قِرتی بازی
Kanalga Telegram’da o‘tish
نوشته های جواد ماهر/ javadmaher123@gmail.com ممکن است به عضویتِ کانال پذیرفته نشوید. مدیرِ کانال در این باره توضیحی نمی دهد.
Ko'proq ko'rsatish289
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
289
1084) قهرمانان
مینی بوس گرفتیم با دانش آموزان رفتیم در مسابقات فرهنگی هنری آموزش و پرورش شرکت کردیم. یک گروه نمایش عروسکی، یک گروه نمایش نامه خوانی و یک گروه نمایش خیابانی. از ابتدای سال کتاب توی دست و بال دانش آموزان زیاد بود. انواع کتاب های ضرب المثل و داستان و تصویری و ... . زنگ تفریح کتاب ها به راحتی در دسترس بچه ها بود. زنگ های مطالعه داشتیم، معلم هنر کتاب ها را به کلاس می برد و بچه ها را تشویق می کرد با کمک کتاب ها نمایش بسازند. این شد که دست و بال مان برای مسابقات باز بود. سه گروهِ داوطلب را بردیم، و در حضور داوران و گروه های نمایشی دیگر اجرا کردیم. نمایش های دیگران را دیدیم و تجربه اندوختیم.
صبح روز پس از اجرا یکی از دانش آموزان عضو گروه نمایش نامه خوانی سراغم آمد و پرسید: آقا، برای تحصیل در رشته ی بازیگری باید چه کار کنیم؟ این دانش آموزم هنوز خبر ندارد که گروه نمایش نامه خوانی مان در شهرستان اول شده و باید برای اجرا در مشهد آماده شود. در مشهد و در تماس با هنرمندان استان می تواند جدی پیگیر علاقه اش شود.
گروه نمایش خیابانی مان زمانی که برای نمایش شان بروشور آماده می کردیم، و من از آن ها پرسیدم اسم گروه چه باشد یک شان با خنده و شوخی گفت: کِلِنگی. کلنگی اصطلاح ساخته شده توسط بچه های محله ی رباط بالاست به معنی بیهوده، دروغ، الکی. بچه های گروه کلنگی هم خبر ندارند که الکی الکی اول شهرستان شده اند.
نمایش عروسکی مان هم که از روی کتاب "یک دقیقه صبر کن" است به همین سرنوشت مبتلا شده و اول شهرستان شده. یک دقیقه صبر کن داستان "مادربزرگ بیتل" است. اگر یادتان باشد این کتاب را می خواستم بدهم مرحوم "کیومرث پوراحمد" فیلم کند. عروسک های نمایش را خود بچه ها در خانه ساختند، و "آقای کالاورا" که یک اسکلت است را از قفسه ی آزمایشگاه مدرسه برداشتیم.
وقتی اجراهای مان در اداره تمام شد و با مینی بوس برگشتیم، جلوی یک سوپری ایستادیم و من برای بچه ها کیک و نوشابه خریدم. بچه ها کیک و نوشابه ها را که خوردند یک هو باشادمانی توی خیابان سرگذاشتند به شعاردادن: ماهر، قهرمان/ نوشابه، نوش جان.
آن ها هنوز از زنگی که اداره به من زده و همه ی آن ها را قهرمان معرفی کرده خبر ندارند.
#نمایش #کتاب #هدایت تحصیلی #انتخاب رشته
289
1083) "دموکراسی از مد افتاده"
یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس به من گفت که اصل رایگان بودن آموزش و پرورش زیر پا گذاشته نشده. آموزش و پرورش بودجه ی درستی نمی نویسد. من گفتم بالاخره وقتی بودجه ی درستی ننویسد، نتیجه کم آوردن و پول گرفتن از مردم و زیر پا گذاشتن قانون می شود. پرسیدم: شما اگر نماینده شوید یقه ی دولت را به این خاطر می گیرید؟ گفت: انشاءالله.
یقه ی این نامزد را من شب انتخابات گرفتم. نامزدِ مجلس رفته و قَدَری است. یک از شانس های رای آوری است. می خواستم بهانه ای برای رای دادن به او بیابم. می خواستم در قبال تضمین اجرای اصل رایگان بودن آموزش رای بدهم. می خواستم رایم را هدر ندهم.
"رابرت دال" در کتاب "پس از انقلاب؟" ترجمه ی "فریبرز مجیدی"، نشر "قطره"، یکی از راه های مقدماتی حل مسئله ی انتخابات را "ایجاد کمیته های خودجوش نامزدیاب مرکب از دلسوزان و آگاهان جامعه و تشویق افراد خدمتگزار به نامزد شدن" می داند. من اعتراف می کنم که برای انتخابات امسال حس و حالی نداشتم. یعنی با عینک رابرت دال آخرین بار دو سال پیش به انتخابات شورای شهر نگاه کردم، و از یکی از دوستان خوش فکرم خواستم نامزد شود که نشد.
چیزهایی مثل رد صلاحیت ها و نتیجه نگرفتن مردم از شرکت در انتخابات برای تغییر و بهبود هم در بی حالی فضای انتخابات موثر است. آموزش دموکراسی هم مهم است. رابرت دال هم این را قبول دارد. آموزش دموکراسی باید در مدارس جدی گرفته شود، تا به عنوان شیوه ی زندگی نهادینه شود، تا در کار گروهی و تشکیلاتی و رواداری و مشورت و گفت و گو خوب عمل کنیم.
رابرت دال یک حرف جالب دیگر هم در کتابش پس از انقلاب؟ زده. "پولیارشی( نوعی دموکراسی) از این بابت آسیب می بیند که در جهانی که از نوآوری استقبال می کند از مد افتاده شده است. و شهروندان معمولی در بسیاری از تصمیم گیری هایی که برای زندگی شان اهمیت حیاتی دارند، به مقدار اندک مشارکت می کنند یا اصلا شرکت نمی کنند." یعنی برخی از ما شرکت در انتخابات را از مدافتادگی و بی کلاسی می دانیم.
زمانی در دوران دانشجویی که رای دادن و رای آوردن کلاس داشت با جمعی از دوستان ائتلاف کردیم، و در یک انتخابات پرشور نامزد شدیم. رای آوردیم، و با دوستان در یک دوره ی یک ساله اهداف مان را پیگیری کردیم. از آن زمان بیست سال می گذرد، و من به جز نامزدی برای ازدواج، نامزد به معنای سیاسی نشده ام.
