کانال روستای بوانلو
Kanalga Telegram’da o‘tish
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
Ko'proq ko'rsatish2 088
Obunachilar
-224 soatlar
+27 kunlar
+230 kunlar
Postlar arxiv
2 088
🌿داستان آهنگ ملا ممد جان:🌿
شعر ملا ممد جان یکشعر افغانی است که در بین مسلمانان بخصوص ایرانی ها شناخته شده هست و سامی یوسف هم در شعر"حسبی ربی" آهنگ شعر افغانی ملاممد جان را اقتباس کرده است.
این شعر زیبای فارسی که طبق گفته ها در هرات سروده شده داستان جالبی دارد که خواندنش خالی از لطف نیست
اینداستان درباره عشق عایشه دختر افغانی به معشوقش ملاممد جان هست که به شرح زیر میباشد:
در عهد فرمانروایی تیموریان در هرات،در زمان سلطان حسین بایقرا (فرمانروایی: ۱۵۰۶–۱۴۶۹ م)، جوانان از تمام کشور ایران در نوروز به مسجد کبود در مزار شریف میآمدند و دولت خرج عروسی جوانانی را که در مزار شریف عروسی میکردند میپرداخت.
دوران تیموری عصر شکوفایی هنر در هرات بود و مدارس متعددی در این شهر تأسیس شد و شاگردان در این مدارس به تحصیل علوم و فنون مختلفه میپرداختند. یکی از این مدارس، مدرسهای بود در نزدیکی سرحدیده در شمال شهر هرات.
یکی از طلاب مدرسه به نام ملامحمدجان همه روزه از محل سرحدیره تا چشمه قلمفور که نزدیک آرامگاه مولانا عبدالرحمن جامی است ( جامی ، شاعر فارسی زبان ایرانی ) پیاده طی مینمود و صرف و نحو حفظ میکرد، ساعتی در کنار چشمه میآسود و شکرانه بجای میآورد. یکی از روزها جمعی از دختران سرحدیره با عایشه که دختر یکی از افسران بالارتبه دربار تیموریان بود تصمیم به شناکردن در رودخانه میکنند و ملامحمدجان هم در راه بازگشت به سمت مدرسهاش بود.
ملا محمد درکنارچشمه درحال وضوگرفتن بود که ناگهان بادی با تندی وزیدن گرفت و روسری عایشه را از سرش پرانده و باد آن را نزدیک پای ملامحمدجان آورد. عایشه خواست تا روسریاش را بگیرد در همین اثنا چشم ملامحمدجان به عایشه میافتد و هر دو دلباخته هم میگردند.
از این تاریخ ملامحمدجان و عایشه عاشق و دلباخته یکدیگر میشوند. ملامحمدجان صرف و نحو را کنار میگذارد و به فکر ازدواج با عایشه میشود و از خانوادهاش خواستگاری مینماید، چون ملامحمدجان طلبه بیبضاعتی بود پدر عایشه موافقت نمینماید.
این دو عاشق دلباخته نذری را بر عهده میگیرند، در صورتیکه ازدواجشان صورت پذیرد در ایام میلهٔ گل سرخ ( جشنی که در ۴۰ روز اول بهار میگرفتند ) به مزار شریف رفته و مدتی را در آرامگاه امام علی ( به عقیده مردم محلی آنزمان ) خاکروبی نمایند.
عایشه همواره با دختران سرحدیره در بین عصر و شام به چشمه قلمفور به بهانه گرفتن آب میرفت و در جمع آنها با سوز و درد این آهنگ را با خود زمرمه میکرد:
بیا که بریم به مزار مُلاممَدجان
سَیلِ گُلِ لالهزار وا وا دلبرجان
به دربار سخیجان گله دارم
یخن پاره ز دست تو نگارم
پس از مرگم بیایی بر مزارم
مدامم در دعا در انتظارم
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبرجان
به تن کردی گلم رَختِ سیاه را
کنم تعریف یار بیوفا را
به دنیا مه اگه غمخوار ندارم
بگیرم دامن شیر خدا را
بیا که بریم به مزار ملامامدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
بیا زیارت کنیم شیر خدا را
به چشم مالیم همان قلف طلا را
مه دعا میکنم آمین بگوین
خدا کامیاب کنه هر دوی ما را
اتفاقاً در همین زمان امیر علیشیر نوائی، وزیر دانشمند عصر تیموری با عدهای از همراهان خود از آنجا میگذشت و در نزدیکی چشمه آوازخوانی عایشه را شنید، توقف نموده و آهنگ را از دور سراپا شنید، با فراست و نکتهدانی دریافت که در خواندن این سرود فلسفهای نهفته است.
