uz
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Kanalga Telegram’da o‘tish

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Ko'proq ko'rsatish
376
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+330 kunlar
Postlar arxiv
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند #حافظ @lightworkers

هفت وادی پیش روی سالک وادی اول: وادی طلب بخش سوم زمانی که سالک توانست بر نفس و من درون خود تا حدی چیره شود و بداند که "من ذهنی" یا همان "نفس کاذب" حقیقت او نیست و او فرای این ظاهر و صورت و عقل است، عنایت الهی شامل حالش میشود و با چشم درونی آغاز به دیدن نور ذات خویش میکند: چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات زمانی که این نور بر دل سالک تابیدن میگیرد، میزان طلب در او هزار برابر میشود. دیگر هیچ سدی در برابر او توان پایداری ندارد و حتی اگر در مسیرش آتش باشد، مانند پروانه از شوق دیدار یار خود را در آتش میزند. عطار این مثال را میزند تا میزان طلب را در سالک به ما بازگوید: چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید خویش را از شوق او دیوانه‌وار بر سر آتش زند پروانه‌وار در این مرحله از طلب یک تجربه جدید شامل حال سالک میگردد و آن تجربه "مستی عرفانی" است. این مستی چنان قوی است که او همچون کسی که می انگور خورده مست میشود، اما این مستی از جاری شدن می ناب الهی در وجود او است تا او پاداش طلبش را بگیرد. سالک به کل، دو عالم (عالم مادی و عالم پس از مرگ شامل بهشت و جهنم) را فراموش میکند، چون او در دریای وجود حق پا گذاشته است. نکته بعدی، افزایش طلب دانستن "اسرار الهی" است. او با تمام وجود خواهان شناختن جانان است و در این راه حتی از اژدهایی که او را برای خواسته اش ممکن است به کام مرگ بکشاند نیز هراسی ندارد. تمام این مثال ها را عطار میزند تا به ما میزان عطش درونی سالک را برای شناختن حق نشان دهد، تا جایی که سالک از کفر و دین نیز برای رسیدن به طلبش میگذرد، زیرا می داند که در آن سوی حجابها، این و آنی وجود ندارد و هر آنچه هست همه اوست: سِر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه‌ای می، خواهد از ساقی خویش جرعه‌ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم، کُل، فراموشش شود غرقهٔ دریا، بماند خشک لب سِر جانان می‌کند از "جان" طلب ز آرزوی آن که سِر بشناسد او ز اژدهای جان ستان، نهراسد او کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این برای اینکه درک کنیم به دست آوردن دانش معنوی و درک اسرار چقدر در مرحله ابتدایی سلوک اهمیت دارد، عطار حکایتی از دلیل سجده نکردن ابلیس بر آدم را بیان میکند: هنگامی که خداوند بعد از خلق جسم خاکی انسان خواست جان آدمی را در کالبدش بدمد، نمیخواست که هیچ یک از ملایک از راز جان انسان چیزی بدانند. پس خطاب به ملایک گفت: گفت: ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سر نهادند آن همه بر روی خاک لاجرم، یک تن ندید آن سِر پاک همه سجده کردند به جز ابلیس که چنین گفت: گر بیندازند سَر از تن مرا نیست غم، چون هست این گردن مرا من همی‌دانم که آدم خاک نیست سَر نهم تا سِر ببینم، باک نیست چون نبود ابلیس را سَر بر زمین سِر بدید او، زانکه بود او در کمین بخش سوم - وادی اول: وادی طلب #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