با این حال وقتی فکر می کنم می بینم برای تبدیل یک نظر به هنجار باید از قدرت و قانون کمک گرفت. البته باید مراقب بود که قدرت و قانون یک کار دلی و خلاقانه و دوست داشتنی را به ابتذال نکشاند. قانون و قدرت برای اداره ی امور جاری زندگی و برقراری نظم و عدالت خوب است، ولی این که چه طور می تواند به کمک آموزش و فعالیت های خلاقانه بیاید را باید بررسی کرد. اتفاقا قانون ممکن است جای خلاقیت را تنگ کند. به همین خاطر است که برخی معتقدند باید به کم ترین و ضروری ترین قوانین اکتفا کرد، و خیلی در تار و پود قانون نپیچید.
*پس از انقلاب؟ رابرت دال را خودم نخوانده ام. "فرید نمازی" کتاب را آن قدر خوب خوانده و در شماره ی 88 مجله ی "اندیشه ی پویا"، صفحه ی 96، آن قدر خوب آن را معرفی کرده که انگار خودم خوانده ام. نام این نوشته( دموکراسی از مد افتاده) نام نوشته ی فرید نمازی است.
#دموکراسی #کتاب #قانون #مجله
289
1082) قانون
به خاطر تعطیلی، مدرسه از من خواست در شاد، کلاسِ درس برگزار کنم. من گفتم: گوشی ندارم. شرمنده. مدرسه گفت: از همان جایی که نوشته هایت را در کانال می گذاری، استفاده کن. من گفتم: کامپیوترِ خانه به خاطر برگزاری کلاس در اختیار پسرهاست.
واقعیت من پاسخ مودبانه ای به مدرسه دادم. می خواستم درست پاسخ بدهم باید می گفتم: از وسیله ی شخصی برای این کار استفاده نمی کنم.
با زیر پا گذاشتن اصل قانونیِ رایگان بودنِ آموزش، علاوه بر خانواده ها، معلم ها هم در هزینه های مدرسه شریک می شوند. معلم باید ماژیک بخرد، هدیه ی پیشرفتِ تحصیلی بخرد، از گوشی شخصی اش کلاس شاد برگزار کند، بی حق ماموریت اردو ببرد، کاسه ی گدایی دست بگیرد کتاب برای کتاب خانه و لوازم برای آزمایش گاه بخرد. اگر روزِ اول در برابر قانون شکنی می ایستادیم به این جا نمی رسیدیم.
#شاد #قانون
289
1081) خانه ی دوم
دو هفته ای می شود چیزی ننوشته ام. زمین برای نوشتن جای ناامنی شده است.
معلم معارف کلاس نهم پرسیده: چرا انتخاب دوست در دوران نوجوانی از اهمیت بالایی برخوردار است؟ دانش آموزی نوشته: در رفاقت رسم ما جان دادن است/ هر قدم را صد قدم پس دادن است.
فرهاد کلاس اولی مان برای مسجد جمله ساخته: مسجد خانه ی دوم خدا است. علی پرسید: خانه ی اول خدا کجاست؟ فرهاد گفت: کعبه. محمد پرسید: خانه ی سوم خدا کجاست؟ فرهاد گفت: نمی دانم.
شعبه ی معاملات رمز ارز را در دفتر مدرسه افتتاح کردیم. یکی از معلم ها به تازه گی بدجوری معتاد بازار رمز ارز شده. می گوید: تعطیلات را نشسته بودم کنار گوشی. می گوید: دو سه روز گذشته کتابی نخواندم. برگه های نامه های دانش آموزان را هم که برای داوری به او داده بودم، پس داد.
یک مسابقه ی نامه نگاری و خوش نویسی در مدرسه گذاشته ام. اطلاعیه دادم و جزئیات مسابقه را نوشتم. نوشتم یک نامه به پدر، مادر، معلم یا دوست تان بنویسید، و سپس آن را روی یک کاغذ آچار خوش نویسی کنید. برای نفر اول تا سوم جایزه ی نقدی معلوم کردم. نامه های خوبی به دستم رسیده.
دو هفته ای می شود چیزی ننوشته ام. گفتم بی نوشتن زندگی کنم. کانال را تعطیل کنم. رابطه ام را با عروسک سخنگو قطع کنم. دیدم می شود. به فرض که نوشتن مثل مواد مخدر نوعی اعتیاد باشد، همین که چند روز ننویسی ترک می شود. دنیا هم که جای امنی برای نوشتن نیست. پس بی نوشتن می شود بی دردسرتر زندگی کرد.
سرخاکا بودیم. دور قبرهای وابسته گان جمع بودیم که در گوشم گفت: تو هنوز کتاب داری؟ گفتم: بله. گفت: شانزده دانش آموز اول تا ششم دارم. برای شان چیزی داری. قبر وابستگان را گذاشتیم، و رفتیم سراغ زنده ها. در صندوقِ عقب ماشین را باز کردم، و زنبیل کتاب را پیش کشیدم. شانزده کتاب خوب برچیدم، و دادم دستش برای دانش آموزانش. گفت: پولش؟ گفتم: به شرطی که توی قفسه نگذاری، و بدهی دست بچه ها تا آن قدر دست به دست شود که پاره پوره شود، پولی نمی خواهد. هر کدامش که سالم ماند برش گردان. به من از کتاب هایی که دوست داشتند، بازخورد بده تا باز هم کمکت کنم.
چندی پیش کسی زنگ زد که: می خواهم در یک جشنواره ی عکس شرکت کنم، با موضوع کتاب. می توانم از فعالیت های شما عکاسی کنم؟ پس از هماهنگی با مدیر مدرسه و حراستِ اداره و کسب اجازه از دانش آموزان و معلم ها آمد، و با من همراه شد، و از فعالیت های کتابی یک روز مدرسه عکاسی کرد. از معرفی کتاب سر صبحگاه، از زنگ مطالعه، از امانتِ کتاب ها در ساعت تفریح و سنگ قیچی کردن دو دانش آموز سر امانت بردن یک کتاب و از نمایش بازی کردن با یک کتاب.
