𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
261
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
کپشن:
Hanımcılık yarışına katıldın ama rakibin Adil. ⚔️❤️
شما در مسابقه زنزلیلی شرکت کردی اما حریف شما عادلِ.⚔️❤️
#Senin_yerinde 62دستی که عادل دیشب در اتاق عروس دراز کرده بود به یادش آمد. چشمهایی که منتظر بودند او انتخابش کند... و بعد آخرین حرفهایی که پشت سرش زده بود. «اگه بری، دیگه این کوچاری رو سر جاش پیدا نمیکنی.» اسمه چشمهایش را بست. با صدایی آهسته گفت: چون زنمه. فاطمه سرش را تکان داد و پایین رفت. فاطمه سرش را تکان داد و پایین رفت. اسمه چند ثانیه دیگر در اتاق ماند. سپس سوئیچ ماشین را از روی کمد برداشت. وقتی به سمت در میرفت، فادیمه جلوی راهش را گرفت. _داداش، تنها میری؟ _نه. اسمه به سمت پلهها رفت. از پایین صدای فاطمه شنیده میشد که عمر را صدا میزد. _این بار همه کوچاریها میریم.
#Senin_yerinde 61مرد دیگر، بازوی دیگر عادل را گرفت. عادل با لگد زدن سعی داشت خود را نجات دهد. _ولم کنید عوضیها! به ژاندارمری زنگ بزنید! یکی از زنهای کنار چشمه از قبل تلفنش را درآورده بود. معلوم نبود به چه کسی خبر میدهد، اما مشخص بود آنچه را که دیده به همه خواهد گفت. عادل دقیقاً همین را میخواست. در حالی که مردها او را از بازوهایش میکشیدند، رو به افراد حاضر در میدان کرد. _به کوچاریها خبر بدید! یکی از مردها گفت: صداتو ببر! _به عادل بگید! منو به زور نگه داشتن! مردها شروع کردند او را به سمت جاده بکشند. عادل پاهایش را روی زمین محکم میکرد و مقاومت مینمود. هنگام انجام این کار، چون میترسید به شکمش آسیبی برسد، نمیتوانست از تمام زورش استفاده کند. در ورودی میدان، یک ماشین سیاه با شدت متوقف شد. شریف از پشت فرمان پیاده شد. صورتش از عصبانیت سرخِ سرخ شده بود. وقتی جمعیت، مردانی که عادل را گرفته بودند و اهالی روستا را که پچپچ میکردند دید، طولی نکشید که متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. _سوار ماشینش کنید. عادل به سمت شریف برگشت. _همه روستا فهمیدن لاتی! دیگه نمیتونی منو اینجا به زور نگه داری. شریف با چند قدم به سمت او آمد. _تو فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟ _دارم سکه یک پولت میکنم. شریف متوجه نگاههای اطراف که شد دستش را بالا نبرد. بازوی عادل را از دستِ مرد گرفت و خودش نگه داشت. _سوار ماشین شو. _نمیشم. _اگر به فکر جان عادلی، سوار میشی. مقاومت عادل برای لحظهای شکست. شریف این را غنیمت شمرد، در را باز کرد و او را به صندلی عقب پرت کرد. وقتی عادل دوباره تلاش کرد بیرون بیاید، آن دو مرد هم کنارش سوار شدند. درها