uz
Feedback
GOGGOL

GOGGOL

Kanalga Telegram’da o‘tish

﴾ ﷽ ﴿ ارسال #مطلب_نظرات_انتقادو_پیشنهاد @GoggolAdmin2 @saravane12 با ما در #گوگل بمانید

Ko'proq ko'rsatish
650
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kunlar
-530 kunlar
Postlar arxiv
برنامه قطعی برق شهرستان مینودشت چهارشنبه 7 مردادماه
+6
برنامه قطعی برق شهرستان مینودشت چهارشنبه 7 مردادماه

اولین سالگرد مرحوم کربلایی رمضان سراوانی عباس #روحش_شاد @Goggol
اولین سالگرد مرحوم کربلایی رمضان سراوانی عباس #روحش_شاد @Goggol

انا لله و انا الیه راجعون با نهایت تاسف و تاثر به اطلاع می رسانیم خانم آوا بیکدلو نوه خوانده آقای عبدالله سراوانی (حسین نظر)
انا لله و انا الیه راجعون با نهایت تاسف و تاثر  به اطلاع  می رسانیم خانم  آوا بیکدلو  نوه  خوانده  آقای عبدالله سراوانی (حسین نظر) ساکن ورامین دار فانی  را وداع گفتند. بدینوسیله کانال گوگل این ضایعه اسفناک وغمبار را خدمت  خانواده و بستگان  داغدیده مرحومه تسلیت عرض نموده و برای آن مرحومه غفران ورحمت الهی و برای بازماندگان صبری جزیل واجری عظیم را از درگاه ایزد منان خواستاریم .   مراسم تشییع و خاڪسپاری آن مرحومه ساعت ۹ صبح  روز چهارشنبه  مورخه  ۱۴۰۵/۰۵/۰۷   از درب منزل آقای عبدالله سراوانی  به آدرس : ورامین ، مسجد جامع ، کوچه خیبر ، انتهای کوچه  پلاک ۸  برگزار میشود مراسم ختم سومین و هفتمین در همان روز ساعت ۱۶:۳۰  الی ۱۸ برگزار میگردد روحش شاد @goggol

#اطلاعیه اطلاعیه مراسم ختم چهلمین روز درگذشت مرحوم مغفور شادروان «حاج حسن سراوانی » فرزند مرحوم کربلایی علی اکبر سراوانی ◾️ ر
#اطلاعیه اطلاعیه مراسم ختم چهلمین روز درگذشت مرحوم مغفور شادروان        «حاج حسن سراوانی » فرزند مرحوم کربلایی علی اکبر سراوانی ◾️  روز پنجشنبه مورخه ۱۴۰۵/۵/۸ ◾️از ساعت۱۶  الی ۱۷/۳۰ ◾️در مسجد ولیعصر (عج) کوی امام حسین ( ع)  گرگان برگزار میشود. 🌹از تمامی اقوام و آشنایان محترم دعوت بعمل می‌آید 🌹 🥀روحش شاد و قرین رحمت الهی 🥀 @Goggol

وارد ۵/۵/۵ شدیم.

به اطلاع کلیه دوستان و اقوام و آشنایان می‌رسانیم مراسم ختم چهلمین روز درگذشت مرحوم اسماعیل سراوانی فرزند مرحوم( عباس نظر ) پن
به اطلاع کلیه دوستان و اقوام و آشنایان می‌رسانیم مراسم ختم چهلمین روز درگذشت مرحوم اسماعیل سراوانی فرزند مرحوم( عباس نظر ) پنجشنبه مورخه ۸ / ۵ / ۱۴۰۵  از ساعت  ۱۷  الی ۱۹ عصر  بر سر مزار آن مرحوم واقع در گلزار شهدای روستای گوگل برگزار میشود روحش شاد و یادش گرامی.

