𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
268
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-830 kun
Postlar arxiv
268
من بازم تا آخر عمر، مواظب هر سهتاتون میمونم "
عادیل سمت فادیمه رفت چشماشو ریز کرد.
ــ کی این موضوع رو فهمیدین و الان به ما میگین؟
+ سه روز پیش
ــ بعد الان به ما میگین؟
فادیمه سرشو انداخت پایین و گفت:
+ داداش.. ببخشید!
عادیل خندید.
دستشو زیر چونه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد
ــ بخاطر خواهر زاده هام...میبخشمتون.
بعد رو به من گفت:
ــ تو که روزا باید کارخونه باشی..فادیمه تنهاست! بهتره کوچاری بمونین اینجا اسمه و آلینا مواظبشن.
خواستم چیزی بگم ولی فادیمه زودتر گفت:
+ نگران نباش داداش ایسو برام پرستار
گرفته!
عادیل ابروهاشو بالا انداخت و دوباره منو مخاطبش قرار داد
ــ کیه؟
+فیدان..دخترِ دوست مامانم
ــ کارش چطوره؟
فادیمه گفت:
+ خوبه داداش..نگران نباش دختر خوبیه!
عادیل چند ثانیه ساکت موند و نگاهش بین من و فادیمه میچرخید.
بعد آروم گفت:
ــ فقط خوب بودن کافی نیست...ایسو!
سرمو بلند کردم.
ــ این روزا فادیمه تنها نیست... دو تا بچه هم همراهشه.
+ میدونم داداش.
ــ شناختی از دختره داری؟
قبل از اینکه جواب بدم، فادیمه با لبخند گفت:
ــ داداش، نگران نباش..خیلی حواسش بهم هست.
عادیل سری تکون داد اما معلوم بود هنوز کامل قانع نشده.
ــ من از روی بدبینی نمیگم... فقط...آدم تو این شرایط باید بیشتر حواسش جمع باشه!
الینا برای عوض کردن جو گفت:
ــ بابا ..نگران نباشیم الکی!
عادیل سرشو کج کرد
ــ بالاخره دارم دایی میشم دیگه.. باید حواسم به خواهر زاده هام باشه!
حق با داداش عادیل بود.
باید راجب فیدان تحقیق کنم..
خوب نیست همینجوری فادیمه و بچه ها رو بهش بسپارم!
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهمایسو چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد. نمیدونم چرا اما دلم برای فیدان سوخت و گفتم: +به دل نگیر..زیادی حساس شده. لبخندی زد ــ اشکال نداره به هر حال...حق داره نگران باشه. سرمو تکون دادم ــ خب..من دیگه میرم. ایسو هم که اومده...دیگه تنها نیستی. مواظب خودت باش. - خداحافظ + خداحافظ در که پشت سر فیدان بسته شد، چند ثانیه سکوت خونه رو پر کرد. «ایسو» نگاهم تا چند لحظه روی در موند و بعد آروم به سمت فادیمه برگشتم. رنگش هنوز کمی پریده بود. آروم پرسیدم: + الان حالت بهتره؟ لبخند کمرنگی زد. - آره...خوبم! هنوز نگران بودم...اما مثل اینکه مشکلی نبود. نشستم رو به روی تلویزیون و روشنش کردم. یکم که گذشت ، فادیمه یه بشقاب دلمه گذاشت جلوم. نگاهمو از بشقاب برداشتم و برای چند لحظه به چشمای فادیمه دوختم. تو نگاهش هیچ اثری از دلخوری و ناراحتی وجود نداشت... میخواستم دوباره امیدوار بشم که دوباره صدای فادیمه با همون لحن توی سرم پخش شد. " دست از این رفتارات بردار" نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به بشقاب خیره شدم. فادیمه با لحن دلخوری گفت: ــ امروز دلمه درست کردیم...یکم برات نگه داشتم. بخور! با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم: +ممنون داشت میرفت که به یکباره با یادآوری زنگ آلینا ، گفتم: +آلینا گفت دلت براشون تنگ شده..