uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

Book_tips

Book_tips

Kanalga Telegram’da o‘tish

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali Book_tips analitikasi

Book_tips (@book_tips) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 22 068 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 569-o'rinni va Eron mintaqasida 15 843-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 22 068 obunachiga ega bo‘ldi.

14 Oktabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 220 ga, so‘nggi 24 soatda esa 0 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 4.15% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 2.10% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 916 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 463 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 16 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 15 Oktabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

22 068
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+1077 kun
+22030 kun
Postlar arxiv
Book_tips
22 062
فرانتس کافکا اغلب شخصیت‌های آثارش را چگونه به تصویر می‌کشد؟
Anonymous voting

Book_tips
22 062
🦢🌿🦢🌿🦢🌿 محافظت و عشق، زیباترین هدیه‌ی طبیعت @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۸ پیش از آن که سال 1350 را پشت سر بگذارم دلم می‌خواهد سه خاطره از برادران دوستِ همیشه حامیِ خودم «مهدی گایینی» بگویم. اسم پدر مهدی «جعفرقُلی» بود که در روستا به دامداری می‌پرداخت. مادرش زنی بسیار مهربان و نازنین و دوست‌داشتنی بود که در خانه قالی می‌بافت. به من خیلی محبت می‌کرد. مهدی سه برادر داشت: محمد، احمد و ناصر. ناصر که از دو برادرِ دیگر کوچک‌تر بود، درس می‌خواند و اهلِ مطالعه بود. بعدها از افسران نیروی هوایی شد. او یک روز به خانه‌ی ما آمد و به پدرم گفت: ـ حاج‌‌ آقا اجازه ندهید احمدِ شما با برادرم مهدی دوستی داشته باشد. پدرم پرسید: ـ چرا؟ مگر احمد برای شما مزاحمتی دارد؟ ناصر گفت: نه. اتفاقاً پسر خیلی خوبی است. اما من می‌خواهم برادرم درس بخواند. احمد درس‌خوان است و در امتحانات به مهدی تقلب می‌رسانَد. او هم به همین دل‌خوش است و خودش درس نمی‌خواند. اگر این‌ دو، دوست نباشند، مهدی مجبور می‌شود درس بخوانَد. پدرم گفت: ـ آفرین به شما که چنین فکری دارید. مرا خواست و گفت: ـ دیگر نباید با مهدی بگردی. البته من و مهدی گوش ندادیم و تا پایانِ کلاس پنجم با هم دوست بودیم. سپس که من به دوره‌ راهنمایی رفتم، مهدی را سرِ کار فرستادند و دیگر درس نخواند. شاید اگر با من مانده بود، او هم به درسش ادامه می‌داد. برادرِ بزرگ‌تر از ناصر، احمد، لات‌منش و شرّ و اهلِ دعوا بود. یک‌ روز گروهی از بچه‌ها دور هم نشسته بودند و حرف می‌زدند. من هم بودم. احمد به جمعِ ما پیوست. پسری بود که با مهدی دوست بود اما دنبالِ دردسر هم می‌گشت. اسمش رضا بود. احمد به رضا گفت: ـ برو برای من سیگار بخر! رضا گفت: ـ مگر من نوکرت هستم؟ احمد به برادرش مهدی گفت: ـ پاشو بزنش! مهدی، سر به زیر انداخت. احمد تکرار کرد: ـ گفتم پاشو بزنش! مهدی آرام و با ترس گفت: ـ رضا رفیق من است. چرا باید بزنمش؟ من روی رفیقم دست بلند نمی‌کنم. احمد کمی اندیشید و سپس به دیگران گفت: ـ یاد بگیرید! هیچ‌وقت رفیق را نزنید! خودش رفت برای همه بستنی خرید. محمد، بزرگ‌ترین برادرِ مهدی بود. راننده‌ نفت‌کش بود، اما به هروئین اعتیاد داشت. مردی بسیار نیرومند بود. تصمیم گرفت اعتیاد را کنار بگذارد. یک روز که پدرش از مکه برگشته بود و مهمان زیاد داشتند، من هم بودم. محمد ترکِ اعتیادِ خود را این گونه تعریف کرد: ـ روزی که خواستم ترک کنم، مقدارِ زیادی هروئین خریدم و به زیرزمین خانه رفتم و به زنم گفتم تا درِ زیرزمین را از بیرون قفل کند. آب و خوراکی هم برای یک هفته کنارم گذاشتم و نشستم و بسته‌ هروئین را روبه‌روی خود باز کردم و گفتم: محمدِ جعفرقُلی! همه تو را مردی نیرومند می‌دانند. حالا این تو و این هم هروئین. با هم کشتی بگیرید تا ببینیم زورِ کدامتان بیشتر است. روز دوم و سوم، احساس کردم زورِ هروئین بیشتر است و از بی‌تابی و دردِ عضلات، فریادم به هوا رفت و خواستم مصرف کنم. به خودم نهیب زدم: داری زمین می‌خوری؟ یعنی مردم دروغ می‌گویند که تو را زورمند می‌دانند؟ زمین نخوردم. روز چهارم و پنجم، حالِ بهتری داشتم. صبحِ روزِ هفتم، از همسرم خواستم در را باز کند. در حضور مادر و همسر، هروئین را در چاهِ دستشویی خالی کردم و سرافراز بیرون آمدم. هنگامی که محمد داستانش را باز می‌گفت، سکوتی حماسی بر اتاق فرمانروایی می‌کرد. اهورا و اهریمن در نبردی هراسناک، بر سر و روی هم چنگ می‌زدند. اما سرانجام، گویی پرنده‌ی پیروزیِ اهورا در فضای خانه بال گشوده بود. در پایان داستان، کفِ پرشوری برای محمد زدند و یکی دو جوان که داشتند در چاهِ اعتیاد سقوط می‌کردند به خود آمدند. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۷ یکی از سرگرمی‌های خوشایند ما، دیدن هلی‌کوپترهایی(بالگرد) بود که در گاراژ بزرگِ شرکت نفت سرِ هشت متری لوله، سوختگیری می‌کردند. دیدن یک بالگرد از نزدیک و نشستن و برخاستنِ آن، ما را به هیجانی شدید می‌کشاند و دست تکان دادن‌های خلبان‌های خوش‌چهره و خوش‌اندام، با آن عینک‌های دودی، وادارمان می‌کرد که برایشان دست بزنیم و دست تکان دهیم. یک روز از نانوایی سنگکی نان گرفته بودم و پولش را هم نداده بودم و اسکناسِ دو تومانیِ نسبتاً نو را لای کشِ شلوارم پنهان کرده بودم تا بعد به سینما بروم. گاهی با دوستم جعفر از این‌کارها می‌کردیم. یا او سرِ صندوق‎دار را گرم می‌کرد و من از روی منبر، چند نان برمی‌داشتم و با هم قسمت می‌کردیم؛ یا من با کسی که پشتِ ترازو بود حرف می‌زدم و جعفر نان برمی‌داشت و پول نمی‌دادیم و عصرش سینما می‌رفتیم. نزدیک خانه بودم که بالگرد در آسمان پیداش شد و به سوی زمین آمد. فوری خودم را به خانه رساندم و نان را در سفره گذاشتم و بیرون پریدم و به سوی گاراژ دویدم. بچه‌ها برای تماشا جمع شده بودند. بالگرد، گرد و خاکی به پا کرد و به زمین نشست و بنزین زد و باز به همان شیوه برخاست و به آسمان کوچید. به خانه برگشتم و به زیر زمین رفتم تا پول نانی را که نداده بودم، در جایی پنهان کنم. دیدم دو تومانی نیست. هراسان، همه جای بدنم را گشتم. نه، نبود. نشستم و زار زدم. انگار دنیا را از دست داده بودم. کاری از من ساخته نبود. چندماه از این ماجرا اندوهگین بودم و غصّه می‌خوردم. روزی، به یاد این از دست دادن، دلم گرفته بود. به خودم گفتم: ـ تو چیزی را از دست دادی که اصلا مالِ تو نبود. انگار به رازِ بزرگی در زندگی پی بُرده بودم. هر بار که برای از دست دادنِ یک موقعیت، یا مرگِ خویشان، یا فرصتِ یک بهره‌مندی یا هر چیزی که شبیه از دست دادن بود دلم می‌گرفت و می‌خواستم برای آن غصّه‌دار شوم، به خودم می‌گفتم: ـ  این هم یک دو تومانی که مال تو نبود. غمگین نباش! برایم درس بزرگی بود. همیشه غمِ چیزهایی را می‌خوریم که در حقیقت به ما تعلق ندارند. برای از دست دادن چیزهایی نگران و آشفته می‌شویم که مالِ ما نیستند. تنها واقعیتی که به ما تعلّق دارد، شخصیتِ ماست. مراقب بودم که این را از دست ندهم. چند سال پیش، صاحب نانوایی را در یک مجلسِ ترحیم دیدم و پیش او اعتراف کردم که بارها نان برداشتم و پولش را ندادم. به او گفتم: ـ حالا برای هر جبرانِ خسارتی آماده‌ام. لبخندِ شیرینی زد و مرا در آغوش گرفت و گفت: ـ امان از دست شما بچه‌ها! این اعترافِ تو، خیلی بیشتر از پول آن نان‌ها ارزش دارد. از این گذشته: کاش باز تو کودک بودی و من جوان؛ کاش باز بالگردها بر زمین می‌نشستند و تو برای دیدن آن‌ها می‌رفتی. کاش باز سینمایی بود که تو گاهی برای بلیط خریدن به نانوایی من می‌آمدی و پول نان را نمی‌دادی. برو عزیزم! نوش جانت. او مرا بخشید. بخشیده شدن، چه لذتّی دارد! آدم هوس می‌کند کاری کند که باز بخشیده شود! ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 ژاپنی‌ها به‌عنوان سمبل‌های والای خویش طلوع آفتاب، گل داوودی و ماهی کپور را برگزیدند. آفتاب نشانهٔ سه فضیلت بزرگ است: دانش، مهربانی و شجاعت. گل داوودی در برف دوام می‌آورد و می‌شکفد و کپور برخلاف جریان رود به پیش می‌رود و بر نیرویی که او را پس می‌راند غلبه می‌کند... #نیکوس_کازانتزاکیس @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ عرب گوید جُد وَ لاتَمنُن فَاِنَّ الفائدةَ اِلَیکَ عائدة یعنی ببخش و منّت منه که نفع آن به تو باز می گردد. درخت کرَم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه ارّه بر پای او @book_tips🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 149 : إِنْ تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا ترجمه : اگر شما کار نیکی را آشکار کنید یا پنهان دارید و یا از بدی کسی درگذرید، قطعاً خداوند آمرزنده و تواناست #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
sticker.webp0.27 KB

