ضلع سوم
Kanalga Telegram’da o‘tish
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
Ko'proq ko'rsatishEron145 851Toif belgilanmagan
229
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-2430 kun
Postlar arxiv
229
روزگذرِ شمارهی بیستوهشت
صبح، بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، رفتم دندانپزشکی؛ امیدوارم دیگر آخرین دندانپزشکیای باشد که میروم. من از دندانپزشکی متنفرم و اگر قرار باشد فهرستی از بدترین چیزهایی که در عمرم دیدهام تهیه کنم، احتمالاً دندانپزشکی با اختلاف در جمع سه تای اول قرار میگیرد. از آن ماسماسکی که دندان را میساباند و صدایش هم چیزی بین سمباده کشیدن و باز شدن درِ یک کارخانهی متروکه است، بیزارم. آ
دم روی صندلی نشسته و فقط امیدوار است دندانپزشک بداند دقیقاً دارد چه غلطی میکند.
مرحلهی بعد تنفرم هم آمپول بیحسی است؛ چیزی که قرار است درد را از بین ببرد، ولی خودش با قیافهای میآید که انگار آمده برای درد جدیدی قرارداد ببندد.
بعد از دندانپزشکی رفتم خانه. ناهار را به سختی خوردم و با توجه به وضعیت دهانم، بیشتر از اینکه غذا بخورم، با آن مذاکره کردم.
بعدش با بچهها رفتیم قدم زدیم و در کافهای دور هم جمع شدیم.
229
محبوب من؛ برایم نامه بنویس؛
نه یک پیامِ دوخطیِ بیحوصله، نه چند کلمهی خشک و بیجان که آخرش هم یک نقطه بگذاری و بروی.
برایم نامه بنویس، با کاغذی که بوی دستت را بدهد، با جوهری که کمی روی کاغذ پخش شود.
از پیامهای بیروح خستهام.
برایم دامنِ گلگلی بپوش؛
از این لباسهای ساده و بیروح خسته شدهام.
گلهای درشت، قرمز، زرد، لاجوردی؛ هرچه بیشتر، بهتر.
من از این همه رنگِ خجالتی خستهام؛ از خاکستری، از سفید، از سیاه.
بیا کنارم بنشین و برایم حافظ بخوان؛
بلند بخوان.
از این تکخطیهای بیپناه و شعرهایی که انگار برای نو بودن، نصف خودشان را حذف کردهاند، خسته شدهام.
من غزل میخواهم،
قافیه میخواهم،
تشبیه میخواهم،
استعاره میخواهم،
یک بیت که در آن هزار باغ و هزار حوض و هزار کاشی جا شده باشد.
محبوب من؛
من دیگر از مینیمالیست،
خسته شده ام؛
از دیوارهای خالی،
میزهای خالی،
اتاقهای خالی،
جملههای خالی،
آدمهای خالی.
من زیادی زندگی میخواهم.
رنگ میخواهم،
نقش میخواهم،
شلوغی میخواهم،
بوی هل و دارچین میخواهم،
صدای قاشق،
صدای همسایه،
صدای تو.
محبوب من؛
من از این جهانِ کمحرف خستهام.
برایم جهان را با تمام جزئیاتش بیاور.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوهفت
امروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم، شیتانپییتان کردم و حدود ساعت هشت راه افتادم سمت دانشگاه تا یکسری مدارک را تحویل بگیرم و چندتا از دوستانم را که احتمالاً در کتابخانه سخت مشغول درس خواندن بودند را ببینم و باهاشان خداحافظی کنم. اینکه میدانی دیگر نخواهی دیدشان سخت است؛ اینکه نمیدانی تا کی، سختتر.
بعدش او تلفنی بهم زنگ زد و حدود دو ساعت با هم صحبت کردیم. هرچه از حس و حالم میگفتم، او یا با حالتی عجیب صدایش را صاف میکرد و میگفت: طبیعی است. طوری دربارهاش حرف میزند که انگار ده سال است در فرودگاهها زندگی میکند و صد سال است مهاجرت کرده. به او گفتم: میدانی کجای مهاجرت جالب است؟ مثلاً چیزهایی که قبلاً برایت اصلاً اهمیتی نداشته، ناگهان پررنگتر میشوند و تازه میزان اهمیت واقعیشان را نشان میدهند. گفت: مثلاً چی؟
گفتم: مثلاً سبزی قورمه و لپههای قیمه.
