست دارم. هوای بارانی برای ما آدمهای معمولی است. که عصر، وقتی باران تازه نمنم است به او اساماس بدهی و بگویی:"باران میبارد" و او فقط جواب بدهد : " ساعتِ چند؟" بعد بروی ببینی کنار همان درخت قدیمی سرِ ولیعصر ایستاده است منتظرت. دستش را که سرد شده بگذاری توی جیبت و راه بیفتید و هی بخندید با هم و خیابان که خلوت شد دو نفری فریدون فروغی بخوانید. باران که تند شد آرام راه بروید تا جوبها پر از آب شود. بعد بگوید میخواهد روی لبهی جدول راه برود و تو که میدانی چه خبر است دستش را بگیری و کنارش راه بروی همان لبه. بعد یک دفعه پایش سر بخورد و پرواز کند و آرام بگیرد در آغوشت! ... نقشه بود؟ میخندد. بعد آرام چندتار مویی را که خیس شده و آمده روی صورتش را کنار بزنی و پیشانیاش را ببوسی.بعد بروید همان کافهی کوچک و آرامِ همیشگی . پشت قرمزیِ نئون و شیشههای بخار گرفته ، دو تا قهوهی داغ بنوشید و بگذارید تلخی مطبوعش آرام آرام همهی وجودتان را غرق آرامش و لذت کند.
باران برای ما آدمهای معمولی است.آدمهایی که قلبهایی بزرگ و دلخوشیهایی کوچک داریم.
کاوه راد
463
احساس میکنم برای ساختن سریال Prison Break اولین شرط برای قبولی در آزمون بازیگری چشای خوش رنگ بوده. حتی کوتاه ترین نقشا رو هم دادن به چش خوشگلا.