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ موسى عليه السلام قارون را نصيحت كرد كه اَحْسِن کَما اَحسَنَ اللهُ الیک نشنيد و عاقبتش شنيدی. آنكس كه به دينار و درم خير نيندوخت سر عاقبت اندر سر دينار و درم كرد خواهى كه ممتع شوى از دين و عقبى با خلق كرم كن چو خدا با تو كرم كرد عرب گوید جُد وَ لاتَمنُن فَاِنَّ الفائدةَ اِلَیکَ عائدة یعنی ببخش و منّت منه که نفع آن به تو باز می گردد. درخت کرَم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه ارّه بر پای او @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
Repost from N/a
🔮🔮 لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 آیا موافق برابری حقوق زن و مرد هستید؟ ۱- بلی  ........ ۲- خیر ......... 🔺 لطفا همه شرکت کنید 🔺 ⭐️⭐️

Book_tips
22 062
📕📗📘 🍃📚هفتادمین  کتاب  📚🍃 🔴درود  بر همراهان عزیز  مطالعه گروهی ✅  ضمن تشکر از مشارکت  شما عزیزان در نظر سنجی ؛ کتاب #گرگ_بیابان   از #هرمان_هسه  جهت مطالعه این دوره انتخاب شد کتاب منتخب شهریور ماه   : #گرگ_بیابان نویسنده: #هرمان_هسه ترجمه : #قاسم_کبیری تاریخ شروع : 《۱۴۰۳/۰۶/۰۳》 تاریخ پایان : 《۱۴۰۳/۰۷/۰۶》 @book_tips🐞📚 📕📗📘📙📕📗📘📙

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۶ کودکی و نوجوانی، دوره‌ صراحت و صداقت است. هنوز نیاموخته‌ایم که سخنمان را در لفافه‌ای از پوشیدگی و پیچیدگی بازگو کنیم. واقعیت را ساده و آشکار می‌بینم و به همان شکل نیز بر زبان می‌آوریم. من همیشه کوشیدم این‌ خوی و خصلت را در خود نگاه‌دارم. برای همین، اکنون نیز تا آنجا که بتوانم و مانعی اجتماعی و سیاسی در برابرم نباشد، ساده سخن می‌گویم و برهنه بیان می‌کنم. هنگامِ نوشتنِ خاطراتم نیز بر همین‌شیوه هستم. چرا باید احساس و تجربه‌ای را که در نوجوانی داشتم، پنهان کنم؟ گذشته‌ها رفته‌اند و از دیده‌ها و شنیده‌ها، جز تصویرهایی مِه‌آلود چیزی بر جای نمانده است. نوشتنِ خاطرات، اگر صادقانه باشد، نشان‌دادنِ درونِ خویش به دیگران است تا ما را آن‌گونه که بودیم یا هستیم، به راستی و درستی، بشناسند. من چنینم که نُمودم. یک عادتِ خوبی که در دَه‌ سالگی یافتم و از آن خشنودم، خواندنِ مرتبِ مجله‌های سینمایی و اجتماعی بود. مجله‌ سینمایی آن‌سال‌ها «فیلم و هنر» نام داشت حتی زمانی که تغییر اسم داد و با نام«ستاره سینما» منتشر شد و البته دیگر کیفیتِ پیشین را نداشت، همچنان خواننده‌اش بودم. تصویرهای رنگی و زیبای فیلم و هنر از بازیگران ایرانی و خارجی، چشم‌نواز و دلربا بودند. مجله‌ دیگر «زنِ روز» بود که عاشق داستان‌های «چهل‌طوطی» آن بودم. مجله‌ زنانه‌ «بانوان» را هم می‌خواندم، اما«زن روز» برایم چیزی دیگر بود. با داستان‌هایش زندگی می‌کردم.  