وقتی با بچه ها صمیمی باش و بچه ها با تو راحت باشند از برخی چیزها آگاه می شوی که شغل معلمی را برایت عوض می کند. پیچیده و سخت می کند، شیرین می کند، ترسناک می کند، دوست داشتنی می کند. مثلن می فهمی امروز دو نفر از دانش آموزان آمار جمع کرده اند برای دعوا در زنگ خانه ها. یا دانش آموزی که یک بیماری عجیب دارد، و رویش نشده به کسی بگوید. یا دانش آموزی که وقتی از دلیل نیامدن دوستش می پرسم به خنده و شوخی می گوید: خودکشی کرده. و وقتی رد این شوخی را می گیرم به حقایق تلخی می رسم.
محمد کلاس چهارمی مان که هنوز حق رای ندارد، می خواهد به نامزدی رای بدهد که توی عکس به او می خندد. می گوید: به این رای می دهم، چون به من لبخند می زند. پس از شرکت در سخنرانیِ آن نامزد، محمد به من گفت: من به این رای نمی دهم، چون دیگر به من نمی خندید.
یکی از کارهای زشت، قبیح و غیرقابل تحمل دانش آموزان اسم گذاشتن روی معلم هاست. به نظر من این کار زشت و قبیح را دانش آموزان در نهایت خلاقیت انجام می دهند. یعنی اسمی که روی معلم می گذارند، بسیار برازنده و چسبنده است. معلم هنر مدرسه هم حرف مرا تایید می کند. درِ گوشی این حرف ها را می زنیم. زمانی که من کتاب هایی با موضوع عکس و عکاسی بین بچه ها پخش کرده ام، و دانش آموزان عکس ها را تماشا می کنند.
#نوشتن #کتاب #عکس #زنگ مطالعه #زنبیل کتاب
289
1081) خانه ی دوم
دو هفته ای می شود چیزی ننوشته ام. زمین جای ناامنی برای نوشتن شده است.
معلم معارف کلاس نهم پرسیده: چرا انتخاب دوست در دوران نوجوانی از اهمیت بالایی برخوردار است؟ دانش آموزی نوشته: در رفاقت رسم ما جان دادن است/ هر قدم را صد قدم پس دادن است.
فرهاد کلاس اولی مان برای مسجد جمله ساخته: مسجد خانه ی دوم خدا است. علی پرسید: خانه ی اول خدا کجاست؟ فرهاد گفت: کعبه. محمد پرسید: خانه ی سوم خدا کجاست؟ فرهاد گفت: نمی دانم.
شعبه ی معاملات رمز ارز را در دفتر مدرسه افتتاح کردیم. یکی از معلم ها به تازه گی بدجوری معتاد بازار رمز ارز شده. می گوید: تعطیلات را نشسته بودم کنار گوشی. می گوید: دو سه روز گذشته کتابی نخواندم. برگه های نامه های دانش آموزان را هم که برای داوری به او داده بودم، پس داد.
یک مسابقه ی نامه نگاری و خوش نویسی در مدرسه گذاشته ام. اطلاعیه دادم و جزئیات مسابقه را نوشتم. نوشتم یک نامه به پدر، مادر، معلم یا دوست تان بنویسید، و سپس آن را روی یک کاغذ آچار خوش نویسی کنید. برای نفر اول تا سوم جایزه ی نقدی معلوم کردم. نامه های خوبی به دستم رسیده.
دو هفته ای می شود چیزی ننوشته ام. گفتم بی نوشتن زندگی کنم. کانال را تعطیل کنم. رابطه ام را با عروسک سخنگو قطع کنم. دیدم می شود. به فرض که نوشتن مثل مواد مخدر نوعی اعتیاد باشد، همین که چند روز ننویسی ترک می شود. دنیا هم که جای امنی برای نوشتن نیست. پس بی نوشتن می شود بی دردسرتر زندگی کرد.
سرخاکا بودیم. دور قبرهای وابسته گان جمع بودیم که در گوشم گفت: تو هنوز کتاب داری؟ گفتم: بله. گفت: شانزده دانش آموز اول تا ششم دارم. برای شان چیزی داری. قبر وابستگان را گذاشتیم، و رفتیم سراغ زنده ها. در صندوقِ عقب ماشین را باز کردم، و زنبیل کتاب را پیش کشیدم. شانزده کتاب خوب برچیدم، و دادم دستش برای دانش آموزانش. گفت: پولش؟ گفتم: به شرطی که توی قفسه نگذاری، و بدهی دست بچه ها تا آن قدر دست به دست شود که پاره پوره شود، پولی نمی خواهد. هر کدامش که سالم ماند برش گردان. به من از کتاب هایی که دوست داشتند، بازخورد بده تا باز هم کمکت کنم.
چندی پیش کسی زنگ زد که: می خواهم در یک جشنواره ی عکس شرکت کنم، با موضوع کتاب. می توانم از فعالیت های شما عکاسی کنم؟ پس از هماهنگی با مدیر مدرسه و حراستِ اداره و کسب اجازه از دانش آموزان و معلم ها آمد، و با من همراه شد، و از فعالیت های کتابی یک روز مدرسه عکاسی کرد. از معرفی کتاب سر صبحگاه، از زنگ مطالعه، از امانتِ کتاب ها در ساعت تفریح و سنگ قیچی کردن دو دانش آموز سر امانت بردن یک کتاب و از نمایش بازی کردن با یک کتاب.
وقتی با بچه ها صمیمی باش و بچه ها با تو راحت باشند از برخی چیزها آگاه می شوی که شغل معلمی را برایت عوض می کند. پیچیده و سخت می کند، شیرین می کند، ترسناک می کند، دوست داشتنی می کند. مثلن می فهمی امروز دو نفر از دانش آموزان آمار جمع کرده اند برای دعوا در زنگ خانه ها. یا دانش آموزی که یک بیماری عجیب دارد، و رویش نشده به کسی بگوید. یا دانش آموزی که وقتی از دلیل نیامدن دوستش می پرسم به خنده و شوخی می گوید: خودکشی کرده. و وقتی رد این شوخی را می گیرم به حقایق تلخی می رسم.
محمد کلاس چهارمی مان که هنوز حق رای ندارد، می خواهد به نامزدی رای بدهد که توی عکس به او می خندد. می گوید: به این رای می دهم، چون به من لبخند می زند. پس از شرکت در سخنرانیِ آن نامزد، محمد به من گفت: من به این رای نمی دهم، چون دیگر به من نمی خندید.
