𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Kanalga Telegram’da o‘tish
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+2330 kun
Postlar arxiv
269
“Dayımın kuzuları”
باریش با ضربههای کوچیک به بازوها و صورت مامانش سعی میکرد بیدارش کنه، اما وقتی دید تلاشش بینتیجهست تصمیم گرفت خودش را روی تخت بیندازد.
با پریدن باریش روی تخت، فادیمه با وحشت چشمهایش را باز کرد و به باریش زل زد؛ اما چون نور آفتاب از پشت پنجره توی صورتش میخورد، چشمهایش را ریز کرد تا اذیت نشه و با همان صدای خوابآلود گفت:
+ چه خبره؟
_ اوف مامان، بالاخره بیدار شدی! پاشو، مگه امروز قرار نبود بریم پیش ببعیهای داییم؟ پاشو دیگه، من میخوام برم با کاورما بازی کنم.
(کاورما = گوشت قلقلی)
ایسو که صدای باریش را شنید وارد اتاق شد، به چهارچوب در تکیه داد و خطاب به باریش گفت:
_ پسرم اون کاورما نیست، اون تروماست.
_ بابا اون ترومای توئه، ولی کاورمای من و داییمه!
ایسو با حرف باریش خندهاش گرفت. به سمتش رفت و دستهایش را بالا گرفت:
_ عه، اینطور؟ پس قلقلک داره میاد که باریش رو کاورما کنه!
باریش وسط خندههاش میگفت:
_ بابا… بسه… ولم کن!
فادیمه با اشتیاق به منظرهی روبهرو خیره شد؛ یکی مردی بود که عاشقش بود و دیگری پسرش که خودش به دنیا آورده بود و از وجود خودش بود.
برای این قاب، برای این دو نفر، کل زندگیش که هیچ… حتی جونش را هم میداد.
ایسو وقتی دید صورت باریش از خنده قرمز شده، تصمیم گرفت دیگر قلقلکش ندهد. همینطور که باریش را بغل میکرد رو به فادیمه گفت:
_ خانومم پاشو، صبحونه درست کردم. بخوریم بعدش این ببعی رو ببریم پیش دوستش.
بعد صورتش را به طرف باریش برگرداند و با انگشت اشاره یک ضربه به نوک بینیاش زد:
_ مگه نه؟
_ مامان، بابا راست میگه. پاشو دیگه مامان.
+ باشه پسرم، شما برین، من الان میام.
فادیمه از اتاق بیرون رفت، دست و صورتش را شست و خشک کرد.
وقتی به سمت آشپزخانه قدم برداشت، دهانش باز ماند و با صدایی پر از شوق گفت:
+ وای ایسو! خیلی قشنگ میز رو چیدین. کی وقت کردین اینا رو درست کنین؟
به جای ایسو، باریش جواب داد:
_ از ساعت شیش صبح!
فادیمه باریش را از روی زمین بلند کرد، بغلش کرد و یک بوس روی لپش گذاشت:
_ اوییی قربونتون برم! از ساعت شیش صبح بیدار شدین برای من صبحونه حاضر کردین؟
باریش را زمین گذاشت و ایسو را بغل کرد و لپش را بوسید:
_ خیلی ممنونم.
ایسو همینطور که فادیمه را بغل کرده بود، سرش را نزدیک گوشش برد و زمزمه کرد:
_ من از جای دیگه انتظار داشتم ببوسی… ولی بگذریم.
فادیمه تکخندهای کرد و از بغلش بیرون آمد و رو به ایسو و باریش گفت:
_ واقعاً خیلی ممنونم.
باریش که روی صندلی ایستاده بود رو به مامانش گفت:
_ مامان جونم، اتفاقاً ما باید از تو تشکر کنیم.
مامان، مرسی که منو و بابام رو تحمل میکنی!
همان لحظه صدای خندهی ایسو و فادیمه بلند شد. فادیمه رو به پسرش کرد:
_ پسرم، اگه این زبون تو نبود، تو چیکار میکردی؟
و یک بوس روی سرش گذاشت.
ایسو صندلی را برای فادیمه عقب کشید:
_ بفرمایید خانومم.
+ ممنون.
.............................
_ باریش باباجون، بیا دیگه.
_ وایسا بابا، بذار بانی رو بردارم میام.
