blue hour !!
Kanalga Telegram’da o‘tish
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 013
Obunachilar
-124 soatlar
+297 kun
+4430 kun
Postlar arxiv
1 010
فکر نمیکنم کسی اینجا باشه آندر نخونه ولی اگر هنوز آندر نمیخونید واقعا چپتر دیشب شاهکار بود.
1 010
Repost from Moonlight (Rest)
𝖡𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗇𝖾𝗌
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝟧
𝖤𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾𝗌 𝖺 𝗍𝗋𝖺𝖼𝖾.
1 010
Repost from Whale
˗ˏˋ Name: coming back to him
˗ˏˋ Writer: iyan
اونارو روی صورتش ریخت؛« این شکلی خوبم؟!» هونگ غلتی زد؛« بامزه شدی.» « خب پس همین خوبه دیگه.» هونگ ابرویی بالا انداخت؛« نوچ. چه لزومی داره یه نویسنده بامزه باشه؟!»˗ˏˋ Tap t๑ read
1 010
Repost from N/a
پوند سرش رو به عقب خم کرد و سیگار رو از لای لبهای سانتا دزدید و مقابل چشمهای گرد شدهش، بین لبهای خودش قرار داد؛ کام عمیقی گرفت و چشمهاش رو روی هم گذاشت. سانتا چشمهاش رو باریک کرد و گفت :«فکر میکردم خوشت نمیاد» همزمان با بیرون فرستادن دود گرم جواب داد :«خیلی کم میکشم ولی به لاو میگفتم خوشم نمیاد تا نره سراغش»Love’s massage
1 010
مطمئنی برمیگردی؟ من حس میکنم تا جمعه هفته بعد کنار سانتا دراز کشیدی و درد میکشی. =)
1 010
Repost from Closed
𝖳𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗆𝗒 #𝖲𝖾𝗅𝗏𝖾𝗇
𝖣𝖺𝗋𝗄 · 𝖳𝗋𝖺𝗀𝖾𝖽𝗒 · 𝖯𝗌𝗒𝖼𝗁𝗈𝗅𝗈𝗀𝗂𝖼𝖺𝗅 · 𝖠𝗇𝗀𝗌𝗍 · 𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾
همزمان قطرههای اشک روی گونههاش افتاد ، پیشونیش رو به پیشونی مَردش تکیه داد و چنگی به پیراهنش زد “میدونستم منو تنها نمیذاری قلبِ سانتا” “ازت ممنونم که مثل همیشه تابآوردی و هیچوقت فراموش نکردی که پسر منی ، ستارهی خاکستری” حرفهای مرد گرما رو به قلب پسر هدیه میداد ، قلبش جوری آروم گرفته بود که انگار تمام اون اتفاقات همه کابوسی بیش نبودن.
