uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Book_tips

Book_tips

Kanalga Telegram’da o‘tish

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali Book_tips analitikasi

Book_tips (@book_tips) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 22 158 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 580-o'rinni va Eron mintaqasida 15 843-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 22 158 obunachiga ega bo‘ldi.

29 Oktabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 344 ga, so‘nggi 24 soatda esa -18 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 3.75% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 1.95% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 831 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 433 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 16 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 30 Oktabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

22 158
Obunachilar
-1824 soatlar
+387 kun
+34430 kun
Postlar arxiv
Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 چگونه این مایه زندگی به زندگی جوانی برنا پایان داده بود؟ آیا اين زیبای آرام خفته در پرنیان سیال می‌توانست قاتل باشد؟ کناره سد از ما چندان دور نبود. چقدر میان مرگ و زندگی فاصله‌ای کوتاه است........ (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #غرقه قسمت ۱۹ رای نه اوليا دم را راضی ساخته بود و نه متهم به قتل را. هردو طرف اعتراض کردند. یکی برای آن که خونخواهیش به جایی نرسیده بود و دیگری که خود را در ماجرای غرقه گشتن جوانی در آب، مبری و بیگناه می‌دانست و برای رهایی از پرداخت خون بها معترض بود. می‌دانستم که گره بر باد زدن است ولی لایحه‌ای نوشتم و بیشتر با تکیه بر شهادت احسان به تبرئه یوسف اعتراض آوردم. سه چهار ماهی گذشت. در نیمه بهار سال بعد دیوان عالی کشور رای خود را صادر کرد. دیوان جانب احتياط را گرفته  و از دادگاه خواسته بود با حضور احسان و یوسف صحنه مرگ یا قتل بازسازی شود. احتمال بسیار می‌رفت که این صحنه‌آرایی چیزی جدیدی بر اطلاعات پرونده اضافه نکند ولی تبعیت از نظر مرجع عالی لازم بود. دادگاه با قراری که صادر کرد از دادسرا خواست تا به این مهم اقدام کند. دریک روز گرم تابستانی و در زمانی که چند هفته‌ای بیشتر به اولین سالگرد درگذشت سعید باقی نمانده بود در کنار سد کرج بازپرس، وکلا و شاکی و متهم و شاهد جمع شده بودیم. رضا و نرگس هم بودند. رضا سعی می‌کرد از من فاصله بگیرد. سرسنگین نشان می‌داد. به تکان‌دادن سری در مقابل دستی که من بلند کرده بودم اکتفا کرد. یوسف هم بود؛ تنها و کسی او را همراهی نمی‌کرد، اما احسان با پدرش آمده‌ بود. قایقی روی آب عظیم پشت سد در گردش بود. باد مختصری می‌وزید که پس از برخورد به آب متراکم پشت سد خنکی مطبوعی را در فضا منتشر می‌کرد. قایق نزدیک شد. بازپرس، یوسف، رضا و وکلا سوار شدیم. نرگس، احسان و پدرش در خشکی ماندند و از همان‌جا ما را نظاره می‌کردند. چهره‌های یوسف و رضا در هم و برافروخته بود. قایق در جایی که یوسف اشاره کرد ایستاد و موتورش را خاموش کرد. سکوت دریاچه تنها با صدای بعضی مرغان کوچک که به چالاکی بالای سر ما پرواز می‌کردند می‌شکست. قایق جایی‌که یوسف نشان داد ایستاد. فاصله غرقگاه سعید تا لبه سد بیش از سی متر نبود. بازپرس شروع کرد: "دقیقا کجا سعید غرق شد. تو کجا بودی و او در چه فاصله‌ای از تو شنا می‌کرد؟ "مخاطب یوسف بود که با بی‌میلی و سنگینی حرف می‌زد. یادآوری آن لحظات تلخ آزارش می‌داد. رضا به آب خیره شده بود و من به لبان یوسف که بالاخره گشوده شد: "سعید پشت سر من می‌اومد...من خسته شده بودم....فهمیدم که چه اشتباهی کردم....ما شنای توی سد را با استخر یکی گرفته بودیم...یه دفعه سعید کمک خواست. برگشتم دیدم بُریده....دیگه نمی‌تونه بیاد....رفتم کمکش....مثل یک تیکه سنگ شده بود....داشت می‌رفت پایین.....سعی کردم نگهش دارم..... "رضا داد زد: "اگه راست می‌گی چرا کاری نکردی؟چرا گذاشتی بره زیر این همه آب؟". یوسف با صدایی که در آن ارتعاش و لرزه آشکار بود جواب داد: "من خودمم به زور نگه‌داشته بودم...انرژی نداشتم. من که ورزشکار یا مربی شنا نیستم....".بازپرس بی‌توجه به بگومگوی آن دو پرسید: "بعد چی شد؟ چرا اثار خراشیدگی روی سینه سعید به جا مونده؟". یوسف که معلوم بود کلافه شده گفت: "یه دفعه سعید چسبید به من...آب رفت تو دهنم..به هر زحمتی بود رو آب نگهش داشتم ولی اون.....". به گریه افتاد؛ اول آرام و بعد با صدای بلند اشک می‌ریخت: "هیچ جوونی برای سعید نمونده بود...ترس....  ترس از مردن هر دوتامون را گرفته بود. دیدم دست انداخت و گردن من را چسبید...مثل این که می‌خواست روی من سوار بشه...هیچی حالیش نبود....دوباره رفتم پایین....آب خوردم، اومدم بالا و سعی کردم از خودم جداش کنم....نمی‌شد...مرگ رو جلوی چشمام دیدم...یا سعید باید می‌مرد یا من....شاید هر دومون. چون اگه من غرق می‌شدم سعید قدرت شناکردن نداشت. داد زدم...تورو خدا سعید ولم کن....ولم کن ". گریه یوسف اوج گرفت. تقریبا داشت ضجه می‌زد: "ولم نمی‌کرد...داشتم خفه می‌شدم ...سعید دیگه حال خودش را نمی‌فهمید...هر کی سرراهش بود را با خودش می‌برد پایین....تصميم گرفتم بزنمش کنار...ولم نمی کرد....با مشت و پنجه چند بار تو سینه‌اش زدم.. .اینقدر زدم تا دستاش شل شد و ول کرد..من دیگه نا نداشتم. داشتم می‌مردم..تنها چیزی که باعث می‌شد به شنا کردن ادامه بدم صورت مادرم بود....فقط به خاطر اون شنا می‌کردم...مثل یک جسد شده بودم.....خدا....خدا ". یوسف فریاد می‌کرد. از رضا غفلت کرده بودم. دیدم یک گوشه قایق نشسته و سرش را با دستاش گرفته است. حدس زدم بی‌صدا گریه می‌کند. بازپرس پرسید: "لحظه فرو رفتن سعید را در آب به خاطرت هست؟ دقیقا کجا فرو رفت؟". یوسف که اشک‌هایش را پاک می‌کرد با صدایی خفه گفت: "ندیدم...اخرین چیزی که ازش به خاطرم مونده صورتش بود که خیلی ترسیده بود...همین جا پایین رفت " و با انگشت اشاره نقطه‌ای را نشان داد. نگاهی به نرگس و احسان انداختم؛ چون شبه‌هایی از دور به‌نظر می‌رسیدند. احسان ایستاده بود و نرگس چند متر دورتر روی خاک رهاشده بود. نگاهی به آب انداختم؛ زلال، خنک و زیبا. @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ بیستمین روز مطالعه 📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه ✍ #گابریل_گارسیا_مارکز 🔁  #احمد_گلشیری #تعداد_صفحات_کتاب :  ۵۳۲ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹ پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰ 🗓 امروز هفتم شهریورماه 🗒 صفحات   ۳۴۸ تا ۳۶۴ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 163
