uz
Feedback
FOCUS🇺🇸

FOCUS🇺🇸

Kanalga Telegram’da o‘tish

قدمتون رو جفت چشام خوش اومدین… موندگار باشین خاطره زیاده🔱

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 524
Obunachilar
-1524 soatlar
-1317 kun
-74830 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
🔥درود تبلیغات ویژه ممبر🔥
چنلای دیلی: هر 200 ممبر 250 T
چنلای انلاین شاپ و فال: هر 200 ممبر 360 T
(تعداد بالاتر هم پذیرفته میشود) ممبر ها 99% دخترن و مشتری میشن واسه آنلاین شاپ ها✅ ممبرافیک نیستن، مستقیم از چنل با میل خودشون میان
یه ریپلای و یه فور یک ساعته 150 تومن
دو ریپلای و یه فور دو ساعته 250 تومن
تعرفه ساعتی بستگی به جذابیت بنر و چنل خودتون داره🙏 کنسلی نداریم لطفا تو انتخاب تعرفه خود دقت کنید
ایدی جهت رزرو: @MaedePVg

پناه — قسمت نهم
همه‌چیز در یک لحظه به هم ریخت. هرکس به طرف دیگری می‌رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی واقعی است. مادرم فریاد زد: «مائده، به هیچ‌کس اعتماد نکن!» اما هم‌زمان، شخصی دیگر با صدای مادرم گفت: «مائده، فقط به من اعتماد کن.» دست‌هایم را روی گوش‌هایم گذاشتم. نمی‌خواستم دیگر چیزی بشنوم. پناه نزدیکم شد. این بار اما من عقب رفتم. «از کجا بدونم تو هم واقعی هستی؟» چشمانش پر از اندوه شد. «نمی‌دانی.» همین جواب بیشتر از هر چیزی ترساندم. پناه ادامه داد: «چون حقیقت این است که من هم نمی‌دانم.» سپس چیزی را از جیبش بیرون آورد. یک عکس قدیمی. عکس خودش. کنار همان دختر. پرسیدم: «این کیه؟» پناه گفت: «خواهرم.» به عکس خیره شدم. چهره‌ی خواهرش همان چهره‌ای بود که در تمام عکس‌های خانه دیده بودم. اما پایین عکس تاریخی نوشته شده بود. تاریخی مربوط به سال‌ها قبل از تولد من. پناه گفت: «او اولین کسی بود که خانه گرفت.» سپس به من نگاه کرد. «و از آن شب، هر بار که کسی وارد اینجا می‌شود، او با چهره‌ی یکی از نزدیکانش برمی‌گردد.» صدای خنده‌ای از پشت سرمان آمد. دختر گفت: «اما این بار فرق دارد.» برگشتم. او درست پشت سر من ایستاده بود. لبخند زد. «این بار، من چهره‌ی خودم را پس می‌گیرم.» ناگهان تمام درهای خانه بسته شدند. و صدایی از زیر زمین آمد: «انتخاب انجام شد.» پناه فریاد زد: «مائده، بدو!» اما دیگر دیر شده بود. زمین زیر پایم شروع به لرزیدن کرد.

Repost from N/a
بیاید ناشناس

Repost from N/a

بوس بدین

قسمت نهم و بزاریم؟

Repost from N/a

Repost from N/a
بچه هایی که چنل +100 ممبر دارن و میخوان ممبر رایگان براشون بیاد فقط کافیه چنلشونو بفرستن واسم👇🏻💕 @MaedePVg

بچه هایی که چنل +100 ممبر دارن و میخوان ممبر رایگان براشون بیاد فقط کافیه چنلشونو بفرستن واسم👇🏻💕 @MaedePVg

پناه — قسمت هشتم
هیچ‌کس جرئت نزدیک‌شدن به آن راهرو را نداشت. اما صدای کودک همچنان شنیده می‌شد. آرام. دور. و عجیب آشنا. به مادرم نگاه کردم. «این صدا کیه؟» مادرم گریه‌اش گرفت. «خواهرم.» سکوت همه‌جا را فرا گرفت. او ادامه داد: «سال‌ها پیش، یک نفر وارد این خانه شد و دیگر برنگشت.» به عکس روی دیوار اشاره کرد. همان دختر. همان چهره‌ای که شبیه من بود. «از آن روز، هر چند سال یک‌بار خانه دوباره یک نفر را انتخاب می‌کند.» به آرامی پرسیدم: «و این بار… من؟» مادرم جواب نداد. پناه جلو آمد. «نه.» همه به او نگاه کردند. «خانه تو را انتخاب نکرده.» پرسیدم: «پس چه کسی انتخابم کرده؟» پناه چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: «خودت.» صدای شکستن شیشه‌ای از طبقه‌ی بالا آمد. همه به سمت صدا برگشتند. دختری از تاریکی بیرون آمد. همان دخترِ داخل عکس. اما این بار صورتش دیگر شبیه من نبود. چهره‌اش آرام‌آرام تغییر کرد. تا اینکه تبدیل به چهره‌ی مادرم شد. بعد پدرم. بعد دایی‌ام. و در نهایت… چهره‌ی خودم. لبخند زد. «حالا فهمیدی چرا هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد کدام‌مان واقعی هستیم؟»