قفل شدند. همینطور که ماشین حرکت میکرد، عادل به شیشه مشت میزد. برای آخرین بار فریاد زد: به کوچاریها خبر بدید! همه افراد حاضر در میدان از پشت سر به آنها نگاه میکردند. شریف از آینه وسط به عادل نگاه کرد. _وقتی برسیم عمارت تکلیفمون رو روشن میکنیم. عادل نفسنفسزنان به پشتی تکیه داد. پاهایش میلرزید و درد شکمش هنوز ادامه داشت. اما لبخند کوچکی بر لبهایش نقش بسته بود. _پسش گردوندن. امید کوتاهمدتی که در چهره اسمه بود بلافاصله خاموش شد. _چطوری پسش گردوندن؟ _تا میدان روستا دویده. درست وسط روستا فریاد زده که فورتوناها منو دزدیدن و میخوان به زور عقدم کنن برای شریف. بعد ادمهای شریف اومدن و بردنش. اسمه چشمهایش را بست. سعی میکرد زیادهرویهایی را که عادل ممکن بود انجام دهد تصور کند، اما صحبتهای فادیمه هنوز تمام نشده بود. _تازه جلوی همه فریاد زده که من زن عادل کوچاری هستم و بچهاش رو حاملم. چشمهای اسمه یکباره باز شد. _چی؟ فادیمه لبهایش را روی هم فشار داد. _به خدا کل روستا دارن درباره همین حرف میزنن. اسمه هر دو دستش را لابهلای موهایش برد. در حالی که دوباره شروع به قدم زدن در اتاق میکرد گفت: دارم دیوونه میشم. منو آبروی عالم و آدم کرد. فاطمه که جلوی در ظاهر شده بود، با شنیدن این حرفها اخمهایش را در هم کشید. _پسرم، عروس و نوهمون دست دشمن با تهدید نگه داشته شدن. تو داری چه مزخرفاتی میگی؟ چه آبروریزیای؟ دختره داره سعی میکنه خودش رو از دست اون قاتلها نجات بده. اسمه نفس عمیقی کشید. _مادر، درست وسط کل روستا فریاد زده که من حاملم. _بذار فریاد بزنه! داره جونش رو نجات میده. _تو اونو نمیشناسی. حتماً برای اینکه حرص شریف رو دربیاره هر کاری از دستش براومده کرده. فاطمه دستهایش را به کمرش زد. _دختر بیچاره رو به زور بردن، تو خانه زندانی کردن. تو هنوز این جا داری پیش من ازش شکایت میکنی؟ _شکایت نمیکنم. میگم کاری میکنه که خودش رو به کشتن بده. اسمه با عصبانیت وسط اتاق ایستاد. عادل را پیش چشمش آورد. حالتی که به سمت شریف میرفت، هر چه دهانش میآمد میگفت و خودش را شکستناپذیر میدانست... سپس بدن اسمه به یادش آمد. بچهای که در شکمش بود به یادش آمد. جای خشم در چهرهاش را ترس گرفت. _نکنه بلایی سر بچه بیاد؟ اخم و چهره فاطمه نرم نشد. _اگه نیاریمش اینجا، قطعاً میاد. سریع برگشت. _همین الان به بابات خبر میدم. برو عروسم رو برام بیار. اسمه دستش را روی صورتش کشید. زیر لب زمزمه کرد: عروست تا من یا خودش رو به کشتن نده اروم نمیگیره. چارهای نیست، مجبورم ببرمش. فاطمه از جلوی در برگشت و نگاه تندی به پسرش انداخت. _نه به خاطر اینکه مجبوری، به خاطر اینکه زنته باید بیاریش. اسمه سکوت کرد.