photo content

هرکس برای خودش یک پَلّ انتخاب  کرد. زهرا وزیبا دوتایی باهم یک پَل گرفتند.نساء که پنبه چین ماهری بود  آخر زمین مشغول جمع آوری پنبه های لحاف تشکی برای ارباب شد. بعد از کمی اَراز آخر هر پَلّ  یک خَلال بزرگ گذاشت وبرای زهرا و زیبا  هم  دوتا خلال گذاشت و به زیبا یک حلب ۱۷ کیلویی خالی داد تا پنبه هایش را بجای پیشدامنی داخل آن بریزد. خانم حیدر واَراز دوتایی باهم نزدیک جویِ آب دیگ سیاه و بزرگی  را روی سه پایه فلزی بار گذاشتند وداخلش را پر از آب کردند . آتش زیر دیگ را با ریشه های نی روشن کردند.آب که جوش آمد داخل دوتا کتری بزرگ روحی چای دم کردند.هنگام صبحانه خوردن  زیبا مدام چشمش به قندان کوچک پارچه‌ای صغرا فتحعلی بود. که دایره شکل وبا خطوط پیچ در پیچ دوخته شده بود.دور قندان حلقه های فلزی نقره ای رنگ وصل شده و از بین آنها چند نخ رنگی وتابیده که دو سر آنها منگوله داشت رد شده بود.صغری فتحعلی گفت :اینو دخترم که هم نام تویه دوخته.»  زیبا سرخ شد و نگاهش را  پایین انداخت. بعد از صبحانه همه دوباره مشغول  پنبه جمع کردن شدند. رعنا که کنار  پَلِّ زهرا وزیبا بود روبه زیبا گفت:« حالا که صبحانه خوردیم ببینم چقدر پنبه جمع میکنی؟» زیبا کمی  پنبه جمع کرد اما زود احساس خستگی کرد  و شروع کرد به خمیازه کشیدن.رفت زیر سایه ی بوته های پنبه ودر دَم خوابش برد . خواب دید که خورشید غروب کرده و اَراز آمده تا خلال های پنبه را با ماشین به انبار ببرد. همه شروع کردند به جا زدنِ پنبه ها  وعلامت گذاشتن روی خلالها. زهرا باچند برگ سبز محکم علامت باضافه کشید.فاطمه عباس چند شاخ وبرگ پنبه گوشه ی خلالش بست.صغرا فتحعلی یک خط صاف روی خلالش کشید. ورعنا یک پارچه ی قرمز رنگ به خلالش بست. ارازیک قَپان بزرگ جلوی انبار پنبه ها آماده کرده بود و خلال ها را یکی یکی  وزن  و یاداشت می‌کرد:«زهرا شش فوت. رعنا پنج فوت. جمیله شش فوت و.... زیبا غصه اش گرفته بودو دستپاچه شده بود ؛قلبش تندتند میزد.«چطور به ارباب بگم  خلال منم وزن کنه ؟منکه نتونستم زیاد کار کنم! حالا چکار کنم؟امکان نداره از فردا منو باخودشون بیارن. آبروم میره .» زیبا دید که هیچ کس حواسش نیست؛ طوری که کسی متوجه نشود رفت داخل خلال و دو سرش را گره زد.وبین پنبه ها خودش را جا زد. وداخل خلال ساکت ماند.درهمین حین سرفه اش گرفت؛گلویش خار خار میکرد.وآب دهانش را به سختی قورت میداد.نمی دانست چکار کند .نفس عمیق  کشید تا شاید سرفه  دست از سرش بردارد. صدای رعنا را شنید که پرسید:پس زیبا کو ؟ زهرا گفت:نمیدانم همین جا بود.» زیبا از ترس داشت می‌لرزید. با لرزش تن وبدنش دید پنبه ها شروع کردن به حرکت. وزیبا در دریایی از پنبه ها شناوره . احساس کرد پنبه‌ها به او لبخند می‌زنند و او را به دنیای خیالی خود دعوت می‌کنند. در آنجا همه چیز ممکن بود؛ حتی اینکه خرگوش‌ها بتوانند با او صحبت کنند! نوبت خلال زیبا  شد؛ ارباب گفت: این خلال که علامتی نداره؟ برای کیه ؟یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت.هیچ صدایی از کسی درنیامد.زیبا از داخل خلال واز بین پنبه ها گفت:« زیبا سراوانی.» واَراز گفت :«خوبه ،سه فوت. » وخلال را از روی قپان گذاشت کنار.سپس زیبا یواشکی  از داخل خلال بیرون آمد. «آخیییش به خیر گذشت! وگرنه آبروم پیش همه می‌رفت که کار نکردم.» موقع حساب کردن وپول دادن به کارگر ها ارباب نیشخندی به زیبا زد:«باریکلا به تو دخترِ پنبه چین !سه فوت خیلی خوبه!بازهم بیای سرکارِمن.با صدای خانم حیدر که کارگرها را برای ناهارصدا می زد،زیبا از خواب پرید.