یکی از کارهای زشت، قبیح و غیرقابل تحمل دانش آموزان اسم گذاشتن روی معلم هاست. به نظر من این کار زشت و قبیح را دانش آموزان در نهایت خلاقیت انجام می دهند. یعنی اسمی که روی معلم می گذارند، بسیار برازنده و چسبنده است. معلم هنر مدرسه هم حرف مرا تایید می کند. درِ گوشی این حرف ها را می زنیم. زمانی که من کتاب هایی با موضوع عکس و عکاسی بین بچه ها پخش کرده ام، و دانش آموزان عکس ها را تماشا می کنند.
#نوشتن #کتاب #عکس #زنگ مطالعه #زنبیل کتاب
289
1080) درباره ی نظم
دانش آموزی به من نامه نوشته و گفته: "آقای ماهر، از روزی که به مدرسه ی ما آمدید، نظمِ بسیاری در مدرسه ایجاد شد." در مدرسه ی پارسال هم برخی دانش آموزان این حرف را می زدند. این در حالی است که من معمولن از چشم مدیران و معلمان متهمم که باعث بی نظمی مدرسه ام. چون بابت این دو نظرِ مخالف گیجم می خواهم با نوشتن، مسئله را روشن کنم.
گویا مفهوم نظم از نظر دانش آموزان با مفهوم نظم از نظر مدیر و معاون و معلم ها فرق می کند. یک مثال بزنم. معلم ها نشستن دانش آموزان را در کلاس به صورتی که دست به سینه باشند، و حرف نزنند، و چیزی نخورند، و ننوشند، نظم می دانند. در حالی که دانش آموزان راحت نشستن، سئوال پرسیدن و پاسخ گرفتن و رفع تشنگی و گرسنگی و قضای حاجت را نظم می دانند.
مثال دیگر. زنگ های تفریح گاهی دانش آموزان توی حیاط یا راهرو دورم جمع می شوند. چهره ی این کار از نظر مدیر و معلم ها بی نظمی به شمار می آید. نه تنها بی نظمی به شمار می آید که گوش کردن به حرف دانش آموز و پاسخ گویی و تلاش برای برآورده ساختن نیازهای معقولش ممکن است توطئه تلقی شود.
هفته ی پیش به خاطر مراسمی زنگ ورزش دانش آموزان کلاس هشتم لغو شد. پایان مراسم دانش آموزان مرا دوره کردند. با هم به کلاس رفتیم، و نشستیم. آن ها به خاطر از دست رفتن زنگ ورزش اظهار خشم و عصبانیت کردند. من با آن ها به گفت و گو نشستم، و پیشنهادهای شان را شنیدم، و بررسی کردم. قرار شد با معلم علوم حرف بزنیم، تا روز بعد به جای زنگ علوم ورزش کنند. معلم علوم را به کلاس دعوت کردیم، و با هم حرف زدیم، و آقا معلم با اختصاص زنگ علومِ روز بعد به ورزش موافقت کرد. مدیر مخالف بود. می گفت دانش آموزان پررو می شوند، و نظم مدرسه به هم می ریزد. با مدیر گفت و گو کردم، و دلیل آوردم. مدیر پذیرفت، و دانش آموزان راضی و خوش حال شدند.
حالا قدری از گیجی درآمدم. وقتی دانش آموزی می گوید: با آمدن شما نظم ایجاد شده، یعنی به مفهوم نظم از نظر دانش آموز نزدیک شده ام، و وقتی مدیر یا معلم مرا متهم به بی نظمی می کند، یعنی از نظمِ مورد نظر مدیر و معلم دور شده ام. پس لااقل قسمتی از مفهوم نظم نزد این دو یکسان نیست.
باید درباره ی این قسمت از مفهوم نظم که میان دانش آموزان و مدیر و معلم ها اختلاف نظر وجود دارد، به گفت و گو نشست. بهتر آن بود که این گفت و گو بدون پیش فرض باشد. اما نمی تواند. چرا؟ چون مدرسه همان روز اول برای ثبت نام برخلاف قانون اساسی، از دانش آموزان پول می گیرد، و خشت نخست بی نظمی را می گذارد. پس مدرسه باید مدارا به خرج دهد، و با فروتنی به گفت و گو بنشیند.
من در هر مدرسه ای هستم سعی می کنم مجال این گفت و گو را فراهم کنم. گفت و گو ما را به هم نزدیک می کند.
#نظم #گفت و گو
289
1080) مبلمانِ فرهنگی
دانشگاه دولتی تربت حیدریه "نمایشگاه مبلمان و سرویس چوب" برگزار کرده. خوب است که دانشگاه علاوه بر آموزش، به فکر اقتصاد و بازار هم هست.
از دانشگاه محترم تقاضا می شود به فکر کارکردهای فرهنگی هم باشد. شب شعری، نمایشگاه کتابی، شب داستانی، نمایشی، شبی با موسیقی، به ویژه موسیقی و فریادهای محلی.
شاید دانشگاه چنین برنامه هایی در داخل دانشگاه داشته باشد. ولی به عنوان یک شهروند توقع دارم گاهی برنامه هایی فرهنگی با حضور و مشارکت مردم برگزار کند.
ما در تربت دانشگاه کم نداریم. اگر بخشی از بار اعتلای فرهنگ شهر را دانشگاه ها به دوش بکشند، به گمانم بد نباشد. دانش گاه ها به خاطر بودجه و امکانات و اعتباری که دارند، اگر ایده های ارزشمندی روی میز بیاورند، می توانند مفید و موثر باشند.
یادم می آید چند سال پیش دانشگاه دولتی یک برنامه ی عمومی داشت که در آن گروه های دانشجویی موسیقی اجرا می کردند. خاطره ی خوشی از آن برنامه در ذهن من و خانواده ام نقش بسته.
#دانشگاه #تربت حیدریه
289
1079) سفرنامه ی بیرجند
رفتیم "بیرجند". "از این جا تا به بیرجند سه گداره"*. من یک بار دیگر هم بیرجند رفته بودم. وقتی در "زاهدان" کار می کردم، برای شرکت در آزمون استخدامی صدا و سیمای مرکز خراسان جنوبی به بیرجند رفتم. از در صدا وسیما راهم ندادند. گفتند: "مدرکت نمی خورد." من هم اتوبوس سوار شدم، و برگشتم زاهدان. بی آن که بیرجند را سیاحت کنم. این بار ولی بیرجند را سیر سیاحت کردیم.