هفت وادی پیش روی سالک وادی اول: وادی طلب بخش دوم بعد از اینکه روح سیر تکاملی از جمادی تا انسانی را طی نمود و در مرحله انسانی نیز به آن درجه از آگاهی باطنی رسید که لذات مادی و نفسانی برایش جذابیتی نداشته و همچنین آداب و رسوم شریعت نیز عطش معنوی او را سیراب نکرد، برای ارضای حس باطنی اش خواستار ورود به آگاهی بالاتر و شهود باطنی می گردد. در اینجاست که هوش کیهانی یا خداوند یا استادان والا مقام یا هر چه که هر کس بخواهد بنامد، مشقات و رنجهایی را برای طالب تدارک میبیند تا طالب خود را محک بزند و بداند چقدر تحمل و اراده برای ورود به طریقت را دارد (خداوند شرایط آزمایش ما را فراهم میکند تا خودمان بتوانیم ظرفیت و استعداد خود را اندازه بگیریم و برای بالابردن ظرفیت و پیشرفت بیشتر تلاش نمائیم). عطار بزرگ ورود به مرحله اول سلوک و طریقت روحانی را اینگونه بیان میکند: چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون، مگس اینجا بود جد و جهد، اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها سالک راه را از خیلی قبل تر آغاز میکند؛ از زمانی که احساس میکند میخواهد بیشتر بداند... آنچه که جامعه و متشرعین به او آموخته اند، پاسخ پرسشهای معنوی او را نمیدهند و او مانند تشنه لبی که به دنبال آب این سو و آنسو میگردد، از این کتاب به آن کتاب و از این دانای دین به آن دانای دین به دنبال پاسخ پرسشهایش درباره راز خلقت و آفرینش می رود. او در دل میداند که راز آفرینش بسیار بیشتر و پیچیده تر از آن است که به او آموخته اند. این حد از تشنگی، سرانجام راه ورود به سلوک روحانی را بر او میگشاید و شخص متشرف به ورود به اولین مرحله طریقت روحانی میشود. نکته بسیار ظریف و قابل توجه در اینجا این است که این تشنگی برای دانستن، باید از ژرفای وجود شخص بر آید و یک خواسته قلبی باشد. چون بسیاری از انسانها هستند که این خواسته برای دانستن را دارند، اما طلب آنها از نفس ایشان برمی آید و ایشان اگر به این خواسته شان برسند، از آن در راه اهداف این دنیایی استفاده خواهند کرد و این طور طلب پاسخی در پی نخواهد داشت. معمولا ورود به اولین مرحله طریقت (اولین آسمان آگاهی) با نشانه هایی همراه است که توسط اساتید روحی به سالک (در خواب یا بیداری) نشان داده میشوند و در پی آن، در بینش درونی سالک تغییراتی حاصل میشود. در این هنگام سالک این تغییرات ناگهانی را در خود درک میکند و به سمت افزایش آگاهی خود میرود. یک تغییر بزرگ، فرو رفتن در خود و جدا شدن از دیگران است (در داستان زندگی بیشتر عرفا و پیامبران این ترک جامعه انسانی و سالها در کوه یا بیابان به سر بردن بیان شده است.). سالک در این زمان آرام آرام از مال دنیا (و هرگونه وابستگی به امور دنیوی) دوری میجوید و شروع به پاک کردن خود از هواها و امیال نفسانی میکند. (شاید دوستان شنیده باشند که کسانی که وارد راه درویش می گردند، در ابتدای مشرف شدن چله نشینی میکنند. یعنی چهل روز کامل زیر نظر پیر طریقت، خود را در اتاقی زندانی میکنند و به خوراک بسیار کمی بسنده میکنند و دایما ذکر حق میگویند. این کار برای همین پاک کردن ذهن و جدایی از مال و دارایی و طلب مدام است): ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچه هست بخش دوم - وادی اول: وادی طلب #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

مُزدِ عاشقی رنج است اما اين رنج روشنی می بخشد از دلی عاشق که می شکند، موسيقی و ترانه می تراود #جبران_خليل_جبران @lightworkers
مُزدِ عاشقی رنج است اما اين رنج روشنی می بخشد از دلی عاشق که می شکند، موسيقی و ترانه می تراود #جبران_خليل_جبران @lightworkers

هفت وادی پیش روی سالک وادی اول: وادی طلب بخش اول چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب برای ورود در هر راهی نخست باید فرد طالب و خواستار ورود در آن باشد. برای آغاز عرفان نیز خواست و اراده اولیه ضرورت دارد (بگذریم از اینکه عمده عرفا اعتقاد دارند که این خواست نیز از عنایات حق است و او باعث ایجاد این میل در فرد میشود). نکته اینجاست که از دید عطار کسی که خواستار طی طریقت روحانی شد، سختی ها و رنجهای بسیاری در کمین او هستند و جز کسی که اراده و صبر پولادین ندارد، نمیتواند سختی راه را تحمل کند. باید طلب به حدی باشد که فرد به جز رسیدن به خواسته روحانی اش هیچ چیز دیگر نخواهد و حتی حاضر به گذشتن از جان باشد. حافظ بزرگ در اینباره میفرماید: دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بعد از اینکه روح سیر تکاملی از جمادی تا انسانی را طی نمود و در مرحله انسانی نیز به آن درجه از آگاهی باطنی رسید که لذات مادی و نفسانی برایش جذابیتی نداشته و همچنین آداب و رسوم شریعت نیز عطش معنوی او را سیراب نکرد، برای ارضای حس باطنی اش خواستار ورود به آگاهی بالاتر و شهود باطنی می گردد. در اینجاست که هوش کیهانی یا خداوند یا استادان والا مقام یا هر چه که هر کس بخواهد بنامد، مشقات و رنجهایی را برای طالب تدارک میبیند تا طالب خود را محک بزند و بداند چقدر تحمل و اراده برای ورود به طریقت را دارد (خداوند شرایط آزمایش ما را فراهم میکند تا خودمان بتوانیم ظرفیت و استعداد خود را اندازه بگیریم و برای بالابردن ظرفیت و پیشرفت بیشتر تلاش نمائیم). عطار بزرگ ورود به مرحله اول سلوک و طریقت روحانی را اینگونه بیان میکند: چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون، مگس اینجا بود جد و جهد، اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها بخش اول - وادی اول: وادی طلب #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