✍داستان کوتاه «اولین روز پنبه چینی » هنوز خورشید طلوع نکرده بود که صدای خاله کنیز بلند شد.« پاشین بچه‌ها!خواب نمونین!صدای کارگرا میاد.یه وقت جانمونین؟» زیبا که از مدتها قبل منتظر چنین روزی بود تا همراه زهرا سر کارِ کشاورزی برود،از شب قبل وسایلش را جمع کرده بود.سریع از رختخواب بلند شد.وبعداز چند دقیقه دوتایی به سمت وانت کارگرها رفتند.تا آنها زیبا رادیدند، رو به زهرا گفتند:«این میتونه کارکنه ؟همه اش حواست باید به این باشه هااا.ازکار خودت هم میمونی.» زیبا  دلش می خواست صورتشان راچنگ بزند:« چقد فضولن؟ اصلاً به ایناچه؟ » احساس می کرد گونه هایش گُر گرفته اند. «  نکنه منو نبرن؟» درهمین حین دایی رسول  پیاده شد  تا ببیند چه خبرشده ؟ وقتی چشمش به زیبا افتاد، لبخندی به او زد وزیبا نفس راحتی کشید. یکی از کارگرها دستش را جلو آورد وزیبا را  کشید بالا:«دستتو بده کوچولو یه وقت نیفتی!» بعد از اینکه زیبا سوار وانت شد. یکی یکی کارگرها رانگاه کرد:«صغری فتحعلی ،فاطمه عباس ودخترش راضیه، جمیله اسماعیل،حمیراعباسعلی . ،صاحب خاتون ،نساء فیض محمد. رحیمه حسن قاسم ، بصیره ، خدیجه و بیشتر دخترهای همسایه بودند. خانم حیدر که سرکارگر بود بادستش  روی باربند ماشین زد. و وانت راه افتاد. باجی خانم باصدای بلندگفت:« برجمال نازنین محمد صلوات!» وهمه صلوات گفتند. زیبا  پیش خودش فکر کرد:«معلوم نیست کجا  بریم برای پنبه جمع کردن ؟غذا هم میدن؟ چه خوبه! منم میتونم از این به بعد کار کنم. پولامو جمع می کنم بعد باهاشون براخودم لباس ،طلا وجهاز عروسی میخرم. چه کیفی داره پول داشتن.» زیبا  از بین کارگرها گردنش راکشیده  وازلای نرده هایِ ماشین به بیرون نگاه می کرد.از چشمه های قشنگ وچنار کهنسال گوگُل و ساختمان دو طبقه و آبی رنگ سید مختار حسینی که رد شدند،مارگارت گِلِته همسر آلمانی هوشنگ مرادی درحالیکه سوار ماشین جیپ قهوه‌ایی اش بود هم چنان که لبخند ملیحی برلب داشت برای  کارگرها دست تکان داد وبوق زد.ازدورتپه ی آلمانی که اطرافش درختهای بزرگ وهمیشه سبز کاج کاشته شده بود مانند نگینی سبزچشمنوازی میکرد. باد نی های درّه ی سرسبز روستای پُرسِه سو را تکان می داد. کمی که جلوتر رفتند کالِ پُرپیچ  وخم علی بُرده ی اسلام آباد ‌پرآب وخروشان از کنار جاده دیده میشد. از روستای زیبای سندیکا که رد شدند وانت پیچید سمت چپ جاده و وارد جاده ی سنگی شد که دو طرفش زمین های سرسبز و آباد کشاورزی روستای املاک بودند . از سوزندوزی لباس های زنان ودختران ساکن املاک  معلوم بود که همه شان بلوچ هستند. حیاط خانه ها یشان دیوار نداشت .

