blue hour !!
Kanalga Telegram’da o‘tish
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 002
Obunachilar
+524 soatlar
+417 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
1 001
نتیجه میگیریم زندگی نه به نویسنده سینرز و نه به این شخصیتهای بدبختش یه روی خوش نشون نداد.
1 001
شاید قبلا فکر میکرد "یعنی میتونم یه روزی گالری خودم رو داشته باشم؟" اما الان حتی به اینکه اصلا میتونه به نقاشی کشیدن ادامه بده یا نه فکر میکنه. داشتن گالری خودش اینقدر رویای دوری بهنظر میاد که دیگه حتی خوابش رو هم نمیبینه.
1 001
سانتا از اون بچههایی بوده که مادرش واقعا تلاش کرده جای خالی پدرش رو براش پر کنه. مادرش همیشه سعی کرده هرچی که نیاز بوده رو براش فراهم و کاری کنه به رویاهاش برسه. چند ماه قبل از مرگش، به سانتا قول داده بوده که وقتی دانشگاهش تموم بشه بهش کمک میکنه یه گالری برای خودش بزنه.
1 001
"یه پسر لجباز خوشگل" !!! ناراویت یه کاری نکن یازده شب بهخاطر شخصیت غیرواقعی داستانی که خودم دارم مینویسم لبخند بزنم.
1 001
عاشق این روابطیام که برای همدیگه تلاش میکنن و پوندپووین سینرز واقعا این شکلی هستن.
1 001
ولی شاید براتون جالب باشه که بدونید پوند بهخاطر این افکاری که داشته، هیچوقت جلو نرفته. قدمهای اول رابطهشون رو پووین برداشته.
1 001
چون خانوادهش خیلی محترم بودن، خودش هم به لطف زحمت پدر و مادرش توی بهترین مدارس درس خونده، همیشه بهترین دانشآموز کلاس بوده، همه دوستش داشتن، سرشار از انرژی مثبت بوده و در مقابلش پوند حتی خانوادهای هم نداشته، از یک جایی به بعد حتی درسش رو هم ول کرده و این باعث شده احساس کنه لیاقتش رو نداره.
1 001
نمیدونم تا حالا به این موضوع دقت کردید یا نه، احتمالا زمانی که داشتیم به گذشته پووین و پونگساپاک اشاره میکردیم فهمیده باشید که پوند واقعا خودش رو در حد پووین نمیبینه.
1 001
در نهایت همیشه سمتش برمیگرده چون حداقل اون درد وسط دنیای تاریکش بهنظر آشنا میاد.
1 001
شنیدید که میگن آدم بهقدری وابسته به درد میشه و بهش عادت میکنه که اگه درد نداشته باشه احساس میکنه یک جای کار میلنگه؟ پوند برای پووین نقش چنین دردی رو داره.
1 001
زندگی است توی پدر و مادرش خلاصه شده و حتی خودش هم متوجه نیست این موضوع چقدر بهش آسیب زده. یادتونه زمانی که رفته بودن دیت، اولین دیتشون با ویلیام، است حتی غذا رو انتخاب نکرد. =))) "ترجیح میدم هرچی تو پیشنهاد میدی رو امتحان کنم" زر میزد. حتی نمیدونست چی دوست داره بخوره.