Repost from Book_tips
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨ 📕کتابفروشی بارلی بوک 📗انواع کتاب‌ها با بهترین کیفیت چاپ و نشر 📙هرکتابی که بخوای موج
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨ 📕کتابفروشی بارلی بوک 📗انواع کتاب‌ها با بهترین کیفیت چاپ و نشر 📙هرکتابی که بخوای موجوده 📘چون ما ناشریم، تمامی کتاب‌ها تخفیف ۱۰ الی ۵۰ درصد دارند 📔ارسال به سراسر کشور 📗تا دو روز اول، با هر سفارش، یک کتاب از بارلی بوک هدیه میگیری :)💝 https://t.me/barlibook https://t.me/barlibook

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 🔅راه حل رشد،                       «مطالعه است» 📌 راه حل رشد، مطالعه است و باید کتاب بخوانیم و با هم بحث کنیم. پرداختن به مسایل فرهنگی نیاز به ماده ی خام دارد و ماده ی آن مطالعه است. باید کتاب‌هایی بخوانیم که فرهنگ ما را عوض کند. مطالب فیزیک، شیمی و جغرافیا و ... معلومات ما را افزایش می‌دهد ولی فرهنگ ما را تغییر نمی‌دهد. 📌ما باید در حوزه ی روانشناسی، فلسفه، ادبیات (خصوصاً رمان، داستان کوتاه و شعر)، عرفان و حوزه ی دین مطالعه کنیم. این حوزه‌یی است که فرهنگ‌ساز است و ما را فرهیخته‌تر می‌کند. 📌کتاب خواندن با سرچ کردن در سایت‌ها متفاوت است . یادگیری با مطالعه ی کتاب میسر می‌شود. حتی در حوزه ی سیاست کتاب بخوانید و با هم بحث کنید تا رشد کنید. #مصطفی_ملکیان @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
‌ مطمئن هستم اگر کسی تنها با لحظات حال زندگی کند و با شیفته‌گی به هر گلی که سر راهش قرار گیرد نگاه کند و هر درخششی را که بر هر لحظه‌ی گذرا می‌رقصد گرامی دارد، آن وقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح می‌شود #هرمان_هسه ‌@book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 سوره فصلت آیه 5 : وَقَالُوا قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ وَفِي آذَانِنَا وَقْرٌ وَمِنْ بَيْنِنَا وَبَيْنِكَ حِجَابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنَا عَامِلُونَ ترجمه : آنها گفتند: «قلبهای ما نسبت به آنچه ما را به آن دعوت می‌کنی در پوششهایی قرار گرفته و در گوشهای ما سنگینی است، و میان ما و تو حجابی وجود دارد؛ پس تو بدنبال عمل خود باش، ما هم برای خود عمل می‌کنیم!» #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
sticker.webp0.22 KB

Book_tips
22 163
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨ 📕کتابفروشی بارلی بوک 📗انواع کتاب‌ها با بهترین کیفیت چاپ و نشر 📙هرکتابی که بخوای موج
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨ 📕کتابفروشی بارلی بوک 📗انواع کتاب‌ها با بهترین کیفیت چاپ و نشر 📙هرکتابی که بخوای موجوده 📘چون ما ناشریم، تمامی کتاب‌ها تخفیف ۱۰ الی ۵۰ درصد دارند 📔ارسال به سراسر کشور 📗تا دو روز اول، با هر سفارش، یک کتاب از بارلی بوک هدیه میگیری :)💝 https://t.me/barlibook https://t.me/barlibook