بوس بدین بریم😔

بریم قسمت هشتم؟

همه ی فالا و شمع تراپیا فقط برای امروز تخفیف داده میشه 💕

Repost from N/a

ریکت بدین پارت بعدی و بزارم

پناه — قسمت هفتم
دیوار فرو ریخت. پشت آن اتاقی پنهان بود. مادرم آنجا ایستاده بود. اما تنها نبود. دایی‌ام، پدرم و چند نفر دیگر نیز آنجا بودند. همه ساکت بودند. مادرم به من نزدیک شد. «بالاخره پیدات کردیم.» به اطراف نگاه کردم. «اینجا کجاست؟» مادرم پاسخی نداد. نگاهش را به پناه دوخت. «تو نباید او را با خودت می‌آوردی.» برای نخستین بار، پناه عقب رفت. گفتم: «شما پناه رو می‌شناسید؟» مادرم گفت: «بیشتر از آنچه تصور می‌کنی.» پناه آرام سرش را پایین انداخت. سپس گفت: «من برای آوردنت نیامده بودم.» همه ساکت شدند. پرسیدم: «پس برای چی آمدی؟» سرش را بالا آورد. «برای اینکه نگذارم دوباره همان اتفاق تکرار شود.» ناگهان صدای گریه‌ی کودکی از انتهای اتاق شنیده شد. همه‌ی صورت‌ها تغییر کرد. مادرم زیر لب گفت: «نه… دوباره شروع شد.» در انتهای اتاق، در کوچکی باز شد. پشت آن، راهرویی طولانی بود. روی دیوارهایش یک جمله بارها و بارها نوشته شده بود: «یک نفر باید بماند.»

پناه — قسمت ششم
به در کوبیدم. «پناه!» هیچ جوابی نیامد. دوباره صدا زدم. این بار صدای او شنیده شد: «من اینجا نیستم.» خشکم زد. صدایش از داخل اتاق آمده بود. آرام برگشتم. پناه وسط اتاق ایستاده بود. اما چیزی درست نبود. چهره‌اش بی‌احساس بود. گفتم: «تو… کی هستی؟» لبخند زد. «بالاخره پرسیدی.» یک قدم به سمت من برداشت. عقب رفتم. «پناه کجاست؟» گفت: «او همیشه می‌دانست اینجا چه اتفاقی افتاده.» سپس به یکی از عکس‌ها اشاره کرد. عکس دختری که شبیه من بود. «اما چیزی که نمی‌دانستی این است که او اولین کسی بود که تو را پیدا کرد.» تصویر مقابل چشمانم تار شد. «یعنی چی؟» پناهِ روبه‌رویم گفت: «این خانه آدم‌ها را انتخاب نمی‌کند.» مکث کرد. «این خانه خاطره‌هایشان را انتخاب می‌کند.» صدای ضربه‌ای از پشت دیوار آمد. یک بار. دو بار. سه بار. ناگهان دیوار ترک برداشت. و صدای مادرم از پشت آن شنیده شد: «مائده… اگر هنوز خودت هستی، به حرفش گوش نده.» پناه لبخندش را از دست داد. برای نخستین بار، ترس در چشمانش دیده شد.

پناه — قسمت پنجم
تمام چراغ‌ها خاموش شدند. تاریکی آن‌قدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه حتی صدای نفس‌های خودم را هم نمی‌شنیدم. دست پناه را پیدا کردم. اما قبل از آنکه چیزی بگویم، صدایی درست کنار گوشم زمزمه کرد: «نباید به او اعتماد کنی.» از جا پریدم. پناه هنوز کنارم بود. دستم را محکم‌تر گرفت و گفت: «هیچ صدایی را باور نکن.» در تاریکی، صدای کشیده‌شدن چیزی روی زمین شنیده شد. سپس صدای قدم‌ها. اما این بار از سه طرف. پناه مرا به سمت راهرویی باریک کشید. در انتهای راهرو دری وجود داشت. آن را باز کردیم. اتاقی کوچک بود که تمام دیوارهایش پر از عکس بود. عکس من. در سنین مختلف. در خانه. در مدرسه. در خیابان. حتی عکس‌هایی که مطمئن بودم هیچ‌کس نمی‌توانست از من گرفته باشد. در میان آن‌ها، عکسی تازه‌تر از همه قرار داشت. عکسی که مربوط به همان شب بود. من و پناه. درست مقابل همین خانه. پشت عکس تنها یک جمله نوشته شده بود: «او از مدت‌ها قبل تو را انتخاب کرده است.» به پناه نگاه کردم. اما او دیگر در اتاق نبود. در پشت سرم بسته شد. و صدای پناه از آن سوی در آمد: «مائده… فرار کن.»