𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Kanalga Telegram’da o‘tish
325
Obunachilar
-624 soatlar
+27 kun
+7330 kun
Postlar arxiv
اولاش: همینجوری عصبی بمون. نفس های دنیز به شماره افتاد. دنیز: ولی هنوزم میخواستم.. در باز بشه.. صداتو بشنوم.. اولاش بیشتر به سمت لبای دنیز خم شد. اولاش: الان صدامو میشنوی. خندهای کرد. اولاش: این صدا فقط برای تو اینطوری میلرزهها. دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش: فقط به خاطر تو آروم میشه. نفس عمیقی کشید اما فایده نداشت. اولاش: فقط به خاطر تو میشکنه. لب های دنیز از هم فاصله گرفت. اولاش: نگاه کن به من.. بیچارم کردی تو.خاله میشه با دنیز صحبت کنی اولاشو بهم قرض بده؟:( یعنی چی این کاراااااا؟ویویممثوصوصث سکتهههههه کردمممم
خاله نمیخوای برای پروفایل ناشناس عکس بزاری👀؟(مدیونی فکر کنی حوصله ام سر رفته هیچکسی هم نبوداومدم به تو گیر دادم😔☹️)
بچه ها به نظرتون وقتی یک زن عاشق میشه اولین حسی که تجربه میکنه چیه؟
➖➖➖➖➖➖➖➖
فکر میکنم بستگی به موقعیت هم داره ... در حالت کلی خوشحال و پر از شوق و ذوق میشه انگار پاهاش از زمین جدا شده ...
ولی اگه مسیر رسیدنشون بهم سخت باشه و پر از غم و غصه احتمالا بصورت همزمان ترس خیلی زیاد ، خوشحالی ، غم و ناراحتی .رو تجربه میکنه ...
بنظرم اول بخاطر هررفتار کوچیک طرف مقابلش ذوق میکنه.
عه خندید. عه تکون خورد. عه اخم کرد. عه خجالت کشید.
جزئیات یکم براش مهم میشه توی طرف مقابلش.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 45
دنیز: بودم. هستم. خیلی عصبیم.
اولاش سر تکون داد.
اولاش: باشه.
لباش خشک شده بود.
اولاش: همینجوری عصبی بمون.
نفس های دنیز به شماره افتاد.
دنیز: ولی هنوزم میخواستم.. در باز بشه.. صداتو بشنوم..
اولاش بیشتر به سمت لبای دنیز خم شد.
اولاش: الان صدامو میشنوی.
خندهای کرد.
اولاش: این صدا فقط برای تو اینطوری میلرزهها.
دنیز نفسش رو حبس کرد.
اولاش: فقط به خاطر تو آروم میشه.
نفس عمیقی کشید اما فایده نداشت.
اولاش: فقط به خاطر تو میشکنه.
لب های دنیز از هم فاصله گرفت.
اولاش: نگاه کن به من.. بیچارم کردی تو.
دنیز چشماش رو بست. اولاش اینبار طوری دستاش رو روی کمر دنیز محکم کرد که دنیز احساس کرد از زمین فاصله گرفته. نگاهش از لبهای اولاش بالا رفت. تازه فهمیده بود چقدر بهش نزدیک شده.
—
دادگستری
کان حدود 9 شب از اتاقش بیرون اومد. جمعیت جلوی خروجی ساختمون بودن. پینار جعبه در دست وسط جمع ایستاده بود.
ـ مراقب خودتون باشین خانوم تونا.
«دیگه نمیخوام ببینمت». کان جلو رفت. چند نفر با دیدنش ساکت شدن.
کان: خانوم تونا.
پینار سرش رو بالا آورد اما در ثانیه نگاهش رو گرفت.
پینار: ممنون بابت همهچی عزیزان.
+ هر جا رفتین موفق باشین.
کان: چی شده؟
×انتقالی خانوم تونا اومده، جناب سزگین.