امیر پس از شنیدن آهنگ نزد عایشه آمد و با ملایمت و مهربانی از او پرسید که دخترم راست بگو، ملامحمدجان کیست و چرا در آهنگ صدای تو دردی نهفته است؟
عایشه ابتدا از حیا پاسخی نداد و سکوت اختیار کرد؛ ولی امیر علیشیر با شیوهٔ پدرانه به او وعده داد که اگر راستش را بگوید به او کمک خواهد کرد. سپس عایشه ماجرای عاشقانهٔ خود را مفصل به امیر حکایت نموده و افزود که ملامحمدجان از جمله طلاب مدرسهٔ شما است.
فردای آنروز امیر علیشیر شخصاً به خانه پدر عایشه رفت و بهعنوان پدر ملامحمدجان از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی گردید. امیر این دو دلباخته را آنطور که تعهد کرده بودند به مزار شریف فرستاد، درآنجا با هزینه دولت عروسی نمودند و مدتی را در مسجد کبود به صفت خادم ایفای وظیفه کردند.
این شعر را در ایران مرحوم پوران ، فتانه، و محمد اصفهانی به شیوه های مختلف بازخوانی کردند.(با تشکر از جناب آقای لطیفی که این داستان زیبا را برای کانال ازسال کردند)
@buvanloo
2 088
🌿رنگهای دم دم🌿
بخش_دوم
✍️ارشاک رئوف گنبدی
پیر مرد کاتب، اسکندر بیگ قضایا را مینویسد. او کاتب شاه است اما باز نمیتواند آنچه را که دیده به تمامی از نوشته هایش حذف کند.
امیر فریب داده شده و پیشنهاد کنندگان مذاکره او و سوارانش را محاصره میکنند و از او میخواهند تا تسلیم شده و قلعه را تحویل دهد! اما امیر شمشیرش را میکشد و به پیشواز مرگ میرود!
غروب از راه میرسد! غروبی سرد و بدن بی جان امیر و همراهانش در محوطه جلوی قلعه قرار داده میشوند!
اسکندربیگ مینویسد که آنها دلیرانه جنگیدند و مردانه مردند!
قلعه اما باز مقاومت میکند و اینبار آب را بر روی ساکنان قلعه قطع میکنند!
درهای قلعه باز میشود....
سربازان و خام خواران داخل قلعه میشوند! مردان همه میجنگند و یکی بعد از دیگری بر روی زمین میافتند!
سربازی به دیوارهای قلعه اشاره میکند!
آنجا چه اتفاقی دارد میافتد؟
رنگهای زرد و سرخ و سبز بر بالای دیوار در احتزازند ! آری آنها دختران و زنان کورد هستند که با آن لباسهای رنگی بالای دیوارهای قلعه مشرف به پرتگاه ایستاده اند!
ناگهان هلهله شان بلند میشود... تیلیلیلیلی
صدا همه جا را میگیرد و آنها از بالای دیوار خود را به پایین پرتگاه پرتاب میکنند تا دست سربازان و لشگریان شاه به آنها نرسد!
سربازان شاه مات و مبهوت میمانند!
پایین دره اما با رنگهای بسیار، زیباتر انگار به نظر میرسد.
این پایان قصه امیرخان بود، امیرخان برادوست یا لپ زرین که نامش در تاریخ اورمیه جاودانه ماند.
شاه عباس بعد از این واقعه، قسمت سوم نقشه اش را عملی کرده و هفت ایل افشار را به اورمیه کوچ میدهد تا بافت جمعیتی این دیار را برای همیشه تغییر دهد!
