Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish396
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+77 kunlar
+530 kunlar
Postlar arxiv
تا زمانی که فرد برای خودش نقش بازی کند، نمیتواند فردیت یابد؛
اعتقاداتی که فرد نسبت به خودش دارد، ظریفترین شکل نقاب (پرسونا) و ظریفترین مانع در برابر هرگونه فردیتیابی حقیقی است.
فرد میتواند تقریباً هر چیزی را بپذیرد، اما در جایی این ایده را حفظ میکند که او با این وجود چنین و چنان است، و این همیشه نوعی استدلال نهایی است که ظاهراً به عنوان یک امتیاز مثبت به حساب میآید؛
با این حال، به عنوان یک عامل تأثیرگذار علیه فردیتیابی حقیقی عمل میکند.
کندن این نقابها فرایندی بسیار دردناک است، اما هر گام به جلو در رشد روانی دقیقاً به معنای همین است، یعنی کندن یک نقاب جدید.
ما مانند پیازی با پوستههای بسیار هستیم، و باید بارها و بارها خود را پوست بکنیم تا به هستهی واقعی برسیم...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
اژدهای کوچک گفت :
« خیلی خستم»
پاندای بزرگ مکثی کرد و گفت :
«توی زمستون طبیعت کنار میره، استراحت میکنه و انرژیاش رو جمع میکنه برای یه شروع تازه،
ما هم اجازه داریم همین کار رو بکنیم دوست کوچیک من.»
#پاندای_بزرگ_اژدهای_کوچک
@lightworkers
گلها را مورد تامل قرار دهید...
روزی بودا خطابهی سکوتی ایراد کرد و طی آن شاخه گلی را بالا گرفت و به آن خیره شد.
اندکی بعد یکی از راهبان حاضر لبخندی بر لبانش نقش بست....
گویند او یگانه کسی بود که خطابهی بودا را فهم کرد.
گویند
آن لبخند درک حقیقت به ۲۸ استاد پیاپی دست به دست شد و آیین ذن از آن تولد یافت...
گلها همان گیاهان روشنگر شدهاند...
تحقق روشنگری حکایت از گسستنی در روند عادی تکامل میکند زیرا پرش و جهشیست به سطحی کاملا متفاوت از هستی و مهم آنکه نشان از کاهش مادیت دارد.
چه چیز سنگینتر و نفوذناپذیرتر از سنگ که با این همه دستخوش تغییر میگردد و در برابر نور شفافیت مییابد...
تحت فشار و حرارت بیاندازه زیاد..
آن هنگام که ما به سطح معینی از حضور یا توجه آرام و هشیارانه در ادراکمان میرسیم میتوانیم گوهر الهی حیات ، گوهر موجود در آگاهی یا روح هر موجودی را در همهی اشکال حیات حس کنیم و آن را در یگانگی گوهر خودمان درک کنیم...
مراقبهی هر روزه مراقبه بر موجودات ظریفی باشد که هنوز در مادیت خود استحکام نیافته اند.
چون نوزاد انسان
توله سگ
بچه گربه
گل یا علف
با مشاهده بر این اشکال روزنهای درونی هر چند کوچک بر ادراکمان گشوده میگردد که با تمرین مستمر به دری گشوده تبدیل میگردد...
#تمرین
@lightworkers
یک بار یکی از مدعوین به ناهار، پرسشی از شوپنهاور کرد که او به سادگی پاسخ داد: نمیدانم...
مرد جوان گفت: عجب، عجب، فکر میکردم شما فرزانهٔ بزرگی هستید، همهچیز میدانید!
شوپنهاور پاسخ داد: نه، دانش محدود است؛
فقط حماقت است که حدی ندارد!..
#اروین_ديالوم
@lightworkers
وقتی برای دیگری
فانوسی روشن میکنی،
خودبهخود
راه خودت را هم روشن میکنی...
@lightworkers
یکی از بینشهای درخشان یونگ، این ادعاست که نقطه مقابل واقعی عشق، نه نفرت است و نه بیتفاوتی،
بلکه قدرت:
«هر جا عشق حکم میراند، ارادهای برای قدرت وجود ندارد؛
و هر جا قدرت غالب است، عشق غایب است. یکی سایه دیگری است.»
این دیدگاه، نشانگر رابطهی متضاد و در عین حال مکمل میان عشق و قدرت در روان انسان است...
#هنری_آبراموویچ
@lightworkers
یا کریم!
