𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
270
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-630 kun
Postlar arxiv
269
اخ جون ایسو تیر خورد گفتم واسه اشتی باید تیر بخوردی دیدی فادیمه چی گفت گفت بخشیدمش دوستان دست و جیغ و هورااااا
269
دستشو با محبت روی موهام کشید و گفت:
- آروم باش دخترم...هیچی نمیشه!
لبخندی که زدم خیلی دووم نیاورد و اشکام شروع به ریختن کردن.
از بغل زنداداشم بیرون اومدم و الینا رو بغل کردم.
+ آروم باش.باشه؟
از بغلش که بیرون اومدم ، اوروچ با تردید قدمی سمتم برداشت.
- زنداداش...خوبی؟
+ خوبم.
- اونی که تیر زد..کی بود؟
+ فی...فیدان. دختر دوست مامانتون..
- فیدان؟
اشفته دستشو روی صورتش کشید.
- باشه...باشه همه چیز درست میشه..نگران نباشید!
اروم سرم رو تکون دادم.
تو همین حین ، با باز شدن در اتاق عمل و دیدن پرستارهایی که بیماری رو روی تخت میاوردن ، از جام بلند شدم و سمتش رفتم.
با دیدن چهرهی رنگ پریدهی ایسو و ماسکی که روی صورتش بود اشکام دوباره شروع به ریختن کردن.
چشماش بسته بودن...
تموم افکار منفیم رو پس زدم..
دست ایسو رو توی دستم گرفتم و همراه با تختش حرکت کردم.
- ایسو؟چشماتو باز میکنی..؟
بعد با خندهی تلخی گفتم:
- فقط بهخاطرِ بچهها!
که گفتن این جملهم ، با ریختن دوبارهی اشکام مساوی شد.
- به خاطرِ من...نمیشه؟
جلوی در اتاق که رسیدیم ، پرستار جلوم رو گرفت و تخت رو به داخل اتاق هدایت کردن.
- چیکار میکنی؟ میخوام ببینمش!
+ نمیشه خانوم ، فعلا باید دکتر بیاد!
دستم از دست ایسو جدا شد و با چشمای اشکی از پشت شیشه بهش خیره شدم.
توان مقاومت نداشتم..
هیچی نخورده بودم و عملا اصلا حواسم به بچهها نبود..!
تو همین حین ، دکتر سمت اتاق ایسو رفت که با استرس سمت داداشم اینا رفتم.
- داداش!
+ آروم باش عزیزِ داداش!
بعد چند دقیقه که نمیدونم چند بار نفس عمیق کشیدم و قدم زدم ، دکتر بیرون اومد.
با استرس سمتش رفتم و داداشم هم پشتم اومد که دکتر با نگاه کردن بهم گفت:
- مثل اینکه حالتون خیلی خوب نیست. شما بشینید.
و رو به بقیه گفت:
- به جز همسرشون کی اینجاست؟
اوروچ سمتش اومد و دکتر با نگاهی اروم ، شروع به حرف زدن باهاش کرد.
نگاهم همش روی اوروچ بود تا اینکه از دکتر تشکر کرد و سمتمون برگشت.
+ اوروچ..چیگفت؟
269
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم«فادیمه» متعجب و ترسیده به صحنه رو به روم نگاه میکردم.. ایسو ، غرق خون جلوی پام افتاده بود... انگار زانوهام برای نگهداشتنم ، توانی نداشتن. یک قدم سمتش برداشتم و با نهایت توانی که داشتم اسمش رو فریاد زدم. + ای....ایسووووو و بعد با زانو کنارش فرود اومدم. چشماش نیمه باز بودن و با درد نفس میکشید. با دستای لرزون سرشو گرفتم و روی پام گذاشتم. پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و اشکام ناخودآگاه از روی گونم غلطیدن و روی گونه ایسو ریختن. +نه...ایسو نه. چیزیت نمیشه. چیزیت نمیشه...نباید منو تنها بزاری اگ...اگه بمیری که...من خودم میکشمت ایسو...! - گریه...نکن! با شنیدن صدای ضعیفش ، گریهم شدت گرفت. توی اون حالش هم..به فکر من بود..! انگار که کوچولوهام متوجه شده بودن حال باباشون خوب نیست...حرکتشون رو حس کردم. دست لرزونمو از روی گونه ایسو برداشتم و روی شکمم گذاشتم +آروم باشین کوچولوهای مامان... چیزی نمیشه..باباتون...