Goddess Evocation #Ragas_Relax @lightworkers

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست #حضرت_مولانا @lightworkers

مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری: "بخش سوم" این آتش چنان باید در دل روشن شود که داغی آن دل را بسوزاند و از روی همین داغی دل است که سالکان در نزد اهل دل شناسایی میشوند و به درگاه حق بار میابند. کسی مرد این راه است که کامل دست از جان بکشد و آماده باشد تا خود را در راه جانان فدا کند. زیرا که با نثار این جان، جانان، جان حقیقی را به او خواهد بخشید: تا نیاری داغ دل این جایگاه کی توان کردن بسوی تو نگاه؟ داغ دل آور که در میدان درد اهل دل، از داغ بشناسند مرد مرد می‌باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را دست باید شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مردکار جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز همچو مردان برفشان جان عزیز گر تو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند بر تو نثار شیرمردی باید این ره را شگرف زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف و اما سیمرغ کیست و چه خصوصیاتی دارد؟ هدهد سیمرغ را اینگونه توصیف میکند: نام او سیمرغ، سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور در حریم عزت است آرام او نیست حد هر زفانی نام او (زفان = زبان) صد هزاران پرده دارد بیشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در در دو عالم نیست کس را زهره‌ای کو تواند یافت از وی بهره‌ای دایما او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است او به سر ناید ز خود آنجا که اوست کی رسد علم و خرد آنجا که اوست وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایهٔ ادراک نیست لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند در صفاتش با دو چشم تیره ماند هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال اوندید در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت پس از آنکه هدهد از پادشاه و جایگاه او سخن میگوید، اشتیاق مرغان برای رسیدن به او زیاد میشود و یکی از مرغان میپرسد: دیگری گفتش که‌ ای دانای راه دیدهٔ ما شد در این وادی سیاه پر سیاست می‌نماید این طریق چند فرسنگ است این راه، ای رفیق؟ و هدهد پاسخ میدهد که هفت وادی پیش روی ما قرار دارد. اما چون هر کس که در این راه رفت دیگر برنگشته است (چونکه یا در راه هلاک شده و جان داده و یا به سیمرغ رسیده و دیگر بازنگشته است) از میزان دوری راه و اینکه چند فرسنگ است بی خبرم. اما این هفت وادی این نامها را دارند: ۱. وادی طلب ۲. وادی عشق ۳. وادی معرفت ۴.وادی بی نیازی ۵.وادی توحید ۶. وادی حیرت ۷.وادی فقر و فنا گفت: ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است وا نیامد در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی؟ ای نا صبور چون شدند آنجایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد، ای بی‌خبر هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار پس سیم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت هست پنجم، وادی توحید پاک پس ششم، وادی حیرت صعبناک هفتمین وادی، فقر است و فنا بعد ازین روی روش نبود ترا درکشش افتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره، قلزم گرددت بخش سوم #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

اين سبب ها بر نظرها پرده‌ها است كه نه هر ديدار صنعش را سزاست ديده ای بايد سبب سوراخ كن تا حجب را بركند از بيخ و بن تا مسبب بي
اين سبب ها بر نظرها پرده‌ها است كه نه هر ديدار صنعش را سزاست ديده ای بايد سبب سوراخ كن تا حجب را بركند از بيخ و بن تا مسبب بيند اندر لامكان هرزه بيند جهد و اسباب و دكان #حضرت_مولانا ديده ای از شاه خواهم شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس @lightworkers

مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری: "بخش دوم" در این داستان مرغان انسانهایی هستنند که به درد عشق مبتلا گشته اند و به دنبال راهی هستند تا مرغ جانشان را، پیش از آنکه مرگ طبیعی به سراغشان بی آید، از قفس تن برهانند و پس از طی طریق و سلوک روحانی و گذشتن از هفت آسمان آگاهی به حقیقت برسند. عطار خود اینگونه پرده از این راز برمیدارد: من زبان و نطق مرغان سر به سر با تو گفتم، فهم کن، ای بیخبر در میان عاشقان مرغان درند کز قفس «پیش از عجل» در می‌پرند جمله را شرح و بیانی دیگر است زانکه مرغان را زبانی دیگر است پیش سیمرغ آنکسی اکسیر ساخت کو زبان جملهٔ مرغان شناخت در ابیات بالا عطار عاشقان را به مرغانی تشبیه کرده که «پیش از مردن» قصد دارند تا از قفس تن رها شوند و به حقیقت برسند. نکته مهم سلوک همین رهاییِ پیش از مرگ جسم است. حال شاید برخی بپرسند که فرق طریقت با دین چیست؟ آیا همین که انسان دستورات دینی را اجرا کند، کافی نیست تا به حقیقت برسد؟ عرفا در پاسخ این پرسش میگویند که دین انسان را از گناه و رفتار ناشایست باز میدارد و به انسان نیک بودن را میاموزد و در نهایت کلیاتی را از خداوند به انسان عرضه میدارد. جزای دین برای بدکاران دوزخ آتشین است و پاداشش برای مومنان بهشت برین. اما سلوک و طریقت برای کسانی است که از دو عالم دنیا و آخرت گذشته اند و بیشتر از این را خواهان هستند و شراره عشق در دلشان زبانه کشیده و در تکاپوی دیدن خداوند هستند. عطار برای بیان این مطلب حکایتی را در منطق الطیر آورده بدین شرح: از بوعلی طوسی که از پیران طریقت زمان خود بوده نقل شده که اهل دوزخ گریان و نالان از اهل بهشت تقاضا میکنند که از زیبایی و خوشی بهشت و ذوق وصال برایشان بگویند. اهل بهشت در پاسخ میگویند از زمانی که آفتاب جمال حق روی خود را بر ما بنموده است، دیگر خوشی بهشت با همه کمالاتش پیش ما ارزشی ندارد و هشت طبقه بهشت از شرم جمال حق به تاریکی گراییده است: گفت: فردا اهل دوزخ زار زار اهل جنت را بپرسند آشکار کز خوشی جنت و ذوق وصال حال خود گویید با ما حسب حال اهل جنت جمله گویند این زمان خوشی فردوس برخاست از میان زانک ما را در بهشت پر کمال روی بنمود آفتاب آن جمال چون جمال او به ما نزدیک شد هشت خلد از شرم آن تاریک شد در فروغ آن جمال جان فشان خلد را نه نام باشد، نه نشان اهل جهنم نیز در پاسخ میگویند: همه آنچه شما گفتید راست است. زیرا ما که خود از سر تا پا غرق آتش دوزخ هستیم، از وقتی روی حق را دیده ایم، به دلیل اینکه فهمیده ایم که از چه آفتابی دور افتاده ایم چنان غرق آتش این حسرت دوری از روی یار شده ایم که به کل آتش دوزخ را از یاد برده ایم! چون بگویند اهل جنت حال خویش اهل دوزخ در جواب آیند پیش کای همه فارغ ز فردوس و جنان هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم از قدم تا فرق غرق آتشیم روی چون بنمود ما را آشکار حسرت واماندگی از روی یار چون شدیم اگه که ما افتاده‌ایم وز چنان رویی جدا افتاده‌ایم ز آتش حسرت دل ناشاد ما آتش دوزخ ببرد از یاد ما هر کجا کین آتش آید کارگر ز آتش دوزخ کجا ماند خبر بنابراین کسانی که در زندگی جسمانی این آتش حسرت دیدن یار در دلشان شعله ور میشود، پا در طریقت روحانی میگذارند و تلاش فراوان میکنند تا نفس و منیت و فردیت خود را (همانند پروانه ای که از شوق نور خود را به آتش میزند و بال و پر خود را میسوزاند و میمیرد) در این آتش اشتیاق که شراره عشق الهی است بسوزانند و نابود کنند تا مرغ جانشان بتواند خود را در دریای حقیقت و وحدت و یگانگی ناپدید کند. اما مهم این است که این اتفاق در زمان زندگی جسمانی روی دهد که پس از مرگ دیگر فرصتی برای این کار نیست. اما ابتدا باید این شعله سوزان عشق (آتش زرتشت در حقیقت نماد همین آتش بوده است) و حسرت دیدار روی یار در انسان ایجاد شود تا او انگیزه کافی برای پا نهادن در این راه دشوار و پر خطر بگذارد و بسیار انگشت شمارند کسانی که در هر زمان به این حد از عشق میرسند. این حسرت و عواقب آنرا عطار اینگونه بیان میکند: هر که را شد در رهش حسرت پدید کم تواند کرد از غیرت پدید حسرت و آه و جراحت بایدت در جراحت ذوق و راحت بایدت گر درین منزل تو مجروح آمدی محرم خلوتگه روح آمدی گر تو مجروحی، دم از عالم مزن داغ می‌نه بر جراحت، دم مزن بخش دوم #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست نومیدی از عطای تو حد خطای ماست #خواجوی_کرمانی @lightworkers
گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست نومیدی از عطای تو حد خطای ماست #خواجوی_کرمانی @lightworkers

