Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish380
Obunachilar
+124 soatlar
+37 kunlar
+830 kunlar
Postlar arxiv
از بس که
وعده میدهی و
میکنی خلاف
امروز
در وصالم و
باور نمیکنم....
#رضایی_کاشانی
@lightworkers
هر چقدر با ذهن درگیر بشویم همانقدر قویتر خواهد شد.
بهتر است گاهی ذهن خودمان را به حال خودش رها کنیم...
ولی از دور مراقبش باشیم و مشاهدهگر افکارش باشیم بدون آنکه آنها را خوب و بد و یا قضاوتشان کنیم...
البته خیلی از ما از این کار وحشت داریم، میترسیم آن را به حال خودش رها کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اگر به حال خودش رها کنیم ممکن است کارهای بدی انجام دهد...
تا حالا که کارهای بد و نادرست خیلی انجام داده ،اینبار به امتحانش میارزد ریسک کنیم و نتیجهاش را ببینیم...
این تمرین را انجام دهید:
یک شئ مشخص مانند گل ، لیوان ، درخت ، پرنده یا هر چیز دیگر را در نظر بگیریم...
به آن برای چند ثانیه نگاه کنیم ، ببینیم آیا میتوانیم بدون آنکه اسم یا تصویر آن شی به ذهنمان خطور کند به آن نگاه کنیم .
باید مواظب باشیم حین مشاهده به انبار ذهن که شامل اطلاعاتی درمورد آن شی است ،مراجعه نکنیم...
تمرین بالا را میتوانیم درمورد احساسات خودمان هم به کار ببریم
مثلا وقتی عصبانی هستیم سریعا توجه خود را از اسم آن به احساس و واکنش ایجاد شده از آن در بدنمان معطوف کنیم یعنی نگوییم من عصبانی هستم ، من حسود هستم ، من کینهای یا عجول و غیره هستم.یعنی به جای اینکه واکنش های خودمان را نامگذاری کنیم به احساس و هیجان ایجاد شده از طریق آن توجه کنیم..
تمرین کنیم و نتیجه را در خودمان ببینیم .....
@lightworkers
بین فردی که میخواهد
زندگی خود را تغیر دهد
و فردی که میخواهد
زندگی دیگران را تغیر دهد
تفاوت وجود دارد....
@lightworkers
زمانی که روشنشدگی اتفاق بیفتد «من» در فرد بهطور کامل از بین رفته است، کاملاً فنا شده است.
«من» دیگر وجود ندارد؛ و برای آن وجود، دیگر کسی نمانده که روشنضمیر شود. آن وجود در ماهیت حقیقیاش ساکن شده، در نیستی*، نیستی مطلق. هیچ کس نمیتواند روشنضمیر شود.
هیچ کس نمیتواند آزاد شود زیرا آن تویی که فکر میکند میتواند آزاد و رها شود اصلاً وجود ندارد.
تویی وجود ندارد. شخصی وجود ندارد. انسانی وجود ندارد که یک روز انسان باشد و روز بعد رها و آزاد گردد. فقط آن خویشِ رها وجود دارد و تو همانی. تو آن چیزی که به نظر میرسد نیستی. آن نمودی از خودت که فکر میکنی آن هستی کاذب است.
#رابرت_آدامز
«هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا
چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی»
#حضرت_مولانا
@lightworkers
حکایت میکنند جوانی داشت نماز میخواند، پیرمردی رد شد و گفت: احسنت! چه جوان خوبی، داره نماز میخونه! ...
جوان سر ذوق آمد و همانطور که توی قنوت بود، برگشت پیرمرد را نگاه کرد و گفت: تازه! روزه هم هستم!!
دو سال پیش توی مترو کرج پشت سر زن جوانی که دست پسر چهار، پنج سالهاش را سفت گرفته بود از گیت رد شدم. بلیط را روی زمین انداخت. فاصلهاش تا سطل زباله کمتر از دو متر بود.
خم شدم، بلیط را برداشتم و انداختم توی سطل زباله.
حتی سرم را بلند نکردم نگاهش کنم که یک وقت خجالت نکشد، یا مثل آن جوان رو به دوربین نگفتم « تازه! من فعال محیط زیست هم هستم»!
چند قدم جلوتر روی پله برقی بیخ گوشم گفت: یعنی میخوای بگی تو خوبی؟ باشه تو خوبی!
من سکوت... من نگاه...