#Senin_yerinde 60از پلهها به آرامی پایین آمد. هنگام عبور از کنار درِ سالن، خودش را کاملاً به دیوار چسباند. ظریفه میگفت: اگر این دختر همینطور ادامه بده، مجبوریم به زور تو اتاق نگهش داریم. شیرین گفت: کسی کاری نمیکنه. عصبانیتش که فروکش کنه، عاقل میشه. عادل از درون خندید. _شما خیلی بیشتر از اینها باید منتظر بمونید. وقتی وارد آشپزخانه شد، کسی آنجا نبود. روی کابینت ظرفهای نیمهکاره رها شده و کنار اجاق، قابلمهای در حال جوشیدن بود. کلید درِ پشتی هم همانطور که حدس میزد روی میخِ روی دیوار آویزان بود. کلید را برداشت. هنگام انداختن کلید در قفل، دستهایش از هیجان میلرزید. کوچکترین صدایی که فلز ایجاد میکرد طوری بود که گویی در تمام عمارت میپیچد. کلید را چرخاند. در باز شد. عادل اول سرش را بیرون آورد و نگاه کرد. در حیاط پشتی کسی دیده نمیشد. مردانی که در ورودی حیاط عمارت منتظر بودند، این سمت را نمیدیدند. در انتهای حیاط، کنار دیوار سنگی، درِ کوچکی بود که از آن هیزمها را جابهجا میکردند. در را پشت سرش به آرامی بست و وارد حیاط شد. ندوید. اگر میدوید بلافاصله متوجه میشدند. با قدمهای آرام از میان طنابهای رختپهنی گذشت. قلبش آنقدر تند میتپید که گویی میخواست از سینهاش بیرون بزند. وقتی به درِ کوچک رسید، دید که چفت ضخیمی روی در قرار دارد. چفت را با هر دو دست گرفت و به آرامی کشید. آهن زنگزده از جایش تکان نخورد. زیر لب زمزمه کرد: یالا. یک بار دیگر کشید. این بار چفت با صدای جیرجیری باز شد. عادل چشمهایش را بست و دعا کرد تا صدا به گوش کسی نرسیده باشد. سپس در را کمی باز کرد و خودش را به بیرون انداخت. پیش رویش راه باریکی بود که از میان باغهای چای به سمت پایین میرفت. کمی جلوتر در مسیر، خانههای روستا دیده میشدند. عادل بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند شروع به راه رفتن کرد. بعد از چند قدم سرعت راه رفتنش بیشتر شد. به محض اینکه از دیدِ عمارت خارج شد... شروع به دویدن کرد. دمپاییهای نازکِ پایش روی مسیر سنگلاخ میلغزیدند. دامن بلندی که بر تن داشت قدمهایش را کند میکرد. دامن را با هر دو دست جمع کرد و به دویدن ادامه داد. وقتی درد خفیفی در شکمش احساس کرد، مجبور شد سرعتش را کم کند. نفسزنان گفت: دوام بیار کوچولوی من، چیزی نمانده. اگر میتوانست خودش را به میدان روستا برساند، شریف در میان مردم نمیتوانست کاری با او بکند. همه میفهمیدند که فورتوناها او را به زور نگه داشتهاند. خبر حتماً به گوش کوچاری میرسید. از پشت سرش فریادی شنیده شد. _اسمه! خون در رگهای عادل منجمد شد. وقتی سرش را چرخاند، دید که دو نفر از مردان عمارت وارد جاده شدهاند. یکی از آنها با تلفن به کسی زنگ میزد و دیگری دواندوان سعی داشت... خودش را به او برساند. _وایسا! عادل دوباره رو به جلو برگشت. _عمراً وایسم. با تمام توانش شروع به دویدن کرد. نفسم خیلی زود بند آمد. بدن اسمه به خاطر بارداری و خستگی یک روز گذشته ناتوان شده بود. عادل نمیتوانست گامهای بلندی را که به آنها عادت داشت بردارد و آنطور که میخواست سرعت بگیرد. صدای پاهایی که پشت سرش بودند لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد. در انتهای جاده، میدان روستا نمایان شد. چند مرد جلوی قهوهخانه نشسته بودند و دو زن کنار چشمه مشغول گفتگو بودند. یک وانت هم در حال تخلیه بار جلوی بقالی بود. عادل با آخرین رمقِ ریههایش فریاد زد: کمک کنید! همه افراد حاضر در میدان سرشان را به سمت او چرخاندند. عادل سکندری خورد و برای اینکه زمین نخورد، دیواری را که کنار جاده بود گرفت. وقتی دید مردانی که از پشت میآمدند در حال نزدیک شدن هستند، دوباره دوید. _فورتوناییها منو دزدیدن! مردانِ جلوی قهوهخانه از جا بلند شدند. صحبتهای داخل میدان در یک لحظه قطع شد. _میخوان منو به زور عقد شریف کنن! عادل خودش را به وسط میدان رساند. نفسنفس میزد و موهایش به صورتش چسبیده بود. هر دو دستش را روی شکمش گذاشت و رو به مردم اطرافش برگشت. _من زن عادل کوچاری هستم! وقتی مردان فورتونا به میدان رسیدند، سعی کردند از میان جمعیت عبور کنند. عادل با دیدن آنها صدایش را بلندتر کرد. _من بچه عادل کوچاری رو حاملهام! همهمه و همهمهای در میدان بالا گرفت. _تهدید کردن که شوهرم رو میکشن و منو به زور تو عمارت نگه داشتن! یکی از مردها بازوی عادل را گرفت. _راه بیفت اسمه. عادل سعی کرد بازویش را آزاد کند. _ولم کن! مرد مسنی از جلوی قهوهخانه نزدیک شد. _دختره نمیخواد دیگه، کجا میبریدش؟ مردِ فورتونا نگاه تندی به او انداخت. _مسئله خانوادگیه، دخالت نکن. عادل فریاد زد: چه مسئله خانوادگیای عوضی؟ من عروس کوچاریام! همه بشنون! منو دزدیدن!
