کانال کتاب و کتابخوانی
Kanalga Telegram’da o‘tish
📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Ko'proq ko'rsatish405
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-230 kun
Postlar arxiv
نگرانی مثل همان
قطره، قطره، قطره آب عمل میکند
و قطره، قطره، قطره انسان را
به دیوانگی میکشاند.
نگرانی قویترین آدمها را
هم از پای درمیآورد.
ترس، نگرانی، نفرت، خودخواهی و ناتوانی در سازش با جهان اطراف و واقعیت
علل اصلی بیماریها
و زخمهای گوارشی هستند.
پس: به خدا ایمان داشته باش،
یاد بگیر که خوب بخوابی،
عاشق موسیقی باش،
جنبه مضحک زندگی را ببین
و بدان که سلامتی و شادمانی
برای تو خواهند بود...
پیرزنی هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، به بانک ملی میرفت.
نه حسابی داشت، نه پولی برای برداشت. او روی یکی از صندلیهای سالن انتظار مینشست، ساعتها به در ورودی خیره میشد و عصر آرام به خانه برمیگشت.
کارمندان بانک سالها او را میدیدند، اما کسی علت آمدنش را نمیدانست.
تا اینکه یک روز، کارمند جوانی کنارش نشست و با مهربانی پرسید:
«مادرجان، اگر کاری دارید، بفرمایید تا انجام دهیم.»
پیرزن لبخند زد و گفت:
«من کاری با بانک ندارم.»
کارمند با تعجب پرسید:«پس هر روز برای چه اینجا میآیید؟»
پیرزن آهی کشید و گفت:
«سی سال پیش، شوهرم کارگر سادهای بود. یک روز حقوقش را از همین بانک گرفت و به خانه برنگشت.»
کارمند نگران شد.
- «یعنی چه شد؟»
پیرزن آرام گفت:
«در راه خانه، تصادف کرد و همان روز از دنیا رفت.»
چشمانش پر از اشک شد.
_ «آخرین جایی که او را سالم دیدم، همین درِ بانک بود. از آن روز، هر وقت دلم خیلی برایش تنگ میشود، به اینجا میآیم. انگار هنوز صدایش را میشنوم که میگوید: “منتظرم باش، زود برمیگردم.”»
کارمند چیزی برای گفتن نداشت.
فقط سکوت کرد.
چند روز بعد، وقتی پیرزن دوباره آمد، یکی از کارمندان برایش چای آورد.
دیگری صندلی راحتتری گذاشت.
کمکم همه کارکنان بانک او را مثل مادر خودشان دوست داشتند.
اگر یک روز نمیآمد، نگرانش میشدند.
تا اینکه یک صبح، نیامد.
روز دوم هم نیامد.
روز سوم، کارمند جوان نشانی خانهاش را پیدا کرد و به دیدنش رفت.
در خانه نیمهباز بود.
همسایه گفت:
«دیشب، آرام از دنیا رفت.»
کارمند بغضش را فرو خورد.
همسایه پاکتی را به او داد و گفت:
«قبل از رفتنش گفت اگر بچههای بانک سراغم را گرفتند، این نامه را به آنها بده.»
کارمند نامه را باز کرد.
روی کاغذ، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم
شاید فکر میکردید من برای گذشته زندگی میکنم.
اما حقیقت این است که شما، آخرین سالهای تنهایی مرا به زیباترین روزهای عمرم تبدیل کردید.
هر سلام شما، برایم مثل سلام پسر و دخترهایی بود که هرگز نداشتم.
اگر روزی پیرمرد یا پیرزنی را دیدید که بیدلیل جایی مینشیند، او را قضاوت نکنید.
شاید او منتظر کسی نباشد. شاید فقط آمده تا خاطراتش را دوباره نفس بکشد.خاطره، آخرین خانهای است که هیچکس نمیتواند آن را از انسان بگیرد.»
تمام کارمندان بانک اشک میریختند.
روز بعد، همان صندلی را خالی گذاشتند. روی آن، یک شاخه گل سفید قرار دادند و تابلویی کوچک نصب کردند که رویش نوشته بود:
«این صندلی، یادآور زنی است که به ما آموخت گاهی انسانها برای انجام کاری به جایی نمیآیند؛
بلکه برای زنده نگه داشتن عشقشان میآیند.»
سالها بعد، هر کارمند تازهای که وارد آن بانک میشد، داستان پیرزن را میشنید.
و از آن روز به بعد، هیچ سالمندی در آن بانک، احساس غریبه بودن نکرد.
گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به یک انسان بدهیم، نه پول است و نه کمک…
فقط چند دقیقه گوش دادن، یک لبخند و این احساس که هنوز برای کسی مهم است.
این دختر خانم نازنین
اسمش مریم صالح است ؛
شیرازیه بالهجه قشنگ شیرازی هم صحبت میکنه، سنش ۳۷ ساله، خیلی اهل کتاب و کتابخوانیه، گرافیست،کوهنورد، دره نورد، سازهای موسیقی هم میسازه، یک دوچرخه داره و یه اتاقک کتابخانه، که پشت دوچرخه یدک شده، باهاش تمام شیراز را میچرخه که کتاب بفروشه، یا قرض بده، عشقش همینه، هم شغلشه هم ترویج فرهنگ و فرهنگ سازی میکنه،خیلی قشنگ...!!
چه تحلیل زیبا از حافظ و سعدی و خیام میکند...
گابریل_گارسیا_مارکز
یک روز در حالی که به شدت گرسنه بودم وارد رستوران شدم و گوشهای نشستم، امیدوار بودم در فرصت غذا بتوانم کارهاى کامپيوتريم را هم انجام دهم، غذا را سفارش دادم و لپ تاپم را روشن کردم میخواستم شروع به کار کنم که ناگهان صدای بچگانهای مرا از جایم تکان داد:
➕ آقا شما پول خرد دارید؟
➖ ندارم، بچه...
➕ من فقط میخواهم یک نان بخرم.
➖ باشه خودم یک نان برای تو میخرم.
در صندوق پست الکترونیکی نامه های جدید زیادی داشتم و مشغول باز کردن و خواندن آنها بودم که صدا دوباره گفت:
➕ آقا، ممکن است کمی کره و پنیر هم برای من بگیرید میخواهم با نان بخورم.
➖ باشه اما مزاحم من نشو سرم شلوغه
غذای من را آوردند و برای آن پسر بچه هم غذا سفارش دادم خدمتکار از من پرسید که آیا او را از رستوران بیرون کند؟ مانع او شدم و گفتم اشکال نداره همین جا بمونه ، بعد از چند دقیقه پسرک که در مقابل من نشسته بود پرسید:
➕ آقا دارید چه کار می کنید؟
➖ نامه های الکترونیکیم را چک میکنم یعنی پیام هایی که دیگران از طریق شبکه اینترنت برای من ارسال کردند ، مثل نامه است اما از طریق اینترنت فرستاده می شود.
میدانستم او چیزی درباره اینترنت و حرفهایی که من میزنم نمیفهمد اما امیدوار بودم هر چه زودتر دست از سوال هایش بردارد و رهایم کند
➕ آقا شما شبکه اینترنت دارید؟
➖ بله در دنیای امروز اینترنت مهم است
➕ شبکه اینترنت چیست؟
➖ جایی است که در آنجا میتوانیم چیزهایی مثل خبر و کتاب را بخوانیم، موسیقی بشنویم، فیلم ببینیم و با دوستان جدیدی آشنا بشویم .... در این دنیای مجازی همه چیز وجود دارد !!
➕ مجازی یعنی چه؟؟
سعی می کردم با سادهترین کلمه ها به او توضیح بدهم هر چند که میدانستم زیاد متوجه نمی شود، فقط می خواستم بعد با آسودگی غذایم را بخورم
➖ چیزهای مجازی یعنی چیزهایی که نمیتوانیم آنها را لمس کنیم یا با حواسمان آنها را تجربه کنیم اما در همین دنیای مجازی میتوانیم به تخیلات خودمان باور داشته باشیم
➕ چقدر خوب من هم مجازی را دوست دارم
➖ ببینم پسر تو معنی مجازی را فهمیدی؟
➕ آره آقا من در دنیای مجازی زندگی میکنم
➖ مگر تو هم کامپیوتر داری؟
➕ نه اما دنیای من همین طور است مثل یک دنیای مجازی... مادرم هر صبح تا دیروقت بیرون از خانه کار می کند. من هر روز مواظب برادر کوچکم هستم و هر وقت گرسنه یا تشنه باشد من به او آب میدهم و به دروغ به او میگویم که آش است، خواهرم هر روز بیرون میرود و میگوید که تن فروشی میکند اما وقتی بر میگردد میبینم که تن اش وجود دارد، پدرم خیلی وقت پیش زندانی شد، من قبلا فکر میکردم که خانواده یعنی جایی که همه باهم در یک خانه زندگی میکنند و غذای زیادی دارند، فکر میکردم که هر روز میتوانم به مدرسه بروم و دکتر بشوم... آقا این یک دنیای مجازی است نه؟؟
رایانهام را خاموش کردم و نتوانستم مانع ریختن اشک هایم بشوم ، پس از اینکه پسرک غذایش را خورد حساب کردم و پولی به او دادم، او لبخندی به من زد که در تمام زندگیم خیلی کم لبخندی مثل آن را دیده بودم، گفت:
➕ ممنونم آقا ... شما آدم خوبی هستید.