میخوای بریم کوچاری؟ چند ثانیه سکوت کرد و بعد با ذوق پرسید: - واقعا؟ + واقعا! آروم گفت: ــ آماده بشم..سریع! سری تکون دادم که سمت اتاق رفت. با اینکه خیلی خسته بودم ولی سوییچ ماشین رو برداشتم و دم در منتظر فادیمه وایسادم. بعد از چند دقیقه فادیمه اومد و بی اختیار ، نگاهم سمت شکمش کشیده شد . کوچولو هامون... دلم میخواست برم جلو... دستمو بزارم روی شکمش و از کوچولوهامون بپرسم امروز...شیطونی کردن؟ مامانشونو اذیت کردن؟ دلشون برای باباشون تنگ شده یا نه ولی... اهی کشیدم و بی حرف سمت ماشین رفتیم. سوار شدیم و به طرف کوچاری حرکت کردیم. به کوچاری رسیدیم پیاده شدم و در سمت فادیمه رو باز کردم. کمکش کردم از پله ها بالا بیاد و درو زدم که الینا با خنده درو باز کرد. لبخند گرمی بهمون زد ــ بیاین داخل سمت فادیمه رفت و بغلش کرد . رفتیم داخل و داداش عادیل هم سمتمون اومد و فادیمه رو بغل کرد. ــ چطوری تاتارام؟ فادیمه لبخندی بهش زد ــ خوبم داداش! عادیل فادیمه رو سمت مبل برد و اونجا نشوندش. زنداداش اسمه از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدنمون لبخند زد . اول سمت من اومد و بغلم کرد که لبخندی بهش زدم و بعد رفت سمت فادیمه و اونم بغل کرد. عادیل: ایسو..چرا وایسادی؟ بیا! به مبل اشاره زد. سرمو تکون دادم و روی مبل رو به روی فادیمه نشستم. زنداداش اسمه: خب فادیمه...کوچولو چطوره؟اذیتت نمیکنه؟ فادیمه ریز خندید و نگاهی به من انداخت ــ در اصل..باید بگین کوچولوها! عادیل اخم ریزی کرد و با تعجب گفت: ــ متوجه نمیشم؟ فادیمه دستشو گرفت و گفت: ــ داداش..یعنی اینکه بچهای من دوقلوان! زن داداش اسمه دستشو گذاشت جلوی دهنش ، الینا خندید و عادیل با تعجب نگاهش بین من و فادیمه میچرخید. برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت و داداش عادیل انگار هنوز باورش نمیشد. ــ یعنی... دوقلو؟ فادیمه با لبخند سری تکون داد. ــ آره... یهو داداش عادیل با صدای بلند خندید. ــ یا خدا... دو تا؟! همه با خنده بهش نگاه کردن. زنداداش اسمه با ذوق کنار فادیمه نشست و دستش رو روی شکمش گذاشت. ــ وای دخترر! خیلی خوشحال شدم..مبارک باشه! عادیل سمتم اومد و محکم بغلم کرد.. با تعجب بهش نگاه کردم! با خنده دستش رو پشت کمرم زد و گفت: ــ مبارک باشه ایسو... بابای دوقلوها! لبخند کمرنگی زدم. + ممنون داداش... آروم ازم جدا شد، اما هنوز لبخند از روی صورتش نمیرفت. الینا با ذوق گفت: - بی صبرانه منتظر اومدنشونم! زنداداش اسمه هم با ذوق گفت: + یعنی..خونهتون دیگه از الان شلوغ میشه! آلینا خندید. ــ شلوغ؟ اینا هنوز به دنیا نیومدن، من از الان دارم واسه لباساشون ذوق میکنم! همه خندیدن و بیاختیار نگاهم سمت فادیمه کشیده شد. سرش پایین بود و با لبخند، دستش رو روی شکمش گذاشته بود. لبخندی که مدتها بود خیلی کم روی صورتش میدیدم... همون لحظه عادیل دوباره رو به من کرد و گفت: ــ ایسو... سری بلند کردم. ــ از این به بعد دیگه فقط مسئول فادیمه نیستی... مسئول سه نفری! سنگینی حرفش رو با تمام وجودم حس کردم و آروم سری تکون دادم. + میدونم داداش.. و توی دلم، بیصدا ادامه دادم: " حتی اگه مامانتون هیچوقت منو نبخشه...
268
+ میگم..نمیشه وایسیم ایسو بیاد؟
- عا..کِی میاد ایسو؟
+ شب..