ولی صدای دم دم تا ابد در کوهستانها فریاد میشود و قصه آن سینه به سینه منتقل میشود تا پس از گذشت نزدیک به پانصد سال بار دیگر نام دم دم در کوبانی فریاد شود! (پایان)
@buvanloo
2 088
🌿رنگهای دم دم🌿
#بخش_اول✍️ارشاک رئوف گنبدی
دیوارهای دژ بلند بود و امیر بر بالای یکی از باروها ایستاده و به دوردستها خیره شده بود، نسیم ملایمی در حال وزیدن بود و او سوار بر خیالش مرزها را درمینوردید، مرزهایی که خیلی وقت نبود در پی حمله سواران سلطان سلیم کشیده شده بودند و مردمش را دو نیم کرده بود!
روزی را به خاطر می آورد که در جنگ با دشمن یک دستش را از دست داده بود و شاه به پاس ایثارش دستی از طلا برایش ساخته بود! به دستش خیره شد و شاه را بیاد آورد، همه کشور از شاه هراس داشتند و بسیاری برای کودکانشان از قساوت و سنگدلی شاه میگفتند! مردم میگفتند که شاه همراهانی دارد که به خام خوار مشهورند و انسانها را جلوی چشمان او تکه پاره کرده و خام میخوردند!
امیر همانگونه که به افق دوردست خیره شده بود، روستا ها و آبادیهای خالی را میدید که اکنون خالی از سکنه شده بودند! او حالا معنی خیلی چیزها را میدانست. گرد و خاک کوچ قریب شصت هزار خانوار از مردمش به دوردستها شاید هنوز چشمانش را اذیت میکرد. مردمی که با وعده چراگاه بهتر با خانواده و حشم خود از آنجا کوچانده شده بودند. چه کسی میداند چه بلایی بر سرشان آمده است؟
بسیاری از جوانان که میتوانستند نیروی جنگی امیر باشند در میان این مردم کوچانده شدند و او حالا میدانست که دستش را شاید بیهوده از دست داده!
هلهله دختران و زنان از داخل قلعه امیر را به خود میاورد! قاصدی آمده و پیامی مهم دارد. گویا ارتش شاهنشاهی به سوی اورمیه در حرکت است و هدفشان سرکوب امیر و مردمی است که اطرافش را گرفته اند.
خبر ناخوش است و معنی آن یا مرگ است و یا تسلیم، چرا که نیروی امیر در مقابل نیرویی که شاه با خود دارد یارای مقاومت نخواهد داشت.
نگاهی به دختران جوانی می اندازد که در داخل قلعه با لباسهای رنگی که هر رنگش نماد طبیعت سرزمینش است در رفت و آمد هستند.
قاصد به نزد امیر میاید و از نیروی زیاد لشکر شاهنشاهی و ادواتی که به همراه دارند سخن میگوید. آنها با شهر فاصله چندانی ندارند. امیر در فکر فرو میرود، مردانش را جمع میکند و قضیه را با آنها در میان میگذارد. ظاهرا شاه تصمیم گرفته تا اینبار کار را یکسره کند. "چیک یین ها" و جلادان مخصوص شاه هم در میان قشون شاهنشاهی هستند. مردم هراس دارند، اما امیر برایشان سخن میگوید و به آنها قول میدهد تا آخرین قطره خون از مردمش دفاع کند. مردم که روحیه امیر را میبینند، همگی با هر آنچه در دست دارند آماده نبرد میشوند!
سواری از دور دست به چشم میخورد که هر لحظه نزدیکتر میشود، گرد و خاکی که از زیر سم اسبش برمیخیزد، خبر از رشادتی دارد که بعدها او را به قهرمانی ماندگار تبدیل خواهد کرد. به نزد امیر میرسد و خود را معرفی میکند، او از ایل مکری و برادر خان مکری است که مرکزشان در مراغه است. سلام خان را به او میرساند و میگوید آمده است تا در کنار امیر بجنگد.
خنده رضایت بر لبان امیر مینشیند و او را در آغوش میکشد. حالا دیگر باید عازم رفتن به میدان جنگ شد.
نبردگاه در نزدیکی سلماس، جایی معروف به تخت خان است. دره ای فراخ که کار لشکر شاه را سخت میکند و امکان حمله را به نیروهای امیر میدهد.