خندیدیم. واقعاً هم مهاجرت آدم را به جاهایی از شخصیتش میرساند که خودش هم خبر نداشته. من تا همین چند وقت پیش نمیدانستم ممکن است یک روز دلم برای فلافل کثیف محلمان تنگ شود. بعدش حدود ساعت یازده و نیم بود که با مترو از دانشگاه به سمت یک پلاستیکفروشی در زند راه افتادم. همان مغازهای که بهم قول داده بود پلاستیک وکیوم بیاورد تا وسایلم را در آنها بچپانم و حجمشان را کمتر کنم. آورده بود. پلاستیکها را تحویل گرفتم و راه افتادم سمت خانه؛ با چند کیسه پلاستیک که قرار است به کمکشان زندگیام را فشرده کنم و داخل یک چمدان جا بدهم.
مترو را خیلی دوست دارم. دلم برای متروهای شیراز تنگ میشود.
آمدم خانه. قرار بود امین برایم غذا بیاورد که با هم بخوریم. یک قابلمه پُر ماکارونی پخته بود. کاش یک چمدان داشتم که میتوانستم امین را هم توی آن جا بدهم تا آنجا برایم آشپزی کند. با امین غذا خوردیم و بعد هم دوستانم آمدند خانه تا کمی دور هم بنشینیم و آه بکشیم. سایه میگفت تا روز آخری که هستی باید بیاییم پیشت و دور هم جمع شویم. گفتم سعی میکنم و قرار شد فردا در کافهای دور هم جمع شویم. شب هم سایه برایمان سوسیستخممرغ درست کرد و زدیم. بچهها رفتند خانههایشان و باز من تنها شدم.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوهفت
امروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم، شیتانپییتان کردم و حدود ساعت هشت راه افتادم سمت دانشگاه تا یکسری مدارک را تحویل بگیرم و چندتا از دوستانم را که احتمالاً در کتابخانه سخت مشغول درس خواندن بودند را ببینم و باهاشان خداحافظی کنم. اینکه میدانی دیگر نخواهی دیدشان سخت است؛ اینکه نمیدانی تا کی، سختتر.
بعدش او تلفنی بهم زنگ زد و حدود دو ساعت با هم صحبت کردیم. هرچه از حس و حالم میگفتم، او یا با حالتی عجیب صدایش را صاف میکرد و میگفت: طبیعی است. طوری دربارهاش حرف میزند که انگار ده سال است در فرودگاهها زندگی میکند و صد سال است مهاجرت کرده. به او گفتم: میدانی کجای مهاجرت جالب است؟ مثلاً چیزهایی که قبلاً برایت اصلاً اهمیتی نداشته، ناگهان پررنگتر میشوند و تازه میزان اهمیت واقعیشان را نشان میدهند. گفت: مثلاً چی؟
گفتم: مثلاً سبزی قورمه و لپههای قیمه.
خندیدیم. واقعاً هم مهاجرت آدم را به جاهایی از شخصیتش میرساند که خودش هم خبر نداشته. من تا همین چند وقت پیش نمیدانستم ممکن است یک روز دلم برای فلافل کثیف محلمان تنگ شود. بعدش حدود ساعت یازده و نیم بود که با مترو از دانشگاه به سمت یک پلاستیکفروشی در زند راه افتادم. همان مغازهای که بهم قول داده بود پلاستیک وکیوم بیاورد تا وسایلم را در آنها بچپانم و حجمشان را کمتر کنم. آورده بود. پلاستیکها را تحویل گرفتم و راه افتادم سمت خانه؛ با چند کیسه پلاستیک که قرار است به کمکشان زندگیام را فشرده کنم و داخل یک چمدان جا بدهم.
مترو را خیلی دوست دارم. دلم برای متروهای شیراز تنگ میشود.
آمدم خانه. قرار بود امین برایم غذا بیاورد که با هم بخوریم. یک قابلمه پُر ماکارونی پخته بود. کاش یک چمدان داشتم که میتوانستم امین را هم توی آن جا بدهم تا آنجا برایم آشپزی کند. با امین غذا خوردیم و بعد هم دوستانم آمدند خانه تا کمی دور هم بنشینیم و آه بکشیم. سایه میگفت تا روز آخری که هستی باید بیاییم پیشت و دور هم جمع شویم. گفتم سعی میکنم و قرار شد فردا در کافهای دور هم جمع شویم. شب هم سایه برایمان سوسیستخممرغ درست کرد و زدیم. بچهها رفتند خانههایشان و باز من تنها شدم.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوشش
حالا که روزبهروز به پروسهی رفتنم نزدیکتر میشوم، بیشتر میفهمم چقدر به اینجا وابستهام و چقدر خرتوپرت لازم دارم.