کان: کی تصمیم گرفته؟
پینار چشماش رو چرخوند.
پینار: من برم. باز هم مرسی از همگی.
کان: خانوم تونا. بدید من.
پینار: خودم میبرم. ممنون جناب دادست..
کان جعبه رو گرفت. وقتی به ماشین رسیدن پینار صندوق عقب رو باز کرد. کان جعبه رو داخل گذاشت.
کان: واقعا داری میی؟
پینار دستش رو روی لبه صندوق گذاشت.
پینار: خودم بهت گفتم دیگه نمیخوام ببینمت پس چرا باید بمونم؟
کان: من اون حرف رو جدی نگرفتم.
کان یه قدم نزدیک شد.
کان: پینار من و تو..
پینار: خبرها رو دیدم.
کان ساکت شد.
پینار: بهتون تسلیت میگم.
کان: دوباره شروع نکن.
پینار با تلخی خندید.
پینار: دوباره یه چیزی رو ازم مخفی کردی و دوباره خودم فهمیدم.
در صندوق رو بست. اشک تو چشماش جمع شد.
پینار: قبلا فکر میکردم توی رابطمون چی کم گذاشتم. کجا باید بیشتر میفهمیدمت، بیشتر کنارت میموندم، بیشتر دوستت میداشتم ولی الان..
صداش لرزید.
پینار: ازت متنفر..
کان: منم از خودم متنفرم. فقط تو هر شب ننشستی و از خودت نپرسیدی کجای کار رو خراب کردی. تنها نیستی. اگه تو بعد از اینکه دو سال پیش اومدی این شعبه دوباره ذهنت درگیر گذشته شدع من از همون موقع دارم هر روز و هر شب همین سوال رو از خودم میپرسم. با خودم کلنجار میرم که شاید اگه یه تصمیم دیگه میگرفتم، اگه یه جمله دیگه میگفتم، اگه فقط یه لحظه دیرتر..
صداش شکست.
کان: پینار خیلی چیزا هست که تو نمیدونی..
پینار جیغ زد.
پینار: بگو تا بدونم!.
کان: بهت گفتم نمیتونم!
پینار: من میرم کان.
کان: نه. دو ساله داری از من میپرسی چرا رفتم. هیچوقت نپرسیدی چرا مجبور شدم برم.
پینار: مجبور شدی؟
کان: برای یک بار هم که شده قبل از اینکه بری.. بدون دوستت دارم.
پینار نفسش رو حبس کرد. چشماش رو بست و داخل ماشین رفت. نگاهش از آینه روی کان موند. به تصویر خودش خیره شد. نفس عمیقی کشید. یکی. دو تا. سه تا. نشد. بغضی که تمام این مدت نگه داشته بود بالاخره شکست. مشتش محکم روی فرمان فرود آمد.
پینار: لعنت بهت.
سرش رو روی فرمون گذاشت.
—
دنیز میخواست ذهنش ساکت کنه اما نمیتونست. «میخوام اولاش رو بشناسی». سرش رو پایین انداخت. صورت اولاش جمع شد. نفسش رو حبس کرد. دستای دنیز از پشت گردن اولاش پایین اومد و باهاشون صورتش رو پوشوند. اولاش بعد چند لحظه آروم دستهاش رو از کمر دنیز شل کرد. کف پاهای دنیز روی زمین قرار گرفت. دنیز عقب رفت. به دیوار خورد. اولاش همونجا ایستاده بود. موهاش به هم ریخته بود. فکش منقبض شده بود. رها شده بود. نمیدونست باید چه کار کنه. دنیز صدای قدمهای آروم اولاش به سمتش رو شنید. چشمهاش رو باز کرد. دوباره فاصلشون رو کم کرده بود. اونقدر که بتونه چشمهاش رو واضح ببینه. چشمهای سبزی که داشتن التماسش میکردن.
اولاش: ما..
