استودیو برف | ویدیوگرافی
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 364
Obunachilar
+324 soatlar
+1 0397 kun
+1 08930 kun
Postlar arxiv
مثلِ "شهریور" باش
دواندوان به سوی "مهر" به استقبال باران پاییزی وعاشقانههای بیانتها برو
مثلِ "شهریور" باش
تقویم را به هم بریز ،فصل را عوض كن
ساعت ها را تغییر بده و برگ تمام درختان را به پای عشق قربانی كن
مثلِ شهریور باش
شهریور كه باشی انتهای مسیرت
پر از "مِهر" میشود.
📚 درسي اخلاقی از سهراب سپهری
خیــــــــــــلی قشنگه حیفه نخونینش!!!
@LATOLOT
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
@LATOLOT
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
#سهراب_سپهرى
مادربزرگ همیشه می فرمود :
اگر برای کسی کاری می کنی، به رویش نیاور ، چرا که به رخ کشیدن یک جور منت گذاشتن است ، و اگر منت بگذاری کار قشنگت زشت می شود.
لازم نیست وقتی کار خوبی می کنی داد بزنی.
لازم نیست عالم و آدم را خبر کنی ، کار خوب مثل بوی گل است ، خودش منتشر می شود ...
این بیکلام هربار که بهش گوش میسپارم روحم رو در آغوش میکشه...
@studiobarff
شاید لازمه که اینو روی گوشیت ببینی:
قشنگترین اتفاقها، درست تو اوج ناامیدی میافتن،
پس ادامه بده.
من مدتیست دیگر شبیه خودم نیستم؛
انگار چیزی درونم بیصدا خاموش شده و من فقط دارم روزها را به دوش میکشم.
نه دلم میخواهد کسی نجاتم بدهد،
نه میتوانم به چیزی فکر کنم،
نه چیزی را احساس کنم،
نه میخواهم جایی بروم،
نه معاشرتی داشته باشم و نه حتی حوصلهی توضیح دادنِ این همه درد را دارم.
بساطِ زرنگی هایتان را
اطراف آدم هایِ ساده و مهربان پهن نکنید،
انصاف نیست!
کاش آدم هایی که انتخاب کرده اند
خوب باشند را پشیمان نکنید…
دنیایمان به اندازه ی کافی آدمِ زرنگ دارد!
دست از سرِ این نسلِ اصیلِ رو به انقراض بردارید!
باور کنید؛ حتی کوچکترین ضربه
به این جور آدم ها تاوان دارد!
مادرم همیشه می گفت:
”خدا بدجور پشتِ آدمهای ساده ایستاده،
حواستان باشد؛
مبادا خدا را عصبانی کنید!
آیا تا به حال متوجه شدهاید که ما گاه خود را وادار به تحمل کسانی میکنیم که هر نامی میتوان به آنها نهاد جز دوست!؟
آنچه مهم است این است که این افراد برای ما حاصلی جز احساس بیاعتمادی، ناامنی، سرخوردگی، درد و رنج ندارند چرا که یا همواره ما را در مواقع نیاز تنها گذاشتهاند یا اعتماد به نفس ما را خدشهدار کردهاند، گاه حس میکنیم با ما در رقابت یا حسادتی پنهان هستند.
آدمهای سمی - لیلیان گلاس
ویکتور فرانکل توی کتاب انسان در جستجوی معنی میگه :
اما، دلیلی نبود که برای اشک هامون خجالت بکشیم، چون اشک ها شاهد شجاعت مون بودن، شجاعت تحمل دردهامون ...!
روی آشتی دادن اجباری تاکید نکنید.
آشتی زمانی معنا پیدا میکنه که فرد آسیب زننده مسئولیت رفتارش رو بپذیره و برای ترمیم آسیب هایی که زده تلاش کنه.
در غیر اینصورت، اصرار بر آشتی میتونه زخم هارو عمیق تر کنه..
آشتی یک فرآیند ترمیمیه، نه یک اجبار اخلاقی!
بدون پذیرش مسئولیت، احترام به مرزها، و تلاش برای جبران، آشتی اغلب به بازتولید همون الگوهای آسیب زا منجر میشه.
اگه یه روزی من به هر دلیلی نبودم و خواستی یادی از من کنی
این آهنگ گوش بده
@studiobargg
«هر کجا فهمیدی در موردت حرفای بیخود میزنن و قضاوتت میکنن، بهجای عصبانی شدن، برای رنجی که اونا میکشن، آرزوی بهبودی کن!
خیلی از اونا دنبال خوشبختی خودشون نیستن؛ فقط میخوان با دیدن رنج دیگران، کمی کمتر رنج ببرن.»
تو کتاب "نباید می ماندیم" معین دهاز یه جا خیلی درست میگه: در زندگیم سختی هایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم؛حتی بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم؛
انسان خودش را نمیشناسد،خصوصا قدرت هایش را...
دنیا متعلق به آدماییه که
صبح ها با یه عالمه آرزوهای قشنگ
بیـدار میشن..
🌱
الیف شافاک خیلی قشنگ میگه:
بعضی آدمها خانهاند؛ حتی وقتی کیلومترها از آنها باشی
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت .
