𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Kanalga Telegram’da o‘tish
331
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+8030 kun
Postlar arxiv
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 7
یه گلدون کوچیک کاکتوس. محتاط چند قدم داخل اومد. اشارهای به گلدون کرد.
اولاش: اینو خودتون خریدین؟
دنیز: مادرم.
اولاش نگاهش کرد. مادرش. دریا.
اولاش:چرا کاکتوس؟
دنیز چند ثانیه به کاکتوس نگاه کرد. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش مرور میکرد که سالها بود به کسی نگفته بود. لبخند کوچیکی زد.
دنیز: وقتی کوچیک بودم پدرم همیشه یه کاکتوس روی میزش داشت. میگفت این گیاه به کسی وابسته نیست. خودش آب رو توی خودش ذخیره میکنه، توی کویر زنده میمونه، و نیازی به کسی نداره.
سرش رو بلند کرد و به اولاش نگاه کرد. اولاش تقریبا تمام مدت از قبل داشت نگاهش میکرد. دنیز شونه بالا انداخت.
دنیز: مادرم بعد از اینکه بابام.. رفت..گفت مثل پدرت باش. وابسته نباش.
اولاش سری تکون داد.
اولاش: من هیچوقت نتونستم یه کاکتوس نگه دارم.
دنیز بالاخره خندهای کرد.
دنیز: یعنی سعی کردین کاکتوس نگه دارین؟
اولاش چشمهاش رو ریز کرد. چال گونه.
اولاش: آره. درواقع مال خودم نبود. برای هم اتاقیم توی خوابگاه بود. وقتی متوجهش شدم خواستم کمک کنم و.. زیادی بهش آب دادم. خرابش کردم.
دنیز نگاهی به کاکتوس انداخت.
اولاش: بعضی چیزا رو باید به حال خودشون گذاشت. من تو این موضوع خوب نیستم.
دنیز نگاهش میکرد. اولاش صداش رو صاف کرد و سمت میز اومد. صندلی دنیز رو عقب داد.
اولاش: اجازه هست؟
دنیز سری تکون داد. اولاش نشست. دنیز کنارش ایستاد. اولاش در حالی که داشت کلیک میکرد، صندلی رو از اون طرف میز کنار خودش کشید.
دنیز: ممنون.
اولاش همونطور که نگاهش به صفحه بود سری تکون داد.
اولاش: خب چی شد که اینطوری شده؟
دنیز جلو خم شد. لحظهای شونههاشون بهم برخورد کرد. اولاش نفسش رو حبس کرد. تا حالا اینقدر بهش نزدیک نبود. دنیز انگشتش رو روی صفحه گرفت و شروع کرد به توضیح دادن ولی اولاش به خط فک دنیز نگاه کرد. به چشم هاش. به تار مویی که روی گونهاش افتاده بود.
دنیز: ببینین اینجا من هر کاری میکنم هیچی..
اولاش بدون اینکه خودش بفهمه دستش سمت ته ریشش رفت و چند بار با عصبانیت اونها رو کشید.
دنیز:..و بعدش دیگه هیچ چیزی لود نمیشه. فکر کنم..
ناگهان سکوت. دنیز مکث کرد و به سمت اولاش برگشت.
دنیز: خب؟ فهمیدین؟
اولاش فقط بهش نگاه کرد. دنیز نفسش رو داخل داد. دستش رو از روی صفحه برداشت. اولاش هنوز داشت نگاهش میکرد. دنیز نگاهی به مانیتور کرد که باعث شد اولاش روی صندلی جا به جا بشه. صداش رو صاف کرد. به سمت مانیتور برگشت.
اولاش: مشکل از لپتاپ نیست. از کاربره.
دنیز با تعجب به سمتش برگشت.
دنیز: ببخشید؟
اولاش دستش رو از روی کیبورد برداشت و دوباره بهش نگاه کرد.
اولاش: شما توی چند روز اخیر کلی کار سنگین روش ریختین. فایلهای سنگین، چندتا برنامهی همزمان.. بهتون پیشنهاد میکنم چند تا برنامهی اضافی رو دیلیت کنین.
