𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
-830 kun
Postlar arxiv
269
ریکتاش که با خودتون🤏🏻
بات الان مشکل داره ولی جای هیجانیشه ، بیاید نظراتونو بگید هر موقع اوکی شد بخونم💞
@ZarahearsBot
269
بعد از رسیدن به کوچاری ، فادیمه حتی صبر نکرد ماشین کامل پارک بشه ، سریع پیاده شد و سمت عمارت رفت.
ایسو هم بدون اینکه ماشین رو کامل قفل کنه ، پیاده شد و جلوی ماشین وایساد تا فادیمه بالا بره.
نگاه ایسو به فادیمه بود و فادیمه اروم سمت پله ها میرفت که یکدفعه ، با شنیدن صدای اشنایی هر جفتشون برگشتن.
- فادیمه؟
فیدان بود.
دستش پشتش بود و چهرهش مظطرب.
ایسو ناخودآگاه و خیلی اروم ، چند قدم سمت فادیمه برداشت.
- منو...ببخش. مامانم...شریف...تهدیدم کرد. من...نمیخواستم اینجوری شه..منو ببخش!
فادیمه با تعجب و ایسو با ترس بهش نگاه میکرد.
فیدان با دست های لرزونش ، اسلحه رو از پشتش بالا اورد و...
سمت فادیمه گرفت.
ایسو کاملا خودش رو گم کرده بود.
هیچکس دیگهای اون اطراف نبود .
فادیمه متعجب و اروم لب زد :
- چیکار میکنی..؟
فیدان چشماش رو روی هم فشار داد اما درست چند لحظه قبل از اینکه گلوله از تفنگ خارج بشه ، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت..
اتفاقی که تمامِ تلاش هاش رو مساوی با "پوچ" میکرد...!
269
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم- یکهفته بعد- «دانایکل» ایسو وارد بیمارستان شد و از پذیرش ، شمارهی اتاق مامانِ فیدان رو پرسید. اتاقِ 126... در حالی که با چشماش دنبال شماره میگشت ، توی راهروی بیمارستان قدم میزد. با دیدن پرستاری که از اتاق بیرون میومد ، با خیال راحت سمت اتاق 126 قدم برداشت ، اما... با شنیدنِ صدایی آشنا ، جا خورده پشت دیوار وایساد. - کِی؟ + دارم سعی میکنم بی سر و صدا کارو تموم کنم! + راستی نگفتی...چرا با برادرزادهی خودت- - بهت که گفتم. هر خیانتی یه تاوانی داره! + چه خیانتی؟ با بچههاشون چیکار داری آخه؟ - با پدرِ بچهها نمیتونم کاری داشته باشم ، بی پدر بودن سخته..! - وقتت داره کمتر میشه..حواست باشه دقیقه آخری انجامش ندی! وقتی صدای قدمهایی که به سمت بیرون میومد رو شنید ، سریع پشت دیوار خودش رو پنهان کرد. شریف... فیدان... بچهها... خیانت... انتقام..! نزدیک شدنِ فیدان به فادیمه، بیهدف نبوده! ایسو نمیتونست آشفتگیش رو کنترل کنه... سراسیمه و در حالی که سعی میکرد دیده نشه ، از پلهها پایین رفت. وقتی سوار ماشین شد ، برای چند دقیقه سرش رو روی فرمون گذاشت. تموم سعیش رو میکرد که اروم باشه... نترسه و خودش رو به فادیمه برسونه... با خودش فکر میکرد...میخواد چیکار کنه؟ قطعا...بعد از اینکه میدید فادیمه حالش خوبه ، کار فیدان رو تموم میکرد! ماشین رو به حرکت دراورد و با سرعتی که توی کنترل کردنش موفق نبود ، سمت خونه روند. جلوی در ، بعد از پیاده شدن ، برای چند دقیقه سعی کرد نفس عمیق بکشه. نباید به فادیمه استرس میداد.. همه چیز رو آروم بهش میگفت. با آرامش در خونه رو باز کرد و وارد شد. - فادیمه؟ برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنید و بعد فادیمه در حالی که لیوان آبی دستش بود ، از آشپزخونه بیرون اومد. + ایسو؟ - خوبی؟..خوبید؟ + خوبم...خوبیم! زود اومدی..؟ ایسو کلافه دستش رو روی صورتش کشید و روی مبل نشست. - فادیمه..؟ میای بشینی؟ فادیمه با تعجب از این حال ایسو ، سرشو تکون داد و روی مبل نشست. + چیشده؟ - فادیمه..فیدان! تا حالا..سعی کرده کاری باهات بکنه..؟ یعنی...رفتارِ مشکوکی؟ + ایسو...نمیفهمم!چه جور رفتاری؟ - یعنی..بخواد چیزی تو غذات بریزه...اسلحهای چیزی..قرصی بهت بده؟ + چی..شده ایسو؟ - بگو...توضیح میدم! + یعنی...همش برام چایی میریخت...بوی عجیبی هم میداد...توی لیوانم هم میزد همش. ایسو کلافه سرشو به این طرف و اون طرف تکون میداد و سعی میکرد نفس بگیره. + ولی...من که چایی نمیخورم...چیزی هم ازش نمیدونم! ایسو سرش رو سریع بالا گرفت. - نخوردی؟ + نه..هیچکدوم رو! ایسو اروم نفسشو بیرون داد. + چیشده ایسو؟ ایسو نفس عمیقی کشید که توضیح بده ولی همون لحظه صدایِ زنگ اومد. ایسو اشارهای به فادیمه زد و سمت در رفت. با باز کردن در ، فیدان و با لبخند عجیبی جلوش دید. + سلااام! نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. - اینجا چیکار داری؟ + ایسو..؟من هر روز میام دیگه! - هر روز میای! امروزم اومدی! ولی چجوری روت شد هر روز بیای ها؟باشه..چطور قبول کردی به اون بچهها اسیب برسونی ها؟ انتقام اینا..؟ فیدان ناباورانه و با لبخندی که سعی داشت انکار کنه گفتههای ایسورو ، گفت: + یع..یعنی چی ایسو..؟ اینا چیه میگی؟ ایسو با دستش بیرون رو نشونه گرفت و در رو محکم بست. - برو فیدان! بعد از بستن در ، با قیافهی متعجبِ فادیمه رو به رو شد. نتونست عصبانیتش رو کنترل کنه ولی با لحن و صدایی که سعی داشت کنترل کنه گفت: - فادیمه..فادیمه چرا هیچی به من نگفتی...وقتی خودتم یه چیزایی فهمیده بودی؟ فادیمه برای چند ثانیه ، فقط ساکت بود و بعد چند لحظه ،انگار که دیگه نمیتونست بار حرفای توی دلش رو حمل کنه ، با صدای تقریبا بلند شروع به صحبت کرد: + چیمیگی ایسو...چیمیگی؟ مگه میتونستم باهات حرف بزنم؟ اصلا میشنیدی منو؟ جوری عقب کشیده بودی که انگار...پشیمون بودی! - فادیمه...تقصیر من بود؟من هر بار که سمتت قدم برداشتم..تو ازم دور تر شدی! میدونی که...خیلی وقته اون بچهها تنها نخین که مارو به هم وصل نگه داشتن! - هرکاری کردم واسه تو و بچهها بود...گفتم شاید با دوریم خوشحال تری..! فادیمه با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه اما چندان هم موفق نبود ، گفت: + ولی میبینی نیستم..خوشحال نیستم دیگه! + منو...ببر کوچاری! ایسو با اینکه درونش میخواست فادیمه رو نگهداره ، بازهم اونو انتخاب کرد. "شاید اگه ببرمش کوچاری راحت تر باشه". سری تکون داد..فادیمه سریع تر ازش سوار ماشین شد و ایسو هم بعد قفل کردن در ، سوار ماشین شد.
269
"ناخودآگاه بغضم گرفت و دوییدم سمت اتاق"
زننن خودت قهر کردی باهاش
خود کرده را تدبیر نیستت🤣
https://t.me/Evimizz1/2622