یکی از نامهای دلپرورِ خدا که در قرآن آمده «کریم» است: «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» جای دیگری آمده که خدا کریمترین است: «اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ»
در این زمینه حکایت شیرینی امده است.
مردِ بادیهنشینی میگوید: ای پیامبر! چه کسی عهدهدارِ محسابهی مردم در روز قیامت است؟ پیامبر میگوید: الله متعال. اعرابی میگوید: قسم به صاحبِ کعبه که نجات یافتیم. پیامبر میگوید: چگونه ای اعرابی؟ میگوید: به این خاطر که کریمان وقتی محاسبه کنند، میآمرزند و در میگذرند.
حکایتی در میان صوفیه متداول است که اگر چه سند و اصلی روایی اعتنایی ندارد اما از جهتِ معنا، دلآیین است:
«در حالیکه پیامبر خدا مشغول طواف بود میشنود که مرد بادیهنشینی میگوید: یا کریم! یا کریم!
پیامبر به دنبال او تکرار میکند: یا کریم
مرد اعرابی رو به ناودان کعبه میکند و میگوید: یا کریم!
پیامبر در پیِ او میآید و میگوید: یا کریم!
اعرابی رو به پیامبر میکند و میگوید: ای چهرهی درخشان و ای قامتِ معتدل! مرا به خاطر اینکه بادیهنشینم به سُخره میگیری؟ به خدا اگر چهرهی درخشان و اعتدال قامتت نبود، شکایت تو را نزد حبیبم محمد میبُردم.
لبخند بر لب پیامبر میآید و میگوید: مگر پیامبرت را نمیشناسی برادر؟ اعرابی میگوید: خیر. پیامبر میگوید: پس ایمانت به او چگونه است؟ میگوید: به نبوت او ایمان آوردم و رسالتش را تصدیق کردم بدون آنکه با او ملاقاتی کنم.
پیامبر میگوید: ای مرد! بدان که من پیامبر تو هستم در این دنیا و شفیع و دعاگوی تو خواهم بود در آخرت.
مردِ اعرابی میآید تا دست پیامبر را ببوسد. پیامبر میگوید: صبر کن برادر! با من رفتاری نکن که با پادشاهان میکنند. خدا مرا فرستاده تا بشارتگو و بیمدهنده باشم نه متکبر و جبّار.
جبرئیل نازل میشود و به پیامبر میگوید: ای محمد! خدای سلام به تو سلام و تکریم و تحیت ویژه عنایت دارد و میگوید به مردِ اعرابی بگو حِلم و کَرَم ما او را نفریبد چرا که فردای قیامت از او را به خاطر هر عملِ کوچک و بزرگی،بازخواست و محاسبه خواهیم کرد.
مرد اعرابی میگوید: یا رسول الله! خدا مرا بازخواست میکند؟
پیامبر میگوید: بله، تو را محسابه میکند.
اعرابی میگوید: سوگند به عزت و جلال او، اگر مرا بازخواست کند من نیز او را بازخواست میکنم.
پیامبر شگفتزده میپرسد: در چه چیز او را محاسبه میکنی برادر؟
اعرابی میگوید: اگر پروردگارم مرا به خاطر گناهم مؤاخذه کند، او را در خصوص مغفرت و آمرزشش بازخواست میکنم! اگر مرا به خاطر معصیت بازخواست کند، او را به خاطرِ عفو و بخشش بازخواست میکنم. اگر بُخل و تنگچشمی مرا مؤاخذه کند، او را به لطف و کرمش مؤاخذه میکنم!
پیامبر به گریه میافتد و محاسنش تر میشود.
جبرئیل فرود میآید و میگوید: ای محمد، خدای سلام به تو سلام میدهد و میگوید گریه را کوتاه کن که حاملان عرش را از تسبیح بازداشتهای؛ و به برادر اعرابیات بگو: نه او ما را محاسبه کند و نه ما او را مؤاخذه میکنیم. بگو که خدا رفیق اعلای توست.»
شبیه این حکایت در باب ابوالحسن خرقانی آمده است:
«نقلست که شبی نماز همیکرد آوازی شنود که هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدایا! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو نه از من.»(تذکرةالاولیا)
گویندهی خوشذوقی که نامش دانسته نیست حکایت فوق را به بایزید بسطامی نسبت میدهد:
در کنار دجله، سلطان بایزید
بود تنها فارغ از خِیل مرید
ناگه آوازی ز عرش کبریا
خورد برگوشش که ای شیخ ریا!