#Senin_yerinde 59عاقد متوجه سنگینی و تنش فضای سالن شده بود. اول به شیرین و بعد به شریف نگاه کرد. _شاهدان آمادهاند؟ شریف گفت: آمادهاند. با دست به ایسو و یکی از مردانی که از بیرون صدا زده بود اشاره کرد. عاقد سرش را تکان داد. بعد از خواندن چند آیه و دعا، از اهمیت ازدواج و حقوق متقابل همسران صحبت کرد. عادل از همان ابتدا چشمانش را از او برنداشته بود. عاقد وقتی صحبتش تمام شد، رو به شریف کرد. _شریف فورتونا، آیا اسمه ار را با مهریه مشخصشده به عنوان همسر خود پذیرفتی؟ _پذیرفتم. عاقد سوال را دو بار دیگر تکرار کرد. شریف هر بار با صدایی بلندتر گفت: پذیرفتم. سپس عاقد رو به عادل کرد. _اسمه دخترم، تو هم شریف فورتونا را به عنوان همسر پذیرفتی؟ عادل به سمت جلو خم شد. _من همین الان هم شوهر دارم حاجآقا. عاقد اخمهایش را در هم کشید. _یعنی چی؟ _عادل کوچاری نزد خدا هم شوهر منه. من نمیتونم دوباره ازدواج کنم. شریف در جایش با بیقراری تکانی خورد. _طلاق میگیرن. عادل همچنان به عاقد نگاه کرد. _طلاق نگرفتیم. من طلاق نمیخوام. _میخوای! شریف فریاد زد. عاقد دستش را بالا آورد. _یک لحظه. سپس دوباره رو به عادل کرد. _دخترم، تو این عقد رو میخوای؟ _نمیخوام. پاسخ عادل بدون هیچ تردیدی در سالن پیچید. _منو به کشتن شوهرم تهدید کردن و به زور آوردن اینجا. تو یک اتاق زندانیم کردن. حالا هم دارن به زور منو عقد شریف میکنن. از خدا هم نمیترسید؟ چهره عاقد جدی شد. به آرامی رو به شریف کرد. _این حرفها درسته؟ _حاجآقا، تو عقدمون رو بخون و برو. کاری به بقیهش نداشته باش. _اگر رضایت نداشته باشه، من این عقد رو نمیخونم. شیرین به سمت جلو خم شد. _حاجآقا، دختره الان عصبانیه. اینها از قدیم همدیگه رو میخواستن. این وسط کوچاری اومد بینشون. عادل گفت: دروغ میگه. من هیچ وقت شریف رو نخواستم. شریف فریاد زد: صداتو ببر! نگاه عادل به عاقد دوخته شد. عاقد دستهایش را از روی زانوهایش برداشت و از جا برخاست. _من این عقد رو نمیخونم. شریف هم همراه او بلند شد. _بنشین سرجات حاجآقا. _عقد اجباری نمیشه، شریف. زن صریحاً رضایت نداره. تازه میگه شوهر هم داره. _تو عقد رو بخون. پولش هرچی بشه میدیم. چهره عاقد از خشم در هم رفت. _این کار ربطی به پول نداره. نمیتونید از من بخواید حرام رو حلال کنم. عرقچینش را درآورد و در جیبش گذاشت. _من میرم. شریف جلوی عاقد را گرفت. _بدون اینکه عقد کنی از این در بیرون نمیری. عاقد سرش را بالا آورد و مستقیماً به چشمان شریف نگاه کرد. _داری منو تهدید میکنی؟ شیرین فوراً از جایش بلند شد. _از سر راهش برو کنار، شریف. شریف به مادرش نگاه کرد. سپس با دندانهای به هم فشرده کنار رفت. عاقد به سمت در رفت. روی آستانه در ایستاد و یک بار دیگر به عقب برگشت. _به خانواده دختر خبر بدید. این کاری که میکنید درست نیست. زنی که به زور نگه داشتید، زن شما نمیشه. عادل سرش را تکان داد. _خدا خیرت بده حاجآقا. عاقد بدون اینکه پاسخی دهد از عمارت خارج شد. به محض بسته شدن در، شریف با لگد میز کوچک روبروی خود را واژگون کرد. لیوان روی میز روی زمین افتاد و خرد شد. ظریفه و ایسو با ترس عقب کشیدند. چهره شیرین در هم رفت. عادل اما همچنان روی مبل نشسته بود. لبخند کوچکی گوشه لبش نقش بسته بود. شریف به سمت او برگشت. _خیلی خوشت اومد؟ _خییییلی. شریف با چند گام خودش را به او رساند. روی عادل خم شد و دستهایش را دو طرف مبل گذاشت. _فکر میکنی تا کی میتونی اینطوری مقاومت کنی؟ عادل بدون اینکه پلک بزند به او نگاه کرد. _تو فکر میکنی تا کی میتونی اینطوری خودتو خوار و خفیف کنی؟ دست شریف در هوا بالا رفت. عادل تکان نخورد. فقط هر دو دستش را روی شکمش گذاشت. نگاه شریف به آن دستها افتاد. دستی که بالا برده بود چند ثانیهای در هوا معلق ماند. سپس مشتش را فشرده کرد و کنار بدنش پایین آورد. _برو تو اتاقت. _من با دستور تو حرکت نمیکنم. _گفتم برو! عادل به آرامی از جا برخاست و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند به سمت پلهها رفت. اولین تلاشهایش به نتیجه رسیده بود. نقشه دیوانه کردن فورتوناها خیلی خوب داشت پیش میرفت. عادل وانمود کرد که به اتاقش رفته است، اما بالای پلهها ایستاد و به صداهای پایین گوش داد. شریف هنوز داشت پشت سر عاقد ناسزا میگفت و شیرین سعی داشت او را آرام کند. ظریفه هم مدام از عادل شکایت میکرد. همه اهالی عمارت در سالن جمع شده بودند. عادل با قدمهای بیصدا به سمت دیگر راهرو رفت. صبح هنگام بررسی عمارت متوجه شده بود که درِ پشت آشپزخانه قفل است. اما کمی قبل، وقتی از پنجره به حیاط نگاه میکرد، دید که یشیم با سطل زباله در دستش از همان در خارج شد. دختر وقتی برگشت در را قفل کرد، اما کلید را روی میخِ روی دیوار رها کرد.