باریش آمد و میخواست سوار ماشین شود، اما زورش به دستگیرهی در نمیرسید. وقتی ایسو دید پسرش نمیتواند در را باز کند، از ماشین پیاده شد:
_ وایسا باباجون.
ایسو در ماشین را برایش باز کرد، کمربندش را بست و به سمت کوچاری حرکت کردند.
.......................
+ ایسو، تو نمیای؟
_ نه خانومم، شما برین. من باید برم کارخونه. سلامم رو به داداش عادلم برسون.
باریش، تو هم سلامم رو به تروما برسون.
_ بابا، اسمش تروما نیست! اسمش کاورماست. چند بار باید بگم؟
_ باشه کاورما… سلامم رو بهش برسون. مراقب مامانت باش، باشه؟
_ باشه بابا، تو راحت باش.
(با لحن لاتی گفت)
ایسو و فادیمه که سعی میکردند خندهشان را کنترل کنند، همزمان با اخمهای الکی گفتند:
_ پسرم این چه مدل حرف زدنه؟
اما نتوانستند خندهشان را نگه دارند و هر سه نفر با هم خندیدند.
بعد از خداحافظی با ایسو، به سمت آغل عادل قدم برداشتند تا کاورما را بردارند و به سمت عمارت کوچاری بروند.
269
درسته تو این داستان هم ایسو مظلومه و هم فادیمه اما ما بخوایم چه قبول بکنیم یا نه ایسو کار اشتباهی کرد شما فرض کنید النی رو پس میگرفتن بعد اینا واقعا ازدواج میکردن (فادیمه هم از این قضیه به شدت ذوق زده بود جوری که حتی با اکچا هم درمورد حنابندون حرف زده بود😭) اینجور هم که دیدیم ایسو فعلا قصد گفتن راز رو نداشت با اینکه میدونست اما فقط هر از چندگاهی وقتی بهش یه نفر تلنگر میزد یادش میومد و میترسید و دوباره از یادش میرفت (اینم متوجه شدم که ایسو یه جور هایی تو زمان حال زندگی میکنه یعنی منتظره حالا اون اتفاق عه بیفته بعدا درمورد راهحلش فکر کنه) حالا این قضیه کش پیدا میکرد اینا زندگیشون رو شروع میکردن با این دروغ بزرگ ایسو خب خیلی بد میشد ایسو یه لحظه فکر نکرد که آقا زن من که به من گفته رازی بین ما نباشه و اینکه تازه عاشقم هم شده وقتی بفهمه من این همه میدونستم سکوت کردم چه حالی میشه اونم فادیمه که به قول خودش سخته عاشقش شد درسته ترسید از دستش بده اما با این دروغ چقدر میتونست تحمل کنه بلاخره یه روز لو میرفت که یا اصلا لو نمیرفت با عذاب وجدانش چیکار میکرد تازشم ایسو گفته بود من نمیخوام رو دروغ خونه بسازم اما خب متضادش درومد چون ترسیده بود اما کارش درست نبود با اینکه چارهای هم نداشت
درباره فادیمه هم درست رفتارش تند بود ولی اولن فادیمه کوچاری همیشه تند بوده ما شاید اینقدر به فادیمه عاشق عادت کرده بودیم که یادمون رفت فادیمه سابق خیلی خشن بود بعدش برای کسی که تا بحال تو زندگیش به غیر از داداشش به کسی اعتماد نداشت برای اولین بار به یه مرد دیگه اونم از نوع دشمنش اعتماد کرد و عاشقش شد و دقیقا از جایی که فکرش هم نمیکرد ضربه خورد و خب خیلیی سنگینه و معلومه ریاکشنش خیلی باید تند باشه اونم برای کسی که خیلی دوستش داری خب دوزش بالاتر هم میره اون قسمت که تو پمپ بنزین میفهمه وقتی ایسو از زمین بلندش میکنه داره باهاش حرف میزنه اگه دقت کنین اصلا حرف ایسو نمیشنوه و هنوز تو افکارش درگیر عه و سرش رو تکون میداد مثل اینکه هی با خودش میگفت نه نه ایسو اینکار رو نمیکنهه و خب شاید حتی با خودش فکر کرده که ایسو این همه مدت فریبش داد و خیلیی چیزا دیگه
