PENELOPA
Kanalga Telegram’da o‘tish
سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .
Ko'proq ko'rsatish452
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-530 kun
Postlar arxiv
452
من... عین رود عین ابر
که از فکر به راهی بلند
ساکن بی حرف نمی ایستن
من عین روز عین شب
که از فکر به تکرار هم
ساکن بی حرف نمی ایستن
@MENMETHOD
452
خدایا!
قلب مرا بگیر
و به جای آن
قلب خود را به من عطا کن!
خدایا!
به من بیاموز،
اگر میخوام دنیا را تغییر دهم
باید خود را دگرگون کنم.
"جِی. پی. واسوانی"
452
”مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»“
”زخم و مرگ“
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبتبار
در ساعت پنج عصر.
ناقوسهای دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نیها و استخوانها در گوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمیداشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا میرسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشالهی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخمها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچهها و درها را
در ساعت پنج عصر.
در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه...
– فدریکو گارسیا لورکا
«سوگسرود» (۱۹۳۵)
⁃ ترجمهی احمد شاملو
452
بالخره همه یک روزی می میرند
و صد سال که بگذرد هیچ کس درباره این که دیگران که بودند نظری ندارد
پس بهتر است همان طور که دلت میخواهد زندگی کنی و همانطور که دوست داری بمیری!
کنزابورو اوئه
452
بگو دل را که گرد غم نگردد
ازیرا غم به خوردن کم نگردد
نبات آب و گل جمله غم آمد
که سور او بجز ماتم نگردد
مگرد ای مرغ دل پیرامن غم
که در غم پر و پا محکم نگردد
دل اندر بی غمی پری بیابد
که دیگر گرد این عالم نگردد
دلا این تن عدو کهنه تست
عدو کهنه خال و عم نگردد
دلا سر سخت کن کم کن ملولی
ملول اسرار را محرم نگردد
چو ماهی باش در دریای معنی
که جز با آب خوش همدم نگردد
ملالی نیست ماهی را ز دریا
که بی دریا خود او خرم نگردد
یکی دریاست در عالم نهانی
که در وی جز بنی آدم نگردد
ز حیوان تا که مردم وانبرد
درون آب حیوان هم نگردد
خموش از حرف زیرا مرد معنی
بگرد حرف لا و لم نگردد
دیوان شمس/غزل658
@MENMETHOD
452
I let every thought thread a weft of yarn
به هر فکری اجازه میدم که نخ و الیاف بدنمو پاره کنه
Weaving through the warps, a tapestry of us
و تار و پود یک پارچه گل کاری شده از ما را بسازد
If I make my arms, the home you seek
اگه آغوشم را خانه ای کنم که دنبالش هستی
If I sway my brush, would I capture thee?
اگر قلمم را به حرکت درآورم، می توانم تو را تسخیر کنم؟
If I hang your scars, in a gallery
اگر رد زخم هایت را در یک گالری به نمایش بگذارم
As a work of Artistry
به عنوان یک اثر هنری
May I clear your slate and wipe your conscience
باشد که لوح(خاطرات) و وجدانتو (باطن) پاک کنم
Lay it on another shelf
روی قفسه دیگری بذارم
I'll be anything you ever ask
هر چی که تو بخوای میشم
I'll take your memories upon myself
خاطراتتو بر روی خودم میکشم(نگه میدارم)
If you keep my thoughts and thieve my wisdom
اگر افکار و بصیرتم را بدزدی و برای خودت نگه داری
I will find another shell
کالبد دیگری پیدا می کنم
I don't ever want to be the selfish reason
هرگز نمی خواهم خودخواهیِ من باعث شود
You don't ever find yourself
که تو هرگز خودت را پیدا نکنی
I felt every thought claw the strands apart
احساس کردم تمام افکارم تار و پود را از هم گسیخت
Weaving into knots, a travesty of us
از آنها گره ای ساخت، و از آن پارچه ی زیبا تنها یک نمای ناپسند باقی ماند
If I stay my arms, and I pull your sleeve
اگر بازوهایم را پائین نیاورم، و آستین لباست را بکِشم (بیصدا از تو بخواهم در آغوشم بمانی)
If I snap my brush, would you trust in me?
اگر با قلمم ضربه بزنم، به من اعتماد می کنی؟
If I trace your scars, with the broken piece
اگر زخم هات رو با تیکه های شکسته ت طراحی کنم
As a work of Artistry
به عنوان یک اثر هنری
May I clear your slate and wipe your conscience
باشد که لوح(خاطرات) و وجدانتو (باطن) پاک کنم
Lay it on another shelf
روی قفسه دیگری بذارم
I'll be anything you ever ask
هر چی که تو بخوای میشم
I'll take your memories upon myself
خاطراتتو بر روی خودم میکشم(نگه میدارم)
If you keep my thoughts and thieve my wisdom
اگر افکار و بصیرتم را بدزدی و برای خودت نگه داری
I will find another shell
کالبد دیگری پیدا می کنم
I don't ever want to be the selfish reason
هرگز نمی خواهم خودخواهیِ من باعث شود
You don't ever find yourself
که تو هرگز خودت را پیدا نکنی
Watching the needle thread through every pore
تماشا می کنم چگونه نخ و سوزن از داخل هر سوراخ پارچه عبور می کند(ترمیم رابطه به دوختن سوراخ لباس تشبیه شده)
She told me shading made everything more
او به من گفت ترکیب رنگها همه چیز را
Beautiful but I don't see it at all
زیباتر جلوه می دهد، اما من هیچ زیبایی نمی بینم!
I'm more deranged than before
اکنون بیشتر از گذشته رنجور شده ام
Standing in paints as it pools on the ground
در میان رنگهای جاری بر زمین ایستاده ام
Colours of empathy blending with doubt
رنگهایی از جنس همدلی که با تردید آمیخته شده
Witnessing everything melting around
می بینم چگونه همه چیز در اطرافم فرو می پاشد
Until I drown
تا زمانی که غرق بشوم
May I clear your slate and wipe your conscience
باشد که لوح(خاطرات) و وجدانتو (باطن) پاک کنم
Lay it on another shelf
روی قفسه دیگری بذارم
I'll be anything you ever ask
هر چی که تو بخوای میشم
I'll take your memories upon myself
خاطراتتو بر روی خودم میکشم(نگه میدارم)
If you keep my thoughts and thieve my wisdom
اگر افکار و بصیرتم را بدزدی و برای خودت نگه داری
452
درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه
#باباطاهر