هنوز هم هستند شهروندانی که دم از تمیزی خیابانهای دُبی و تایلند میزنند و همان لحظه بطری آب معدنی یا چیپس و پفکشان را پرت میکنند کف خیابان! هستند عزیزانی که با دقت و وسواس تمام زبالههای داخل ماشینشان را جمع می کنند،توی مشما میریزند و با یک پرتاب سه امتیازی از شیشه ماشین میاندازند بیرون و ...
فارغ از تحلیلهای محیطزیستی به نظرم یکی از دلایل اصلی این کار، عدم تعلق به سرزمین است. اگر کسی برای آب و خاک کشورش ارزش قائل باشد آن را با زباله آلوده نمیکند، پوشک بچهاش را نمیاندازد توی خلیج همیشه فارسش!
دوست داشتن ایران فقط کورش، کورش گفتن و گردنبند فروهر به گردن انداختن نیست، آب و خاک و هوایش را هم باید حرمت نگه داشت....
#احسان_محمدی
@lightworkers
باشد که همهی موجودات شاد باشند..
باشد که کسی که به من طریق آگاهی را آموخت، شاد باشد...
باشد که کسی که به من زندگی داد و مرا بدنیا آورد ،شاد باشد...
باشد که پدر و مادرم که همه نیازهای مادی مرا برآورده کردند،شاد باشند...
باشد که تمام کسانی که در رنجند،شاد باشند....
باشد که تمام موجودات در آب و خاک و هوا،شاد باشند...
باشد که تمام تضادهای درونی من حل شود و پاک شوم...
باشد که از حرص و آز و خشم و بیزاری رها باشم و صلح درونی حاکم شود...
باشد که آگاهی راستین زمین را روشن کند و تاریکیهای معنوی حل شوند...
باشد که آگاهی در تمام ذرات زمین مستقر شود....
باشد که آگاهی در هر موجودی بیدار شود و هر خانهای از صلح و آرامش لبریز شود...
@lightworkers
مدیتیشن سازگاری
چشمان خود را قبل از خواب به آرامی ببندید.
اتاق ساکت و تاریک است. شما تنها کسی هستید که بر روی کره زمین باقی مانده اید.
هیچ کس جز شما در دنیا وجود ندارد. شما با آسمان پهناور آبی و گسترهی خاکی و آبی زمین تنها هستید.
هیچ انسانی وجود ندارد که با او حرف بزنید.
پدر، مادر، برادر،خواهر، دوستان، اقوام، همکاران همه از دنیا رفتهاند.
هیچ کس نیست که به او محبت کنید یا به شما محبت کنند هیچ کس نیست با او حرف بزنید. با او دعوا کنید. بخندید یا گریه کنید.
شما تنهای تنها هستید.
دیگر نیازی نیست برای خوشایند دیگران کارهایی را که دوست ندارید انجام دهید و تنها کارهایی را که قلباً دوست دارید، انجام میدهید.
کسی نیست که به او حسادت کنید. هیچ کس نیست بتوانید خودتان را با او مقایسه کنید.
نیازی به خودنمایی ندارید چون کسی نمانده شما را ببیند.
نیازی به رقابت با کسی ندارید چون تنهای تنها هستید.
همهی آنها که دوستشان داشتید و کسانی که احساس خوبی نسبت به آنها نداشتید همه مردهاند.
شما تنهای تنها هستید، بدون آدمهای خوب یا بد...
شما برای ادامه زندگی نیاز به رابطه با کل هستی را دارید و کل هستی خوب و بد را با هم دارد.
انتخاب فقط یکی مقدور نیست.
عشق و تنفر، خشم و بخشش امتداد همند.
شما زندگی را همین طور که هست با اجزاء خوب و بدش مشاهده میکنید. حالا سه نفس آرام بکشید و چشمان خود را باز کنید.دنیا و آدمها همه سر جایشان هستند. شما از یک سفر درونی بازگشته اید.
اعضای خانواده شما و دیگران همه زنده اند.درباره آنها قضاوت نکنید و شاهد بودنشان باشید.....
#مدیتیشن
@lightworkers
گفتی مرا به عشق
که باید زِ جان گذشت....
جانم تویی
چگونه توانم از آن گذشت......
@lightworkers
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. مگر میشود از بیمار بودن کسی دلخور شد؟!
استاد گفت: بهجای دلخوری چه احساسی پیدا میکردی و چه کار میکردی؟
مرد پاسخ داد: احساس دلسوزی و شفقت میکردم و طبیب یا دارویی به او میرساندم....