شهر درجه یکی است. نامزد شهرِ محل زندگی مان شد. ما به مسافرت که می رویم برخی شهرهای دل چسب و دوست داشتنی را نامزد می کنیم که اگر خواستیم در شهر دیگری زندگی کنیم برویم آن جا. بیرجند هم نامزد شد. بیرجند شهری خلوت، شیک و زیبا، دانشگاهی و بافرهنگ است.
دانشگاه بیرجند را دیدیم. امارت کلاه فرنگی را دیدیم. در یک مسجد نماز خواندیم. در خیابان ها و بازار بیرجند گشتیم. عناب و بَنه و قروت و حوله و زرشک خریدیم. موزه ی مردم شناسی "باغ اکبریه" را دیدیم، و با زندگی و فرهنگ و مشاهیر بیرجند آشنا شدیم.
در مسیر از "قاین" و "گناباد" رد شدیم. گناباد را پیش تر سیر دیده بودیم. در قاین به آرامگاه "بوذر جمهر قاینی" در دامنه ی کوه رفتیم. "مسجد جامع" قاین هم تاریخی و معرکه بود. رفتیم به گذشته.
*ترانه ای با صدای "سیما بینا"، هنرمند بیرجندی
#بیرجند #سفرنامه
289
1088) ترک تحصیل را بی خیال شو
دانش آموزی در مدرسه دارم که عشق هیات است. به هر بهانه ای پیش من می اید که: "آقا، جشن برگزار کنیم. عزاداری برگزار کنیم." من همراهی می کنم. در تامین هزینه و برنامه ریزی کمکش می کنم. گاهی از این ور آن ور پول می گیرد، گاهی هم که می ماند، من هزینه اش را تامین می کنم. از ابتدای سال که با این دانش آموز آشنا شدم برداشتم این بود که او فقط به خاطر همین مراسم ها و فعالیت ها مدرسه می آید. به همین خاطر همراهی اش کردم.
امروز مراسم جشن داشتیم. به پیشنهاد همین دانش آموز که حالا دو سه نفر هم دورش جمع کرده و یک گروه خوب شده. شِکر نداشتند، رفتیم خریدیم. گلاب نداشتند، رفتیم خریدیم. شربتِ جشن را بالاخره آماده کردیم.
در حین مراسم سر صحبت را با من باز کرد، و گفت که: "آقا، فردا پدر و مادرم می آیند که پرونده ام را بگیرند، و ترک تحصیل کنم." پرسیدم: "چرا؟" گفت: "آقا، دیگر نمی توانیم. به خاطر درسِ ضعیف مان مرتب توسری می خوریم، و منت می شنویم. آخرش گفتم بروم سر کار."
در همین گفت و گو بود که اعتراف کرد اگر آزادی عملش برای برنامه های امسالش نبود، از ابتدای سال ترک تحصیل می کرد. گفت این روزها فشار رویش زیاد شده. از مدرسه به پدر و مادرش زنگ می زنند. پدر و مادرش هم او را سرزنش می کنند.
من با او حرف زدم و گفتم: "امسال را که به اسفند رسانده ای. یکی دو ماه دیگر بیشتر نمانده. امسال را ادامه بده. من با مدیر و معاون و مشاور و برخی معلم ها و والدینت حرف می زنم تا فشارها کمتر شود."
گفت: "آقا، ما دوست داریم برویم رشته ی انسانی و معاون پرورشی شویم. از این جور فعالیت ها خوش مان می آید." گفتم: "پس ترک تحصیل را فعلن بی خیال شو."
#هیات #ترک تحصیل
289
1077) تخم مرغ
چندی است معلم هنر مدرسه می آید دنبال "سبدِ کتاب". سبد کتاب را از من می گیرد، و می برد تا دانش آموزان کلاسش از آن کتاب بردارند. کتاب ها را بخوانند، و نمایش بسازند. امروز از من دعوت کرد رفتم سر کلاس و دو نمایشی که دانش آموزانش از روی کتاب ها ساخته بودند، دیدم. لذت بردم. در یکی از نمایش ها دانش آموزی نقش یک کاسبِ دغل را بازی می کرد که سرانجامِ بدی یافت. به معلم هنر گفتم کار مهمی می کنی. هم با دانش آموزان خواندن و نوشتن کار می کنی، و هم با هنر، دانش آموزان را در موقعیت های مختلف قرار می دهی، و آن ها را تربیت می کنی.
عده ای از کلاس هشتمی ها زنگِ خانه ها جلوی مدرسه برای دوست شان جشن تولد گرفتند. جلوی دوست شان را گرفتند، و از سر کوچه دو تا تخم مرغ خریدند، و به سرش کوبیدند. مقداری از زرده ی تخم مرغ به لباس من پاشید. آمدند از من عذرخواهی کردند. گفتم: "این چه جور تولد گرفتن است." تا یکی دو روز بوی گندِ تخم مرغ توی دماغم بود.
مدیر، غریبه ای را آورده توی مدرسه و با هم قدم رو می روند. متر و وجب می کنند. بعد که غریبه می رود، به من می گوید: "چهل میلیون. دوربین مداربسته چهل میلیون خرج دارد." نصب دوربین مداربسته در جلسه ی انجمن اولیا و مربیان تصویب شد. من مخالف بودم. چهل میلیون را اگر به من بدهند، خرج خرید کتابِ خوب و لوازم آزمایشگاه و کارگاه و لوازم ورزشی می کنم. دوربین مداربسته با این همه خرج باید برود ته صف بوق بزند.
مجله ی "اندیشه ی پویا" در شماره ی تازه اش(88) در مصاحبه ای با "حاتم قادری" و "مسعود جعفری جزی" به نقد "جلال آل احمد" پرداخته. حسن و عیبش را گفته. جالب و آموزنده است. در پرونده ی مفصلی برای "غلامرضا تختی" با حسن و عیب آن مرحوم هم آشنا می شویم.