#Senin_yerinde 58عادل نانِ در دستش را آرام روی بشقاب گذاشت. به شیرین نگاه کرد. سعی داشت بفهمد این زن چطور میتواند اینقدر راحت این حرف را بزند. سپس با جوابی که به ذهنش رسید، لبخند پررویی روی صورتش نقش بست. گفت: از کجا نوه تو میشود؟ با زُهتو خوابیدی یا با عمر؟ دهان ظریفه از تعجب باز ماند. ایسو با لقمهای که میخورد نزدیک بود خفه شود و شروع به سرفه کرد. شریف صندلیاش را به عقب پرت کرد و ایستاد. _اسمه، به خودت بیا و حواست به حرفهایی که از دهانت بیرون میآید باشد! عادل هم سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. _تو خودت به خودت بیا. تو آنقدر پست هستی که به یک زن متأهل و باردار پیله میکنی. _کافیه دیگه لانتوری! شریف مشتش را روی میز فرود آورد. _همین الان میرم و یک تیر تو سر عادل خالی میکنم، منو روانی نکن! شریف گفت: تو دیگه زن منی. بهتره اینو تو کلهت فرو کنی. باید عادل کوچاری رو از ذهنت بیرون بریزی. لبخند از روی صورت عادل محو شد. گفت: دستت بهش برسه، میکشمت. صدایش دیگر مثل چند لحظه پیش لحن تمسخرآمیز نداشت؛ آرام و برنده بود. _این بار واقعاً میکشمت. شیرین بدون اینکه از جایش بلند شود به پسرش نگاه کرد. _شریف، بنشین. شریف انگار صدای مادرش را نشنیده باشد، همچنان به عادل نگاه کرد. _دیگه نمیخوام اسم اون مرد رو تو این خانه بشنوم. _اون شوهر منه. باز هم زیاد میشنوی. _گفتم کافیه! _داد هم بزنی شوهرمه، تهدید هم بکنی شوهرمه. شریف یک قدم به سمت او برداشت. عادل از روی صندلیاش بلند نشد. شیرین این بار قاطعتر سخن گفت. _شریف! شریف ایستاد. وقتی به سمت مادرش برگشت، سینهاش از عصبانیت بالا و پایین میرفت. شیرین گفت: این تشریفات عقد رسمی خیلی طولانی شد. تو برو عاقد رو خبر کن. درست نیست این دختر بدون عقد در خانه ما بماند. دستکم امروز عقد شرعیتان خوانده شود. عادل با شنیدن این حرف چند ثانیه به شیرین نگاه کرد. سپس انگار که باور نمیکرد، خندید. _چه عقدی؟ من همین الان هم شوهر دارم. شریف بدون اینکه چشم از او بردارد، کت خود را از پشت صندلی برداشت. _ اگر عادل بمیره، عقدش هم باطل میشه اسمه. رنگ از چهره عادل پرید. شریف با دیدن این حالت، گوشه لبش به آرامی بالا رفت. _من میرم عاقد رو بیاورم. عادل یکباره از جا برخاست. _شریف! شریف نایستاد. عادل خواست دنبالش برود که صدای شیرین مانع او شد. _بنشین سر جایت. عادل برگشت و به آن زن نگاه کرد. _اول حواست به پسرت باشه. _شریف سالهاست منتظر توست. _من گفتم منتظر بمونه؟ _تو اونو به این روز انداختی. عادل خنده کوتاهی کرد. _چون پسرت آدم پستی هستش، مقصرش من شدم؟ عادل دمنوش روبروی خود را برداشت و آخرین جرعهاش را نوشید. سپس بشقابش را دوباره سمت خود کشید. شریف برای آوردن عاقد رفته بود اما عادل از سر سفره بلند نشد. گرسنه بود. بعلاوه، قرار نبود جلوی این آدمها با ترس به اتاقش فرار کند. تا زمانی که غذایش تمام شد با کسی صحبت نکرد. ظریفه زیر لب غرولند میکرد. ایسو هم سعی میکرد دیگر به عادل نگاه نکند و در سکوت صبحانهاش را میخورد. عادل وقتی آخرین لقمه را خورد، صندلیاش را به عقب داد. گفت: نمیگم