احساس کردم ما هر روز مدت زیادی در دنیای مسخره مجازی زندگی می کنیم اما به خیلی از حقیقتهای بیرحم اطراف توجهی نمیکنیم !!
بعضی ترانهها را
میتوان
بارها و بارها
گوش داد
بعضی انسانها را
میتوان
بارها و بارها
دوست داشت
#ایلهان_برک
به بزرگی آرزویت نیندیش
به بزرگى کسى بیندیش
که میخواهد آرزویت را بر آورده کند
براى برآورده شدن آرزوهایتان
خـــدا را براى شما آرزو میکنم
گاهی بهترین کاری که میشه کرد
- نه فکره
- نه خیال
- نه تعجب
- نه نـاله و نه زاری
فقط باید یه نفس عمیق کشید
و ایمان داشت که بالاخره همه چیز
اونجوری که باید ، درست میشه
همه چیز در زندگی همانطور که انتظارش را داری،
اتفاق نمی افتد
برای همین بـاید انتظار داشتن را کنار بگذاری و با جریان زندگی حرکت کنی
تنهایی واقعی، زندگی کردن میان همهی این انسانهای مهربانی است که از آدم فقط توقع تظاهر دارند...
#ایدیت_وارتون
ميتوان زيبا زيست...
نه چنان سخت که از عاطفه دلگير شويم
نه چنان بیمفهوم که بمانيم ميان بد و خوب
لحظهها ميگذرند،
گرم باشيم پر از فکر و اميد
عشق باشيم و سراسر خورشيد
زندگي همهمه مبهمی از رد شدن خاطرههاست
هر کجا خنديديم ، هر کجا خندانديم
زندگانی آنجاست...
بيخيالِ همه تلخیها
#سالمند
نشسته بر تخت،
چشم ها خیره به پنجره ،
گوشها در پی صدای پا،
تا شاید کسی بیاید ،
پرنده ای بر لب پنجره نشیند،
صدای مهربانی برخیزد،
کیست تا به عمری خاطره گوش دل سپارد،
کیست تا دست مهری به دستان ضعيف فشارد،
کیست تا دقایقی هم نشین و هم دل شود،
دندانی برای خوردن و طمعی در دل ندارد،
تنها امیدوار به عشق محبتی ست،
روزها درگذر است و ما در غفلت،
سال گذرنده ها در انتظار ،
بیایید فراموششان نکنیم.
روز سالمند مبارک باد
#ع_دباغ
من فهرستی از آنچه در مدرسه
به ما یاد نمیدهند را تهیه کردهام:
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه کسی را دوست بداریم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه در شهرت
به درستی زندگی کنیم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه در گمنامی،
از زندگی لذت ببریم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه به کسی که
دوستش داریم عشق بورزیم
آنها به ما یاد نمیدهند
که به آنچه در ذهن دیگری میگذرد
فکر کنیم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که به کسی که در حال مرگ است
چه بگوییم.
آنها به ما هیچ چیزی را که
ارزش یاد گرفتن داشته باشد،
یاد نمیدهند ...
📕 مرد ماسه ای
#نیل_گیمن
من اگر میدانستم زندگی دایرهایست که باید در آن چرخید و رقصید و کامی از لذتهایش گرفت، هرگز نه میجنگیدم و نه کسی را از خود میرنجاندم و نه به هر اتفاق خوب، با تردید نگاه میکردم.
و شعور را مثل نان، جزء جدانشدنیِ رفتارم میدانستم و کمی به خودم و آدمهای زندگیم فضا میدادم تا آزادانه دقیقههای بودنشان را آنطور که دلشان میخواهد زندگی کنند، نه آنطور که من میخواهم.
و بطور قطع به آنهایی که درگیر حسد و بخل و کینه بودند، اجازهی حضور در زندگیم نمیدادم.
من اگر میدانستم زندگی آفرینشِ فضایی سرخوشانه از بودن است، به تمام بایدها پشت میکردم و رها میشدم.
رها و رها و رها...
#شیما سبحانی
#مَن