استاد گفت: همه این کارها را بهخاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی،
آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟
آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او سر نمیزند؟
بیماری فکر و روان، نامش غفلت است و باید بهجای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که به آن دچار شده و غافل است، دل سوزاند و کمکش کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند...
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است.....
@lightworkers
رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت بر کنی
رقص و جولان بر سَر میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مَردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون جهند از نقص خود رقصی کنند
مطربانشان از درون دف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند
تو نبینی لیک بهر گوششان
برگها بر شاخها هم کفزنان
تو نبینی برگها را کف زدن
گوش دل باید نه این گوش بدن
#حضرت_مولانا
@lightworkers
فضیل عیاض براهزنی معروف بود، پیوسته با صد مرد در کمین مکابره نشسته بود، شبی بر سر سنگی نماز میکرد، ناگاه از کمین گاه غیب این تیر قهر که:
« الم یعلم بان الله یری؟ » آیه 14 سوره مبارکه علق
آيا ندانسته است كه خدا مىبيند؟
بر جان و دل او زدند. فضیل را چنان اسیر کرد که در نماز نعره بزد و بیفتاد، کارش بجائی رسید که پیر عالمی گشت.
ای جوانمرد، صد هزاران ماهرویان فردوس از راه نظاره در بازار کرم منتظر ایستادهاند مگر عاصئی از پردهٴ عصیان بیرون آید و قدم بر بساط توبه نهد تا ایشان جانها و دلها را در صدق قدم وی بر افشانند و بشارت بسمع وی رسانند، که : « و بشر الذین آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم/ بشارت ده كه در نزد پروردگارشان پايگاهى رفيع دارند».
@lightworkers
اگر آنچه برای خویش میخواهم،
با خواست خدا ناسازگار باشد،
یاریام کن
تا خواست خدا را بخواهم،
آنگاه در آرامش خواهم بود.....
#جی_پی_وسوانی
@lightworkers
بايد به ياد داشت كه «دانش»، «خِرٙد» نيست و نمیتواند باشد.
دانش عليه خرد است و مانع بيداری خرد میشود.
دانش، سكهای تقلبی است؛ تظاهر میكند كه میداند.در حالیكه هيچ چيز نمیداند؛ ولی میتواند انسان را فريب دهد.
اين موضوع چنان ظريف و نهان است كه اگر فرد واقعا هوشمند نباشد، نمیتواند حقيقت آن را تشخيص دهد. در عين حال، اين فريب بسيار ريشهدار است و از دوران كودكی٬در ما شرطی شده است. دانستن يعنی اندوختن؛ گرد آوردن اطلاعات و جزييات.
دانستن شما را تغيير نمیدهد. شما همان كه بوديد، باقی میمانيد و فقط مجموعه اطلاعاتتان بزرگ و بزرگتر میشود. خرد،شما را متحول میكند و درون شما را به شيوهای تازه شكل میدهد.
خرد، تحول است و ديدن.
دانستن و بودن تازهای را ايجاد میكند. در نتيجه، ممكن است شخصی اصلا مطلع و دانشور نباشد،ولی خردمند باشد. همچنين امكان دارد كه فرد دانشور باشد، اما بسيار بیخرد هم باشد.
در حقيقت، اين چيزی است كه در دنيا اتفاق افتاده است؛ مردم تحصيل كردهتر و باسوادتر شدهاند.تحصيل در سطح جهان در دسترس همه است.
پس همه دانش كسب كردهاند، اما خرد گم شده است.
دانش را میتوان از صفحات كاغذ، به راحتی كسب كرد.
چه كسی به خرد اهميت میدهد؟ خرد، زمان، انرژی، ايثار و سرسپردگی می طلبد....
#یونگ
@lightworkers
الهی!
به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح
و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح
و ذکر او مرهم دل مجروح
و مهر او بلانشینان را کشتی نوح،
عذرهای ما بپذیر و بر عیب ما مگیر...
#خواجه_عبدالله_انصاری
@lightworkers
شیخ را گفتم که رقص کردن بر چه آید؟ شیخ گفت: جان قصد بالا کند همچو مرغی که خواهد خود را از قفس بدر اندازد؛ قفس تن مانع آید؛ مرغ جان قوت کند و قفس تن را از جای برانگیزاند.
#سهرودی
@lightworkers
گفت:
عافیت در تنهائی یافتم و سلامت در خاموشی .
گفت:
گروهی خواستند و ندادندشان و گروهی نخواستند و بدادندشان.