مجله‌ «دختران و پسران» را که ویژه‌ نوجوانان بود دوست داشتم. بعدها از طریق همین مجله، یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای زندگی‌ام شکل گرفت. همسرم را با پیامی که در این مجله نوشتم یافتم. در این‌سال، یک مغازه‌ بزرگ در محلِ ما باز شد که می‌شد آن را سوپرمارکت نامید. صاحبش را با نامِ استعاری «عباس کچل» معرفی می‌کنم. صورتش آبله‌دار بود، اما زشت نبود. همیشه لبخندی بر لب داشت. به گمانم اهل تفرش بود. او در مغازه، شماره‌های قدیمی فیلم و هنر و زن روز را می‌آورد و با نیم‌بها می‌فروخت. من مشتری همیشگی‌اش شدم. همسری داشت که شبیه تابلوهای نقاشی دوره‌ «رنسانس» بود. با دهانی به نسبت کوچک اما گوشت‌آلود و گیرا. پوست بدنش به برف می‌مانست. سپید بود و بی‌چروک و بی‌خدشه و خال. گویا تازگی از روستا به شهر آمده‌بودند. جامه‌ زن، گاهی از زیربغل و پشت گردن، پاره بود و شکاف داشت. دکمه‌های پیراهن را لااُبالی‌وار می‌بست. وای بر چشم‌های من! همین نمای بیرونیِ به ظاهر شلخته، جوانان را به سوی مغازه جلب می‌کرد. شلختگی در این‌ زن، زیبایی آفریده بود. من دیگر از هیچ مغازه‌ دیگری خرید نمی‌کردم. گاهی از او چیزهایی می‌خواستم که دور از دسترس بود. دستش را دراز می‌کرد تا بداند واقعا کدام را می‌خواهم، روزنه‌های جامه لب می‌گشودند و هرچشمی را به درون فرا می‌خواندند. عباس‌کچل، مردی مهربان و پاکدل بود. هرگز او را خشمگین و پرخاش‌جو ندیدم. گاهی که مجله‌ای می‌خواستم و پول نداشتم می‌گفت: ـ ببر بخون و دوباره برگردان! البته اگر مجله را می‌پسندیدم، پولش را جور می‌کردم و از او می‌خریدم. تابستان‌ها، فالوده‌یخی هم درست می‌کرد. نصفِ قالب یخ را عمودی در یک جعبه‌ چوبی می‌گذاشت و با قاشقِ دندانه‌دار می‌تراشید و نشاسته و آبِ لیمو یا آبِ زِرِشک با آن می‌آمیخت. خیلی خوشمزه و گوارا می‌شد. مغزمان را خنک می‌کرد. چندسال بعد، هنگام افزودن یک طبقه به خانه‌اش، از بام افتاد و مُرد. همسرش هم یک‌سره دگرگون شد و شیک و خوش‌پوش، در کوچه و خیابان می‌چمید. دیگر او را ندیدم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
در مسیر #موفقیت با کدام‌یک از این چالشها روبرو شدین ؟ به نظرتون چطور می تونیم انگیزه مون را در طول زمان حفظ کنیم و همچنان به تلاش ادامه بدیم؟ ❤️ نظرتون کامنت کنید .❤️ @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی 📚 #باب_هشتم ( در آداب صحبت) ✨ مال از بهر آسايش عمرست نه عمر از بهر گرد كردن مال. عاقلی را پرسيدند نيكبخت كيست و بدبختی چيست. گفت نيكبخت آن كه خورد و كشت و بدبخت آنكه مرد و هشت.   مكن نماز بر آن هيچ كس كه هيچ نكرد كه عمر در سر تحصيل مال كرد و نخورد @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 148 : لَا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ ... ترجمه : خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود، بدیها (ی دیگران) را اظهار کند... #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
sticker.webp0.30 KB