آنچه داری در میان کهنهدَلق
میل آن داری که بنمایم به خلق؟
تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند
گفت یارب میل آن داری تو هم
شمهای از رحمتت سازم رقم؟
تا خلایق از عبادت کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟
کردگارش باز آمد در سخن:
نی ز ما و نی ز تو!رو دم مزن!
#صدیق_قطبی
@lightworkers
توجه کن
محو شو...
آرزویی بر میخیزد
با آرزو ، احساس من ھستم بر میخیزد .
فکر بر میخیزد با فکر ، احساس من ھستم بر میخیزد .
در تجربهی خودت به آن نگاه کن .
قبل از آرزو و قبل از شناخت ، نفسی وجود ندارد.
در سکوت بنشین.به درون نگاه کن.
فکری بر میخیزد
تو با فکر ھم ھویت میشوی.
آرزویی بر میخیزد
با آرزو ھم ھویت میشوی.
در ھویت تو نفس میشوی.
بعد فکر کن
آرزویی نیست و دانشی نیست و فکری نیست
تو نمیتوانی با ھیچ چیزی ھم ھویت شوی. نفس نمیتواند برخیزد...
ھیچ کاری نکنید جز یک کار:
وقتی فکری میآید ، توجه کنید.
فقط در درون ، توجه کنید اکنون فکری می آید،اکنون فکر برمیخیزد،اکنون فکر ناپدید میشود،بنابراین با آن ھم ھویت نمیشوید.
بسیار زیبا و ساده است.
آرزویی بر میخیزد.تو در راه قدم میزنی
ماشین زیبایی عبور میکند.به آن نگاه می کنی – و حتی قبل از آن که نگاه کنی،آرزوی تصاحب آن بر میخیزد.انجامش بده...
در آغاز تنھا به زبان بیاور ؛ فقط آرام بگو : " من ماشینی میبینم.زیباست.
اکنون آرزوی تصاحب آن بر میخیزد." فقط به زبان بیاور .
در آغاز آن خوب است؛اگر بتوانی آن را با صدای بلند بگویی ، بسیار خوب است.
بلند بگو:" من توجه میکنم که ماشینی عبور کرد،ذھن گفت آن زیباست ، واکنون آرزو بر میخیزد و من باید این ماشین را تصاحب کنم." ھمه چیز را به زبان بیاور،با صدای بلند با خودت حرف بزن و فوراً احساس خواھی کرد که تو از آن متفاوتی.
توجه کن.
وقتی در توجه کردن کارآمد شدی،نیازی به بلند گفتن آن نیست.تنھا در درون،توجه کن که آرزویی برمیخیزد.
زن زیبایی میگذرد ؛ تمایل وارد می شود .فقط توجه کن – گویی که دل مشغولش نیستی،تو تنھا به واقعیتی که در حال وقوع است توجه میکنی – و بعد ناگھان بیرون از آن خواھی بود.
بودا میگوید :
" به ھر آنچه که روی میدھد توجه کن.تنھا به توجه ادامه بده، و وقتی آن ناپدید میشود، دوباره توجه کن که آرزو ناپدید شده است،و تو فاصلهای از آرزو را احساس خواھی کرد ،
فکر را...
مراقبه کن بر بیآرزویی و هوشیاری درونت :
قبل از آرزو،به خاطر داشته باش؛
وقتی آرزو وارد میشود،به خاطر داشته باش؛
وقتی آرزو میرود ، به خاطر داشته باش.
وقتی فکری میآید،به خاطر داشته
باش.
به آن نگاه کن.تنھا توجه کن که فکر آمده است.دیر یا زود خواھد رفت،
زیرا ھمه چیز لحظهای است،و شکافی خواھد بود.میان دو فکر شکافی وجود دارد،میان دو آرزو شکافی وجود دارد،و درون شکاف منی وجود ندارد.
به فکر درون ذھن توجه کن و بعد احساس خواھی کرد که فاصلهای وجود دارد.
ھرچند کوچک،فاصلهای وجود دارد.بعد فکر دیگری میآید؛بعد دوباره فاصلهای وجود دارد. در آن فاصلهھا منی وجود ندارد – و آن فاصلهھا وجود واقعی تو ھستند.افکار در آسمان حرکت میکنند.در آن فاصلهھا میتوانی از میان دو ابر نگاه کنی،و آسمان آشکار میشود.
توجه کن.
در زیبایی محو شو.