چیزیش نمیشه! دوباره دستمو روی گونه ایسو گذاشتم و شروع کردم به نوازش کردن گونش. اشک جلوی چشمام باعث شده بود تار ببینم... وقتی دستی روی شونم نشست تازه متوجه اطرافم شدم.. صدای آژیر آمبولانس همهجا رو پر کرده بود، اما انگار... من هیچچیز رو درست نمیشنیدم! چاکیر فیدان رو گرفته بود و داداشم کنارم زانو زده بود ــ تاتارام؟ با بغض و اشک بهش نگاه کردم که سمتم اومد و بغلم کرد. چند نفر از امدادگرها با عجله خودشونو به ایسو رسوندن. یکیشون کنارم نشست و با آرامش گفت: ــ خانم، یه ذره فاصله میگیرید لطفا.. + نه... ــ باید بتونیم بهش کمک کنیم.. به ایسو نگاه کردم. دلم نمیخواست حتی برای یک لحظه دستمو ازش جدا کنم ، دیر که نشده بود..؟ +ایسو... صدام اونقدر آروم شده بود که خودم هم به سختی شنیدمش. +من اینجام...باشه؟ با لبخندی که به زور سعی داشت نگهش داره سرش رو اروم تکون داد. آروم دستم رو از دستش جدا کردم. داداشم بلندم کرد و از ایسو فاصله گرفتیم. امدادگرها هم سریع ایسورو توی امبولانس گذاشتن + داداش؟ چرا وایسادیم؟ بریم..بریم پیش ایسو! ــ میریم تاتارام..میریم با عجله سمت ماشین رفتیم. هنوز صدای آژیر آمبولانس توی گوشم بود و چشمام فقط دنبال چراغهای قرمزش میگشت. + داداش... توروخدا زودتر... داداشم در ماشین رو برام باز کرد. ــ آروم باش تاتارام ، منم استرس دارم میبینی که؟ سوار شدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم. +کوچولوها... باباتون اونجاست... صدام میلرزید. +باید بریم پیشش... نباید تنهاش بذاریم ، باشه؟ داداشم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و با عجله راه افتاد. چند دقیقه بعد، آمبولانس از جلوی چشممون ناپدید شد. +داداش... کجا رفت؟ ــ جلوتره... نگران نباش. چشمامو بستم و سعی کردم نفس بکشم اما تصویر ایسو از جلوی چشمام کنار نمیرفت... اشکام دوباره سرازیر شدن. + من... من هنوز بهش نگفتم! ــ چیو؟ + اینکه... من بخشیدمش.. اینکه چقدر دوسش دارم.. اینکه باید باید کوچولوها رو باهم بزرگ کنیم..داداش! داداشم چیزی نگفت و فقط دستشو محکم روی فرمون فشار داد. چند دقیقه بعد جلوی بیمارستان رسیدیم. همین که ماشین متوقف شد، قبل از اینکه داداشم چیزی بگه پیاده شدم. ــ فادیمه...اروم باش! اما من فقط میدویدم. +ایسو... وسط بیمارستان داد میزدم +ایسو..ایسو..کجایی؟ صدام توی راهروی بیمارستان میپیچید و چند نفر با تعجب بهم نگاه میکردن. پرستار اومد سمتم ــ چیشده خانم آروم باشید + نمیتونم..شوهرم کجاست؟ ــ شوهرتون؟ + اسماعیل فورتونا ــ انتهای سالن...اتاق عمل. داداشم اومد سمتم. دستم رو گرفت روی صندلی جلوی اتاقِ عمل ، نشستیم. اشکام بدون اختیار از چشمام سرازیر میشدن، سرم گیج میرفت و تار میدیدم اما نگاهمو از اون در لعنتی نمیگرفتم. داداشم کلافه توی راهرو قدم میزد. اون چند ساعت ، به اندازه یک سال گذشت و بالاخره دکتر درو باز کرد و بیرون اومد که با عجله پاشدم و سمتش رفتم. با ذرهی امیدی که ته دلم داشتم اشکام رو پس زدم و پرسیدم: + دکتر...چیشد؟حال شوهرم چطوره؟ ــ همسرش هستین؟ وضعیتشون بد نیست...خطر رو رد کردن ولی فعلا چیز قطعی نمیشه گفت. صدای دکتر توی سرم میپیچید و سرگیجم بیشتر شد ، تمومِ تلاشم رو کردم که سرپا وایسم و با اینکه برام سخت بود اما موفق شدم.. نفسمو اروم بیرون دادم و با کمک داداشم دوباره روی صندلی نشستم. اروم دستمو روی شکمم کشیدم و با شنیدن صدای پاهایی که سمتمون میومد سرمو بالا اوردم. اوروچ ، الینا و زنداداشم. با دیدن زنداداشم که جلوتر از همشون بود و آغوشش رو برام باز کرده بود ، خودم رو توی بغلش انداختم.