Book_tips
22 062
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۶ کودکی و نوجوانی، دوره‌ صراحت و صداقت است. هنوز نیاموخته‌ایم که سخنمان را در لفافه‌ای از پوشیدگی و پیچیدگی بازگو کنیم. واقعیت را ساده و آشکار می‌بینم و به همان شکل نیز بر زبان می‌آوریم. من همیشه کوشیدم این‌ خوی و خصلت را در خود نگاه‌دارم. برای همین، اکنون نیز تا آنجا که بتوانم و مانعی اجتماعی و سیاسی در برابرم نباشد، ساده سخن می‌گویم و برهنه بیان می‌کنم. هنگامِ نوشتنِ خاطراتم نیز بر همین‌شیوه هستم. چرا باید احساس و تجربه‌ای را که در نوجوانی داشتم، پنهان کنم؟ گذشته‌ها رفته‌اند و از دیده‌ها و شنیده‌ها، جز تصویرهایی مِه‌آلود چیزی بر جای نمانده است. نوشتنِ خاطرات، اگر صادقانه باشد، نشان‌دادنِ درونِ خویش به دیگران است تا ما را آن‌گونه که بودیم یا هستیم، به راستی و درستی، بشناسند. من چنینم که نُمودم. یک عادتِ خوبی که در دَه‌ سالگی یافتم و از آن خشنودم، خواندنِ مرتبِ مجله‌های سینمایی و اجتماعی بود. مجله‌ سینمایی آن‌سال‌ها «فیلم و هنر» نام داشت حتی زمانی که تغییر اسم داد و با نام«ستاره سینما» منتشر شد و البته دیگر کیفیتِ پیشین را نداشت، همچنان خواننده‌اش بودم. تصویرهای رنگی و زیبای فیلم و هنر از بازیگران ایرانی و خارجی، چشم‌نواز و دلربا بودند. مجله‌ دیگر «زنِ روز» بود که عاشق داستان‌های «چهل‌طوطی» آن بودم. مجله‌ زنانه‌ «بانوان» را هم می‌خواندم، اما«زن روز» برایم چیزی دیگر بود. با داستان‌هایش زندگی می‌کردم.  مجله‌ «دختران و پسران» را که ویژه‌ نوجوانان بود دوست داشتم. بعدها از طریق همین مجله، یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای زندگی‌ام شکل گرفت. همسرم را با پیامی که در این مجله نوشتم یافتم. در این‌سال، یک مغازه‌ بزرگ در محلِ ما باز شد که می‌شد آن را سوپرمارکت نامید. صاحبش را با نامِ استعاری «عباس کچل» معرفی می‌کنم. صورتش آبله‌دار بود، اما زشت نبود. همیشه لبخندی بر لب داشت. به گمانم اهل تفرش بود. او در مغازه، شماره‌های قدیمی فیلم و هنر و زن روز را می‌آورد و با نیم‌بها می‌فروخت. من مشتری همیشگی‌اش شدم. همسری داشت که شبیه تابلوهای نقاشی دوره‌ «رنسانس» بود. با دهانی به نسبت کوچک اما گوشت‌آلود و گیرا. پوست بدنش به برف می‌مانست. سپید بود و بی‌چروک و بی‌خدشه و خال. گویا تازگی از روستا به شهر آمده‌بودند. جامه‌ زن، گاهی از زیربغل و پشت گردن، پاره بود و شکاف داشت. دکمه‌های پیراهن را لااُبالی‌وار می‌بست. وای بر چشم‌های من! همین نمای بیرونیِ به ظاهر شلخته، جوانان را به سوی مغازه جلب می‌کرد. شلختگی در این‌ زن، زیبایی آفریده بود. من دیگر از هیچ مغازه‌ دیگری خرید نمی‌کردم. گاهی از او چیزهایی می‌خواستم که دور از دسترس بود. دستش را دراز می‌کرد تا بداند واقعا کدام را می‌خواهم، روزنه‌های جامه لب می‌گشودند و هرچشمی را به درون فرا می‌خواندند. عباس‌کچل، مردی مهربان و پاکدل بود. هرگز او را خشمگین و پرخاش‌جو ندیدم. گاهی که مجله‌ای می‌خواستم و پول نداشتم می‌گفت: ـ ببر بخون و دوباره برگردان! البته اگر مجله را می‌پسندیدم، پولش را جور می‌کردم و از او