کانال روستای بوانلو
Kanalga Telegram’da o‘tish
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
Ko'proq ko'rsatish2 087
Obunachilar
-424 soatlar
-37 kunlar
-130 kunlar
Postlar arxiv
2 086
✅ دو دوست دیرین...(قسمت اول)
✍علی محمدزاده
در دامنههای زمستانخوردهی کوههای شمال خراسان، دو چوپان جوان، عبدالعلی و طالب، با گلهای پرشمار از گوسفندان در فصل پائیز از ییلاق دره ی بردر در خراسان راهی قشلاق مراوه تپه در استان مازندران می شدند.
آن دو از کودکی همراه خانواده که در این کوهپایهها چادر زده بودند از این رو منطقه را چون کف دست می شناختند، آفتابها دیده، شبهای تار و برفین را پشت سر گذاشته بودند. اما آن زمستان، زمستانی دیگر بود!
زمستانی که عشایر زحمتکش تمام دارئیشان را که چندین راس بزو میش بود برای در امان ماندن از سرمای سردو سوزان خراسان راهی مناطق قشلاق مراه شدند اما نمی دانستند که چه سال سختی در انتظارشان است!
چوپانها گله های گوسفدان را تازه به مرز شلمی رسانده بودند،صبح هوا آرام و خنک بود، ناگهان در میانهی روز با زوزهی باد آسمان تیره دگرگون شد. ابرها از همهسو هجوم آوردند، و بوران چنان بر کوه و دشت تاخت که نه راهی پیداست و نه نشانی!
برف سنگینی باریدن گرفت که تاریخ تا این لحظه چنان برفی را به خود ندیده است!
عبدالعلی که ریش و سبیلش را زیر شال پنهان کرده بود، نگاهی نگران به افق انداخت. طالب، که کمی از او جوانتر بود، با دست لرزان عصایش را در برف فرو بُرد.
گوسفندها ترسیده بودند. صدای بعبعهایشان در طوفان گم میشد. بعضی از آنها راه را گم کردند، بعضی در برف ماندند و آنقدر تلاش و تقلا کرده بودند که خودشان را از میان برف بیرون بکشند رمق و توانی در آنها نمانده بود،تو گویی این گوسفندان در باطلاق فرو رفته اند!
طالب فریاد زد:
– عبدالعلیاااا
اگر همین حالا کاری نکنیم، همه گوسفندان را از دست می دهیم و شرمنده خانواده و صاحبانشان می شویم!
عبدالعلی نگاهی عمیق به او کرد. چشمانش از سالها تجربه لبریز بود.
باید گله را بر خلاف سایر چوپانها که گوسفندان را به پائین دستها حرکت داده بودند به سمت بالا هدایت می کردند تا در بلندای تپه و قله ی بلند شلمی پناه بگیرند، اما گله پخش شده بود. در آن کوران، جمع کردنشان کاری محال مینمود. ولی عبدالعلی و طالب دل به دل هم دادند. با صدای بلند، سوتهای مخصوص چوپانی سر دادند، همان صداهایی که گوسفندان از بچگی با آن آشنا بودند. صدای سوت در طوفان میشکست، ولی هنوز امیدی بود.
با هر زحمتی بود یکییکی گوسفندان را از میان برف بیرون کشیدند، برخی با پاهای لرزان، بعضی نیمهزنده. طالب گوسفندی را که افتاده بود، بر پشت گرفت. عبدالعلی با فانوسی کمنور راه را نشان میداد. شب سرد و طولانی بود، اما آن دو بیوقفه کوشیدند، بیآنکه به خستگی تن دهند.
سحرگاه، وقتی بوران آرام گرفت، و نخستین پرتو آفتاب بر قلهها نشست، طالب و عبدالعلی درون دره ای در بالاترین ارتفاع که از حرکت و خطر سیل مطمئن شده بودند در کنار گلهای که از مرگ نجات یافته بود از شدت شوق و خوشحالی اشک در چشمهایشان حلقه زده بود، نفسها بخار میکرد، دلها گرم بود.
طالب نگاهی به عبدالعلی انداخت و لبخند زد:
گفتم که این کوه پشت و پناه و کمک حال ماست.
