blue hour !! (💤)
Kanalga Telegram’da o‘tish
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
961
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-87 kun
+2630 kun
Postlar arxiv
ویلیام اگر یکبار از پدرش "آفرین! بهت افتخار میکنم!" شنیده بود، الان اینجا نبودیم.
نه پارت دومش درباره درک شدن نیست
درباره اینه که ویلنها به دنیا نمیان، ساخته میشن
https://t.me/boylovetales/22633
سانتای فصل اول از اون دنیای تاریکی که پدرش براش ساخته و بوی خون متنفره از اینکه اسلحه دستش بگیره و به کسی شلیک کنه وحشت داره و برای فرار از اوندنیا به نقاشی کشیدن پناه میبره و پرث همتنها کسیه که واقعا بهشتکیه میکنه
اما فصل دو ؟ وقتی که سانتا تنها کسی که توی اون دنیای تاریک به قلبش ارامش میداد و میتونست بهش پناه ببره رو از دست میده و همونطور که خودت گفتی با کلی سوال توی ذهنش تنها مونده
و سانتا خب شاید فکرمیکنه پرث حتی زنده هم نیست ؟ وقتی اینطوری مکان امنش رو ا برای دومین بار از دست میده ( اول مادرش و بعد پرث )
و همچنین سانتا مجبور میشه ماشه رو بکشه و دستاش به بوی خون و باروت الوده میشه
چه بخواد چه نخواد تاریکیه دنیایی که ازش متنفره اون رو در خودش میکشه و هرچقدر هم سعی کنه فرار کنه فقط بیشتر زخم میبینه و دیگه حتی نقاشی هم نمیتونه مرهمی براش باشه پس مشخصه که شخصیتش قراره تغییر کنه و پرث قراره عاشق سانتایی با شخصیت متفاوت توی همون کالبد بشه :)
انقدر لجنه احساس کردم اگر از بین بازیگرها انتخابش کنم همه فکر میکنن هیتر اون شخصم.