گفت:
هیچ طاعت بزرگ تر از آن ندیدم که بدی با نیکی در افتاده بود و تو او را از آن باز داری.
گفت:
خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .
گفت:
آنچ من از خداوند دانم بسیار است و آنچ ندانم بیشتر است
آنچ با خلق بگفتم در خورد ِ عقل ایشان بگفتم.
گفت:
هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که یک سجده بر مخالفت ِ شرع نکردم
و یک نَفَس بر موافقت ِ نَفس نزدم و سفر چنان کردم که از عرش تا به ثری
هر چه هست مرا یک قدم کردند.
گفت:
علما و عباد در جهان بسیارند.
از آن باید بودن که روز به شب آوری چنانکه حق پسندد
و شب به روز آوری چنانکه حق پسندد.
گفت:
خدای، تعالی، همه انبیا و اولیا را تشنه در آورد و تشنه ببرد.
نقل است که گفت:
دل چون به آخر ِ کار رسد تو از دل خویش به گوش سر خویش بشنوی ،
چون اواز بایستد نور ها گیرد تو نور ِ دل ِ خویش به دو چشم ِ خویش بینی.
گفت:
آن روز كه از نفس شما بلايي به شما نرسيده بُوَد
روز ِ سلامت آن روز باشد.
گفت:
تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.
#شیخ_ابولحسن_خرقانی
@lightworkers
چگونه میشود به روابط میان فردی امید داشته باشیم،
وقتی هنوز با خودمان به یک صلح درونی نرسیدهایم؟
#هری_سالیوان
@lightworkers
آیا هرگز شده که وقتی تنها نشستهای افکارت را مشاهده کنی؟
آیا هرگز اراجیفی که مدام در ذهنت می گذرد را مشاهده کردهای؟
امیدواری که با این افکار مهمل و پوچ به کجا برسی؟
آنها در تمام طول روز و حتی در تمام طول شب نیز ادامه دارند.
افکار دایرهوار در حال چرخش دائمی هستند.
تمام افکار حتی کوچکترین آنها انرژی مصرف میکنند.
دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که مقدار انرژی مصرفی برای حفر زمین در هر ساعت ، برابر است با مقدار انرژی که صرف پانزده دقیقه فکر کردن میشود!
یعنی اینکه فعالیتهای ذهنی چهار برابر فعالیتهای فیزیکی انرژی مصرف میکنند
و اینگونه انرژی چطور به مراکز دیگر جریان مییابد؟
ذهن تمام انرژی را صرف خودش خواهد کرد...
@lightworkers
الهی!
اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی،
ای یگانه که از هر چیز مقدسی،
چه شود اگر مفلسی را
در نفس آخر به فریاد رسی...
#خواجه_عبدالله_انصاری
@lightworkers
روزی یكی از فرشتگان كه مأموریتش را روی زمین انجام داده بود، به آسمان باز میگشت. شبی تاریك بود و ماه در آسمان نبود و حتی ستارگان نیز نمیدرخشیدند. ابرهایی تیره و ضخیم زمین را فراگرفته بودند.
ولی درست در لحظهای كه فرشته وارد این ابرهای تاریك میشد، دید كه
زیر پایش معجزهای روی میدهد.
جنگلی پر از نور را دید. شگفت زده شد. او بارها از این بخش از زمین دیدار كرده بود و با آن منطقه خوب آشنا بود. ولی هرگز چنین چیزی ندیده بود.
و این نوری معمولی نبود.كیفیتی از سرور و بركت در آن بود. تنها با دیدن آن نور، فرشته از هر وقت دیگر بیشتر مسرور بود. حتی بیش از موقعی كه در كنار خدایان در بهشت بود،احساس
شعف داشت.او در بهشت نیز چنان نوری ندیده بود. نور از یك انبهزار كوچك ساطع میشد و به تمام جنگل سرایت میكرد.و نور آنقدر قوی بود كه برگها، گلها و دریاچهی كوچك كنار
درختان نیز در آن نور نمایان بودند. فرشته مسحور گشته بود.
به زمین بازگشت. همانطور كه پایین میرفت، بیشتر متعجب میشد. آوایی بیصدا در تمام اتمسفر پخش شده بود. همان نوای بیصدا كه در شرق به آن "om میگویند،شنیده میشد..
گویی كه تمام جنگل مشغول ذكر اُم بود.