عبدالعلی هم خندید:
کوه سخاوتش را نشان داد،ما یاد گرفته ایم و بلدیم چطور با کوه ها دوست و رفیق شویم.
و صدای بعبع آرام گوسفندان، نوید بازگشت زندگی بود...
ادامه دارد
@buvanloo
2 086
سنجد
میوه ای بصورت خشک شده از آن استفاده می شود
این میوه طبعی خشک و سرد دارد
خواص درمانی سنجد
رفع کمبود ویتامین c
باد شکن و مقوی قلب است
تب بر
ضد یرقان
درمان تکرر ادرار
درمان گر ورم کیسه صفرا
پاک سازی دستگاه گوارش به ویژه معده و روده ها
باعث قوی شدن ساقها مخصوصا برای کودکان
سنجد استخوان را محکم ودستگاه گوارش راتقویت می کند
کاهش گرسنگی
خوردن آن از ورود عفونت به بدن پیشگیری می کند
میوه سنجد قابض وبرطرف کننده اسهال است
وجودویتامین kدر سنجد ضد خونریزی است
سنجد رفع کننده سموم معده و روده است
بهترین زمان مصرف سنجد بعنوان میان وعده استفاده شود🌺🌺
ارسالی: جانمحمد قوی هیکل
@ buvanloo
2 086
جناب آقای علی محمدزاده و خانواده محترم ؛
خبر مسرت بخش پذیرش دختر دلبندتان بعنوان نخبه برتر کشوری در دانشگاه فرهنگیان بدون کنکور موجب افتخار و غرور هم ولایتی ها شد .
امید که در سایه سار خداوند متعال وپدر و مادر عزیز و حامی شاهد توفیقات روز افزون این دختر نخبه بوانلو باشیم
تبریک به مبینا ی عزیز خانواده محترم
از طرف مدیران واعضای کانال فرهیخته بوانلو
@bucanloo✌️✌️🌹🌹🇮🇷🇮🇷
2 086
✅تبریک برای موفقیت فرزند
دختر نازنینم مبینا محمدزاده 🌸
با تمام عشق و افتخار، پذیرش بدون کنکور شما در دانشگاه فرهنگیان از طریق استعداد برتر ملی را تبریک میگویم. 🌟
تلاش، پشتکار و درخشش شما، نتیجهای درخشان
رقم زد و نشان دادی که لیاقت بهترینها را داری.
از طرف پدر( علی محمدزاده ) و مادرت
@buvanloo🌹🌹❤️❤️✌️✌️
2 086
در تقویم مهربانی، روزی هست که به نام صبر و ایثار مزین شده است؛ روز پرستار.
روز کسانی که التیام را نه در دارو، که در نگاه و حضور خویش میریزند؛ کسانی که در میان تپشهای بیقرار بیمارستان، معنای واقعی خدمت بیمنت را تفسیر میکنند.
پرستاران، فرشتگانیاند که لبخندشان تسکین درد و خستگیشان نشانه ایمان است. آنان شب را بیدار میمانند تا صبحِ دیگری جان بگیرد؛ و در هر لحظه، یادآور کرامت انسانی و فداکاری خاموشاند.
این روز، فرصتی است برای قدردانی از همه پرستارانی که در سختترین لحظات کنار انسان ایستادهاند؛ آنان که قلبشان به وسعت عشق و مسئولیت میتپد.
ضمن گرامیداشت میلاد فرخنده حضرت زینب کبری (س) ـ نماد صبر و پرستاری از حقیقت ـ روز پرستار را به همه تلاشگران عرصه سلامت تبریک میگوییم و برایشان تندرستی، آرامش و عزت آرزو داریم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
2 086
در تقویم مهربانی، روزی هست که به نام صبر و ایثار مزین شده است؛ روز پرستار.
روز کسانی که التیام را نه در دارو، که در نگاه و حضور خویش میریزند؛ کسانی که در میان تپشهای بیقرار بیمارستان، معنای واقعی خدمت بیمنت را تفسیر میکنند.
پرستاران، فرشتگانیاند که لبخندشان تسکین درد و خستگیشان نشانه ایمان است. آنان شب را بیدار میمانند تا صبحِ دیگری جان بگیرد؛ و در هر لحظه، یادآور کرامت انسانی و فداکاری خاموشاند.