نیروهای امیر به نبردگاه میرسند، سیاهی لشگر انبوه شاه از دور دیده میشود. تیر اندازها در محلهای مناسب قرار میگیرند، برخی دیگر که سلاح ندارند به بلندیها رفته و سنگهای بزرگی را آماده میکنند تا در زمان ورود ارتش شاه، سنگها را بر رویشان غلط دهند. سواران و پیاده ها هر کدام در جایشان قرار میگیرند.
ارتش شاهنشاهی در آن جنگ کشته های زیادی میدهد و یکی پس از دیگری به روی زمین میافتند! اما آنها ادوات سنگین دارند و سپاه امیر... نه!
دستور عقب نشینی داده میشود و نیروهای امیر به سوی قلعه عقب مینشینند. درهای قلعه بسته میشود و تیراندازها بر روی دیوارهای قلعه قرار میگیرند. قلعه از سه طرف مشرف بر پرتگاه است و نفوذ به آن غیر ممکن و تنها از یک طرف راه دارد.
ارتش شاه جلوی قلعه اردو میزند، ماهها میگذرد و نفوذ به داخل قلعه غیر ممکن مینماید. به امیر خبر میدهند که شاه حاکم دیگری را به جای او بر ولایت اورمیه نهاده، کسی از ترکهای افشار که مقرب درگاه شاهنشاهی است.
او به آن دسته از مردم شهر فکر میکند که در چنگال حاکم خونخوار گرفتار آمده اند و به آنان که کوچانده شدند!
فرمانده قشون شاه چاره ای برای نفوذ به داخل قلعه نمیابد پس به ناچار پیشنهاد مذاکره میدهد.
امیر با چندین سوار از نزدیکانش آماده رفتن به اردوی ارتش شاهنشاهی میشوند!
دخترکی خود را روی پاهای امیر میاندازد تا جلوی رفتنش را بگیرد و با گریه میگوید که آنها قصد کشتنت را دارند!
جوان مکری با دیدن این صحنه جلو میرود و به امیر میگوید اجازه بده تا همراهت بیایم. امیر قبول میکند و درهای قلعه باز میشوند و سواران به بیرون میروند....ادامه دارد. با تشکر ازهمراه و مشاور همیشگی کانال جناب آقای لطیفی🌿🌿🌿🌿🌿
@buvanlo
2 088
عکس گروه رقص چاویه بوانلو
با هنرنمایی جوانان هنرمند بوانلویی در عرصه رقص اصیل کرمانجی
ارسالی : مرتضی عقبایی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
احسنت بر شما جوانان غیور کورد کرمانج
@buvanloo
2 088
پزشک گرامی، مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین میکنی بدان که زندگی میکنی،حضورت اشارتیست پیامبرانه شاید دردمندی به دستانت دخیل بسته است
روز پزشک را به همه جامعه پزشکی تبریک عرض می نماییم
@buvanloo
2 088
عکس جوانان خوشتیپ و با مرام بوانلویی در جشن عروسی دختر آقای انوشیروان مردانی تالار فرزین ۱۳۹۶/۰۶/۰۱ ساعت ۲۳.۴۰
ارسالی : توسط ابوالفضل حسین زاده
@buvanloo
2 088
🌿تقدیم به خواننده و هنرمند محبوب خراسان علی کریمی🌿
علی کریمی یکی ازمحدود خوانندگانی است که پای به عرصه فرهنگی گذاشته و خیلی زود با صدای گرم و دلنشینش ، با آن سروده های با معنا و مفهومش در دل جوانان و کوردهای کرمانج خراسان جای گرفت. درود به این هنرمندجوان که در تمام اجراها و برنامه هایی که داشته روح غیرت وتعصب را در مخاطب دمیده و باعث غرور و افتخار ملتی درد کشیده ورنج دیده که سالیان سال سرو کارشان با مرزداری و مرزبانی و دفاع و گله داری و چوب و اسب و کوه و بیابان بوده ،شده است.
هنرمندان دلسوزی چون کریمی ها سینه سپر کرده درراه حفظ وپاسداری این فرهنگ غنی سنگ تمام گذاشته اند!
امروزه که از هر سری ندای حقانیت و انسانیت و توحید و یکتاپرستی به گوش می رسد!