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #غرقه(قسمت هیجدهم) دیگر جز انتظار برای صدور حکم کاری نمانده بود. غرقه در کار و زندگی شده بودم که رای ابلاغ شد. دادگاه به دلیل وجود هرگونه دلیل اثباتی، قتل عمد را منتفی دانسته ولی با توجه اقاریر یوسف مبنی بر گلاویز شدن با متوفی و کشمکش با وی، او را به  پرداخت دیه سعید محکوم ساخته بود. رای کوتاه بود؛ چنان که عادت دادرسان است؛شاید خود را ملزم به استدلال کردن، بیش از آن چه لازم نمی‌دانند، نمی‌بینند. رای نه مرا مسرور ساخت و نه غمگین. رابطه من با رضا قطع شده بود. با نرگس تماس گرفتم و او آمد. نتیجه واستدلال قضات را توضیح دادم. رای را با دقت خواند و معنی چند اصطلاح را پرسید.از چهره‌اش نمی‌شد به حالت درونش پی برد. رضا همیشه می‌گفت که زنش تودار است؛ برخلاف خودش که به هر سخن یا رفتاری زود واکنش نشان می‌داد. نرگس پرسید که: "حالا می‌خواهید چکار کنید؟". دستم را بالا آوردم که: "حتما فرجام می‌خواهیم" و معنای فرجام و عواقب آن را توضیح دادم. نرگس مدتی ساکت ماند و فکر می‌کرد؛ به چه، نمی‌دانستم. بالاخره سرش را بلند کرد: "سوالی دارم و خواهش می‌کنم با دقت به‌ آن پاسخ بدهید ". سرم را دوبار پایین آوردم. گفت: "آیا شما اگر قاضی بودید چه حکمی می‌دادید؟ اصلا ایا شما یوسف را قاتل می‌دونید؟". سوال سختی بود و پاسخ دم دستی برای آن وجود نداشت. گفتم: "اگر بگویم نه، خواهید پرسید پس چرا ادامه می‌دهید؟ اگر بگویم بله، می‌گویید پس آن تردیدی که با رضا مطرح کردم چه بود؟". نرگس فقط گوش داد. او را زیرک‌تر از رضا یافتم. با آن که مانند شوهرش سال‌ها پشت دخل مغازه با انواع و اقسام آدم‌ها معاشرت و معامله نکرده بود. باید جواب می‌دادم و زن دانا منتظر یک پاسخ صریح از من بود. گفتم: "می‌دانید! من  این واقعه را نمی‌توانم قتل بنامم. این حرف حقوقی من نیست، حرف دل من است. اما مساله درگیری آن دو برای جان به در بردن از مرگ محتوم مقداری به موضوع رنگ جنایی داده است. شاید اگر یوسف به کمک پسر شما آمده بود، ما با دوجسد مواجه بودیم و شاید هم اگر کمی تلاش می‌کرد و آن قدر نترسیده بود، فردا صبح سعید در مغازه به فروش پارچه‌های رنگارنگ مشغول بود. مشکل همه ما یک کلمه است: شاید. شایدها مسير زندگی و آینده ما را با اما و اگر بسیار مواجه ساخته است. من فرجام خواهم خواست. نه برای خوشایند رضا، بلکه برای آن که بالاترین مرجع قضایی کشور هم در این رابطه داوری کند. "نرگس که به حرف‌های من به دقت گوش می‌داد گفت: "چی بگم. ما عزیز از دست داده‌ایم و نمی‌تونیم مثل شما احساسی برخورد نکنیم. ".نرگس بلند شد که برود. برای تکریم او از جا برخاستم. رفت طرف در ولی ایستاد و بیرون نرفت. در گفتن مطلبی تردید داشت. این دست و آن دست می‌کرد. بالاخره گفت: "می‌دونید! نمی‌دونم ایا این چیزی که می‌خوام بگم کمکی به شما می‌کند یا نه. چون من وجدان دارم، شما و رضا هم همین‌طور. سعید از بچگی بيماري آسم داشت. بعدا که بزرگ شد خیلی بهتر شد و شایدم دیگه خوب شده بود. هیچ دارویی نمی‌خورد.اما وقتی خیلی تقلا می‌کرد، به خصوص وقتی زیاد می دوید نفس کم می‌اورد. با خودم میگم نکنه اون لحظه‌های اخر هم دچار این مشکل شده بود. شاید.......". از پشت میز به طرف نرگس رفتم و گفتم: "خودتان را اذیت نکنید. ما در زندان این شایدها حبس هستیم و راه فرار نداریم. تنها خدا علم به آن‌چه پشت پرده حوادث است دارد. باید با موضوع مرگ سعید کنار بیایید. رای دادگاه هرچه باشد شما مجبور به زندگی بدون او هستید. بگذارید او یک حیات معنوی در کنار شما داشته باشد. با شما بخندد، خوشحال باشد، درد بکشد و زندگی کند. به چشمتان نیاید ولی در قلبتان حاضر باشد." نرگس بی آن‌که چیزی بگوید رفت. می‌دانستم