𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
266
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
266
https://t.me/Evimizz1/1714
انتظار داری فوش ندم؟🗿💔
خب حالا ول کن
درخواست دارممممم
میشه فادیمه یکم نرم شد دوباره بخاطر حاملگیش ایسو رو ناراحت کنه؟
حالا نمیدونم خودت بهتر میدونی چی بنویسی🫶🏻✨
266
بچها بابت اسپویل دیگه قرار شد فوشم ندید😔
ریکتاشو بالای ۳۰ برسونید،
منتظر نظراتونم هستم🫶🏼
@ZarahearsBot
266
اما دیدن اون حالش هم آرومم نمیکرد.
با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم که دستشو رو دستم گذاشت
- فادیمه...اذیتش نکن ، من میدونم که وقتی اونو اذیت میکنی خودت بیشتر اذیت میشی. درسته که اون یه فورتوناست ولی الان دیگه بابای اون کوچولوعه...
با چشماش به شکمم اشاره کرد و لبخندی زد
- من میرم باهاش صحبت میکنم بعدم میرم .
بوسی رو گونش گذاشتم و محکم بغلش کردم
+ کوچولویِ مهربون عمهش
خندهی شیرینی کرد و وقتی داشت میرفت گفت:
- مراقب کوچولو باش!
"کوچولو"
ناخودآگاه دستم سمت شکمم رفت.
همچنان که دستم رو شکمم بود شروع به حرف زدن باهاش کردم.
+ کوچولو...من با بابات قهرم فکر نکنی تورو دوست ندارما...
«ایسو»
جلوی در نشسته بودم که با شنیدن صدای باز شدن در ، بلند شدم.
الینا بیرون اومد و جلوم وایساد.
- ایسو..تو توی اون راز نقشی نداشتی. البته پنهان کردنتو نادیده نمیگیرم. ولی من..میبخشمت. به خاطر اون کوچولو ، به خاطر اینکه میدونم مامان بابای خودم چقد تو و فادیمه رو دوست دارن.
با لبخند و خجالت سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم
+ جدی هستی؟
- اره
+ من..مرسی النی!
- النی نه ، آلینا!
خندیدم.
+ مرسی آلینا
لبخندی زد و سمت ماشینش رفت.
منتظر موندم حرکت کنه و تو همین حین ، به فکرم رسید که فادیمه رو ببرم دکتر.
وارد خونه شدم و فادیمهای رو دیدم که دستش روی شکمش بود و انگار قبل از دیدن من ، داشت صحبت میکرد.
لبخندی روی لبم اومد.
سوالی نگاهم کرد که با تردید گفتم:
- اِم..فادیمه..؟ دکتر ببرمت؟
+ چه دکتری؟
- واسه..بچه
یکم فکر کرد و بعد سرشو تکون داد.
+ الان آماده میشم
سمت اتاق رفت و بعد عوض کردن لباسش ، من وارد شدم.
کمدمو باز کردم بافت سرمهای رنگمو بیرون کشیدم که فادیمه گفت:
- آبیه رو بپوش خب
با تعجب نگاهش کردم که هول زده نگاهشو از روم برداشت و از اتاق بیرون رفت.
لبخند ریزی روی لبام اومد و لباس آبی که گفت رو پوشیدم و بیرون رفتم.
جلوی در منتظرم بود که رفتم در ماشین و باز کردم و نشست.
خودمم نشستم و بعد ماشینو به حرکت دراوردم.
-
جلوی بیمارستان ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم.
اشاره کردم که جلوتر راه بره و خودمم پشتش شروع به حرکت کردم.
روی یکی از صندلی ها نشوندمش و سمت پذیرش رفتم.
+ سلام...ببخشید زن من بارداره..دکتر هستن؟
- نوبت گرفتین؟
+ نوبت؟
- بله باید از قبل نوبت بگیرید دیگه!
کلافه نگاهی به فادیمه انداختم
+ یعنی هیچ جوره نمیشه الان بریم پیش دکتر؟ اگه ببرمش خونه و دوباره بیارمش اذیت میشه!
لبخندی زد و گفت:
- صبر کنید با دکتر صحبت کنم
چند دقیقه با تلفن صحبت کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید. از شانس خوبتون کنسلی دارن ، بعد دونفر نوبت شماست.
سرم و تکون دادم و سمت فادیمه رفتم.
+ اذیت که نیستی؟ دونفر دیگه نوبت ماست
- خوبم.
حدود ۲۰ دقیقه بعد نوبتمون رسید که بازم درو برای فادیمه باز کردم و منتظر موندم بره داخل.
-
توی راه ، یاد حرفای دکتر افتادم و با تردید شروع به حرف زدن کردم:
- فادیمه...تو چیزی هوس نکردی؟
+ نه..
- هر موقع چیزی خواستی بهم بگو..
سرشو تکون داد.
عکسی که موقع سونوگرافی دکتر گرفته بود رو از پوشه دراورد و توی دستش گرفت.
با ذوق نگاهش میکرد و لبخندی روی لبش بود که با دیدن این لحظه، منم لبخند زدم.
