سرزمین سبزی پاک کردن
Yopiq kanal
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
882
Obunachilar
-624 soatlar
-497 kun
-38830 kun
Postlar arxiv
سلام
اومدم منم تجربه بدترین اتفاق زندگیمو بگم البته بقیه دوستان انقدر زندگی باهاشون بد تا کرده که این چیزی نیست انگار
بنده تو عمرم بخاطر ظواهر و نداشتن اعتماد بنفس و این موارد رابطه ای نداشتم ولی تو اون اینا من اتفاقی با یه دختر خانومی آشنا شدم ایشون خیلی بهم امید داده بود جوری که زندگیم از یک نواختی دراومده بود با ذوق بیدار میشدم با شوق بهش پیام میدادم صجبت میکردم .فاصله ما دور بود ولی خب دوست داشتم ببینمش به گبته های خودش و رفیقاش ایشون با پسرا صحبتی نمیکرده و من ادلین پسری بودم که باهاش حرف میزده بعد دوسال ارتباط و دوستی همه جیو آماوه کرره بودم تا برم به شهرش هم اونو دیده باشم هم درسمو اونجا تو دانشگاهی که تو شهرشون بود ادامه بدم همه چی عالی بنظر میومد تا اینکه من بهش زنگ زدمو گفتم اومدم شهرش تا ببینمش ایشون برعکس توقعاتم شوکه شد و حراسون بهم میگفت نباید این کارو میکردمو این کار احمقانه ای بوده دلم خالی شد بعد تماس خواستم پیامش بدم دیدم بلاکم و از تمام اپ هایی که باهاش حرف میزدم منو بلاک کرده منی که مات این اتفاق مونده بودم نزدیک یه هفته همینطور گذشت تا اینکه بهم زنگ زد خودش نمیدونم به چی امید داشتم با خوشحالی جوابشو دادم ولی خب اون اومده بود بگه دوست پسر داره و نمیتونم ببینمش فکر میکردم شوخیه ازش پرسیدم خب این دوسال پس چی بود گفت فکر نمیکردم انقدر پیگیر باشی که بخاطرم اینکارارو کنی:)
یه دوستی داشتم که خیلی باهم صمیمی بودیم همه جا باهم بودیم اینا بهش اعتماد داشتم توی همه چیز ولی خلاصه طور بگم گی از آب در اومد و منم باهاش مشکلی نداشتم مشکلم این که کسی که بهش میگفتم بهترین دوستم از اول با قصد قرز اومده باهم رفیق شده خلاصه که رو ما نظر داشت و خب بعد اینکه فهمیدم کاملا رابطه رو قطع کردم باهاش
هنوزم بنده خدا پیام میده بعد چندین سال هر چند وقت ولی جواب نمیدم
شاید این دیدگاه من بد باشه
ولی بعضی از رفاقتا یه فصل محدود هستن
یه مدت با همدیگه هستین یه چیز هوایی یاد میگیرین و بعد تایم باهم بودن تموم میشه و هرکس میره دنبال زندگی خودش و آشنایی با افراد جدید
خیلی از رفقای من هم همین بودن
دیگه هیچ نقطه اتصالی نداشتیم و دوستیمون تموم
یا اگه تموم نشد مثل قبل نبود
یکی از دوست هام بود که خیلی برام خاص بود در حد چت کردن با هم بودیم و من هم داشتم ازش یاد میگرفت بعد یه اتفاقی افتاده یکم تک و تک باعث شد که باهم چت کنیم و من هم میخواستم در عالم رفاقت بگم که یادش بخیر زمان قدیم باهم چت میکردیم و حرف میزدیم الان در حد آشنا شدیم این رو بد بیان کردم و فکر کنم اونم بد برداشت کرد و اتفاقات دومینو وار افتاد،آره خلاصه..
خیلی صمیمی بودیم دختر عمو بودیم ولی ما مجبور شدیم از اون شهر بریم یه شهر دیگه اون سالی مدرسه جفتمون عوض شده بود کم کم دوری میکرد بهش پیام دادم گفتم چیشده چرا انقد سرد رفتار میکنی؟یه دعوای بزرگ راه انداخت تهشم گفت من فرشته هایی دورم هستن که تورو آدم حساب نمیکنم...
مامانم-
چون فهمیدم هیچوقت دوسم نداشته و مجبور بوده تحملم کنه
و آرزو میکرد هیچوقت وجود نداشتم
بچه ها
هیچوقت به رفیقاتون اعتماد نکنید هیچوقت
وای نگید این فلانه این بهمانه باهاش کلی ساله دوستم هیچوقت بهم خیانت نمیکنه
باید بگم سخت در اشتباهید همین رفیقتون یجوری بهتون ضربه میزنه که ندونید از کی خوردید یجوری میزنه که حتی نتونید از جاهاتون پاشید
این تجربس
هیچکس تو این دنیا وفا نداره
بچسبید به درس و کار و زندگیتون
هیچکس ارزش ناراحتی شمارو نداره
تنها بودن بهترین چیز توی دنیاست
قدر تنهاییتون رو بدونید