که او  و شوهرش روزهای تلخ بسیاری را در نبود پسرشان تجربه کرده و خواهند کرد (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ نوزدهمین روز مطالعه 📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه ✍ #گابریل_گارسیا_مارکز 🔁  #احمد_گلشیری #تعداد_صفحات_کتاب :  ۵۳۲ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹ پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰ 🗓 امروز ششم شهریورماه 🗒 صفحات   ۳۳۲ تا ۳۴۸ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 163
باهم باشید، اما بگذارید در باهم بودن شما فاصله‌ای باشد و بگذارید نسیم در میان شما بوزد. یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زند
باهم باشید، اما بگذارید در باهم بودن شما فاصله‌ای باشد و بگذارید نسیم در میان شما بوزد. یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زندانی برای یکدیگر نسازید... بگذارید عشق جایی در ساحل روح‌تان باشد. پیمانه‌های یکدیگر را پر کنید، اما از یک پیمانه ننوشید. از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید، اما از یک قرص نان نخورید... با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید، اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید. هم‌چون تارهای عود باشید که جدا از هم اما با یک نوا مترنم می‌شوند. قلب‌های‌تان را به هم هدیه کنید، اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید... زیرا تنها دستان زندگی است که بر قلب‌های شما حاکم است. در کنار یکدیگر باشید، اما نه چندان نزدیک، زیرا ستون‌های معبد دور از هم قرار دارند و درخت بلوط و سرو در سایه‌ی یکدیگر رشد نمی‌کنند. #جبران_خلیل_جبران #پیامبر @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
زنان اگر مجبور شوند،روی دیوارهای زندان آسمان آبی را نقاشی خواهند کرد. اگر پارچه های زخم بندی سوزانده شود، پارچه های بیشتری خو
زنان اگر مجبور شوند،روی دیوارهای زندان آسمان آبی را نقاشی خواهند کرد. اگر پارچه های زخم بندی سوزانده شود، پارچه های بیشتری خواهند بافت. اگر خرمنها نابود شوند، بذرهای بیشتری خواهند پاشید. آنجا که دری نیست، زنان در خواهند ساخت و آن را باز خواهند کرد و از آن عبور خواهند کرد و به راههای جدید و زندگی های جدید گام خواهند نهاد... #کلاریسا_پینکولا_استس @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
رخنه باید کرد بر ظلمت شب تا که نابود شود بی رنگی لحظه های آبی، میزند با سنگ بر پنجره بیداری همه بی تاب از این ظلمت بی پایانیم
رخنه باید کرد بر ظلمت شب تا که نابود شود بی رنگی لحظه های آبی، میزند با سنگ بر پنجره بیداری همه بی تاب از این ظلمت بی پایانیم تا که رنگی نزنیم بر نهان خانه دل، همگی ویرانیم این شب تیره به پایان برسد لحظه ها پر شود از بیداری چه کسی می داند شاید آبی بشود چیره بر این بی تابی @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 سوره الاعراف آیه 199 : خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ ترجمه : (به هر حال) با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر، و به نیکی‌ها دعوت نما، و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن)! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
sticker.webp0.22 KB

Book_tips
22 163
Repost from N/a