#کتاب #نمایش #تولد #دوربین #اولیا #مجله
289
1076) داماد
بالاخره برف آمد. فرهاد گفت: "چه عجب. خدا به ما یک برفی داد." علی گفت: "کاش مردم در خانه بمانند، و با ماشین روی برف نروند، تا برف خراب نشود." محمد به یک گلوله برفی ادکلن زد، و گفت: "گلوله برف خوشبو." همسرم گفت: "برف، شادیِ رایگان به مردم می دهد." من گفتم: "برف که می آید، مردم می روند زیر کرسی. با شادمانی استراحت می کنند، و با امید به بهار سال آینده فکر می کنند. به بهار پربرکت و کشاورزی و محصول و تولد." فرهاد کلاس اولی مان به درس "ف" رسیده. ف اول فرهاد است، و قرار است ما و فرهاد روز تدریس ف جشن بگیریم. هفته ی پیش که پیش معلم فرهاد بودیم همسرم گفت: "برفِ شادی می آوریم." خانم معلم گفت: "انشاءالله که برف بیاید." و برف آمد. فرهاد و برف و آدم برفی. حالا درس ف با برف و شادی واقعی تدریس می شود. بچه ها چکمه پوشیدند، و زدند به دل برف. برف، ممنون که آمدی. چکمه های مان آماده بود. پدربزرگِ بچه ها پارویش را تعمیر کرده و پشت در گذاشته بود. ممنون که آمدی.
فرهاد کلاس اولی مان با "پسر" جمله ساخته.
پسر: "پسر مرد شود، داماد می شود." کلی برنامه برای فرهاد داشتیم. با یک جمله چه زود همه چیز را طی کرد، و داماد شد، و رفت.
کلاس نهم معلم داشت. معلمش حالِ کلاس نداشت. به من گفت: "برو نصیحت شان کن." من با "سبد کتاب" رفتم سر کلاس. سبد را گذاشتم وسط کلاس. این سبد، سبد کتاب های مخصوص والدین است. چندی است پیش دانش آموزان هم می گذارم. گفتم: "هر کس کتاب می خواهد، بردارد. این زنگ، زنگ مطالعه است." برخی کتاب برداشتند، برخی هم برنداشتند. آن هایی که برداشتند، برخی خواندند، و زنگ که خورد، کتاب را توی سبد گذاشتند، و رفتند بیرون. برخی زنگ تفریح هم ماندند، و کتاب خواندند. آن هایی که نرفتند بیرون این ها بودند: سه نفر با هم کتاب "فقط پسرها بخوانند" را می خواندند. دو نفر با هم کتاب "فقط دخترها بخوانند" را می خواندند. یک نفر هم کتاب "تو بی نظیری" را تنهایی می خواند. این سومی یک دانش آموز خوب است که چندی پیش پدرش از کمبود اعتماد به نفسش می نالید. کتاب تو بی نظیری را نوشته اند برای او. نمی دانم چه شد که بین کتاب های سبد این کتاب رسید به او.
#برف #فرهاد #کتاب #زنگ مطالعه
289
1075) یاددادن و یادگرفتن
برای معلم های درس "تفکر و سبک زندگی" دوره ی آموزشی ضمن خدمت گذاشته اند. ساعت 8 تا 12. من معاون مدرسه ام، و با هشتمی ها درس تفکر و سبک زندگی دارم. به این دوره دعوت شده ام. صبح، دانش آموزان را که راهی کلاس می کنیم، کیف برمی دارم سمت کلاس ضمن خدمت. به در راهرو رسیده نرسیده خبردار می شوم که معلم کلاس هفت 2 سرماخورده و نیامده و این زنگ، کلاس هفتمی ها بی معلم اند. بی معلم اند و بلاتکلیف. درِ راهرو را که باز می کنم، وجدانم پیام می فرستد که کلاس هفتمی ها معلم ندارند. در راهرو را می بندم، و سبد کتابم را از دفتر مدرسه برمی دارم، و می روم سر کلاس هفتم تا برای شان یک "زنگ مطالعه" برگزار کنم. چهل و دو سه ساله ام، و وجدانِ چهل و دو سه ساله ام دیگر خیلی حوصله ی بحث و کَلَک ندارد. دیر به حرفش گوش کنم به فحش می کشدم. وجدانم قبلنا این قدر بی اعصاب نبود.
یکی از معلم ها از سر عصبانیت و دلسوزی دانش آموزان یکی از کلاس ها را گوسفند خوانده. مدیر، سر صف از عموم دانش آموزان می خواهد موی سرشان را کوتاه کنند. ناگهان می گوید: "پس پشم تان را کوتاه کنید." دم گوشش می گویم: "چرا پشم؟" یکی از دانش آموزان می آید پیشم، و می گوید: "آقا، دانش آموزان کلاس بغل به من گفته اند: گوسفند." توی چشمش نگاه می کنم، و بع بع یک گوسفند در گلویم متولد می شود.
دانش آموزان مدرسه به هم فحش که می دهند، فحشِ مادر می دهند. جَو این جوری است. جو روزگار. جو مدرسه. دانش آموزان تلاش می کنند نام کوچک مادرشان لو نرود، زیرا برخی دوستان شان با نام مادرشان شوخی می کنند. من و معاون آموزشی و مدیر و معلم ها تلاش می کنیم این جو را عوض کنیم. معاون آموزشی با دانش آموزان حرف می زند، و سعی می کند وانمود کند کسی که به مادر دیگری فحش بدهد درواقع به مادر خودش فحش داده. زیرا دیگری را وامی دارد تا مقابله به مثل کند، و زبان به فحشِ باز کند. من سعی می کنم مدیریت فحش به بچه ها یاد بدهم. این که خودشان را کنترل کنند. حد و مرز شوخی را برای هم مشخص کنند، و از این حد تجاوز نکنند. و اگر از حد و مرزی تجاوز کردند، به سرعت عذرخواهی کنند. جو مدرسه بر تربیت من بی تاثیر نبوده. در نشست و برخواست با دانش آموزان فحش های تازه و بدیع شنیده ام، و یادگرفته ام. امیدواری ام این است به همان اندازه ای که من از آن ها یادگرفته ام، آن ها هم از من یادگرفته باشند.