آن پسرِ در برنامهی یوتیوبی راست میگفت. واقعاً نمیشود این همه زندگی را با یک ساک کوچک برداشت و رفت. قبلاً به حرفهایش میخندیدم. همان که میگفت: یک چمدان میخواهم که پدرم، علی، آن ژاکتی که علی برایم خریده و دوستهایم را در آن جا بدهم. آن موقع با خودم میگفتم این دیگر چه چرتی است. الان بیشتر از هر کسی او را درک میکنم.
مهاجرت یک پدیدهی عجیب، سخت و کمی هم مضحک است. مضحک از این جهت که آدم باید هرچه دارد و ندارد را در یک چمدان جا بدهد و راه بیفتد سمت جایی که تا امروز فقط عکسهایش را دیده است. اصلاً چرا باید زندگی قابلیتِ تا شدن داشته باشد؟ میدانی… انسان تنها موجودی است که به این کار تن میدهد.
سردار سرمست در پادکست رختکن بازندهها میگفت: تا حالا دیدهاید یک خرس برای یک جنگلِ دیگر اپلای کند؟
این هفته مدام مشغول خریدن چیزهای بسیار رندوم و بیربط بودهام؛ از لیموعمانی گرفته تا حوله، جوراب، چسب زخم، ناخنگیر، قرص دلدرد و یک بسته گیرهی لباس. خودم هم هنوز نمیدانم گیرهی لباس را برای چه خریدهام
کمکم دارم احساس میکنم قرار نیست مهاجرت کنم؛ قرار است یک سوپرمارکت سیار تأسیس کنم.
امروز هم تقریباً همینطور گذشت. نمیدانم چرا، اما حس میکنم همهکَس را دارم در مهاجرت از دست می دهم دوستانم، او… و حالا خودم را. هر کدام هم یک جای بیربطتر از دیگری..
امیدوارم آخرِ این قصه باحال باشد.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوشش
حالا که روزبهروز به پروسهی رفتنم نزدیکتر میشوم، بیشتر میفهمم چقدر به اینجا وابستهام و چقدر خرتوپرت لازم دارم.
آن پسرِ در برنامهی یوتیوبی راست میگفت. واقعاً نمیشود این همه زندگی را با یک ساک کوچک برداشت و رفت. قبلاً به حرفهایش میخندیدم. همان که میگفت: یک چمدان میخواهم که پدرم، علی، آن ژاکتی که علی برایم خریده و دوستهایم را در آن جا بدهم. آن موقع با خودم میگفتم این دیگر چه چرتی است. الان بیشتر از هر کسی او را درک میکنم.
مهاجرت یک پدیدهی عجیب، سخت و کمی هم مضحک است. مضحک از این جهت که آدم باید هرچه دارد و ندارد را در یک چمدان جا بدهد و راه بیفتد سمت جایی که تا امروز فقط عکسهایش را دیده است. اصلاً چرا باید زندگی قابلیتِ تا شدن داشته باشد؟ میدانی… انسان تنها موجودی است که به این کار تن میدهد.
سردار سرمست در پادکست رختکن بازندهها میگفت: تا حالا دیدهاید یک خرس برای یک جنگلِ دیگر اپلای کند؟
این هفته مدام مشغول خریدن چیزهای بسیار رندوم و بیربط بودهام؛ از لیموعمانی گرفته تا حوله، جوراب، چسب زخم، ناخنگیر، قرص دلدرد و یک بسته گیرهی لباس. خودم هم هنوز نمیدانم گیرهی لباس را برای چه خریدهام
کمکم دارم احساس میکنم قرار نیست مهاجرت کنم؛ قرار است یک سوپرمارکت سیار تأسیس کنم.
امروز هم تقریباً همینطور گذشت. نمیدانم چرا، اما حس میکنم همهکَس را دارم در مهاجرت از دست می دهم دوستانم، او… و حالا خودم را. هر کدام هم یک جای بیربطتر از دیگری..
امیدوارم آخرِ این قصه باحال باشد.
229
میدانی… من فکر میکنم خداحافظی بسیار اعتیادآور است. یکی از عجیبترین مخدرهایی است که آدم تا آخر عمرش تجربهاش میکند.
اولش فکر میکنی فقط یک بار است؛ فقط همین یک خداحافظی. اما بعد میبینی مزهاش زیر زبانت مانده. دوباره دلت میخواهد خداحافظی کنی. با یک آدم، با یک خیابان، با یک شهر، با یک خاطره.
انگار هر خداحافظی، آدم را برای خداحافظی بعدی آمادهتر میکند.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوپنج
امروز ظهر با بدندرد وحشتناکی که از کوهنوردی دیروز نصیبم شده بود از خواب بیدار شدم. چشمم را که باز کردم، دیدم چندین میسکال از سایه، مادرم و متین دارم.
