Anliliy اساطیر ایران و
Kanalga Telegram’da o‘tish
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 یکم دربارهی مـن : https://t.me/Anliliiy/37 @Anliliybot .. ̥✿
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
825
Obunachilar
+7224 soatlar
+2267 kunlar
+32830 kunlar
Postlar arxiv
Repost from مَهدیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.🍋
این چنل هنری خوش وایبو 🌟 همه باید تو تلگرامشون داشته باشن.🧑🏻🩰
شما دو گروه مردم رو در نظر بگیرید
دامداران و دامدزدان
یه دامدار چی میخواد؟ یه جامعه بر پایهی یکجانشینی، کشاورزی و یه دامپروری سازمان یافته، درواقع نظم میخواد، قرارداد میخواد
در مقابلش دامدزدها گروههایی بودن که در فرهنگای کوچنشین و جنگجو باقی مونده بودن و به اون تحول تمدن نرسیده بودن. پس با غارت و یورش و خشونت افراطی معیشت میگذروندن.
گروه اول میشن اهوراپرستان و دومی، دیوپرستان.
همونطور که ستایش ایزدی که به زندگی نظم و امنیت میده برای ما منطقیه، برای یه جنگجو هم پرستش موجودی که بهش کمک میکنه در غارت و زمین زدن دشمنش پیروز باشه، منطقیه!
دیو خشم در ایران پلید دونسته میشه، ولی در هند تجلی قدرت(در جنگاوری) میشه.
پس این تفاوت معیشتی باعث میشه معنای دیو و اهورا تو دو ملت با ریشه تاریخی/زبانی مشترک کاملا متضاد بشه.
اول بگم که هیچ برداشت قاطعی وجود نداره. ولی رای بیشتر پژوهشگران روی این بوده که زرتشت میاد و یه اصلاح دینی بزرگ انجام میده. اهورامزدا رو به عنوان خدای یگانه نگه میداره و دیوهارو( که توسط مردم پیشین پرستش هم میشدن!) پلید میدونه و طرد میکنه.
حالا چرا؟ چون جامعه رفته سمت تمدن و نظم میخواسته
ارک سیاوش تا کیخسرو، بهتنهایی دو یا سه فصل سریال در حد Game of Thrones میطلبه.
فقط ارک سیاوش تا کیخسرو، بهتنهایی دو یا سه فصل سریال در حد Game of Thrones میطلبه.
فقط رستم و اسفندیار، با در نظر گرفتن بالا و پایین شدن افکارشون، احساس و وجدانشون، و این که هردو میدونن محکوم به شکستن، خودش یکی از پیچیده ترین تراژدی های ادبیاته؛ حتی اینطور فکر میکنم که این شاهنامه است که برای هنر هفتم سنگینه که تا الان به جلوهی نمایشی مطلوبی درنیومده.
Repost from میخوام قصه بگم✨
کاملا مشخصه فتیش محارم آب از لب و لوچه مردم اویزون کرده وگرنه گات هیچیم نیست دربرابر شاهنامه🤦♀
فقط رستم و اسفندیار، با در نظر گرفتن بالا و پایین شدن افکارشون، احساس و وجدانشون، و این که هردو میدونن محکوم به شکستن، خودش یکی از پیچیده ترین تراژدی های ادبیاته؛ حتی اینطور فکر میکنم که این شاهنامه است که برای هنر هفتم سنگینه که تا الان به جلوهی نمایشی مطلوبی درنیومده.
داستان ایزدان: سروشیکی بیدار بود برای ایرانیان باستان، شب مرز باریکی میون نظم و آشوب بود. با پنهون شدن خورشید، دیوان جسورتر میشدن. دروغ آسونتر میون مردم میچرخید، خشم نیرو میگرفت و تاریکی، فرصت بیشتری برای تاختوتاز پیدا میکرد. بنابراین بعد از غروب آفتاب و با پهن شدن دامن شب روی آسمون، نگهبانیِ جهان به ایزدی سپرده میشد که هیچوقت خواب به چشماش نمیاومد...سروش. سروش با گرز مینویش، شب تا صبح توی کوچهپسکوچههای ایرانشهر میگشت. از آتشی که توی آتشکدهها زبونه میکشید نگهبانی میکرد، و دیوهایی رو که دنبال آشوب و خشم بودن، از مردم دور نگه میداشت؛ تا کمکم، شب نفسهای آخرش رو بکشه. درست قبل از اینکه اولین پرتوهای خورشید از پشت کوهها سر برسه، خروس سپیدِ سروش بالهاش رو به هم میزد، بانگ میکشید و به همهی جهان میگفت: «نور، یه بار دیگه بر تاریکی پیروز شد.» نام سروش
اسم سروش از واژهی اوستایی Sraošā میاد؛ واژهای که ریشهش به معنی شنیدن و گوش سپردنه. اما نه هر شنیدنی؛ شنیدنِ حقیقت و شنیدنِ پیام اهورامزدا. برای همین، سروش فقط نگهبان شب نبود. ایزدی بود که صدای نیایش آدمها رو میشنید، پیام اهورامزدا رو به آفریدگان میرسوند و با دیوی به نام اَیشمه میجنگید؛ دیوی که هرجا پا میذاشت، خشم، آشوب و خونریزی هم باهاش از راه میرسید.سروش در نیایش ها
زرتشتیها باور داشتن هیچ نیایشی بدون حضور سروش کامل نیست؛ چون این سروش بود که نیایش آدمها رو به پیشگاه اهورامزدا میرسوند. برای همین، هر وقت از بیداری، راستی، نیایش و آرامش حرف میزدن، دیر یا زود پای سروش هم به میون میاومد. سروشِ اشَوَن را میستاییم؛ آن نیرومند، آن بلندبالا، آن پیروزمند، آن مقدس، سرورِ آیین.» «برای فرّه و شکوه و نیروی او، و برای آن ضربهٔ پیروزمندش، سروشِ اشون را میستاییم.» اوستا، یسنا۵۷، بند۲و۳خروسِ سپندِ سروش
برای ایرانیها خروس یکی از سپندترین آفریدگان اهورامزدا بود. تو اوستا، خروس با نام پَرودَرش Parodars شناخته میشه؛ یعنی «اون که پیشاپیش سپیده، بانگ میزنه.» بانگ خروس، خواب رو از چشم مردم میپروند، دیوها رو فراری میداد و آدمها رو به بیداری، نیایش و آغاز یه روز تازه دعوت میکرد. شاید برای همین بود که نگهداری از خروس، کاری نیک به حساب میاومد و آزار رسوندن بهش خوشیمن نبود.سروش، نگهبان بیداری بود؛ بیداریِ جهان، بیداریِ دل و بیداریِ وجدان.