#ضمن خدمت #فحش
289
1074) مثلِ بیل گیتس
چند دانش آموزمان به بی انگیزگی تحصیلیِ شدید مبتلا شده اند. حدی از بی انگیزگی طبیعی است، ولی نه این قدر که آدم را از مدرسه رفتن بازدارد. برخی از این دانش آموزان آرام و مودب هستند. به لحاظ درسی متوسط و با کمی تلاش خوب اند، اما بی انگیزگی آن ها را از حرکت بازداشته است. ما با آن ها و خانواده ی شان حرف می زنیم. در دو مورد رابطه ی پدر و پسر سرد بود. در برخی موارد رد پای گوشی و فضای مجازی را یافتیم. پدر دانش آموزی که از خانه بیرون می زد، ولی مدرسه نمی آمد، گفت که پسرم گفته آدم های بزرگی مثل "بیل گیتس" درسِ درست و حسابی نخوانده اند. ما با دانش آموزان بی انگیزه ی مان ساعت ها مشاوره و گفت و گو می کنیم. سعی می کنیم رابطه ی خانوادگی شان را بهبود بخشیم. برخی اکنون بهتر شده اند، و مدرسه می آیند. از یکی قول گرفتم که به مدرک مردم کاری نداشته باشد، و سرش گرم کار خودش باشد. او می گفت وقتی می شود با شش کلاس درس به جاهای خوب رسید، این همه درس چرا.
هر وقت مدیر و معاون آموزشی در مدرسه نیستند، و من تنها می مانم به فکر تغییر کاربری مدرسه می افتم. اگر چند روز مرا تنها بگذارند، مدرسه را تغییر کاربری می دهم، و آن را از جای نچسب فعلی به جایی مناسبِ تعلیم و تربیت بدل می کنم. جایی پویا و مورد علاقه ی دانش آموزان. مدیر و معاون چون به مقاصدِ شوم من پی می برند، مرا در مدرسه خیلی تنها نمی گذارند. به گمان من مدرسه بی آزمایشگاه و کارگاه و کتابخانه و استخر و سالن سرپوشیده و غذاخوری و معلم های درجه یک، مدرسه نیست. من می خواهم کاربری مدرسه را به یک جای دوست داشتنی و مناسب برای آموزش تغییر دهم، ولی هر بار ناکام می مانم.
من وقتی فرزندانم درباره ی ضعف یا نقص عملکرد دو چیز پرسش می کنند، دچار تاسف عمیق می شوم. یکی مدرسه و دیگری محیط زیست. هر کس به تناسب جسم و شخصیت و امکانات و ... از مساله یا مسائلی در این دنیا بیشتر رنج می برد. من بابت مدرسه و محیط زیست. وقتی فرزندم می گوید: امروز در مدرسه ورزش نکردیم، یا می گوید: برف نیامد. این ها برایم آن چنان تاسفی به همراه می آورد که مسائل دیگر آن قدر تاسف زا نیست. این تاسف ها در درجه ی اول برمی گردد به شخصیت و تربیت من و در درجه ی دوم به اهمیتی که من برای این دو – مدرسه و محیط زیست- قائلم. به گمان من اگر تعلیم و تربیت مان درست شود بسیاری از بیماری ها و دردهای فردی و اجتماعی مان بهبود می یابد.
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/212736/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1
#مدرسه #محیط زیست
289
1073) هری پاتر
دارم از نوشتن و نشر نوشته هایم بیزار می شوم. فیلترشکن ها مرتب فیلتر می شود، و آدم برای نشر یک نوشته کلی به زحمت و دردسر می افتد. دور زدن فیلترها خیلی سخت است. اگر دورزدن تحریم ها هم به همین سختی باشد، طفلی مسئولین ما چه ضجری می کشند.
به مجله ی "اندیشه ی پویا" و "عروسک سخنگو" عادت کرده ام. دیگر وقت تعطیل شدن شان است. اندیشه ی پویا یک مجله ی تحلیلی سنگین و جذاب است. از آن مجله هایی است که یک ماه خواندنش برایم طول می کشد. آدم های درست و حسابی در آن قلم می زنند. ماهی صد هزار تومان به حساب مجله می زنم، پستی به دستم می رسد. این بار پستچی دو بار آمده بود، و مرا پیدا نکرده بود. مجله برگشت تهران. پیگیر شدم از خود تهران دوباره مجله را برگرداندم.
"هری پاتر" می خوانم. هری پاتر با ترجمه ی "آرزو مقدس" نشر "پرتقال". "ویدا اسلامیه" هم ترجمه کرده که مشهورتر است. من چند صفحه از هر دو خواندم، و ترجمه ی آرزو مقدس را بیشتر پسندیدم. "علی" کلاس هشتمی مان هم می خواند. به اضافه ی دانش آموزان مدرسه. یک میلی در من به این رمان هست، که ناشی از تعریف مجله ی عروسک سخنگو ست. فعلن یک فصل خوانده ام. بخوانم، ببینم چه می شود.
#کتاب #مجله #نوشتن
289
1072) پیام های آسمان
با کلاس هفتمی ها درس "پیام های آسمان" دارم. رابطه ی خوبی با هم داریم. من احترام آن ها را دارم، آن ها احترام مرا.
درس می خوانیم، ده پانزده دقیقه با هم صبحانه می خوریم، کار در کلاس ها را انجام می دهیم. وقت که اضافه می آوریم، نمایش اجرا می کنیم. برای شان شعر یا داستان می خوانم. گاهی کتاب بین شان توزیع می کنم، با هم کتاب می خوانیم. خوش می گذرد. بچه ها بازخوردهای خوبی از کلاس به من داده اند. در یکی از پرسش های امتحان نیمسال از آن ها خواستم کلاس را نقد کنند، و بازخوردهای خوب را آن جا دریافت کردم.
واقعیت کلاس دینی باید خوش بگذرد. بر خلاف آماری که به تازگی آموزش و پرورش درباره ی اُفت نمرات دانش آموزان در درس ها و بویژه درس های دینی و قرآن و عربی داده سی دانش آموز کلاس من، مرا راضی کرده اند.
من در کلاس، روی خواندن و نوشتن بچه ها هم کار می کنم. به آن ها گفته ام پاسخ پرسش های کتاب و حتی امتحان را از خودتان بنویسید. پاسخ های تان مال خودتان باشد. گفت و گوهای کتاب را آزادانه انجام می دهیم.