Surfacing #The_Endless_River #Pink_Floyd @lightworkers

مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری: "بخش اول" در داستان منطق‌الطّیر، سخن از مرغان جهان است که در مجمع مرغان گرد هم میایند و میگویند که همه سرزمین ها پادشاهی دارند، اما ملک ما پادشاهی ندارد و سپاه ما بی سرور است که این باعث بی نظمی در امور سپاه و کشور خواهد شد. ما باید با هم مشورت کنیم تا پادشاهی مناسب برای کشور خود برگزینیم: مجمعی کردند مرغان جهان آنچه بودند آشکارا و نهان جمله گفتند این زمان در دور کار نیست خالی هیچ شهر از شهریار چون بود که اقلیم مارا شاه نیست بیش ازین بی‌شاه بودن راه نیست یک دگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم زانکه، چون کشور بود بی‌پادشاه نظم و ترتیبی نماند در سپاه پس همه با جایگاهی آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند در این بین هدهد لب به سخن میگشاید و به مرغان میگوید که من سالها پیامرسان سلیمان نبی بوده ام و همه کوه ها و دشت ها و دریاها را گشته ام و میدانم که آن حضرت پادشاه در کجا منزل دارد. نام او سیمرغ است و خانه اش در پشت کوه قاف است. سیمرغ به ما خیلی نزدیک است، اما ما ز او بسیار دوریم. من به تنهایی نمیتوانم به حضور سیمرغ برسم، اما اگر شما من را همراهی کنید، میتوانیم با هم به نزد سیمرغ برویم و از او بخواهیم تا پادشاه ما شود. نکته قابل ذکر در اینجا این است که عطار هدهد را آشفته دلی می داند که جامه ای از طریقت روحانی بر تن دارد و تاجی از حقیقت بر سر گذاشته و شخصی است که از بد و نیک کاملا آگاه است که نماد پیر و راهبر طریقت در سفر روحانی برای رسیدن به حق است. هدهد میگوید شرط آنکه به حضرت پادشاه برسید این است که در راه او جان بدهید (یعنی از نفس رها گردید تا خود حقیقی تان شروع به تابش کند) و از خود رها گردید که این خود مستلزم کنار گذاشتن خودخواهی ها و خودپرستی هاست: هدهد آشفته دل، پر انتظار در میان جمع آمد بی‌قرار حله‌ای بود از طریقت در برش افسری بود از حقیقت بر سرش تیز وهمی بود در راه آمده از بد و از نیک آگاه آمده گفت: ای مرغان، منم بی‌هیچ ریب هم برید حضرت و هم پیک غیب هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام پای اندر ره، به سر می‌گشته‌ام وادی و کوه و بیابان رفته‌ام عالمی در عهد طوفان رفته‌ام با سلیمان در سفرها بوده‌ام عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام پادشاه خویش را دانسته‌ام چون روم تنها چو نتوانسته‌ام لیک با من گر شما هم ره شوید محرم آن شاه و آن درگه شوید وارهید از ننگ خودبینی خویش تا کی از تشویر بی‌دینی خویش هر که در وی باخت جان، از خود برست در ره جانان ز نیک و بد برست جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف نام او سیمرغ، سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور بخش اول #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

پس سیم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت هست پنجم، وادی توحید پاک پس ششم، وادی حیرت صعبناک هفتمین وادی، فقر است و فنا بعد ازین روی روش نبود ترا درکشش افتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره، قلزم گرددت #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