- نه نه دختر..تا اون موقع میخوای گشنه بمونی؟
بعد چند لحظه فکر کردن سرم و اروم تکون دادم.
+ باشه..پس واسه ایسوهم نگهداریم!
فیدان لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
بعد از خوردن دلمه ، روی مبل نشستم و سرم و پشت مبل تکیه دادم که نمیدونم چجوری ، خوابم برد.
-
با صدای در ، از خواب بیدار شدم.
فیدان پتو روم انداخته بود و روی مبل روبهروم نشسته بود.
وقتی دید بیدارم ، دستشو تکون داد و سمت در رفت.
درو باز کرد و ایسو وارد شد.
- سلام.
+ سلام.
وقتی وارد سالن شد از جام بلند شدم که اون اول گفت:
- خوبی؟ کوچولوها...؟
با لبخند محوی جوابشو دادم:
+ خوبیم. ایسو...واست دلمه نگه داشتم!
برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
- خب...دستت درد نکنه...منم گشنمه!
به یکباره حس کردم که معدهم به هم پیچید.
سمت سرویس بهداشتی دوییدم و تقریبا هر چیزی که توی معدهم بود رو بالا اوردم.
صدای در و پشت بندش صدای نگران ایسو میومد.
- فادیمه؟ فادیمه درو باز کن. حالت خوبه؟
بعد صدای ترسیدهی فیدان.
+ فادیمه...چیشد؟
چند ثانیه سر جام وایسادم که بتونم نفس بگیرم.
تو همین حین ، ایسو صحبت میکرد.
- فادیمه...باز کن درو دختر! فیدان..چی خورده؟ چیزی که ندادی بهش نه؟
تقریبا صداش بلند بود و هیچ صدایی از فیدان نمیومد.
درو باز کردم و با احتیاط بیرون اومدم.
با نگاه به ایسو اروم سمتش قدم برداشتم.
+ هیچی نشده...یکم از دلمهی خام خوردم واسه همین حالم بد شد.
خسته و اشفته نگاهم کرد که با صدای خیلی آروم گفتم:
+ آروم باش.
نفسشو محکم و با صدا بیرون داد.
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم« فادیمه » با نوری که از پنجرهی اتاق روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم. آروم از روی تخت بلند شدم و بعد از شستن صورتم ، سمت اشپزخونه رفتم. با دیدن سفرهای که مثل هر روز چیده شده و دمنوشی که حاضر بود لبخند ریزی روی لبام اومد. - شوهرِ تیغمااهیم! بعد از خوردن دمنوشم ، با صدای در لیوان و توی سینک گذاشتم و سمت در رفتم. وقتی درو باز کردم ، فیدان و با دستای پر روبهروم دیدم. - سلاام فادیمه! + سلام. خوش اومدی. با دیدن وسایل توی دستش پرسیدم: + اینا..چیه فیدان؟ - اها...اصلا یادم رفت بپرسم. دلمه دوست داری؟ + آره..دارم! - اینارو سر راهم خریدم دلمه درست کنم واست. لبخند ریزی زدم و ذوق زده گفتم: + مرسیی! فیدان کتش رو اویزون کرد و وارد خونهشد. - صبحونه..خوردی؟ + ها..اره الان خوردم. - باشه..تو بشین من برات یه چیزی بیارم بخور تا من وسایل دلمهرو اماده کنم. سرمو تکون دادم و روی صندلی میز ناهاخوری نشستم. - فادیمه..چای کجاست؟ + چای؟ تو اون کابینته بعد از درست کردن چایی ، شروع به درست کردن مواد چای کرد. تو همین حین ، گوشیمو برداشتم. وقتی گوشی رو باز کردم ، با عکسمون مواجه شدم. با لبخند بهش نگاه کردم و با یادآوری دیشب ،صدای قلب کوچولوها رو دوباره پخش کردم. تو همین حین فیدان فنجون چایی رو جلوم گذاشت. - این..صدای قلب بچههاست؟ با لبخند سرمو تکون دادم. + آره! لبخند ریز و..