یکییکی به همهشان زنگ زدم و تقریباً هر سه نفر با یک لحن پرسیدند: خواب بودی؟!
نمیدانم انتظار داشتند مشغول چه کاری باشم.
خلاصه قرار شد عصر با متین و سایه بیرون برویم و چرخی بزنیم. سایه کلاس داشت. بعد از کلاس رفتیم دنبالش. استادش را میشناختم، با هم خوشوبش کردیم، چند دقیقهای سر کلاس نشستیم، چای نوشیدیم و بعد من و سایه رفتیم دنبال متین. آخر سر هم سر از عمارت شاپوری درآوردیم.
چرا آنجا؟
نمیدانم.
آخرین باری که یادم میآید آنجا آمده بودم، پدرم بغلم کرده بود و بنده هم با پستانک مشغول مسائل مهم زندگی بودم. خیلی شلوغ بود. به خاطر تعطیلی، از همهی شهرها هم آمده بودند. سایه هم یک دوربین آنالوگ خریده بود و از زمین و زمان عکس میگرفت. من هم طبق معمول، تا یکی چیزی میخرد یا از چیزی تعریف میکند، ناگهان احساس میکنم سالهاست به همان وسیله احتیاج داشتهام!
احتمالاً بهزودی من هم یکی میخرم.
نمیدانم چرا، ولی همهچیز قدیمی قشنگتر است؛ دوربینش، عکسش، موسیقیاش، حتی خاطرههایش.
شایانِ ذکر است که عکسهای این روزگذر، کارِ سایه است*
خلاصه با هم شام خوردیم و بعد هم، طبق قانون نانوشتهی جهان: نخود نخود، هر که رود خانهی خود.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوپنج
امروز ظهر با بدندرد وحشتناکی که از کوهنوردی دیروز نصیبم شده بود از خواب بیدار شدم. چشمم را که باز کردم، دیدم چندین میسکال از سایه، مادرم و متین دارم.
یکییکی به همهشان زنگ زدم و تقریباً هر سه نفر با یک لحن پرسیدند: خواب بودی؟!
نمیدانم انتظار داشتند مشغول چه کاری باشم.
خلاصه قرار شد عصر با متین و سایه بیرون برویم و چرخی بزنیم. سایه کلاس داشت. بعد از کلاس رفتیم دنبالش. استادش را میشناختم، با هم خوشوبش کردیم، چند دقیقهای سر کلاس نشستیم، چای نوشیدیم و بعد من و سایه رفتیم دنبال متین. آخر سر هم سر از عمارت شاپوری درآوردیم.
چرا آنجا؟
نمیدانم.
آخرین باری که یادم میآید آنجا آمده بودم، پدرم بغلم کرده بود و بنده هم با پستانک مشغول مسائل مهم زندگی بودم. خیلی شلوغ بود. به خاطر تعطیلی، از همهی شهرها هم آمده بودند. سایه هم یک دوربین آنالوگ خریده بود و از زمین و زمان عکس میگرفت. من هم طبق معمول، تا یکی چیزی میخرد یا از چیزی تعریف میکند، ناگهان احساس میکنم سالهاست به همان وسیله احتیاج داشتهام!
احتمالاً بهزودی من هم یکی میخرم.
نمیدانم چرا، ولی همهچیز قدیمی قشنگتر است؛ دوربینش، عکسش، موسیقیاش، حتی خاطرههایش.
شایانِ ذکر است که عکسهای این روزگذر، کارِ سایه است*
خلاصه با هم شام خوردیم و بعد هم، طبق قانون نانوشتهی جهان: نخود نخود، هر که رود خانهی خود.
229
روزگذرِ شمارهی بیستوچهار
امروز، به یاد قدیم، با امین و همنوردهایمان که هر روز روی یک کوه ولو هستند و اگر کوه هم گیرشان نیاید، بعید نیست از دیوار صاف هم بالا بروند، رفتیم کوه. البته وقتی میگویم قدیم، منظورم همان چند ماه پیش است؛ روزهایی که جمعهها و تعطیلیها کوههای متفاوت را میپیمودیم البته امروز تعطیل نبود اما چون برنامه هایمان باهم سازگار بود رفتیم.