افزایش اطلاعات عمومی !!! ‌‏❖ @BEDANIMS « داستان کوتاه » ! ‌‏❖ @FICTION_12 انگلیسی کودک و بزرگسال با فیلم و کارتون ‌‏❖ @EverydayEnglishTalk فول انگلیسی صحبت کن ‌‏❖ @Englishgrammar606 آموزش انگلیسی مبتدی تا آیلتس۲ساله ‌‏❖ @teacheruniversity آگاهی مهمترین ثروت‌ ‌‏❖ @Libraryinternational روسی مثل آب خوردن ! ‌‏❖ @ZABANEROOSI آموزش نویسندگی خلاق ‌‏❖ @BENEVIS_S کانال باغ موسیقی ‌‏❖ @baghemoosighi کتابخانه مجازی ‌‏❖ @llib7 مکانیک خودتان باشید !!! ‌‏❖ @RANANDEGIQ کیهان شناسی و نجوم ‌‏❖ @keyhan_n1 نکات ویرایشی در زبان پارسی !!! ‌‏❖ @PARSIDO رسانه، فرهنگ - نشانه ‌‏❖ @irCDS انگلیسی‌ شبی 10 لغت ! ‌‏❖ @ENGLISHLANGUAGESS تاریخ بدون سانسور را اینجا بخوانید !!! ‌‏❖ @TARIKHEMAMNOOE دانلود رایگان کتاب های ممنوعه ‌‏❖ @SaCafeketab فرانسه رو قورت بده ‌‏❖ @FrenchAvecMoi با سیاست رفتار کن /سواد رابطه ‌‏❖ @ghasemi8483 حقوق برای همه ‌‏❖ @jenab_vakill ( بایگانیِ مقالاتِ سیاسی-اجتماعی ) ‌‏❖ @v_social_problems_of_iran غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‌‏❖ @ghaz2020 کجا بریم سفر؟؟ ‌‏❖ @JournalTourism زیباترین" اشعار " ... " متنهای "کمیاب ‌‏❖ @av_baroon حضرت مولانا و عاشقانه‌های شمس ‌‏❖ @baghesabzeshgh تربیت فرزندان با مهارت‌های زندگی والدگری ‌‏❖ @moraghbat پروکسی برای تلگرام !!! ‌‏❖ @BESTPROXYSS جملاتی که شما رو میخکوب میکنه ! ‌‏❖ @its_anak خودشناسی ‌‏❖ @haghightx « هر کتابـی... بخوای داریم » ‌‏❖ @KETAB_SALAM_CAFE «وکیل» خود باشید (مشاوره) ‌‏❖ @edalatsazanfarda راهکاری برای مقابله با پرخاشگری فرزندم ‌‏❖ @ghasemi8484 از حیوانات بیشتر بدانیم * ‌‏❖ @JANEVARANF کانال متفاوت گل و گیاه و باغبانی ‌‏❖ @cafegolemehrbano دانستنی‌هایی که باید بدانیم ‌‏❖ @shogo_jaleb گذر از خودم!!! ‌‏❖ @shine41 افزايش اطلاعات عمومی ‌‏❖ @DAANESTA اسرار زنان موفق ‌‏❖ @successfulwomen1 انگلیسی کاربردی با فیلم ‌‏❖ @englishlearningvideo فن و هنر داستان‌نویسی ‌‏❖ @ErnestMillerHemingway مدرسه‌ی علوم انسانی ‌‏❖ @zistboommedia "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‌‏❖ @mehdihemmati59 بدون سانسور ، با احتیاط وارد شوید... ‌‏❖ @OnlySookoot کانالِ فلسفیِ « تکانه » ‌‏❖ @khosrowchannel نگارگری؛ هنر و ادبیات ‌‏❖ @tabrizschoolofpersianpainting گلچین کتابهای صوتی وPDF ‌‏❖ @ketabegoia حکایت‌های جذاب و خواندنی ‌‏❖ @kafeh_sher یافته‌های مهم روانشناسی ‌‏❖ @Hrman11 یونگ ، روانکاوی ، طرحواره درمانی ‌‏❖ @hamsafarbamah شعر خوب و ناب بخوانیم ‌‏❖ @seda_tanha اسرار فضا و کیهان ‌‏❖ @asrarfaza2 سپید سرایان معاصر ‌‏❖ @naabn کتب صوتی نایاب / زندگینامۀ مشاهیر و... ‌‏❖ @feqdanedel سرزمین آریایی ‌‏❖ @royayemehr 《شعر بهانه‌ای برای عاشقی》 ‌‏❖ @Delaviz_24 دانش سیاسی ‌‏❖ @Baharestan_MAG کارگاه‌های "روان‌شناسی" ‌‏❖ @PsycheFiles « مجله ... زندگی » ‌‏❖ @majallezendegii خیالات سرزده ‌‏❖ @khialatesarzadeh پیانو  (( نت کده ‌‏❖ @Pianolandhk50 فارکس و ارز دیجیتال ‌‏❖ @Forexland666 فضا-زمان ، گرانش ، کوانتوم ‌‏❖ @SpacePassengers کارتون‌های دیدنی !!! ‌‏❖ @CARTOONSIT شعر ناب و کوتاه ‌‏❖ @sher_moshaer پروفایل و والپیپر ورزشی ‌‏❖ @varzeshguilan1 جانان ‌‏❖ @JIaNIaNI زیباترین اشعار ناب ‌‏❖ @Delaviz99 