و اگر بتوانی توجه کنی که آرزویی آمده و رفته است و تو در فاصله ماندهای و
آرزو تو را آشفته نکرده است ... آمده،رفته..
آن آنجا بود،و اکنون آنجا نیست،و تو نامضطرب ماندهای.ھمانگونه که قبل از آن که بیاید بودی،ھمانطور میمانی
تغییری در تو نبوده است.آن آمده و به مانند یک سایه عبور کرده است.
آن تو را لمس نکرده است؛تو زخم نخورده می مانی..
به این حرکت آرزو و فکر توجه کن،اما حرکتی در تو نیست.توجه کن.در زیبایی محو شو.
و آن فاصله زیباست.در آن فاصله محو شو.
در شکاف فرو رو و شکاف باش.
این عمیقترین تجربهی زیبایی است و نه تنھا زیبایی، بلکه خوبی و حقیقت نیز.
در شکاف تو ھستی.
کل تأکید از فضاھای پر به فضاھای خالی است.تو کتاب میخوانی.کلمات وجود دارند، جملات وجود دارند،اما میان کلمات شکافھا وجود دارند،میان جملات شکافھا وجود دارند.در آن شکافھا تو ھستی.تو سفیدی کاغذ ھستی،و نقاط سیاه تنھا ابرھای فکر و آرزو ھستند که بر تو گذر میکنند.تأکید را
تغییر بده،چرخ را تغییر بده.به نقاط سیاه نگاه نکن.به سفید نگاه کن.
در وجود درونیات،به شکافھا نگاه کن.به فضاھای پر و اشغال شده بیتوجه باش،به شکافھا علاقمند باش،به فاصلهھا.
از طریق آن فاصلهھا تو میتوانی در زیبایی غایی محو شوی...
بی آرزو
جان روشن گردد و روان بیاساید...
@lightworkers
توجه کن
محو شو...
آرزویی بر میخیزد
با آرزو ، احساس من ھستم بر میخیزد .
فکر بر میخیزد با فکر ، احساس من ھستم بر میخیزد .
در تجربهی خودت به آن نگاه کن .
قبل از آرزو و قبل از شناخت ، نفسی وجود ندارد.
در سکوت بنشین.به درون نگاه کن.
فکری بر میخیزد
تو با فکر ھم ھویت میشوی.
آرزویی بر میخیزد
با آرزو ھم ھویت میشوی.
در ھویت تو نفس میشوی.
بعد فکر کن
آرزویی نیست و دانشی نیست و فکری نیست
تو نمیتوانی با ھیچ چیزی ھم ھویت شوی. نفس نمیتواند برخیزد...
ھیچ کاری نکنید جز یک کار:
وقتی فکری میآید ، توجه کنید.
فقط در درون ، توجه کنید اکنون فکری می آید،اکنون فکر برمیخیزد،اکنون فکر ناپدید میشود،بنابراین با آن ھم ھویت نمیشوید.
بسیار زیبا و ساده است.
آرزویی بر میخیزد.تو در راه قدم میزنی
ماشین زیبایی عبور میکند.به آن نگاه می کنی – و حتی قبل از آن که نگاه کنی،آرزوی تصاحب آن بر میخیزد.انجامش بده...
در آغاز تنھا به زبان بیاور ؛ فقط آرام بگو : " من ماشینی میبینم.زیباست.
اکنون آرزوی تصاحب آن بر میخیزد." فقط به زبان بیاور .
در آغاز آن خوب است؛اگر بتوانی آن را با صدای بلند بگویی ، بسیار خوب است.
بلند بگو:" من توجه میکنم که ماشینی عبور کرد،ذھن گفت آن زیباست ، واکنون آرزو بر میخیزد و من باید این ماشین را تصاحب کنم." ھمه چیز را به زبان بیاور،با صدای بلند با خودت حرف بزن و فوراً احساس خواھی کرد که تو از آن متفاوتی.
توجه کن.
وقتی در توجه کردن کارآمد شدی،نیازی به بلند گفتن آن نیست.تنھا در درون،توجه کن که آرزویی برمیخیزد.
زن زیبایی میگذرد ؛ تمایل وارد می شود .فقط توجه کن – گویی که دل مشغولش نیستی،تو تنھا به واقعیتی که در حال وقوع است توجه میکنی – و بعد ناگھان بیرون از آن خواھی بود.