البته کوهنوردیِ ما بیشتر برای فرار از شهر است تا خودِ کوه. وگرنه خیلی ورزش برایمان اهمیتی ندارد! شوق فتح قله را هم معمولاً با یک نخ سیگار به جا میآوریم؛ البته فیلترش را هم حتماً با خودمان پایین میآوریم. هنوز آنقدرها هم بیفرهنگ نشدهایم.شایان ذکر است دو هفتهای است که سعی کردهام سیگار را ترک کنم و کمتر سمت این پدیدهی عجیب بروم.
اینکه شهر را از دور ببینی و تمام چراغهایش در یک نگاه به چشمت برسند، حس عجیبی دارد. اینکه هیچ آدمی دیده نشود و فقط یکسری قوطی فلزی را ببینی که با سرعت از روی خیابانها ویژ بروند. و از همه مهمتر، آن سکوت.. فکر میکنم بیشتر از هر چیزی، همین سکوت را دوست دارم. البته به شرطی که یکی پیدا نشود با اسپیکر، دهنت را سرویس کند و کل کوه را از نعمتِ سلیقهی موسیقیاش بهرهمند سازد.
از آن بالا، شهر دیگر شبیه شهر نیست؛ بیشتر شبیه یک ماکت است. آدمها هم دیگر آدم نیستند، فقط نقطهاند. انگار تمام دغدغههایی که پایین کوه آنقدر بزرگ به نظر میرسند، از این بالا اندازهی همان قوطیهای فلزی میشوند که روی خیابانها اینطرف و آنطرف میروند.
شاید به همین خاطر است که هنوز هم کوه را دوست دارم؛ نه برای فتح قله، نه برای ورزش، فقط برای اینکه چند ساعت، شهر آن پایین بماند و من این بالا خیال کنم دنیا کمی آرامتر شده است.
229
روزگذرِ شمارهی بیست و سه
دلم برای آن زمستانِ ناجوانمردانه سرد، تنگ شده است؛ همان زمستانی که تازه با رادیو چهرازی آشنا شده بودم. فکر میکنم آخرای راهنمایی بودم. تازه داشتم کمکم سر از تخم درمیآوردم و با دنیای جدیدی که یکهو پرت شده بودم وسطش آشنا میشدم؛ با آدمهای جدید، سبک زندگیهای متفاوت و حتی گویشهایی که تا قبل از آن فقط اسم شهرشان را شنیده بودم. یادم میآید بعد از مدرسه مستقیم میرفتم کتابخانه. تازه کتابخوان شده بودم؛ البته اگر بخواهم دقیقتر بگویم، شعرخوان شده بودم. بیشتر وقتم بین قفسههای شعر میگذشت. گاهی هم خیلی جدی و با اعتمادبهنفس میرفتم سراغ کتابهای فلسفی؛ دو صفحه میخواندم، هیچچیز نمیفهمیدم، کتاب را با وقار میبستم، طوری که انگار خودم خواستهام ادامهاش را نخوانم، و دوباره برمیگشتم سراغ شعر!
آن روزها فاضل نظری، نادر نادرپور و شمس لنگرودی همهی دنیای من بودند. بعد که به خانه میرسیدم، زیر پتو کنار بخاری جا خوش میکردم و رادیو چهرازی گوش میدادم و چای مینوشیدم. آنقدر میزدم اپیزودِ بعد که یکهو میدیدم نصف شب شده است. آن موقع با خودم فکر میکردم مگر پادکستی از این بهتر هم وجود دارد؟ تازه فهمیده بودم همچین چیزی اختراع شده و برای خودم کشف بزرگی بود؛ انگار کریستف کلمب شده بودم، فقط به جای قاره، پادکست را کشف کرده بودم! تمام دغدغهی آن روزها خلاصه میشد به شعر خواندن، انتخاب رشته، درس خواندن و گوش کردن پادکست.
اینها را گفتم که بگویم زندگی، آنقدر در این چند سال سخت و غریب شده که دیگر نمیگذارد مثل قبل از همین چیزهای کوچک لذت ببرم؛ از گوش دادن به یک پادکست، از خواندن یک شعر، یا حتی از ورق زدن کتابهای فلسفیای که هنوز هم نود و نه و نه درصد از جملههایش را نمیفهمم.
مدام به گذشته چنگ میزنم؛ به خاطرههای گذشته، کتابهای گذشته، شعرهای گذشته، شهرِ گذشته، کوچههای گذشته…
اما هیچچیز مثل قبل نمیشود.
امروز دوباره رادیو چهرازی را از اول گذاشتم. امروز هوا سیوشش درجه بود؛ آن روز شاید دو، سه درجه.
نمیدانم روزی به آن روزها برمیگردم یا نه؛ فقط میدانم دلتنگشان شدهام، بیش از آنچه بتوانم به زبان بیاورم.