این روز، فرصتی است برای قدردانی از همه پرستارانی که در سختترین لحظات کنار انسان ایستادهاند؛ آنان که قلبشان به وسعت عشق و مسئولیت میتپد.
ضمن گرامیداشت میلاد فرخنده حضرت زینب کبری (س) ـ نماد صبر و پرستاری از حقیقت ـ روز پرستار را به همه تلاشگران عرصه سلامت تبریک میگوییم و برایشان تندرستی، آرامش و عزت آرزو داریم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
2 086
+2
🚍شرکت حمل ونقل گلیل بار شیروان
اولین اقامتگاه رانندگان استان خراسان شمالی در شهرک صنعتی شیروان افتتاح شد.
برای حمل و نقل سریع و مطمئن در سراسر کشور، باربری گلیل بار شیروان اماده ارائه خدمات به رانندگان و همشهریان گرامی میباشد.
سریع،ایمن ، مطمئن با پشتیبانی ۲۴ ساعته
آدرس شعبه اصلی :شهرک صنعتی شیروان ( دوین ) حاشیه بلوار صنعت
تلفن تماس: ۹۲-۰۵۸۳۶۲۱۱۱۹۳
تلفن همراه : ۰۹۱۵۸۸۸۹۹۳۶ _ ۰۹۱۵۵۸۶۱۷۲۹
@buvanloo
2 086
+2
فعالیت طاقت فرسای دهیار محترم به اتفاق اهالی محترم روستا در جهت اتمام پروژه لوله گذاری آب کشاورزی
خسته نباشید
@bucanloo👍🌹
2 086
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
2 086
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
2 086
روایت دو شیرزن
کوچ هنوز در نگاهشان ادامه دارد
در قاب این تصویر، دو زن نشستهاند؛ آرام، خاموش، اما با نگاهی که هزار راهِ کوچ را دیده است. دو شیرزنِ ایل؛ دو همسفرِ سالهای دور، از بوانلو تا مراوهتپه. از دامنههای برفگیر تا دشتهای سوزانِ ترکمنصحرا. راهی که هر بهار با کوچ آغاز میشد و هر پاییز با خستگی به پایان میرسید.
راهی طولانی، با صدای زنگ شتران و گردِ سمِ اسبان. در آن سفرهای بیانتها، نه جادهای بود و نه پناهی جز دستهای خودشان. گاهی در میان راه، در سرمای کوه یا گرمای دشت، یکیشان زایمان میکرد؛ کودکی به دنیا میآمد میان باد و خاک. پارچهای میپیچیدند به تن نوزاد، نگاهی به آسمان میکردند و دوباره راه میافتادند.
چرا که کوچ، توقف نمیشناخت.
زنانی که ایل بر دوششان استوار بود؛
پای خسته، کمر خمیده، اما دل استوارتر از صخره.
آنها نان میپختند در میانهی بوران، خیمه برپا میکردند در تاریکی باد، و با دستهای پینهبسته، بزغالهای یخزده را جان میدادند.
بارها جای مردان ایستادند، افسار شتر را گرفتند، بارها را بستند، و وقتی طوفان میوزید، آواز میخواندند تا ترس در دل کودکان ننشیند.
امروز اما، سالها از آن کوچها گذشته است.
آن دو شیرزن، هر دو در بستر بیماریاند؛ تنشان دیگر تابِ باد و کوه ندارد، اما دلشان هنوز در راه است. هنوز هر از گاهی با واکر و عصا، به دیدار هم میروند. یکی از در میآید و میگوید: «یادت هست مراوهتپه؟ آن شب که باد خیمه را برد؟»
و دیگری لبخند میزند.
لبخندی که از هزار روایت، پرمعناتر است.
در چشمانشان هنوز روشنایی آتش اجاقهای ایل موج میزند.
در صدایشان هنوز زنگ کاروان شنیده میشود.
دو همسفرِ جاودان که کوچ برایشان پایان ندارد — فقط از جاده به خاطره رسیده است.
#دل_پاییزی
✍️ قادر قادری
@buvanloo
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