بودا میگوید :
" به ھر آنچه که روی میدھد توجه کن.تنھا به توجه ادامه بده، و وقتی آن ناپدید میشود، دوباره توجه کن که آرزو ناپدید شده است،و تو فاصلهای از آرزو را احساس خواھی کرد ،
فکر را...
مراقبه کن بر بیآرزویی و هوشیاری درونت :
قبل از آرزو،به خاطر داشته باش؛
وقتی آرزو وارد میشود،به خاطر داشته باش؛
وقتی آرزو میرود ، به خاطر داشته باش.
وقتی فکری میآید،به خاطر داشته
باش.
به آن نگاه کن.تنھا توجه کن که فکر آمده است.دیر یا زود خواھد رفت،
زیرا ھمه چیز لحظهای است،و شکافی خواھد بود.میان دو فکر شکافی وجود دارد،میان دو آرزو شکافی وجود دارد،و درون شکاف منی وجود ندارد.
به فکر درون ذھن توجه کن و بعد احساس خواھی کرد که فاصلهای وجود دارد.
ھرچند کوچک،فاصلهای وجود دارد.بعد فکر دیگری میآید؛بعد دوباره فاصلهای وجود دارد. در آن فاصلهھا منی وجود ندارد – و آن فاصلهھا وجود
واقعی تو ھستند . افکار در آسمان حرکت می کنند . در آن فاصله ھا می توانی از
میان دو ابر نگاه کنی ، و آسمان آشکار می شود .
توجه کن .
در زیبایی محو شو .
و اگر بتوانی توجه کنی که آرزویی آمده و رفته است و تو در فاصله مانده ای و
آرزو تو را آشفته نکرده است ... آمده ، رفته . آن آنجا بود ، و اکنون آنجا نیست، و
تو نا مضطرب مانده ای . ھمانگونه که قبل از آن که بیاید بودی ، ھمانطور می
مانی . تغییری در تو نبوده است . آن آمده و به مانند یک سایه عبور کرده است .
آن تو را لمس نکرده است ؛ تو زخم نخورده می مانی .
به این حرکت آرزو و فکر توجه کن ، اما حرکتی در تو نیست . توجه کن . در
زیبایی محو شو . و آن فاصله زیباست . در آن فاصله محو شو . در شکاف فرو رو
و شکاف باش . این عمیق ترین تجربه ی زیبایی است . و نه تنھا زیبایی، بلکه
خوبی و حقیقت نیز . در شکاف تو ھستی .
کل تأکید از فضاھای پر به فضاھای خالی است . تو کتاب می خوانی . کلمات
وجود دارند ، جملات وجود دارند ، اما میان کلمات شکاف ھا وجود دارند ، میان
جملات شکاف ھا وجود دارند . در آن شکاف ھا تو ھستی . تو سفیدی کاغذ ھستی
، و نقاط سیاه تنھا ابرھای فکر و آرزو ھستند که بر تو گذر می کنند . تأکید را
تغییر بده ، چرخ را تغییر بده . بھ نقاط سیاه نگاه نکن . به سفید نگاه کن .
در وجود درونی ات ، به شکاف ھا نگاه کن . به فضاھای پر و اشغال شده بی
توجه باش ، به شکاف ھا علاقمند باش ، به فاصله ھا .
از طریق آن فاصله ھا تو
می توانی در زیبایی غایی محو شوی......
بی آرزو
جان روشن گردد و روان بیاساید...
میبینی که موضوع سایه، مسئلهی پذیرش اشتباهات نیست.
مسئله این است که با درک این واقعیت که تو آن چیزی نیستی که به نظر میرسی - نه تنها برای دیگران،
بلکه برای خودت هم - تا عمق وجودت به لرزه درآیی. سایه به تو یادآوری میکند که اگر به آن اجازه ورود بدهی،
ممکن است آنچه برایت بیشترین ارزش را دارد،
به شدت متزلزل شود...
@lightworkers
لفظ ،واقعیت را به چیزی فرو میکاهد که ذهن قادر به فهم آن باشد
و آنچه لفظ از واقعیت در اختیار ذهن می گذارد بسیار نا چیز است.
واژهی من به تناسب نحوه ی به کارگیری آن ، حامل بزرگترین خطا و در عین حال عمیق ترین حقیقت است.
در تداول روزانه، من ، نه تنها یکی از پر بسامد ترین واژهها بلکه یکی از گمراه کننده ترین آنهاست
من در زبان روزانه حامل خطایی دیرین است که همان ادراک غلط از کیستی خود با معنای موهوم و خیالی هویت است
منی که نفس است.
