💌 دلنوت
Kanalga Telegram’da o‘tish
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Ko'proq ko'rsatish941
Obunachilar
+124 soatlar
+57 kunlar
+2430 kunlar
Postlar arxiv
941
♥️
و آنگاه، ترسویانی که ما بودیم.
عاشق نجوای شامگاه،
خانهها،
جادههای حاشیهٔ رود،
روشنیهای سرخ و لکهلکهٔ جاهایی که هست،
اندوه فرونشسته و ناگفتهٔ ما-
دستهامان را میپیچیدیم و
از قید زندگی رها میکردیم و
خاموش بودیم،
اما خون در قلبهامان میجهید،
نه دیگر شیرینیای بود
نه دیگر چشمپوشیدن از جادهٔ حاشیهٔ رود-
نه دیگر مبتلا بودیم،
و آموختیم که تنها باشیم و زندگی کنیم.
#چزاره_پاوزه، زمین و مرگ
از کتاب زادهٔ اضطراب جهان، گردآوری و ترجمهٔ محمد مختاری
@delnote
941
♥️
در سكوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان كوچهها
راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تكیه بر بازوی من می داد گرم
شعلهور از سوز خواهشها تنش
لرزشی بر جان من میریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق میزد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه، دور از چشم غیر
چشم ها بر یكدگر میدوختیم
هر نفس صد راز میگفتیم و باز
در تب ناگفتهها میسوختیم
نسترنها از سر دیوارها
سر كشیدند از صدای پای ما
ماه میپائیدمان از روی بام
عشق میجوشید در رگهای ما
سایههامان مهربانتر، بی دریغ
یكدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان كوچهای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدایی در رسید
سینهها لرزان شد و دلها شكست
خندهها در لرزش لبها گریخت
اشكها بر روی رویاها نشست
چشم جان من به ناكامی گریست
برق اشكی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابری به كام خود كشید
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب میسپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانهوار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش
#فریدون_مشیری
@delnote
941
♥️
رفیقم سالها از مدیران شرکت مهمی بود. همیشه هم از محیط کار شکایت داشت. چند روز پیش از کارش استعفا داد. بعد از استعفایش دهها پیام قدردانی از کارمندان دریافت کرد. یکی از یکی زیباتر و دلنشین تر. همه از مدیریت و کمکهایش تقدیر کرده بودند و از استعفایش ابراز ناراحتی. رفیقم بعد از دریافت پیامها روایتش از محیط کار سابقش تفاوت کرده. رفیقم امروز به من گفت تا رییس بودم تعریف و تقدیرهای کارمندان را باور نمیکردم و میگذاشتم به حساب چاپلوسی. الان که استعفا دادهام میفهمم واقعا دوستم داشتند.
به این فکر میکنم که ما در دنیای روایتهایمان زندگی میکنیم. در دنیای قصهای که برای خودمان و دیگران میگوییم. در دنیای تصویری که خلق میکنیم. تصویری که در آن به انتخاب خود تکههایی از واقعیتها را کنار بخشی از خیالاتمان میگذاریم. ما روایتهایی را که ساختهایم را به شکل شگفتانگیزی باور میکنیم بیآنکه لحظهای به ساختگی بودنشان فکر کنیم.
روایتهای ما گاهی ما را به عرش میبرند و گاهی سالهای خوب زندگی ما را تیره و تار میکنند. همین است که مراقبت از روایتهایمان مراقبت از زندگی است.
#امیرعلی_بنیاسدی
@delnote
941
♥️
از هر چه میرود، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا، نفَسِ روحپرور است
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود، شمع گو «بمیر»
چون هست، اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغِ زندهدلان، کوی دلبر است
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشمرفتهٔ ما آشتیکنان
بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم ز غمت، دود مجمر است
شبهای بی توام، شبِ گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم، روز محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوق خوبروی، چه محتاجِ زیور است؟
سعدی! خیال بیهُده بستی، امید وصل
هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصور است
زنهار از این امیدِ درازت که در دل است
هیهات از این خیالِ محالت که در سر است
#سعدی
@delnote
941
دور شدیم از هم
چنانکه از ازل برای هم نبودهایم
من با خاطراتت زندگی کردم
و تو با گل رز دلتنگیهایمان
قطع نبض برای عاشقان مرگ نیست
اگر یک شب ماه رخ معشوق بر آسمان عاشق نیاید
نبض عمر ایستاده است
همای جان من
با رفتن تو آب از سر عشقمان گذشت
دیگر ماه در آسمان عاشقی نبود
روزهایم در کنار پنجره همان کافه
با تلخی به دلتنگی گذشت
و شبها با هقهق غریبانه خود
از نبود ماه دل به دلتنگی رسید
#علیرضا_بدخشانآیلار
@delnote
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
