PENELOPA
Kanalga Telegram’da o‘tish
سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .
Ko'proq ko'rsatish452
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-530 kun
Postlar arxiv
452
نام تمامی پرندههایی را
که در خواب دیدهام
برای تو در اینجا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشتهام
و بازوهایت را ــ وقتی که عشق را
و پروانه را ــ پل میشوند، و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستارهٔ آزاد گشته از تمامی منظومهها
میروید از خمیرهٔ آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هرچه در همهجا،
در شب، یا روز، دیدهام
و هر که را بوسیدهام
برای تو در اینجا نوشتهام...
تنها برای تو در این جا نوشتهام
در دوردستی و با دلبستگی؛
حجم پرندهٔ درشتی،
در آشیانه مانده،
از خستگی؛
روح تمامی نگرانی،
در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را
برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند،
جوانهایی که دوش به دوشم
از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را میدانم
و داغ میشوم
وقتی که نام یکیک آنها را میخوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان
وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها
بعضی درختهای میانسال،
سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را
توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را
دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچهها را
برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار میزنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان
انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه با قبرهای فسفری از راه قبرستانها
بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهٔ دیگر
مظلوم بودند
انگار هرگز نبوده بودند؛
از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی
میروفت خاکه ارهٔ تنهای آنها را
و در چاههای بیته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را
برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی حافظ
حافظ چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمیفهمیم حافظ چگونه مُرد
انگار مشت بستهی مرگش را
همچون فریضهی مکتومی
با خویش برده است
ــ حالا ــ
از راهها که میگذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها
پایین خزیدهام..!
این چاهها دهان دایرهای دارند
از آسمان که بنگری انگار
هر دهانه دفی کهنه است
که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
ــ اما ــ
پشت جدارهٔ این چاهها هم
دف میزنند
دفهای کُردی
اینگونه من
از این جهان به رؤیت خورشید رفتهام
ــ از توی یک دف کهنه،
وقتی که اطراف من دف میزدند ــ
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما نشد
هستی خسیستر از اینهاست...
دردی که آدمِ حسی احساس میکند
بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم
برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریبترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من
از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
ــ اما ــ
حتی اگر بمیرم
چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد
عمر همه نه عمر منِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را
در دایره
در باغ کاشتهام
آن دایره
در باغ
محصول حسِّ زندگانی من بود
هر میوهای که میافتد
از شاخهٔ درخت میافتد در دایره
تکرار میشود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره،
تکرار دایرهها در میان فاصلهها
محصول حسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایرهای را هم
برای تو در این جا نوشتهام
ــ حالا ــ
نزدیکتر بیا و، کلید در باغ را
از من بگیر
نشانی آن باغ را
روی کلید
برای تو در اینجا نوشتهام
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو
با خیال راحت
پروانهوار
در باغ گردش کن
من بالهای پروانه را هم
با رنگهای تازه
برای تو
در اینجا نوشتهام...
ــ رضا براهنی
«خطاب به پروانهها» ۱۳۷۴
452
#موسیقی_ایتالیایی
Un Amore Grande _ Peppino Gagliardi
یه عشق عظیم _ پپینو گاگیاردی
برگردان : #محمد_سرو
Un amore grande
Grande come il mondo
Mi portavi la bellezza di un mattino
Un sorriso nei miei occhi
Un sorriso che oramai non c'è più
یه عشق عظیم
به عظمت عالم
تو برام زیبایی صبح رو ارمغان آوردی
با لبخندی که توی چشمام میدرخشید
لبخندی که دیگه نیست
Eri un amore grande
Grande più del mondo
Cancellavi con un attimo di vita
Tutto il triste mio passato
Come all'alba nasce un giorno
Dalla notte
تو یه عشق عظیم بودی
با عظمتتر از تموم هستی
توی یه لحظه تموم غمای گذشته رو محو کردی
مث یه روز تازه که از دل شب طلوع میکنه
Prima c'eri tu
Oggi quante notti passo ad aspettare
Quanti versi improvviso nel sognare
Stringendo un cuscino fra le braccia
Io rivedo te
تو دیگه اینجا نیستی
و من چه شبا که به انتظار سر میکنم
چه ترانهها که توی رویاهام ناگهان میشه
و بالشم رو بغل میکنم
تا دوباره ببینمت
Che eri un amore grande...
یه عشق عظیم بود...
Songwriters: Peppino Gagliardi
@MENMETHOD452
Et si tu n’existais pas
اگر وجود نداشتی
Dis-moi pourquoi j’existerais?
بگو چرا من باید وجود داشته باشم
Pour traîner dans un monde sans toi
واسه زندگی توی یه دنیای بدون تو
Sans espoir et sans regrets.
بدون امید و پشیمونی
Et si tu n’existais pas,
و اگه وجود نداشتی
J’essaierais d’inventer l’amour,
تلاش می کردم عشق رو اختراع کنم
Comme un peintre qui voit sous ses doigts
مثل یه نقاش که از زیر انگشتاش می بینه
Naître les couleurs du jour
داره رنگ های روز رو به وجود میاره
Et qui n’en revient pas.
و کسی متحیر به اون نقاشی نگاه میکنه
Et si tu n’existais pas,
و اگهوجود نداشتی
Dis-moi pour qui j’existerais.
بگو چرا من باید وجود داشته باشم
Des passantes endormies dans mes bras
یه کسی داره توی آغوش من به خواب میره
Que je n’aimerais jamais.
کسی که هرگز عاشقش نمیشم
Et si tu n’existais pas
و اگه وجود نداشتی
Je ne serais qu’un point de plus
من چیزی بیشتر از یه نقطه نبودم
Dans ce monde qui vient et qui va
توی دنیایی که میاد و میره
Je me sentirais perdu
حس می کردم گم شدم
J’aurais besoin de toi.
به تو نیاز پیدا می کردم.
Et si tu n’existais pas
و اگه وجود نداشتی
Dis-moi comment j’existerais
بگو چطوری میتونستم وجود داشته باشم
Je pourrais faire semblant d’être moi
میتونستم وانمود کنم که هستم
Mais je ne serais pas vrai.
اما این حقیقت نبود
Et si tu n’existais pas
و اگه وجود نداشتی
Je crois que je l’aurais trouvé,
فکر کنم پیدا کردم
Le secret de la vie, le pourquoi
راز زندگی رو , دلیل این “چرا”ها رو
Simplement pour te créer
جواب اینه : تنها واسه آفریدن تو
Et pour te regarder.
و نگاه کردن بهت.
Et si tu n’existais pas
اگه وجود نداشتی
Dis-moi pourquoi j’existerais?
بگو چرا من باید وجود داشته باشم
Pour traîner dans un monde sans toi
واسه زندگی توی یه دنیای بدون تو
Sans espoir et sans regrets.
بدون امید و پشیمونی
Et si tu n’existais pas,
و اگه وجود نداشتی
J’essaierais d’inventer l’amour
تلاش می کردم عشق رو اختراع کنم
Comme un peintre qui voit sous ses doigts
مثل یه نقاش که از زیر انگشتاش می بینه
Naître les couleurs du jour.
داره رنگ های روز رو به وجود میاره
452
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمیگوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمیسپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بیحاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
حضرت سعدی
452
جوانهی شور مرا دریاب،
نو رستهی زود آشنا
درود ، ای لحظهی شفاف!
در بیکران تو زنبوری پر میزند...
#سهراب_سپهری