آرشیو ۱۴سال موسیقی بی‌کلام عاشقانه ‌‏❖ @lightmusicturkish آنلاین کتاب بخوانیدو بشنوید. ‌‏❖ @romanceword پایش سیاسی ایران ‌‏❖ @ir_REVIEW آکادمی مدیریت استراتژیک ‌‏❖ @StrategiaAcademy دیوانِ صوتی «حافظ» ‌‏❖ @GHAZALAK1 گلچین موسیقی سنتی ایرانی ‌‏❖ @sonati4444telegram ادبیات، فلسفه ‌‏❖ @Jouissance_me برترین اجراهای (( پیانوی کلاسیک )) و ... ‌‏❖ @pianoland123 "تمرین"تمرین" تمرین"تمرین "تمرین" ‌‏❖ @tamrinmodern 950000 کتاب lPDFl و کتاب‌های صوتی ‌‏❖ @MOTIVATION_BUCH فیلم و مینی‌سریال‌ روانشناسی (اختلالات) ‌‏❖ @Filmravankavi مدیریت انسان‌ها ‌‏❖ @HRMCHANNEL درمان‌ روانکاوی کمرویی و اضطراب اجتماعی ‌‏❖ @Neoravankavi هزار پند مولانا با معانی اشعار ‌‏❖ @Ashaarkotaa "حافظ" فروغ" مولانا" خیام" ‌‏❖ @AShaarMandgar روزی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‌‏❖ @book_tips آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‌‏❖ @ECONVIEWS لطفا گوسفند نباشید.... ‌‏❖ @zehnpooya وبینارهای آموزشی TOEFL و IELTS ‌‏❖ @WritingandGrammar آداب معاشرت؛ فن بیان و کاریزمای کلامی TED ‌‏❖ @BUSINESSTRICK هماهنگی برای تبادل؛ ‌‏❖ @qpiliqp

Book_tips
22 163
☑️این تصویر، بعنوان قوی ترین اثر هنری سال برگزیده شده بود. تندیسی از دو انسان بالغ که پس از مشاجره به یکدیگر پشت کرده و نشسته
☑️این تصویر، بعنوان قوی ترین اثر هنری سال برگزیده شده بود. تندیسی از دو انسان بالغ که پس از مشاجره به یکدیگر پشت کرده و نشسته اند. کودک درون هر دوی آنها، به سادگی خواهان برقراری ارتباط است. اما آنچه بلوغ به ما آموخته خودپسندی، تنفر و کینه است تا ممانعت کند از بخشایش و حرکتِ موثر رو به جلو. واقعیتِ روان/ روح آزاد و رهای ما از طریق فطرت راستین کودکان به نمایش گذاشته شده است.. @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #غرقه (قسمت ۱۷) رضا که رفت جمال گفت: "بابا شماها چه‌تون بود؟مثل بچه‌ها شده بودید. از تو انتظار نداشتم. رضا داغدیده است و حالش معلومه؛ تو دیگه چرا؟". با ناراحتی گفتم: "مگر ندیدی چکار کرد؟چی می‌گفت؟ چرا فکر می‌کرد من ضعیف و درمانده‌ام؟ چرا چک کشید مهندس؟". جمال که نمی‌خواست نقش وکیل مدافع رضا را بازی کند گفت؛ "هردوتون مقصر بودید. رضا به حرف‌های تو توجه نداشت و تو به حال اون. من با رضا حرف می‌زنم. از دلش در می‌آرم. تو هم سخت نگیر. تا حالا این قدر عصبانی ندیده بودمت. چک را چرا پاره کردی؟ می‌دادی من می‌زدم به یه زخمی" و خندید. اخلاق جمال این‌طوری بود. زود گریه می‌افتاد و در بدترین حالات می‌توانست با طنز‌گویی جو غمزده را عوض کند. چاره‌ای جز خندیدن نداشتم. جمال هم رفت. مستخدم هم که دعوای ما را دیده بود، بی آن‌که خداحافظی کند، رفته بود. من تنها بودم. ناراحتی توام با عصبانیت دست از سرم بر نمی‌داشت. شاید جمال راست می‌گفت و من هم تند رفته بودم. از خرمن یک دوستی قدیمی با آتش چند دقیقه پرخاشگری جز خاکستری بر جای نمانده بود. پنجره را باز کردم تا قدری هوای تازه حالم را بهتر کند اما در بیرون زمستان شروع شده بود و  هوا به شدت سرد بود. می‌دانستم که آتش خشم و ناراحتی درونی من با برودت هوا از بین نمی‌رود. آن شب سرد به غضب گذشت و التهاب؛ فردا اما داستان دیگری در آستین خود داشت. در دفتر به کارها می‌رسیدم که زنی وارد شد. او را می‌شناختم، اما انتظار