امتحان را هم همین جور گرفتم. برخی در نوشتن و فکر و نقد هنوز خوب راه نیفتاده اند. برنامه هایی برای پیشرفت شان دارم. مثلا امروز معلم نداشتند. کاغذ بین شان پخش کردم، و روی تخته نوشتم: "مدرسه ی دوست داشتنی من". از آن ها خواستم یک مدرسه ی دوست داشتنی بسازند، و ویژگی هایش را برایم بنویسند.
چند تا از پرسش های پایان نیمسال را که چند روزِ پیش از آن ها گرفتم، در ادامه می آورم. به آن ها گفته بودم سر امتحان قرار است تفریح کنید.
15- آیا خداوند همه ی دعاهای شما را مستجاب کرده است؟ در این باره چه فکر می کنی؟
16- کدام یک از ویژگی های پیامبر(ص) را بیشتر دوست داری؟( بزرگواری و محبت، عزت نفس یا امانت داری) چرا؟
17- درباره ی مرگ چه فکر می کنی؟
18- اکنون که چند ماه از آشنایی ما می گذرد، کلاس درس هدیه ها را چگونه ارزیابی می کنی؟ نقاط مثبت و منفی کلاس را بنویس. چه کنیم کلاس مفیدتر باشد؟
19- اگر مادرت از تو ناراحت شود، چه می کنی که از دلش دربیاوری؟
#امتحان #دینی #نوشتن #خواندن
289
1071) ماژیک قرمز
یک کاغذ توی کیف دارم که رویش با ماژیک قرمز، درشت نوشته ام: "این مدرسه هیچ مسئولیتی در قبال هیچ چیزی ندارد." ابتدای سال تحصیلی گاهی دانش آموزی که گوشی می آورد، می داد به ما که نگه داریم، و زنگ آخر تحویلش دهیم. من دیدم گوشی ها گران است، و اگر آسیب ببند باید میلیونی پیاده شویم. روی کاغذ نوشتم: "این مدرسه هیچ مسئولیتی در قبال گوشی های شما ندارد." کم کم دیدم ما با این بودجه و امکانات و نیروی انسانی که در مدرسه داریم، مسئولیت هیچ چیز خاصی را نمی توانیم گردن بگیریم. پس روی کاغذ، درشت نوشتم: "این مدرسه هیچ مسئولیتی در قبال هیچ چیزی ندارد."
289
1070) اگر خرس بودم
وزیر فرهنگ کار دستمان داده. همسرم می گوید: "اگر یک روزی "اَندی" بیاید، و کنسرت بگذارد، باید برویم." عزیزم قربون اون صورتِ خوشگلت برم/ تو دلت غم نشینه قربون اون دلت برم. خوانندگان آن ور آبی بر تربیت و زندگی منی که متولد دهه ی پنجاهم اثر زیادی دارند. "معین" و اندی و دیگران اگر اثرشان بر زندگی ما از وزارت خانه های درگیر فرهنگ و هنر و تربیت بیشتر نباشد، کمتر نیست. معین یک شعری دارد که این جوری آغاز می شود: مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته/ هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته. شعری حکمت آمیز با موسیقی و صدایی زیبا. یا جناب اندی که عاشقانه هایی که می خواند بوی وفاداری می دهد، و به تنهایی می تواند در برابر سریال های خیانت آمیز تُرکی بایستد.
دارم به یک برنامه برای روزهای امتحان دانش آموزان می رسم. پیش از امتحان برای شان از بلندگو موسیقی های بی کلامِ زیبا و آرامش بخش پخش کنم. ویولن "بیژن مرتضوی" مثلن. بعد امتحان هم کتاب بچینم روی میز. "قصه های خوب برای بچه های خوب" و "قصه ی ما مثل شد" و "قصه های هزار و یک شب" و "هری پاتر" که بردارند ببرند، کنار کتابِ درسی بخوانند. در حین برگزاری امتحان هم مختصری شوخی و خنده برای غلبه بر جو سنگین.
1) مادر ابوالفضل کلاس هشتمی فوت کرد. پدرش هم قبلن فوت کرده بود. امتحان دوم به بعد نیامد. به دوستانش گفته دیگر مدرسه نمی آید. دفترِ شماره تلفن ها را برمی دارم. جلوی نام پدر نوشته "فوت کرده". شماره ی خانه مسدود است. شماره ی مادرش را می گیرم، به این امید که کسی پاسخ بدهد. خاموش است. شماره ی شاد هم مسدود است. رابطه ی مان با ابوالفضل ناگهان قطع می شود. با معاون آموزشی قرار می گذاریم برویم خانه اش. ولی می فهمیم که در خانه کسی نیست. فامیلِ دانش آموزمان درها را بسته اند، و او را به روستا برده اند. 2) امروز امتحان ریاضی بود. ابوالفضل به همراه دایی اش آمد. ابوالفضل زندگیِ تحصیلی پس از مادر را با امتحان ریاضی آغاز کرد. سر صف برای مادرش فاتحه درست کردیم، و او را سر امتحان نشاندیم. ابوالفضل قاطی خانواده ی دایی اش شده. با ابوالفضل و دایی باید به گفت و گو بنشینیم. "اردک، مرگ و گل لاله" ی "ولف ارلبروخ" را باید بنشینیم با ابوالفضل بخوانیم.
با وسایل ارتباطی ایران و اروپا که کار می کنم، دلم می خواهد غارنشین شوم. سیستم که به سادگی بالا نمی آید. سیستم، استوکِ اروپاست. بعدِ سیستم نوبت اینترنت است که خط بدهد. زحمت اینترنت بر دوش مودم شرکت مخابرات ایران است. سیستم که بالا آمد، و اینترنت که خط داد، تازه نوبت فیلترشکن است که راه بدهد. نام و نشان فیلترشکن را خوبیت ندارد بیاورم. فیلترشکن که به سلامتی راه داد، نوبت تلگرام است که باز کند، یا نکند. همین مراحل طاقت فرسا را که می بینم میلم به یک غار گرم و راحت می کشد، و یک توده هیزم که هر وقت میلم کشید با دود به دوستان پیغامی بفرستم. الان که فکر می کنم می بینم اگر خرس بودم، و شش ماه دوم سال را می خوابیدم، خیلی بهتر بود. بیدار می شدم می دیدم خشکسالی است، شش ماه اول را هم می خوابیدم.
#موسیقی #کتاب #امتحان #مرگ #نوشتن