برگشت و چند تا کلید زد.
اولاش: به نظر من امروز دیگه کافیه. خسته به نظر میاین. امروز سنگین بود؟
دنیز تعجب کرد. واقعا داشت ازش راجب حجم کارش میپرسید؟
دنیز: نه.. یعنی.. راستش..
اولاش: بهتره برید خونه استراحت کنین.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: باید به تایم کاری جدیدتون عادت کنین خانوم ارکان.
دنیز سری تکون داد.
دنیز: ولی لپتاپم رو...
اولاش: قول میدم درستش کنم.
دنیز چند ثانیه فکر کرد و از جا بلند شد.
دنیز: ممنون.
اولاش: خواهش میکنم. شبتون بخیر.
دنیز سری تکون داد. کیف و کتش رو برداشت. به سمت در رفت. لحظهای وایساد. اولاش سرش رو بلند کرد.
اولاش: چیزی هست؟
دنیز نفس عمیقی کشید.
دنیز: نه.
اولاش قلنج دستاش رو شکوند.
اولاش:خوبه.
دنیز هم به نشونه تایید سر تکون داد و از اتاق خارج شد.
—
۱۱ شب
کافه خلوت بود. چندتا مشتری پراکنده نشسته بودن و موسیقی آرام توی فضا پیچیده بود. زینپ لیوانها رو مرتب میکرد. ایلسو گوشه نشسته بود و برای امتحان فردا میخوند.
ایلسو:زینپ این خلاصه نویسیام رو بهت میدم. تا صبح بمونی بخونیا!
زینپ:باشه. هزار بار گفتی.
در باز شد و آوا وارد شد. مستقیم سمت ایلسو رفت و کنارش نشست.
آوا:خستهام.
ایلسو:چرا باز؟
آوا:بعدا میگم.
به سمت زینپ برگشت.
آوا:میشه یه اسپرسو؟
زینپ دستش رو خشک کرد.
زینپ:آره. الان میارم برات.
همون لحظه پسری با یه تیشرت و موهای کمی بهم ریخته وارد شد. به سمت زینپ رفت و لبخندی زد.
اردم:سلام.
زینپ هم لبخندی زد.
زینپ:امشب دیر اومدی.
اسپرسو رو جلوی آوا گذاشت. اردم نشست.
اردم:کار داشتم. بازم رفتی اونجا؟
آوا و ایلسو نگاهی بهم کردن.
زینپ:نه. امشب کار زیاد بود فردا هم امتحان دارم اما دیشب با بچهها رفته بودم.
به آوا و ایلسو اشاره کرد.
زینپ:البته دنیز هم بود که الان اینجا نیست.
اردم به سمت اونها برگشت.
اردم:دیشب چطور بود؟
ایلسو:ممنون جای قشنگیه.
اردم به سمت زینپ برگشت.
اردم:داداشم توی ماشینه.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 6
مامور به اطراف نگاه کرد.
مامور: خانم تونا فعلا نمیتونم بهتون بگم. پرونده در دست بررسیه، حتی هنوز دستوری برای اطلاعرسانی نیومده و..
پینار: من کارشناس رسمی اسناد شعبهام. یعنی اگه پروندهای به این شعبه ارجاع داده بشه، دیر یا زود من باید مدارکش رو بررسی کنم.
مامور: متاسفم، هنوز...
همون لحظه بوراک که از کان جدا شده بود و از کنارشون رد میشد، ایستاد.
بوراک: احوالتون، خانم تونا؟
پینار با دیدنش لبخندی زد که تهش یکم حرص بود.
پینار: احوالم خوبه جناب سونر، ممنون. به نظر میاد شما مشغولید.
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد و با یه لبخند کوچک سری تکون داد و رد شد. پینار هم سمت اتاقش رفت. صدای آرومی شنید.
-:پینار.
نفسش رو حبس کرد. برگشت. کان چند قدم دورتر ایستاده بود.
