blue hour !!
Kanalga Telegram’da o‘tish
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 014
Obunachilar
+424 soatlar
+57 kun
+5130 kun
Postlar arxiv
1 015
بدبختیهای پوندپووین زین پس واقعا در حد این چپترهایی که الان داریم میخونیم نیست😭 خوشبختانه؟ بدبختیهاشون بیشتر شباهت به مشکلات زندگی مشترک داره چون خب در شرف ازدواج هستن
1 015
متشکرممم😭😭
آره بچهها سینرز یک حالتی داره که اگه مثلا جزئیات رو اسپویل بشید، چیزی از تنش داستان براتون کم نمیکنه، قسمتهای اصلی مثل چپتر ۱۵ یا اینها خب مهمتر هستن و ممکنه اسپویل شدن تأثیر بذاره روی هیجانانگیز بودنش اما اینها خیلی ریز هستن:(
1 015
:))))) این با اینکه برای شما سخت بوده احتمالا اما برای من مثل تعریف بود و واقعا ممنونم
1 015
𝖨 𝖽𝗂𝖽𝗇'𝗍 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗐𝖾'𝖽 𝗀𝖾𝗍 𝗌𝗈 𝖿𝖺𝗋
𝖠𝗇𝖽 𝗂𝗍'𝗌 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍
𝖡𝖺𝖻𝗒, 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝗈𝗍 𝗆𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗋𝗂𝖾𝖽
پرث تاتا؟
1 015
...
سلامی با وحشت بسیار.
من واقعا قبل از اینکه برم این پارت رو شروع کنم تو دیلیم گفتم که واقعا به شدت زیادی استرس دارم و؟😅😅😅😅😅
وای.بزرگترین اشتباه من خوندن سینرز در این ساعت از شبه.یعنی یک بلایی بر سر خودم میارم با این کارم.
خب شروع میکنیم
جنگل اخ جنگل.oh dear jungle
قسم میخورم تیکه ی جنگل و تیکه ای که سانتا پیش تانابون و بوم بود واقعا سنگین ترین نوشته ای بود که تا به حال داخل فیکشن ها و کتاب ها دیده و خوندم. یعنی واقعا الان متوجه میشم چرا این سنگینی نیاز به هفته ها انتظار داشت
و واقعا یک خسته نباشید گنده میگم بهت نگار خانم جدی میگم واقعا یک خسته نباشید خیلی خیلی بزرگ
راستش برای این چپتر دو تا اسپویل بزرگ شدم و خب میدونی از اونجایی که بسیار ادم کم تحملی هستم و کرم همیشه درحال میلولیدن در منه هم پیام هارو خوندم هم زدم رو اسپویل ها
سر نانون و اینکه ، ولنتاین همون آئو اه
ولی خب بازم وقتی که رسیدم به این قسمت ها واقعا😨😱😰🥶😥🤯😟🙁😯😦😧😮😲
و امم پوند پووین واقعا در اوج خوشی(شاید؟) افتادن تو اوج ناخوشی و واقعا نمیدونم چی بگم (حالا هنوز بدبختی خودشون هم نرسیده و این هنوز بدبختی پرث سانتاست😭😭😭😭)
و نات هونگ، امیدوارم یک صحبت درست و حسابی و جانانه بکنن و هرچی که نات باید بفهمه رو بفهمه و کمکی که میخواد به هونگ بکنه رو انجام بده✊✊
و امم ، ویلیام است؟
همینجوری هم که خودت گفتی فعلا دیداری نداریم ازشون و من واقعا از این بابت برای است خوشحالم(؟)
چون زمانی که نات به ویلیام گفت تو الان اخرین نفری هستی که است میخواد ببینتت واقعا یک لحظه حواسم رفت سمت حادثه ای که باعث جدا کردنشون شده و یک لحظه واقعا خودم رو گذاشتم جای است و برای واقعی از رو تختم پریدم.
فقط با تصور اینکه کسی که دوستش دارم اونم بعد از تجربه ی سخت قبلیم اسلحه بذاره رو سرم واقعا😨
پرث سانتای عزیزم و ترسی که پرث برای اولین بار تجربه اش کرد؟😭😭
من واقعا در این باره سخنی ندارم چون واقعا😨😨😨
همونجوری که خودت هم گفتی این چپتر واقعا😨.
و باز هم یک خسته نباشید بسیار بسیار بزرگ بعد از هفته ها تقدیم به شما🤎🤎
1 015
وای بچهها... خیلی صحنههای سنگین پشت سر هم بودن، نه؟ من واقعا دلم میخواست یهکم فاصله بینشون بندازم اما هرجوری غیر از این حالت که میخواستم بنویسمش از تنش ماجرا کم میشد:(
1 015
https://t.me/boylovetales/22910
خسته نباشی نگار خانومم
واقعا ارزش این همه صبر کردن رو داشت
گریه کردم اونجایی که پرث تنها بود نگران بود، وقتی میخواست بیهوش بشه بازم اسم تاتا رو گفت.
گریه کردم وقتی سانتا تنهایی تو جنگل بود ترسیده بود از پرث خبر نداشت نمیدونست زندست یا مرده. گریه کردم وقتی خنجرو کردن تو بدنش، اونجایی که پوند نمیدونست نگران پرث باشه یا سانتا چیکار بکنه اصلا
وقتی پرث داشت میدید سانتا داره زجر میکشه و کاری از دستش برنمی اومد در حالی که خودش به شدت زخمی بود...
واقعا همه چیز عالی توصیف شده بود
بازم خسته نباشی:))
1 015
درود بر شما🙂↕️ راحت باش انون:(
تشسشتحت خوشحالم که از نظر شما خوب بوده
قربونت بشم😭😭😭😭😭 ممنون از شما