دستتون درد نکنه. غذا دادن به کسی که به زور نگهش داشتید، لطف حساب نمیشه. شیرین از پشت سر صدایش زد. _جایی نرو. عاقد میآید. عادل همانطور که به سمت پلهها میرفت، سرش را چرخاند. _بیاین. به اون هم تعریف میکنم که شما چه جور خانوادهای هستید. حدود یک ساعت بعد، شریف همراه با امام جماعت روستا به عمارت برگشت. عادل از پنجره راهرو طبقه بالا، حیاط را تماشا میکرد. وقتی مردی حدوداً شصتساله با ریش سفید را کنار شریف دید، متوجه شد برای چه آمده است. برای بررسی مسیرهای فرار به پشت عمارت رفته بود؛ آنجا دو مرد نگهبانی میدادند. یک نفر هم جلوی در حیاط بود. درِ آشپزخانه که به باغ باز میشد هم از داخل قفل بود. فعلاً راه آسانی برای بیرون رفتن وجود نداشت. شریف سرش را بالا آورد و او را پشت پنجره دید. _بیا پایین! عادل تکان نخورد. _شنیدی چی گفتم؟ _شنیدم. _پس بیا پایین! عادل از کنار پنجره کنار رفت. شریف ممکن بود فکر کند او حرفش را گوش کرده، اما عادل فقط میخواست ببیند پایین چه اتفاقی میافتد. وقتی به سالن پایین آمد، میز جلو مبلی را برداشته بودند و مبلها را روبروی هم چیده بودند. عاقد روی یک مبل نشسته بود و عرقچین روی سرش را صاف میکرد. شیرین درست کنارش و شریف روبرویش بود. ظریفه و ایسو کمی عقبتر منتظر بودند. عاقد با دیدن عادل از جا برخاست. _بیا دخترم. عادل جلوی در ایستاد. _چرا صداتون کردن، بهت گفتن؟ عاقد نگاهی به شریف انداخت. _برای جاری کردن خطبه عقد آمدیم. _پس بهت نگفتن. شریف بیصبرانه میان کلام آمد. _اسمه، بنشین. عادل بدون اینکه چشم از عاقد بردارد، روی مبل روبرویی نشست.
#Senin_yerinde 57نگاه شیرین یک لحظه به شریف افتاد. شریف به بشقاب روبروی خود نگاه میکرد و فکش را فشار میداد. ایسو با جسارت گرفتن از حرفهای مادرش رو به عادل کرد. _اگر چیزی میخواهی یک زحمت بکش خودت بلند شو بردار، زنعمو اسمه. عادل بدون معطلی دستش را بالا آورد و سیلی محکمی به پشت گردن ایسو زد. در حالی که ایسو با درد پشت گردنش را گرفته بود، ظریفه صندلیاش را به عقب پرت کرد و ایستاد. _هی، تو بچه مرا زدی؟ عادل با آرامش گفت: زدم. تا یاد بگیره درست با من حرف بزنه. یک بار دیگه بگه زنعمو، ببین باهاش چیکار میکنم. ایسو هم خواست از جایش بلند شود، اما شریف با عصبانیت از سر میز جهید و در برابر ظریفه ایستاد. _زنداداش، همه تو این خانه باید حد خودشون رو بدونن. کسی حق نداره با زن من اینطوری حرف بزنه. ایسو هم اگر یاد بگیره به زنعموش احترام بذاره، اینطوری کتک نمیخوره. عادل از روی عصبانیت چشمانش را بست و باز کرد. گفت: تو زنی نداری. من زن عادلم. شریف دندانهایش را روی هم میفشرد. با صدایی مثل هسهس گفت: اسمه! عادل با دیدن چهره سرخشده او از عصبانیت، با لذت به پشتی صندلی تکیه داد. معلوم بود دست روی نقطه حساس گذاشته است. _چیه شریف فورتونا؟ _صبر من رو امتحان نکن. شیرین نفس بیقراری کشید. _کافیه. سر سفره غذا داد و فریاد بیشتری نمیخوام. شریف تو هم بنشین. شریف چند ثانیه دیگر ایستاده ماند. سپس صندلیاش را محکم کشید و سر جایش نشست. در این میان، یشیم، خدمتکار خانه، با فنجانی دمنوش ایهلامور وارد سالن شد. فنجان را جلوی عادل گذاشت و فوراً عقب کشید. عادل دمنوش را بو کرد. سپس فنجان را روی میز گذاشت. _عسل نیست؟ ظریفه با نگاهی باورنکردنی به او چشم دوخت. _عسل هم میخوای؟ _باردارم. با شکم خالی نمیتونم ساده بخورم. _تا دیروز تو این خانه شیشه پاک میکردی. امروز واسه ما سلطان شدی. عادل سرش را به یک طرف خم کرد. _تا دیروز هم زن عادل بودم. امروز هم زن عادلم. چیزی تغییر نکرده. چنگال در دست شریف محکم به بشقاب خورد. عادل با خوردن جرعهای از دمنوش، لبخندی را که گوشه لبش ظاهر شده بود پنهان کرد. شیرین به یشیم نگاه کرد. _عسل بیار. ظریفه با نارضایتی سر جایش نشست. ایسو هنوز پشت گردنش را مالش میداد و زیرچشمی به عادل نگاه میکرد. عادل دستش را به سمت بشقاب دراز کرد. تکهای نان برداشت. کمی پنیر، زیتون و تخممرغ جلوی خود گذاشت. معدهاش از گرسنگی به هم میپیچید، اما عجله نکرد. لقمهاش را آرامآرام و کوچککوچک جوید. سنگینی نگاه شریف را روی خود احساس میکرد. گفت: چی نگاه میکنی؟ _درست و حسابی بنشین. عادل روی صندلیاش کمی بیشتر لم داد. _عادل اینطوری میشینه. _تو عادل نیستی! همه سر سفره به سمت شریف برگشتند. دست عادل لحظهای در هوا معلق ماند. شریف هم متوجه عجیب بودن حرفی که زده بود شد. ابروهایش در هم رفت. عادل لقمه دیگری از نانش برداشت. بدون اینکه چشم از شریف بردارد گفت: معلومه که نیستم. اما اونقدر دوستش دارم که اخلاق و رفتارش به من هم سرایت کرده. شریف پاسخی نداد. _مثلاً اون هم الان وقتی قیافه تو رو میبینه دلش میخواد بکشتت. این بار صدای شیرین تندتر و سختتر شنیده شد: اسمه. عادل به سمت او برگشت. _چیه؟ _اگر قرار است در این خانه بمانی، باید یاد بگیری بدون دعوا و جنجال بنشینی. پوزخند روی صورت عادل کمکم محو شد. _من در این خانه نمیمانم. _فعلاً که اینجایی. _به زور. شیرین مدتی به صورت او نگاه کرد. _شریف تو را دوست دارد. خندهای کوتاه و بیباور از دهان عادل خارج شد. _اگر چیزی که اسمش را دوست داشتن میگذارید، تهدید کردن به کشتن شوهرِ کسی و زندانی کردنش در یک اتاق است، خدا دشمنم را هم از چنین دوست داشتنی حفظ کند. شریف خواست از جایش بلند شود. شیرین فقط نگاهش کرد و او دوباره نشست. عادل ادامه داد: من با پای خودم به اینجا آمدم. اما نه به خاطر اینکه شریف را انتخاب کردم. برای اینکه عادل زنده بماند. برای اینکه پدر بچهام زنده بماند. دستش را روی شکمش گذاشت. _همه در این خانه این را اینطور بدانند. عادل تکه دیگری از تخممرغ روبروی خود برداشت. در درونش هنوز خشمی وجود داشت که میخواست گلوگاه شریف را بفشارد، سفره را روی سرشان خراب کند، در را بشکند و تا کوچاری بدود. اما دیگر اجازه نمیداد آن خشم او را کنترل کند. اول از بچهاش محافظت میکرد. سپس هر گوشه این عمارت، هر در و هر نقطه ضعف آن را یاد میگرفت. و تا آن زمان، همانطور که فورتوناها آرامش را بر او تنگ کرده بودند، او هم این عمارت را بر آنها تنگ میکرد. صدای قاطع شیرین سکوت سر سفره را شکست. _اسمه! آن بچه دیگر نوه من است و تو هم دختر این خانهای. تو هم اگر خودت را با این موضوع وفق بدهی به نفعت است.
