uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

‌ ‌blue hour !! (💤)

‌ ‌blue hour !! (💤)

Kanalga Telegram’da o‘tish

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
961
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-87 kun
+2630 kun
Postlar arxiv
Ovozli xabar00:45

Ovozli xabar00:09

https://t.me/boylovetales/22666 اوه واقعا اوه

ویلیام اگر یک‌بار از پدرش "آفرین! بهت افتخار می‌کنم!" شنیده بود، الان اینجا نبودیم‌.

=))))

نه پارت دومش درباره درک شدن نیست درباره اینه که ویلن‌ها به دنیا نمیان، ساخته می‌شن

https://t.me/boylovetales/22654 خب همچین آدمی اصلا لازمه درک بشه؟

اه.

اینقدر دقیق و کامل بود هیچی ندارم اضافه کنم بهش.

بهترین تحلیل =))))))

https://t.me/boylovetales/22633 سانتای فصل اول از اون دنیای تاریکی که پدرش براش ساخته و بوی خون متنفره از اینکه اسلحه دستش بگیره و به کسی شلیک کنه وحشت داره و برای فرار از اون‌دنیا به نقاشی کشیدن پناه میبره و پرث هم‌تنها کسیه که واقعا بهش‌تکیه میکنه اما فصل دو ؟ وقتی که سانتا تنها کسی که توی اون دنیای تاریک به قلبش ارامش میداد و میتونست بهش پناه ببره رو از دست میده و همونطور که خودت گفتی با کلی سوال توی ذهنش تنها مونده و سانتا خب شاید فکرمیکنه پرث حتی زنده هم نیست ؟ وقتی اینطوری مکان امنش رو ا برای دومین بار از دست میده ( اول مادرش و بعد پرث ) و همچنین سانتا‌ مجبور میشه ماشه رو بکشه و دستاش به بوی خون و باروت الوده میشه چه بخواد چه نخواد تاریکیه دنیایی که ازش متنفره اون رو در خودش میکشه و هرچقدر هم سعی کنه فرار کنه فقط بیشتر زخم میبینه و دیگه حتی نقاشی هم نمیتونه مرهمی براش باشه پس مشخصه که شخصیتش قراره تغییر کنه و پرث قراره عاشق سانتایی با شخصیت متفاوت توی همون کالبد بشه :)

واقعا.

راچا و پراویت واقعا

قاتله حالا صرفا.

ویلیام دیگه اینقدر هم لجن نیست.

آره خب قطعا. =)))))

انقدر لجنه احساس کردم اگر از بین بازیگرها انتخابش کنم همه فکر می‌کنن هیتر اون شخصم.