امروز که با ندای الله واکبر سر ازتن جدا می کنند!
امروز که به اسم مسلمانی برادرمی کشندو با اسلحه مغزو قلبها را نشانه رفته اند و آتش گشوده اندو بجز زبان توحش و زور و قلدری نمی شناسند وگرگ صفتانی که با چاقو شکم می درند!وحنجره می برند! و جزء زبان جنگ نمی شناسند....
یکی از هنرمندان جوان خطه ی شمال خراسان ثابت کرد که می توان به جای سلاح جنگ! صلاح صلح برداشت!
می توان به جای فرو بردن گلوله و سرب داغ درقلب و دلها ،بذرمحبت و مهربانی و صلح و دوستی کاشت!
او امروز با زبان موسیقی آمده است تا با جهان سخن بگوید...!
دوتار را بجای اسلحه به دست گرفته و بجای نشان گرفتن مغزها، قلب ها را هدف گرفته ! آری او امروز برخلاف قساوت قلبهایی که با گلوله می خواهند حرفشان را به کرسی بنشانند آمده است تا با نوای دلنشین و آهنگ هایش بر قلب ها چنگ زند و روح ها را تسخیرکند بدون اینکه قطره خونی بریزد!درود برچنین عزیزانی که با نوای دوتار و صدای برآمده از جان و دل دردلها لانه می سازد ! بر دلها بذر محبت و صلح و دوستی می پاشد! امروز صدای کریمی ها صدای صلح و دوستی است ! دیگر از خشم و کینه و زور و بازو خبری نیست! پنجه بزن دوتارت می گوید رازدل را! معجزه کن کریمی جان!
بگو ازآن سرو بلند ریشه دار سر بلندی که قد برافراشته و در برابر باد و طوفان های روزگار هرگز سر خم نکرد و نخواهدکرد! کریمی جان بدم با نَفَس و دَم مسیحایی ات روح غیرت را
،روح شجاعت و مردانگی و ایثار را ! بگو ناگفته های آن سرو بلند را که چه رازها در سینه دارد!؟
کریمی جان تو صدای ملتی هستی که با زبان فرهنگ وموسیقی درد و عقده های بجا مانده از تاریخ را!
ظلم و ستم روا رفته بر اجداد و نیاکانم را! درد اسیری و غریبی را، و تمام دردهای گذشته این قوم را شخم زدی !!!
تا دیروز لباس و رسم و رسوم هزاران ساله ریشه دوانده در خاک را:
خواسته و ناخواسته ! با برنامه و بدون برنامه !
با هدف و بی هدف! با نقشه و بی نقشه...!
اززمین کندند و می رفت که دیگر نشانی و اثری ازآن همه زیبایی نماند!
و خدا تو را فرستاد که زبان مادری را نبازیم!
کریمی جان بخوان ! از هرایی و لو... کریمی جان بنال از الله مزارها و خجه لوره ها ....
کریمی جان پنجه بزن و دوتار را به رقص آور... دوتار را به حرف وادر وبه زبان آور!
کریمی جان بخوان از هنگه خانان.... تا بدانند که چه ها گذشت براین ملت !
مانده ام اشک بریزم بخاطر صدای جانسوز پنجه های طلایی و دوتار ت !
یا اشک بریزم بخاطر آن کلام و صدای جادویی و دلنشینت! بخوان که تو صدای نسل سرافرازی!
بخوان که تو زبان نسل دلاور مردانی هستی که بخاطر دفاع از جان و مال و ناموس !
بخاطر حفظ خاک مام میهن دست خالی وبا چوب چوپانی شان در برابر «سلات »و متجاوزها ایستادند و مقاومت کردند و چون پلنگ به صخره ها و کوه ها پنا ه بردند و هرگز فرار نکردند!به کوه ها پنا ه بردند تا دربالا ترین نقطه جان دهند! تو صدای فریاد و شیون مادران داغداری....
تو صدای خروش یک ملتی! تو رودی !تو موجی ! تو دریایی !تو اقیانوسی! تو صدا !!؟ نه !؟ تو صدا نیستی...
تو خود اصالت و غیرت و تو تاریخ این قوم گم شده ای و هستی و خواهی ماند!!!