اهل جنت جمله گویند این زمان خوشی فردوس برخاست از میان زانک ما را در بهشت پر کمال روی بنمود آفتاب آن جمال چون جمال او به ما نزدیک شد هشت خلد از شرم آن تاریک شد در فروغ آن جمال جان فشان خلد را نه نام باشد، نه نشان اهل جهنم نیز در پاسخ میگویند: همه آنچه شما گفتید راست است. زیرا ما که خود از سر تا پا غرق آتش دوزخ هستیم، از وقتی روی حق را دیده ایم، به دلیل اینکه فهمیده ایم که از چه آفتابی دور افتاده ایم چنان غرق آتش این حسرت دوری از روی یار شده ایم که به کل آتش دوزخ را از یاد برده ایم! چون بگویند اهل جنت حال خویش اهل دوزخ در جواب آیند پیش کای همه فارغ ز فردوس و جنان هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم از قدم تا فرق غرق آتشیم روی چون بنمود ما را آشکار حسرت واماندگی از روی یار چون شدیم اگه که ما افتاده‌ایم وز چنان رویی جدا افتاده‌ایم ز آتش حسرت دل ناشاد ما آتش دوزخ ببرد از یاد ما هر کجا کین آتش آید کارگر ز آتش دوزخ کجا ماند خبر بنابراین کسانی که در زندگی جسمانی این آتش حسرت دیدن یار در دلشان شعله ور میشود، پا در طریقت روحانی میگذارند و تلاش فراوان میکنند تا نفس و منیت و فردیت خود را (همانند پروانه ای که از شوق نور خود را به آتش میزند و بال و پر خود را میسوزاند و میمیرد) در این آتش اشتیاق که شراره عشق الهی است بسوزانند و نابود کنند تا مرغ جانشان بتواند خود را در دریای حقیقت و وحدت و یگانگی ناپدید کند. اما مهم این است که این اتفاق در زمان زندگی جسمانی روی دهد که پس از مرگ دیگر فرصتی برای این کار نیست. اما ابتدا باید این شعله سوزان عشق (آتش زرتشت در حقیقت نماد همین آتش بوده است) و حسرت دیدار روی یار در انسان ایجاد شود تا او انگیزه کافی برای پا نهادن در این راه دشوار و پر خطر بگذارد و بسیار انگشت شمارند کسانی که در هر زمان به این حد از عشق میرسند. این حسرت و عواقب آنرا عطار اینگونه بیان میکند: هر که را شد در رهش حسرت پدید کم تواند کرد از غیرت پدید حسرت و آه و جراحت بایدت در جراحت ذوق و راحت بایدت گر درین منزل تو مجروح آمدی محرم خلوتگه روح آمدی گر تو مجروحی، دم از عالم مزن داغ می‌نه بر جراحت، دم مزن این آتش چنان باید در دل روشن شود که داغی آن دل را بسوزاند و از روی همین داغی دل است که سالکان در نزد اهل دل شناسایی میشوند و به درگاه حق بار میابند. کسی مرد این راه است که کامل دست از جان بکشد و آماده باشد تا خود را در راه جانان فدا کند. زیرا که با نثار این جان، جانان، جان حقیقی را به او خواهد بخشید: تا نیاری داغ دل این جایگاه کی توان کردن بسوی تو نگاه؟ داغ دل آور که در میدان درد اهل دل، از داغ بشناسند مرد مرد می‌باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را دست باید شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مردکار جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز همچو مردان برفشان جان عزیز گر تو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند بر تو نثار شیرمردی باید این ره را شگرف زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف و اما سیمرغ کیست و چه خصوصیاتی دارد؟ هدهد سیمرغ را اینگونه توصیف میکند: نام او سیمرغ، سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور در حریم عزت است آرام او نیست حد هر زفانی نام او (زفان = زبان) صد هزاران پرده دارد بیشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در در دو عالم نیست کس را زهره‌ای کو تواند یافت از وی بهره‌ای دایما او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است او به سر ناید ز خود آنجا که اوست کی رسد علم و خرد آنجا که اوست وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایهٔ ادراک نیست لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند در صفاتش با دو چشم تیره ماند هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال اوندید در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت پس از آنکه هدهد از پادشاه و جایگاه او سخن میگوید، اشتیاق مرغان برای رسیدن به او زیاد میشود و یکی از مرغان میپرسد: دیگری گفتش که‌ ای دانای راه دیدهٔ ما شد در این وادی سیاه پر سیاست می‌نماید این طریق چند فرسنگ است این راه، ای رفیق؟ و هدهد پاسخ میدهد که هفت وادی پیش روی ما قرار دارد. اما چون هر کس که در این راه رفت دیگر برنگشته است (چونکه یا در راه هلاک شده و جان داده و یا به سیمرغ رسیده و دیگر بازنگشته است) از میزان دوری راه و اینکه چند فرسنگ است بی خبرم. اما این هفت وادی این نامها را دارند: ۱. وادی طلب ۲. وادی عشق ۳. وادی معرفت ۴.وادی بی نیازی ۵.وادی توحید ۶. وادی حیرت ۷.وادی فقر و فنا گفت: ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است وا نیامد در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی؟ ای نا صبور چون شدند آنجایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد، ای بی‌خبر هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار

مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری: در داستان منطق‌الطّیر، سخن از مرغان جهان است که در مجمع مرغان گرد هم میایند و میگویند که همه سرزمین ها پادشاهی دارند، اما ملک ما پادشاهی ندارد و سپاه ما بی سرور است که این باعث بی نظمی در امور سپاه و کشور خواهد شد. ما باید با هم مشورت کنیم تا پادشاهی مناسب برای کشور خود برگزینیم: مجمعی کردند مرغان جهان آنچه بودند آشکارا و نهان جمله گفتند این زمان در دور کار نیست خالی هیچ شهر از شهریار چون بود که اقلیم مارا شاه نیست بیش ازین بی‌شاه بودن راه نیست یک دگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم زانکه، چون کشور بود بی‌پادشاه نظم و ترتیبی نماند در سپاه پس همه با جایگاهی آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند در این بین هدهد لب به سخن میگشاید و به مرغان میگوید که من سالها پیامرسان سلیمان نبی بوده ام و همه کوه ها و دشت ها و دریاها را گشته ام و میدانم که آن حضرت پادشاه در کجا منزل دارد. نام او سیمرغ است و خانه اش در پشت کوه قاف است. سیمرغ به ما خیلی نزدیک است، اما ما ز او بسیار دوریم. من به تنهایی نمیتوانم به حضور سیمرغ برسم، اما اگر شما من را همراهی کنید، میتوانیم با هم به نزد سیمرغ برویم و از او بخواهیم تا پادشاه ما شود. نکته قابل ذکر در اینجا این است که عطار هدهد را آشفته دلی می داند که جامه ای از طریقت روحانی بر تن دارد و تاجی از حقیقت بر سر گذاشته و شخصی است که از بد و نیک کاملا آگاه است که نماد پیر و راهبر طریقت در سفر روحانی برای رسیدن به حق است. هدهد میگوید شرط آنکه به حضرت پادشاه برسید این است که در راه او جان بدهید (یعنی از نفس رها گردید تا خود حقیقی تان شروع به تابش کند) و از خود رها گردید که این خود مستلزم کنار گذاشتن خودخواهی ها و خودپرستی هاست: هدهد آشفته دل، پر انتظار در میان جمع آمد بی‌قرار حله‌ای بود از طریقت در برش افسری بود از حقیقت بر سرش تیز وهمی بود در راه آمده از بد و از نیک آگاه آمده گفت: ای مرغان، منم بی‌هیچ ریب هم برید حضرت و هم پیک غیب هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام پای اندر ره، به سر می‌گشته‌ام وادی و کوه و بیابان رفته‌ام عالمی در عهد طوفان رفته‌ام با سلیمان در سفرها بوده‌ام عرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام پادشاه خویش را دانسته‌ام چون روم تنها چو نتوانسته‌ام لیک با من گر شما هم ره شوید محرم آن شاه و آن درگه شوید وارهید از ننگ خودبینی خویش تا کی از تشویر بی‌دینی خویش هر که در وی باخت جان، از خود برست در ره جانان ز نیک و بد برست جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف نام او سیمرغ، سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور در این داستان مرغان انسانهایی هستنند که به درد عشق مبتلا گشته اند و به دنبال راهی هستند تا مرغ جانشان را، پیش از آنکه مرگ طبیعی به سراغشان بی آید، از قفس تن برهانند و پس از طی طریق و سلوک روحانی و گذشتن از هفت آسمان آگاهی به حقیقت برسند. عطار خود اینگونه پرده از این راز برمیدارد: من زبان و نطق مرغان سر به سر با تو گفتم، فهم کن، ای بیخبر در میان عاشقان مرغان درند کز قفس «پیش از عجل» در می‌پرند جمله را شرح و بیانی دیگر است زانکه مرغان را زبانی دیگر است پیش سیمرغ آنکسی اکسیر ساخت کو زبان جملهٔ مرغان شناخت در ابیات بالا عطار عاشقان را به مرغانی تشبیه کرده که «پیش از مردن» قصد دارند تا از قفس تن رها شوند و به حقیقت برسند. نکته مهم سلوک همین رهاییِ پیش از مرگ جسم است. حال شاید برخی بپرسند که فرق طریقت با دین چیست؟ آیا همین که انسان دستورات دینی را اجرا کند، کافی نیست تا به حقیقت برسد؟ عرفا در پاسخ این پرسش میگویند که دین انسان را از گناه و رفتار ناشایست باز میدارد و به انسان نیک بودن را میاموزد و در نهایت کلیاتی را از خداوند به انسان عرضه میدارد. جزای دین برای بدکاران دوزخ آتشین است و پاداشش برای مومنان بهشت برین. اما سلوک و طریقت برای کسانی است که از دو عالم دنیا و آخرت گذشته اند و بیشتر از این را خواهان هستند و شراره عشق در دلشان زبانه کشیده و در تکاپوی دیدن خداوند هستند. عطار برای بیان این مطلب حکایتی را در منطق الطیر آورده بدین شرح: از بوعلی طوسی که از پیران طریقت زمان خود بوده نقل شده که اهل دوزخ گریان و نالان از اهل بهشت تقاضا میکنند که از زیبایی و خوشی بهشت و ذوق وصال برایشان بگویند. اهل بهشت در پاسخ میگویند از زمانی که آفتاب جمال حق روی خود را بر ما بنموده است، دیگر خوشی بهشت با همه کمالاتش پیش ما ارزشی ندارد و هشت طبقه بهشت از شرم جمال حق به تاریکی گراییده است: گفت: فردا اهل دوزخ زار زار اهل جنت را بپرسند آشکار کز خوشی جنت و ذوق وصال حال خود گویید با ما حسب حال

کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی می‌ندانم چاره جز بی‌چارگی ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جست و جویت عقل پیر در چنان ذاتی من آنگه کی رسم از زعم من در منزه کی رسم نه تو در علم آیی و نه در عیان نی زیان و سودی از سود و زیان نه ز موسی هرگزت سودی رسد نه ز فرعونت زیان بودی رسد ای خدای بی‌نهایت جز تو کیست؟ چون توئی بی‌حد و غایت جز تو چیست؟ هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی چون به سر ناید کجا ماند یکی؟ ای جهانی خلق حیران مانده تو بزیر پرده پنهان مانده پرده برگیر آخر و جانم مسوز بیش ازین در پرده پنهانم مسوز گم شدم در بحر حیرت ناگهان زین همه سرگشتگی بازم رهان در میان بحر گردون مانده‌ام وز درون پرده بیرون مانده‌ام بنده را زین بحر نامحرم برآر تو درافکندی مرا تو هم برآر نفس من بگرفت سر تا پای من گر نگیری دست من ای وای من جانم آلودست از بیهودگی من ندارم طاقت آلودگی یا ازین آلودگی پاکم بکن یا نه در خونم کش و خاکم بکن خلق ترسند از تو من ترسم ز خود کز تو نیکو دیده‌ام از خویش بد مرده‌ای‌ام می‌روم بر روی خاک زنده گردان جانم ای جانبخش پاک مؤمنو کافر به خون آغشته‌اند یا همه سرگشته یا برگشته‌اند گر بخوانی این بود سرگشتگی ور برانی این بود برگشتگی پادشاها دل به خون آغشته‌ام پای تا سر چون فلک سرگشته‌ام گفته‌ای من با شماام روز و شب یک نفس فارغ مباشید از طلب چون چنین با یکدگر همسایه‌ایم تو چو خرشیدی و ما هم سایه‌ایم چه بود ای معطی بی‌سرمایگان گر نگه داری حق همسایگان با دلی پر درد و جانی با دریغ ز اشتیاقت اشک می‌بارم چو میغ گر دریغ خویش برگویم ترا گم بباشم تا به کی جویم ترا ره برم شو زان که گم راه آمدم دولتم ده گرچه بی‌گاه آمدم هرکه در کوی تو دولت یار شد در تو گم گشت وز خود بی‌زار شد نیستم نومید و هستم بی‌قرار بوک درگیرد یکی از صد هزار #عطار #منطق‌_الطیر @lightworkers

هر چه بیشتر با چیزی یا مسئله‌ای بجنگید، فقط به بزرگتر و قوی‌تر شدن آن مسئله کمک کرده‌اید.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers
هر چه بیشتر با چیزی یا مسئله‌ای بجنگید، فقط به بزرگتر و قوی‌تر شدن آن مسئله کمک کرده‌اید.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهيی رفت... و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام... گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتی است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوی بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود... چنين‌ كردم، بوی نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بی‌ آن‌كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌ای براي‌ خودش‌ دوخته‌ است... به‌ اينجا كه‌ می‌رسم، نااميد می‌شوم، آن‌قدر كه‌ می‌خواهم‌ همه سرازيری جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌ای دستم‌ را می‌گيرد و می‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغی از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلی است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزی. فرشته‌ شمعی به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود... راستی امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

سر، انباشته از نتایج قطعی و از پیش تعیین شده است. قلب همیشه پاک و ساده وآماده دانستن است. قلب همیشه یک کودک است و سر همیشه بز
سر، انباشته از نتایج قطعی و از پیش تعیین شده است. قلب همیشه پاک و ساده وآماده دانستن است. قلب همیشه یک کودک است و سر همیشه بزرگسال.... سر هیچ گاه جوان نیست.... یادت باشد قلب هیچ گاه پیر نمی‌شود... @lightworkers