دیدنش را نداشتم. نرگس بود، زن رضا. نرگس هم نوعی بچه محل قدیمی بود، از آن دسته که چون حشر و نشر با آنان ممنوع بود، سروکاری با آن‌ها نداشتم. برادرانش را می‌شناختم و دورادور شنیده بودم که دختر فهمیده و خانمی است. زن رضا که شد  بیشتر او را می‌دیدم، خونگرم و میهمان‌نواز بود و حالا من در دفتر وکالتم میزبان او بودم. با آن دعوایی که با رضا کردم، توقع نداشتم که بیاید دفتر. احترام گذاشتم و خوش آمد گفتم. نرگس با لحنی که هیچ سرزنشی در آن نبود گفت: "شما و رضا دیشب چه مرگتان شده‌ بود که پریدید به هم. رضا تا صبح خوابش نبرد. خیلی وقت بود که سیگار  را کنار گذاشته بود ولی دیشب یک بسته را تا ته دود کرد. من با رضا یه نظر نداریم. می‌گم بچه من رفته، هرچه بکنم اون دیگه برنمی گرده، ولی دوست ندارم که ناحقی در حق بچه مردم بشه. بسپاریم به خدا و قانون. اگه باعث مرگ سعید شده مجازات بشه و الا نه... "آهنگ صداش حزن اور شد:" چند روز پیش با رضا رفتيم پای سد، همون جا که سعید آخرین نفس‌ها را کشیده و برای همیشه چشم‌هایش به روی دنیا بسته شد. وسط هفته بود و دم غروب. کسی نبود. تو اين فکر بودم که بچم لحظات اخر به چی فکر می‌کرده؟ مطمئن هستم تو اون چند لحظه باقیمانده عمرش منو و باباشو و خواهرش را می‌دیده. شکی نداشتم که با ما خداحافظی کرده. بی‌قرار شدم و فریاد زدم سعید! مادر. منم تو را به خدا می‌سپارم. برای همیشه خداحافظ عزیزم. مواظب خودت باش تا ما هم بیایم پیشت. من شیون می‌کردم و رضا فریاد می‌زد. تاریک شده بود و ما از پای آب تکون نمی‌خوردیم. یه لحظه حس کردم سعید سرش را از توی آب  بیرون اورده و داره به من لبخند می‌زنه.....من....من...". نرگس گریه می‌کرد و تاثر و اندوه مرا دو چندان ساخته بود. نرگس اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: "رضا را قانع کردم که شما کار را ادامه بدید. هر طور که میدونید. می‌خوام خدا پیغمبری و قانونی جلو برید. ظلم به کسی نشه. نمی‌خوام بچم اون دنيا معذب باشه " ازگفته‌های نرگس زنده شدم. جان دوباره گرفتم. اگر رضا این حرف‌ها را زده بود بغلش می‌کردم. دستم را روی سینه‌م گذاشتم  و گفتم: "من آن چه بتوانم را در مسیر عدالت انجام می‌دهم. شما بار بزرگی را از دوش من برداشتید. من آفرین به این فکر و سلوکتان می‌گویم. با زنی مثل شما رضا چه چیزی در زندگی کم دارد؟". نرگس که هنوز در حال پاک‌کردن چشم‌های ترش بود  بلند شد برود. از کشوی میزم تکه‌های پاره چک رضا را در آوردم و دادم به زنش: "این هم یادگاری جر و بحث من و رضا. هر دو مثل بچگی‌هامان رفتار کردیم؛ لجوج و ناشکیبا. شانس اوردیم مثل آن موقع‌ها یقه هم را نگرفتیم. نرگس لبخندی زد و رفت. من پنجره را باز کردم. هوا باز هم سرد بود و نمی‌دانم که چرا من آن شب چنان هوایی را دوست داشتم. حال خوب، همه چیز را دوست داشتنی کرده بود.......... (ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
22 163
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ هیجدهمین روز مطالعه 📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه ✍ #گابریل_گارسیا_مارکز 🔁  #احمد_گلشیری #تعداد_صفحات_کتاب :  ۵۳۲ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹ پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰ 🗓 امروز پنجم شهریورماه 🗒 صفحات   ۳۱۶ تا ۳۳۲ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