صدای رعنا را شنید که پرسید:پس زیبا کو ؟ زهرا گفت:نمیدانم همین جا بود.» زیبا از ترس داشت می‌لرزید. با لرزش تن وبدنش دید پنبه ها شروع کردن به حرکت. وزیبا در دریایی از پنبه ها شناوره . احساس کرد پنبه‌ها به او لبخند می‌زنند و او را به دنیای خیالی خود دعوت می‌کنند. در آنجا همه چیز ممکن بود؛ حتی اینکه خرگوش‌ها بتوانند با او صحبت کنند! نوبت خلال زیبا  شد؛ ارباب گفت: این خلال که علامتی نداره؟ برای کیه ؟یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت.هیچ صدایی از کسی درنیامد.زیبا از داخل خلال واز بین پنبه ها گفت:« زیبا سراوانی.» واَراز گفت :«خوبه ،سه فوت. » وخلال را از روی قپان گذاشت کنار.سپس زیبا یواشکی  از داخل خلال بیرون آمد. «آخیییش به خیر گذشت! وگرنه آبروم پیش همه می‌رفت که کار نکردم.» موقع حساب کردن وپول دادن به کارگر ها ارباب نیشخندی به زیبا زد:«باریکلا به تو دخترِ پنبه چین !سه فوت خیلی خوبه!بازهم بیای سرکارِمن.با صدای خانم حیدر که کارگرها را برای ناهارصدا می زد،زیبا از خواب پرید. ✍داستان کوتاه «اولین روز پنبه چینی » هنوز خورشید طلوع نکرده بود که صدای خاله کنیز بلند شد.« پاشین بچه‌ها!خواب نمونین!صدای کارگرا میاد.یه وقت جانمونین؟» زیبا که از مدتها قبل منتظر چنین روزی بود تا همراه زهرا سر کارِ کشاورزی برود،از شب قبل وسایلش را جمع کرده بود.سریع از رختخواب بلند شد.وبعداز چند دقیقه دوتایی به سمت وانت کارگرها رفتند.تا آنها زیبا رادیدند، رو به زهرا گفتند:«این میتونه کارکنه ؟همه اش حواست باید به این باشه هااا.ازکار خودت هم میمونی.» زیبا  دلش می خواست صورتشان راچنگ بزند:« چقد فضولن؟ اصلاً به ایناچه؟ » احساس می کرد گونه هایش گُر گرفته اند. «  نکنه منو نبرن؟» درهمین حین دایی رسول  پیاده شد  تا ببیند چه خبرشده ؟ وقتی چشمش به زیبا افتاد، لبخندی به او زد وزیبا نفس راحتی کشید. یکی از کارگرها دستش را جلو آورد وزیبا را  کشید بالا:«دستتو بده کوچولو یه وقت نیفتی!» بعد از اینکه زیبا سوار وانت شد. یکی یکی کارگرها رانگاه کرد:«صغری فتحعلی ،فاطمه عباس ودخترش راضیه، جمیله اسماعیل،حمیراعباسعلی . ،صاحب خاتون ،نساء فیض محمد. رحیمه حسن قاسم ، بصیره ، خدیجه و بیشتر دخترهای همسایه بودند. خانم حیدر که سرکارگر بود بادستش  روی باربند ماشین زد. و وانت راه افتاد. باجی خانم باصدای بلندگفت:« برجمال نازنین محمد صلوات!» وهمه صلوات گفتند. زیبا  پیش خودش فکر کرد:«معلوم نیست کجا  بریم برای پنبه جمع کردن ؟غذا هم میدن؟ چه خوبه! منم میتونم از این به بعد کار کنم. پولامو جمع می کنم بعد باهاشون براخودم لباس ،طلا وجهاز عروسی میخرم. چه کیفی داره پول داشتن.» زیبا  از بین کارگرها گردنش راکشیده  وازلای نرده هایِ ماشین به بیرون نگاه می کرد.از چشمه های قشنگ وچنار کهنسال گوگُل و ساختمان دو طبقه و آبی رنگ سید مختار حسینی که رد شدند،مارگارت گِلِته همسر آلمانی هوشنگ مرادی درحالیکه سوار ماشین جیپ قهوه‌ایی اش بود هم چنان که لبخند ملیحی برلب داشت برای  کارگرها دست تکان داد وبوق زد.ازدورتپه ی آلمانی که اطرافش درختهای بزرگ وهمیشه سبز کاج کاشته شده بود مانند نگینی سبزچشمنوازی میکرد. باد نی های درّه ی سرسبز روستای پُرسِه سو را تکان می داد. کمی که جلوتر رفتند کالِ پُرپیچ  وخم علی بُرده ی اسلام آباد ‌پرآب وخروشان از کنار جاده دیده میشد. از روستای زیبای سندیکا که رد شدند وانت پیچید سمت چپ جاده و وارد جاده ی سنگی شد که دو طرفش زمین های سرسبز و آباد کشاورزی روستای املاک بودند . از سوزندوزی لباس های زنان ودختران ساکن املاک  معلوم بود که همه شان بلوچ هستند. حیاط خانه ها یشان دیوار نداشت .