266
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پنجمسریع دستمو عقب کشیدم؛ انگار که دستم آتیش گرفته باشه. دو قدم ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول برداشتن یه لیوان کردم. شیر آب رو باز کردم، اما صدای جریان آب هم نتونست صدای تند تپیدن قلبمو بپوشونه. همون لحظه صدای گرفتهی ایسو از پشت سرم اومد. + فادیمه...؟ برگشتم. تازه از خواب بیدار شده بود. چند ثانیه نگاهم کرد، بعد انگار یادش افتاد دیشب چه قولی به خودش داده بود. لبخند خیلی کمرنگی زد و آروم گفت: + ببخشید...فکر کردم حالت دوباره بد شده. بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، پتو رو جمع کرد و از کنارم رد شد تا فاصلهای که خودم خواسته بودم رو حفظ کنه. یکم بعد ایسو دوباره اومد داخل آشپزخونه و بدون هیچ حرفی شروع به درست کردن صبحانه کرد. اول کویماک درست کرد و بعد چندتا تخم مرغ برداشت که املت درست کنه؛اما وقتی بوی تخم مرغ توی فضا پیچید، معدهی منم به هم پیچید. دستمو گرفتم جلوی دهنم و بدو بدو سمت دستشویی رفتم و شروع کردم به عوق زدن. صدای نگران ایسو از پشت در می اومد که میگفت: ــ فادیمه؟ چیشدی تو؟ حالت خوبه؟ جوابی بهش ندادم که دوباره گفت: ــ اگه چیزی نیاز داشتی من پشت درم آبی به صورتم زدم و درو باز کردم. ایسو پشت در بود با دیدنم نگران نگاهی بهم انداخت ــ چیزی میخوای برات بیارم؟ سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم. بوی سوختگی توی خونه پیچیده بود + بهتر نیست اول به املتت سر بزنی؟ ایسو یکم بو کشید و بعد با عجله رفت طرف آشپزخونه. خندم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم. منم آروم رفتم و به چارچوب در تکیه دادم. ایسو با ناراحتی به تابهی سوخته نگاه میکرد. زیر لب گفت: ــ خرابش کردم... بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ــ مهم نیست. همین یه جمله باعث شد سرشو بلند کنه. نگاهش به صورتم گره خورد، اما من چشمامو ازش گرفتم. چند لحظه بعد آروم گفت: ــ دکتر گفته نباید گرسنه بمونی... الان یه چیز دیگه درست میکنم. +لازم نیست کویماک هست همونو میخورم سرشو تکون داد . سمت یخچال رفت و پاکت شیر رو برداشت. نشستم پشت میز که لیوان شیری ریخت و جلوم گذاشت، بعد هم بی سرو صدا از آشپزخونه رفت بیرون . مگه خودش صبحانه نمیخورد؟ اره...احتمالا بخاطر اینکه نزدیکم نباشه رفته..! «ایسو» از آشپزخونه بیرون اومدم و تو اتاق نشیمن نشستم. دستمو بین موهام کشیدم و نفسمو محکم بیرون دادم. نزدیکش بودن سخت بود... دور بودن ازش سختتر.. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم. تا چند روز پیش، صبحهامون با خندههای فادیمه شروع میشد. ولی حالا برای اینکه اذیتش نکنم، مجبور بودم ازش فاصله بگیرم. یه نگاه به حلقهی ازدواجم انداختم و با انگشتم روش کشیدم. آروم زیر لب گفتم: + کاش فقط یه بار...فقط یه بار دیگه بهم اعتماد میکردی فادیمه.. رفتم توی اتاق خواب تا لباس بردارم و برم دوش بگیرم. همچنان مشغول برداشتن لباس بودم که فادیمه اومد داخل اتاق. لباسامو برداشتم و سریع اومدم از اتاق برم بیرون. برگشتم سمتشو گفتم: + من میرم دوش بگیرم..کاری داشتی صدام کن چیزی نگفت! منم منتظر جواب نبودم به هر حال... داخل حموم رفتم و دوشی گرفتم. از حموم اومدم بیرون که صدای النی رو شنیدم. احتمالا اومده کنار فادیمه که تنها نباشه. داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن. از خنده فادیمه لبخند به لبم اومد اما سریع جمعش کردم. از النی... خجالت میکشیدم.در حقش بد کرده بودم. کنارشون رفتم. لبخند بیجونی زدم و آروم گفتم: + سلام... هر دوتاشون برگشتن سمتم. فادیمه فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و دوباره نگاهشو ازم گرفت. النی هم با لحن سردی جواب داد: ــ سلام. نفسمو آروم بیرون دادم. + النی... راستش... چند لحظه مکث کردم. + بابت همهی اتفاقایی که افتاد... شرمندم. میدونم شاید حق داشته باشی هیچوقت منو نبخشی... ولی فقط خواستم بگم من..معذرت میخوام. النی چیزی نگفت و حقم بود. دیگه منتظر هیچ جوابی نموندم. آروم از کنارشون رد شدم، در خونه رو باز کردم و بیرون اومدم. هوای بیرون از هوای خفهی خونه هم سنگینتر بود. انگار دیوارهای اون خونه داشتن روی سرم آوار میشدن. چند قدم بیشتر نتونستم راه برم. روی پلهی جلوی خونه نشستم، آرنجامو روی زانوهام گذاشتم و صورتمو بین دستام گرفتم. برای اولین بار، حس کردم شاید بعضی اشتباها هیچوقت جبران نمیشن. «فادیمه» چند ثانیه به دری که پشت سر ایسو بسته شده بود خیره موندم. آلینا آروم صدام زد: ــ فادیمه... جوابی ندادم. نمیدونستم چرا وقتی دیدم سرشو پایین انداخت و رفت، یه چیزی توی دلم تیر کشید. هنوز ازش عصبانی بودم... هنوز از دروغش نمیگذشتم...
266
Repost from Taşacak Bu Deniz | این دریا طغیان خواهد کرد
از اینبهبعدهرکیبهراهخودش ...
رویــــــــــــــــــــا نیــــــــــــستی...
#esdil
@Tasho_ailesi
@tashajakbudenz
@TBDEsdil
266
خوبه انتخاب بازیگر با سناریستا نیستاا
وگرنه مطمعنم تر میزدن تو فیلم
به چاعری امید دارم هنو ببینم چیکار میکنه