سعادتی بزرگ بود. و نه تنها این، بلكه شگفتیهای دیگری در انتظار او بود. لحظه ای كه نزدیك انبه زار رسید، رایحهای دلپذیر احساس كرد كه كاملا ناشناس بود؛ حتی در بهشت نیز چنان بویی
را تجربه نكرده بود. این بو، زمینی نبود. متعلق به ماوراء بود.
فرشته وارد انبه زار شد.نمیدانست چه روی داده؟ بازهم غافلگیر شد:
مردی زیر درختی قدیمی نشسته بود و مراقبه میكرد.اینك دیگر درك این پدیده ها برایش مشكل نبود.
او فكر كرد: "این مرد بودا گشته است. او به وطن رسیده است.نور، رایحه، نوا همگی از این مرد ساطع شدهاند." همانطور كه به مرد نزدیك شد، بیشتر و بیشتر از حضور او آكنده شد.تمامی
جنگل مشتاق بود:ارتعاشی جدید، زندگی جدید. درختان در خارج از فصل شكوفه داده بودند و سكوتی مطلق حاكم بود و در آن سكوت مطلق، آن نوای بیصدا جاری بود. تمام جنگل، درختان،
دریاچه و كوهها؛ همه در ذكر بودند. فرشته به پای مرد افتاد و با استفاده از چشم سومش، سعی كرد ببیند كه در درون مرد چه میگذرد.
میگویند كه فرشتگان ظرفیت دیدن ذهن انسان را دارند.میتوانند ببینند كه چه افكاری در درون او میگذرد.ولی فرشته هر چه بیشتر سعی كرد، دیدن افكار مرد را غیرممكنتر یافت.
ً فكری نبود كه در ذهن مرد حركت كند. كاملا خالی بود، فقط یك هیچی كامل. او ترسید.او خالی بودن آسمان را میشناخت، بینهایت بودن آسمان را شناخته بود.ولی ذهن این مرد، از آن
نیز عمیقتر بود.عمقی داشت كه برای فرشته ناشناخته بود.عمق آن بسیار عظیم بود.
فرشته ترسید كه شاید در این عمق گم شود و نتواند بازگردد.ولی جذبه بسیار بود. او حتی حاضر بود كه گم شود.او سعی كرد بیش از پیش در سكوت و تهیای ذهن مرد عمیق شود. او به درون
ّآگاهی مرد شتافت،ولی نتوانست بفهمد که این مرد مشغول به چه کاری است.
فرشته بیرون آمد.خودش را به ظاهر انسانی در آورد، نزد او تعظیم كرد و گفت،"آقا، لطفا از خلسهی خود بیرون آیید و مرا روشن كنید كه در درون شما چه میگذرد. زیرا كه من هیچ فكری
نمیبینم. شما را چه میشود؟ شما آنقدر ساكت هستید كه حتی اجساد مردگان نیز آنقدر ساكت نیستند!
افكار كهنه مانند غبار در ذهن شناوراند. حتی اگر انسان مرده باشد، افكار برای مدتی ادامه دارند. ذهن از روی عادت قدیم كار میكند. برای شما چه اتفاقی افتاده؟ شما زنده هستید! "
مرد به فرشته نگاه كرد، كلمهای نگفت، ولی لبخند زد. لبخندش مغناطیسی بود و چالشی بزرگ بود.فرشته كشش آن لبخند را احساس كرد. لبخندی برانگیزاننده بود، آن لبخند وسوسه كننده بود.آن لبخند از او دعوت كرد تا به دنیای درون مرد وارد شود. و مرد بار دیگر چشمانش را بست. فرشته نیز احساس كرد كه چشمانش
را باید ببندد.او راهنمایی مرد را دریافت كرده بود.
مرد گفته بود "نمیتوانم بگویم كه چیست.ولی میتوانم راهش را نشانت بدهم.فقط مانند من بنشین. تو به خالی بودن من نگاه كردهای،حال،خودت نیز فقط خالی باش.
تنها با بودن است كه راهی برای ادراك وجود دارد.
و او كلمهای برزبان نیاورده بود. ولی همان لبخند، فراخوان او بود. او تمام آنچه را كه در وداها
ّاپادا و گیتا بوده بازگو كرده بود.او تمامش را بدون اظهار كلمهای گفته بود. او ،قرآن و انجیل و آنچه را كه نمیتوان گفت،گفته بود.
و فرشته چشمانش را بست، در سكوت نشست و شروع كرد به ناپدید شدن....
#داستان_تمثیلی
@lightworkers
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