امروز با دیدن آنچه نیستید و زاییدهی ذهن است ، آنچه هستید را پیدا کنید.
در مورد شما مصداق یا مورد اشارهی کلمهی من چیست؟
روزانه چند بار این کلام را به کار میبرید؟
نام تو لفظی درکلام و فکری در ذهن است
تو کیستی؟
@lightworkers
ای یار مرا موافقی وقتت خوش
بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش
خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند
ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش
#حضرت_مولانا
@lightworkers
💽 Album: Nada, Awakening Spirit
👤 Artist: #Russill_Paul
📅 Date: 2008-03-24
🎧 Tracks amount: 3
@lightworkers
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست
هر آن که در طلبش سعی میکند بادست
سر قبول بباید نهاد و گردن طوع
که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست
کلید فتح اقالیم در خزاین اوست
کسی به قوت بازوی خویش نگشادست
به چشم طایفهای کژ همی نماید نقش
گمان برند که نقاش غیر استادست
اگر تو دیدهوری نیک و بد ز حق بینی
دو بینی از قبل چشم احول افتادست
همان که زرع و نخیل آفرید و روزی داد
ملخ به خوردن روزی هم او فرستادست
چو نیک درنگری آنکه میکند فریاد
ز دست خوی بد خویشتن به فریادست
تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک
به یاد دار که این پندم از پدر یادست
اگر به پای بپویی و گر به سر بروی
مقسمت ندهد روزیی که ننهادست
خدای راست بزرگی و ملک بیانباز
به دیگران که تو بینی به عاریت دادست
گر اهل معرفتی دل در آخرت بندی
نه در خرابهٔ دنیا که محنت آبادست
به خاک بر مرو ای آدمی به کشی و ناز
که خاک پای تو همچون تو آدمیزادست
جهان بر آب نهادهست و عاقلان دانند
که روی آب نه جای قرار و بنیادست
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزادست
#سعدی
@lightworkers
هر گونه رشدی نیازمند وداع است،
وداع با ارزشهای سابق،
رفتارهای سابق،
عشقهای سابق،
و هویت سابقتان؛
ازاینرو رشد گاهی
با چاشنی اندوه همراه است.
#مارک_منسن
#هنر_ظریف_رهایی_از_دغدغه ها
هر بهاری را خزانیست ، و هر سلامی را وداعی
هر اوجی را حضیضی و هر وصلی را هجرانی
اندوهت را تاب بیاور که این هم ماندنی نیست!
چه بخواهیم و چه نخواهیم چرخ و فلک زندگی حال دوران را تغییر میدهد ، چه بهتر که برای ورود به زمانه جدید آماده و محیا باشیم.
در سفر قهرمانی زندگیمان کهن الگوی نابودگر (ویرانگر) به ما کمک میکند تا توان خداحافظی کردن با اشیا ،موقعیت ها ، باورها، انسانها و حتی هویت سابقمان را داشته باشیم تا بتوانیم نو شدن را تجربه کنیم و به استقبال کهن الگوی آفرینشگر برویم ،از کرم بودن و پیله دل بکنیم برای پرواز در قامت پروانگی...
داوطلبانه کهن الگوی ویرانگر را پذیرا باشیم قبل از آنکه او خود را به زندگیمان تحمیل کند. لوازم و لباسهایی که نمیخواهیم ببخشیم ، باورهایی که اگرچه روزی برایمان مفید بوده را چنانچه دیگر تاریخ مصرف آن تمام شده رها کنیم و از موقعیتهایی که روح ما را به تاراج میبرد و انسانیت ما را زیر سوال میبرد فاصله بگیریم و برای شروع جدید و تولدی دوباره ققنوس وار از خاکسترخویش دوباره برخیزیم حتی اگر هنگام وداع کمی خاکستر اندوه بر جانت نشست غم به دل راه مده و آگاهانه نظاره گر تولد نور باش...
#عاطفه_عبدی
@lightworkers
اصول مسلمه
در علوم يك سلسه بديهيات و اصول مسلمه وجود دارد که محتاج استدلال نیست و برهان اثبات آنها در ماهیت خود قضایاست. در تمام علوم دو اصل مسلم وجود دارد:
۱ - در طبیعت چیزی موجود و معدوم نمیشود :
۲ - در طبیعت تغییری (معلولی) بدون علت وجود ندارد.
#علم_روح
#پسیکولوژی
#دکتر_تقی_ارانی
@lightworkers