بخوان ای تنها ترین سردار... بخوان ای سردار مصلح....
بخوان که تلاش های شبانه روزت ! جهادی بس بزرگ است!!! ...وبتازان اسب سرکشت را که فرداها همه ازتو می گویند...
از سردارعرصه ی فرهنگ... ازسرداری دلسوز که بیشتر فکر اصالت و حفظ فرهنگ و زبان بود تا مسابقه ی پول پاروکردن!!!
تاریخ نامت را برسینه کوه های بلند هزار مسجد و الله واکبرو گلیل و شاه جهان .... وسروقامتان(ارس=مرخ)نام تو را در سینه ها حک خواهند کرد....
(امروز این جوان کاری کرده است کارستان ، جا دارد توسط مسئولین و دلسوزان جهت حفظ فرهنگ اصیل محلی فارغ از هر زبان و دین و....چنین هنرمندانی را در یابیم !هنرمندانی که باعث جذب تمام عزیزان بخصوص قشر جوان به اصالت فراموش شده و ازدست رفته شان شده است)......ادامه دارد.
نامت همواره بلند و جاوید باد .✍️علی محمدزاده بوانلو https://t.me/buvanloo
2 088
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت ...
تقدیم به روح مادر و فرشته مهربان مرحومه مارال(مرار)قدسی ♣️♣️♣️
@buvanloo
2 088
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
♣️ بازگشت همه بسوی اوست ♣️
بدینوسیله به اطلاع میرساند بمناسبت
درگذشت مرحومه مغفوره مرار قدسی
بوانلو فردا دوشنبه ۹۶/۵/۳۰ مراسم
سومین روز در گذشت این عزیز سفر
کرده از "ساعت ۱۱ صبح الی ۲ بعدازظهر"
همان روز در شهرستان شیروان واقع در
خیابان دانشگاه مسجد امام رضا برگزار
میگردد.
لذا با تشریف فرمایی خود موجبات
تسلی خاطر بازماندگان را فراهم کنیم و
از خداوند طلب مغفرت و آرامش برای
روح آن مرحوم سفر کرده نماییم.
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
زمان:فردا دوشنبه ۹۶/۵/۳۰
مکان:شیروان - خیابان دانشگاه مسجد امام رضا
ضمنا ، بعداز صرف نهار عازم مزار آن
مرحومه در زیارت خواهند بود، با سپاس
فراوان ، ادمین های کانال بوانلو
@buvanloo
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
2 088
🏴 بازگشت همه بسوی اوست🏴
در کمال تاسف وتاثر با خبر شدیم خانم مارال قدسی همسر جناب سلطان نادری دارفانی را وداع گفتند.لذا مراسم تشیع پیکر آن مرحومه امروز یک شنبه مورخه 96/5/29ساعت 3 عصر از درب منزل واقع درسه یک آب کوچه شهید ایمانی (آخر شفا بالاتر از منبع آب)برگزار میگردد.
با حضور گرم خود در مراسم تشیع آن مرحومه موجب تسلای خاطر بازماندگان شویم.
روحش شاد ویادش گرامی باد.
@buvanloo🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
2 088
⚫️⚫️⚫️(( انا لله و انا الیه راجعون ))⚫️⚫️⚫️
در کمال تاسف و تاثر خبردار شدیم "
خانم مارال قدسی دار فانی را وداع گفتند،
در اینجا لازم است از طریق این رسانه
این مصیبت دردناک را خدمت خانواده
آن عزیز و دیگر بستگان و آشنایان تسلیت گفته و
آرزوی مغفرت و آمرزش برای ان مرحومه و
صبر جزیل برای بستگان وی از درگاه
خداوند متعال مسئلت نماییم
⚫️⚫️⚫️ روحش شاد و یادش گرامی باد ⚫️⚫️⚫️
مراسم تشیع جنازه آن مرحومه را متعاقبا به اطلاع میرسانیم
@buvanloo
2 088
عکس از اقای مراد محمدپور دیشب در جشن شیرینی خوری فرزند عزیزشان ناصر بهمراه پسر و داماد و برادرگرامیشان
در تاریخ : ۱۳۹۶/۰۵/۲۶
ارسالی : از گرگان توسط موسی محمدپور
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@buvanloo