جلوی خانه ی شاه مُراد که رسیدند، ژیان آجری رنگش پارک بود وداخل حیاطش پر از بچه خرگوش های قدونیم قد در رنگهای مختلف بود که هرکدام شان به سمت و سویی می دویدند. زیبا تا جایی که  دیده می شد خرگوش ها را نگاه می کرد:« واااااای چقد قشنگن!کاش منم یکی از ایناها رو داشتم!!!» جوی آبی روان وشفاف که سنگهای رنگیِ داخل آن دیده میشد آخر روستای املاک بود که از عرض جاده ی سنگی می گذشت. وانت موقع رد شدن  از داخل این جوی آب،تکان شدیدی خورد وزیبا پرت شد بغل بقیه کارگرها:«آخ آخ حرفا ی کارگرا بی ربط نبود. همین اولش گند زدم.» زیبا همانطور که داشت خودش را از بغل کارگرها میکشید بیرون وبرمی گشت سرجایش زیر چشمی بقیه کارگرها نگاه کرد. فاطمه عباس گوشه ی وانت چادرش را کشیده بود روی صورتش وصدای خُروپفش بلند بود. عباسعلی کفاش روی باربند ماشین نشسته  و با خودش ترانه ی« آی شعله شعله» را زمزمه می کرد و با انگشتانش  ضرب آهنگی آرام به سقف ماشین می زد.خانم حیدر داشت حکیمه را راضی به ازدواج با رسول کوهکن میکرد. صاحبجان حمیرا را نصیحت میکرد که برگردد سرِ خانه و زندگی اش. صاحب خاتون و زهرا هم دم گوشی باهم حرف میزدن و یواش می خندیدند طوریکه بقیه متوجه نشوند.زیبا خیالش راحت شد که کسی حواسش به افتادنش نبود. از روستای املاک که دور شدند در دور دست ها  خانه ای آبی رنگ خودنمایی کرد که با سایر خانه ها تفاوت داشت.زیبا کنجکاوانه پرسید :«اونجا کجاست ؟خانم حیدر گفت:  اونجاخونه ی سید رشیدچنارانی بوده.» در ابتدای دِه مُلّا اسماعیل بوقلمون ها ،اردک ها ،غازها ومرغ وخروس ها به وفوردیده می شدند.کمی جلوتر که رفتندبه روستای یَنقاق رسیدند که بیشتر ساکنانش ترکمن بودند. برای زیبا جالب بود؛ینقاق با وجود اینکه  روستا بود، امکاناتی مانند مرکز بهداشت ،بانکِ کشاورزی وچندین مغازه وشعبه  نفت  داشت. وانت کارگرها جلوی شعبه نفت ایستاد.اَراز، صاحبِ زمین های پنبه  که چشمان پف کرده ، وبادامی داشت پرید روی سپر ماشین ودستش را قلاب کرد روی بدنه ی ماشین که خودش را نگه دارد. وقتی به روستای سارجکو رسیدند،اَراز با دستش به بدنه ی ماشین  زد ودایی رسول ایستاد. همه پشت سر اَراز  راه افتادن. تا زمین پنبه  را نشانشان بدهد. هرکس برای خودش یک پَلّ انتخاب  کرد. زهرا وزیبا دوتایی باهم یک پَل گرفتند.نساء که پنبه چین ماهری بود  آخر زمین مشغول جمع آوری پنبه های لحاف تشکی برای ارباب شد. بعد از کمی اَراز آخر هر پَلّ  یک خَلال بزرگ گذاشت وبرای زهرا و زیبا  هم  دوتا خلال گذاشت و به زیبا یک حلب ۱۷ کیلویی خالی داد تا پنبه هایش را بجای پیشدامنی داخل آن بریزد. خانم حیدر واَراز دوتایی باهم نزدیک جویِ آب دیگ سیاه و بزرگی  را روی سه پایه فلزی بار گذاشتند وداخلش را پر از آب کردند . آتش زیر دیگ را با ریشه های نی روشن کردند.آب که جوش آمد داخل دوتا کتری بزرگ روحی چای دم کردند.هنگام صبحانه خوردن  زیبا مدام چشمش به قندان کوچک پارچه‌ای صغرا فتحعلی بود. که دایره شکل وبا خطوط پیچ در پیچ دوخته شده بود.دور قندان حلقه های فلزی نقره ای رنگ وصل شده و از بین آنها چند نخ رنگی وتابیده که دو سر آنها منگوله داشت رد شده بود.صغری فتحعلی گفت :اینو دخترم که هم نام تویه دوخته.»  زیبا سرخ شد و نگاهش را  پایین انداخت. بعد از صبحانه همه دوباره مشغول  پنبه جمع کردن شدند. رعنا که کنار  پَلِّ زهرا وزیبا بود روبه زیبا گفت:« حالا که صبحانه خوردیم ببینم چقدر پنبه جمع میکنی؟» زیبا کمی  پنبه جمع کرد اما زود احساس خستگی کرد  و شروع کرد به خمیازه کشیدن.رفت زیر سایه ی بوته های پنبه ودر دَم خوابش برد . خواب دید که خورشید غروب کرده و اَراز آمده تا خلال های پنبه را با ماشین به انبار ببرد. همه شروع کردند به جا زدنِ پنبه ها  وعلامت گذاشتن روی خلالها. زهرا باچند برگ سبز محکم علامت باضافه کشید.فاطمه عباس چند شاخ وبرگ پنبه گوشه ی خلالش بست.صغرا فتحعلی یک خط صاف روی خلالش کشید. ورعنا یک پارچه ی قرمز رنگ به خلالش بست. ارازیک قَپان بزرگ جلوی انبار پنبه ها آماده کرده بود و خلال ها را یکی یکی  وزن  و یاداشت می‌کرد:«زهرا شش فوت. رعنا پنج فوت. جمیله شش فوت و.... زیبا غصه اش گرفته بودو دستپاچه شده بود ؛قلبش تندتند میزد.«چطور به ارباب بگم  خلال منم وزن کنه ؟منکه نتونستم زیاد کار کنم! حالا چکار کنم؟امکان نداره از فردا منو باخودشون بیارن. آبروم میره .» زیبا دید که هیچ کس حواسش نیست؛ طوری که کسی متوجه نشود رفت داخل خلال و دو سرش را گره زد.وبین پنبه ها خودش را جا زد. وداخل خلال ساکت ماند.درهمین حین سرفه اش گرفت؛گلویش خار خار میکرد.وآب دهانش را به سختی قورت میداد.نمی دانست چکار کند .نفس عمیق  کشید تا شاید سرفه  دست از سرش بردارد.

