EUTHANAS
Kanalga Telegram’da o‘tish
• من یک روانِ پاکم در هزار کالبد t.me/HidenChat_Bot?start=133467880 𓂀 @Pharida
Ko'proq ko'rsatish2 606
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-457 kun
-41430 kun
Postlar arxiv
2 606
چرا اون سال.. اون ماه .. اون روز چارراه ولی عصر وقتی اتفاقی بعد از کلاس زبان فرانسه دیدمت و بغلم کردی .. بغلت نکردم و گزاشمت و رفتم ؟؟
چرا نتونستم ببخشمت ..
تو هنوزم بهترین دوستِ منی .. با اینکه سالهاست نیستی ..
2 606
وقتی هنوز هفده سالم نشده بود، عاشق معلم فیزیکم شدم .. یه عشق پلاتونیک شامل آرمان های بینهایت دست نیافتنی .. این عشق باعث شد بتونم جزو نفرات برگزیده المپیاد بشم .. جزو تیم طراحی خودرویی با انرژی خورشیدی بشم که بتونیم جوایز بین المللی بگیریم و ...
یه روز که دید فراتر از خودم به نقطه ایی رسیدم ک ممکنه دیگه مث قبل ازش فرمانبرداری نداشته باشم، بهم گفت تو یه ایده آلیست مسخره ایی و به جایی نمیرسی .. چون ایده الیست ها توی دنیای ایده آل خودشون غرق میشن و هرگز آدمای موفقی نمیشن و دچار انزوا میشن !
حرفش به گمانم شاید درست بود ولی درباره من مصداق درستی نبود ! ..
ایده آل من این بود کنکور تک رقمی بشم و بتونم برم ناسا استخدام بشم [ ذهنیت کودکانه ].. ولی با این حرفش به خودم گفتم هرکسی که شدی مهم نیس، مهم اینه ایده آلیست بودنت باعث نشه جا بمونی و به انزوا برسی ...
کنکور رتبه م شد ۳۳ .. ناسا هم نرفتم ..
الان که به اون زمان نگاه میکنم کاش به جای اینکه منو سرکوب کنه ایده آلیست نباشم، به من یاد بده با ایده آلیست بودن چطور بجنگم !
به من یاد بده چطور بتونم آدما رو بهتر بشناسم که برای اعتماد بهشون حماقت نکنم .. به من یاد بده درجه بالای هوشی دلیل بر این نمیشه ک بتونم توی جامعه از پس خودم بربیام .. به من بگه توی رفتار با آدم های معمولی نیازی نیست ایده آل گرا باشم و اصاب خودمُ بزارم توی فرغونِ این آدما ... ب من توی اون حساس که چشامُ چیزای دست نیافتنی کور کرده بود بگه چرا ایده آلیست ها دچار انزوا میشن ؟
2 606
بچه که بودم کوچه مون چنین حال و هوایی داشت .. یه کوچه گشاد با خونه های بزرگ ویلایی .. درخت بود و یه آسمون آبی که کوهها کاملن پیدا بودن .. اون زمانا محل ما بهشتی بود برای خودش ... پر از خونه باغ .. پر از آدم حسابی .. یه تیر چراغ برق وسط کوچه بود که شبا نور شدیدی داشت .. هر وقت بارون میزد یا برف میومد زیر نورش رقص وحشی قشنگی رخ میداد و من ساعتها بهش ضل میزدم و توی دفترچه علمی که داشتم فیزیک کودکانه خودمُ با ریاضیات و قوانین از من دربیاری، ازش یه تئوری میساختم ..
یه شب نور ماه شدید بود و نور تیرچراغ برق فیزیک جدیدی داشت ... نیمه های شب بود .. با وحشت تمام رفتم توی کوچه .. سکوتِ مطلق بود و ابهام تاریکِ وهم آلود ... برای همیشه زیر تیرچراغ برق گم شدم .. همون شب ؛ دقیقن همون شب .. لابلای ترس و ناامیدی ک چطور برگردم خونه برای اولین بار توی سن ۹ سالگی سگ سیاه افسردگی زیر تیرچراغ برق چشاشو باز کرد و با چهره ایی معصوم و پاک و چشمایی پر از مِهر با زبون سرخ و مرطوبش برام لح لح زد ...
2 606
دلم لک زده بود واسه این وقتی که نمیفهمم کی و کجا و با چه لباسی و توی چه وضعیتی به یه خاب عمیق فرو میرم .. یه خاب به شدت مغناطیسی و سنگین .. بدون اینکه هیچ کابوسی ببینم ! فقط مغزم چون بیش فعاله صداهای اطراف رو انتقال میده توی روند خابم .. صدای بارون .. رعد و برق .. صدای سکوت باغ .. و نفس های کوچولوی یک عدد گولوبول ...
2 606
کسی که بدناش مستعد به امور کثیری است دارای نفسی است که قِسم اعظم آن سرمدی است.
اسپینوزا
اخلاق
فصل ۵