می‌خریدم. تابستان‌ها، فالوده‌یخی هم درست می‌کرد. نصفِ قالب یخ را عمودی در یک جعبه‌ چوبی می‌گذاشت و با قاشقِ دندانه‌دار می‌تراشید و نشاسته و آبِ لیمو یا آبِ زِرِشک با آن می‌آمیخت. خیلی خوشمزه و گوارا می‌شد. مغزمان را خنک می‌کرد. چندسال بعد، هنگام افزودن یک طبقه به خانه‌اش، از بام افتاد و مُرد. همسرش هم یک‌سره دگرگون شد و شیک و خوش‌پوش، در کوچه و خیابان می‌چمید. دیگر او را ندیدم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
🌐🎓برترین کانال‌های تلگرام🎓🌐 🧨 آموزش رایگان ماساژ درکلبه سلامت @banojamaliakbari 💎دانلود کتاب‌های نایاب ممنوعه وتاریخی @yortci_bosjin_pdf 💎شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 💎دنیای ناشناخته‌ها @yortchi_bosjin 💎کتب صوتی نایاب / زندگینامۀ مشاهیر و... @feqdanedel 💎دنیای پادکست @OneThousandandOnePodcast 💎فرهنگ و ادب انگلیسی @Englishliteraturemagazine 💎درمان بیماریها بامجربات بانواکبری @banoooakbari 💎نوستالژی"  زیرخاکی کمتر شنیده شده @nuostalzhi 💎کلیپ‌های آموزشی جدید @sonatimahalli 💎دکتر خود باشیم "معلومات پزشکی"   @kalemnab 💎آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 💎کانال طب ایرانی @iranian_teb 💎شگفتی‌های طبیعت و حس آرامش @afarinshokoh 💎دنیای انگیزشی و آموزشی (کتاب بخوانیم) @romanceword 💎کافه شعر @Kafee_sheerr 💎خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 💎روانـشـنـاسـی فـردی @Psychology9i 💎نحو کاربردی @nahvekarbordi 💎مناسبتی " استوری " انگیزشی @yefenjanaramsh 💎ورود به دنیای روان شناسی با سفرهای ذهنی @mentaljourneys 💎کانال طبی عیون الحکمه @oyoon_hekmat 💎تست تخصصی مبادی @banketestmabadi 💎آفرودیت|کیوت|پروفایل @afroo_dit 💎می‌خوای عربی یاد بگیری؟ @learn_arabiic 💎مولانای جان @molanay_gan 💎برسد بدست دلبر ( تک بیت ) @paieznsher 💎آگاهی و پرواز @agahie_parvaz 💎گلچین موزیک پاپ‌ @CoCaeinmozeik 💎آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani 💎جملات طلایی‌ انگیزشی @arameshdaroonee 💎آموزش هاله بینی‌، متافیزیک @nosehalo666 💎شگفتیهای مطالعه در توسعه @Alefbaietousee 💎متن دلنشین @aram380 💎لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی @linkdoni_hozavi 💎شکوه ثروت @shokoh_servat 💎آموزش حرفه‌ای آشپزی @telefoodgram 💎مدرسه نویسندگی‌ آناهل @anahelanjoman 💎آموزش دقیق‌ ماوراء @beyondmeta666 💎تاروت روزانه @maryami137189 💎آموزش مراقبه" پاڪسازی" تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 💎دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 💎پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 💎کتاب‌های ممنوعه که مجدد چاپ نشد @FA_TI_MI 💎طب سینوی، درمان های خانگی @teb_sinawi 💎کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 💎عجایب دنیای نویسندگان @nevisandbdonya 💎مستجاب الدعوات وحل مشکلات علوم روحانی @oloomgharibe89 💎کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🧨 آسترولوژی و فال @astromariyan396 __ 1403/05/31 🔑هماهنگی جهت شرکت در تبادلات: @HHo_bb