photo content
+3

photo content
+9

photo content
+8

photo content
+9

◾️ اطلاعیه مراسم چهلمین روز درگذشت مرحوم 《 محمد رضا آبروش 》 فرزند مرحوم غلامحسین ◾️ روز پنجشنبه مورخه ۱ / ۵ / ۱۴۰۵ ◾️ از ساعت
◾️ اطلاعیه مراسم چهلمین روز درگذشت مرحوم 《 محمد رضا آبروش 》 فرزند مرحوم غلامحسین ◾️ روز پنجشنبه مورخه ۱ / ۵ / ۱۴۰۵ ◾️ از ساعت ۱۷ الی ۱۸ ◾️ بر سر مزار آن مرحوم واقع در مزار گوگل برگزار میشود . از تمام اقوام و آشنایان دعوت به عمل می‌آید . 🖤 روحش شاد و یادش گرامی 🥀 @Goggol

به اطلاع کلیه دوستان و اقوام و آشنایان می‌رسانیم مراسم ختم اولین سالگرد پدری مهربان مرحوم حسین سراوانی فرزند محمد نور پنجشنبه
به اطلاع کلیه دوستان و اقوام و آشنایان می‌رسانیم مراسم ختم اولین سالگرد پدری مهربان مرحوم حسین سراوانی فرزند محمد نور پنجشنبه همین هفته مورخه  ۱ / ۵ / ۱۴۰۵ از ساعت  ۱۸  الی  ۱۹ بر سر مزار آن مرحوم واقع در گلزار شهدای روستای گوگل برگزار میشود روحش شاد و یادش گرامی @Goggol

🔴پایان و شکست اسطوره در آخرین بازی جام جهانیش 🇪🇸 اسپانیا 1 🇦🇷 آرژانتین 0 اسپانیا در ۱۲۰ دقیقه آرژانتین رو شکست داد و قهرمان جام جهانی 2026 شد. @goggol

Repost from GOGGOL
لینک کانال گوگل در روبیکا دوستانی که تمایل دارن میتوانند عضو کانال بشن و ما را همراهی کنن https://rubika.ir/GoggolChannel @Goggol