شاید یکم هول زدهای زد و گفت: - خدا حفظشون کنه...تو..چاییتو بخور من برم سرویس بهداشتی بیام. متعجب سری به نشونهی "باشه" تکون دادم که از اشپزخونه بیرون رفت. چایی؟ فنجون چایی رو جلوی بینیم گرفتم. بوی عجیبی میداد! بیخیال شونهای بالا انداختم ، من که چایی نمیخورم شاید بوش همینه! قبل از اینکه فیدان بیاد ، سریع چایی رو توی سینک ریختم و فنجون رو جلوم گذاشتم. فیدان وارد اشپزخونه شد و با دیدن فنجون خالی روبهروم ، لبخند محسوسی زد. بعد از چک کردن مواد روی گاز ، قابلمه رو روی میز گذاشت و گفت: - خب فادیمه..اینا حاضرن دیگه میخوام بپیچمشون.تو میخوای برو سالن که بوش اذیتت نکنه! + نه..منم میخوام بپیچم.همم خیلی وقته اشپزی نکردم. با تردید سرشو تکون داد و مواد رو وسط میز گذاشت. یکی یکی دلمه هارو پیچیدیم و توی قابلمه گذاشتیم. یکی از دلمه هارو برداشتم و خام توی دهنم گذاشتم. - دخترر نخور اونجوری! حالت بد- توی حرفش پریدم و با لبخند گفتم: + باشه باشه. بعد از اینکه دلمههارو روی گاز گذاشتیم ، سمت سالن رفتیم و روی مبل نشستم. - خب فادیمه بشینیم تا حاضر شه. کاری هست که...من انجام بدم؟ + نه.. و با خنده ادامه دادم: + البته فعلا! اونم لبخندی زد و روی مبل نشست. با شنیدن صدای زنگ گوشیم ، سریع جواب دادم. - سلام عمهه! + سلام کوچولوی عمه! خوبی؟ - ما خوبیم. کوچولو چطوره؟ + کوچولو..؟ اه آلینا! - چیزی شده عمه؟ + یعنی...یهه سوپرایزی دارم براتون! - سوپرایز؟ سوپرایزِ چی؟ + از پشت تلفن نمیتونم بگم که! - فادیمهه!، خب بیا اینجا دیگه دلمون هم برات خیلی تنگ شده! + منم خیلی دلم براتون تنگ شده. یعنی..میام! - منتظریم..ایسو چطوره؟ + ایسو..؟ سرکاره الان آروم گفت: - هنوز قهری باهاش؟ + صحبت میکنیم باهم بعدا آلینا! خندهی شیطونی کرد و بعد از خداحافظی قطع کردیم. فیدان گوشیش رو زمین گذاشت و با تردید شروع به حرف زدن کرد. - فادیمه..تو کوچاریای درسته؟ تا جایی که من یادمه..کوچاری و فورتونا دشمن بودن . یعنی...تو و ایسو..عشق..؟ تو دلم پوزخندی به تلاشاش زدم. + عشق دوست و دشمن نمیشناسه فیدان جون! سرشو تکون داد و گفت: - درسته..نمیشناسه! لبخندی زدم و با کنجکاوی که سعی میکردم پنهونش کنم پرسیدم: + تو ...ایسورو از کجا میشناختی؟ - یعنی..بچگیامون دوست بودیم. وقتی..باباش فوت کرد.. مکث کرد و بعد ادامه داد: - یعنی تنها بود..بعد از اینکه اون اتفاق افتاد ، به خاطر مامانامون باهم میرفتیم مدرسه. خیلی دوست نبودم باهاش..یه مدت کوتاه و بعد به اجبار بابام رفتیم استانبول. - اونجوری فکر نکن. بابام ادم حسابی نبود..تو خرابههای استانبول بودیم. فقط مامانم کار میکرد که من بتونم درس بخونم. بعد جوری که انگار حواسش جمع شده باشه ، سرش رو تکون داد و گفت: - بیخیال..خلاصه که ایسو بچهی ساکتی بود اون زمان! با لبخند ریزی سرم رو تکون دادم. فیدان بلند شد و با نگاه کردن به قابلمه ، گفت: - غذا حاضره فادیمه ، دستاتو بشور بیا. سری تکون دادم و بعد شستن دستام ، سر میز رفتم. فیدان چند تا از دلمه هارو توی بشقاب کشید و جلوم گذاشت.