Book_tips
22 062
در یکی از حکایت های جالب از کتاب "سینوهه" روایتگر دیدار او با برده‌ای است که گوش‌ها و بینی‌اش به‌ نشانه بردگی بریده شده است.
در یکی از حکایت های جالب از کتاب "سینوهه" روایتگر دیدار او با برده‌ای است که گوش‌ها و بینی‌اش به‌ نشانه بردگی بریده شده است. برده از سینوهه می‌خواهد تا او را نزد قبر یکی از اشراف ظالم مصر ببرد تا نوشته‌های روی قبر را برایش بخواند. برده توضیح می‌دهد که این شخص ظالم، زندگی‌اش را نابود کرده و به همسر و دخترش تجاوز کرده است. سینوهه بر روی قبر می‌خواند که آن فرد به‌عنوان یک انسان شریف و نیکوکار معرفی شده است. با شنیدن این، برده با وجود رنج‌هایی که کشیده، به گریه می‌افتد و می‌پذیرد که آن شخص نیکوکار بوده است. در نهایت، سینوهه به نتیجه می‌رسد که حماقت نوع بشر بی‌پایان است و همیشه می‌توان از خرافات و نادانی مردم سوءاستفاده کرد. 📕#سینوهه 👤#میکاوالتاری @book_tips 🐞

Book_tips
22 062
"find someone who sees the beauty in your imperfections." کسی را پیدا کن که زیبایی را در نقص های تو ببیند. @dailyenglish2024
"find someone who sees the beauty in your imperfections." کسی را پیدا کن که زیبایی را در نقص های تو ببیند. @dailyenglish2024