پینار: پینار؟
کان سر تکون داد.
کان: خانم تونا.
سرش رو پایین انداخت و دستاش رو توی جیبش گذاشت. کمی جلو اومد.
کان: هر کاری دارین سعی میکنین راجب این مرد بکنین.. فعلاً نکنین. این پرونده پیچیدهاست. من نمیخوام شما توش درگیر بشین حداقل نه تا وقتی مطمئن بشم.
پینار چند ثانیه بهش نگاه کرد. خواست چیزی بگه که کان با حرص سر تکون داد.
کان: آره، هنوزم نمیخوام بهت آسیبی برسه. حالا میشه دست برداری؟
پینار نگاهش کرد. با سر به اتاق کان اشاره کرد.
پینار: برو. اگه واقعا نگرانی بذار بعد این همه مدت خودم تصمیم بگیرم چطور زندگیم رو اداره کنم.
برگشت و داخل اتاقش رفت.
—
دادگاه
سالن نیمهپر بود. قاضی وارد شد. همه بلند شدن.
قاضی: حاضرید؟
آوا: بله، جناب قاضی و فکر میکنم بعد از ارائهی این مدارک، شما هم متوجه بشید که این پرونده اصلاً نباید تا این مرحله پیش میاومد. اجازه هست؟
آوا مدارک رو برداشت.
قاضی: بفرمایید.
آوا: اسنادی هست که نشون میده موکل من نه تنها بیگناهه، بلکه خودش قربانی افراد دیگهایه. افرادی که اعضاش توی همین دادگاه، پشت میزهای دیگه نشستن.
وکیل مقابل: این ادعاها...
آوا نگاه تیزی بهش کرد و سمت قاضی برگشت.
آوا: ادعا نیست. مدرک داره. اجازه بدید این مدارک رو کامل ارائه بدم. مطمئنم که حکم بیگناهی موکلم، تنها نتیجهی ممکنه.
قاضی چند ثانیه به مدارک نگاه کرد، بعد به آوا نگاه کرد.
قاضی: ادامه بدید.
آوا با یه لبخند کوچیک، مدارک رو روی میز قاضی گذاشت و به میز خودش برگشت. چشمش به انتهای سالن افتاد. بوراک، دست به سینه، به دیوار تکیه داده بود و بهش نگاه میکرد. آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد شروع به ارائهی مدارک کرد. در آخر دادگاه بالاخره قاضی دستور بازبینی داد. آوا از دادگاه خارج شد. داخل راهرو بوراک رو دید. بوراک با یه لبخند کوچیک و مسخره آروم دست زد.
بوراک:آفرین خانوم وکیل. چه نمایش قشنگی توی دادگاه راه انداختی.
آوا: و شما اونجا چیکار میکردین؟
بوراک شونه بالا انداخت.
بوراک: کاری نداشتم. گفتم بیام یه دادگاه همگانی رو ببینم. مشکلش چیه؟
آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد.
آوا: مشکلی نداره. امیدوارم لذت برده باشین.
به سمت خروجی رفت.
بوراک: البته خانوم آکینجی.
آوا برگشت. لحظهای وایساد و بعد جلو رفت. بوراک خندهای کرد.
بوراک: لیبل اسم ندارم.
آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد.
آوا: لیبل ندارین، ولی دلیلی که اومدین تو دادگاه..
بوراک سر تکون داد.
آوا: اسم من بود.
بوراک دستهاش رو پشتش حلقه کرد و فقط نگاهش کرد. آوا هم چند ثانیه بهش نگاه کرد. سوییچ رو توی مشتش فشار داد و بدون اینکه نگاهش رو به عقب بندازه از راهرو خارج شد.
—
حوالی ۱۰ شب، خبرگزاری
لپتاپ دنیز دوباره هنگ کرد. بلند شد و به سمت اتاق آلپرن رفت. تقریبا برق همه اتاقا خاموش بود و همه رفته بودن. باز هم آخرین نفر شده بود؟ نگاهی به پلاک روی در انداخت: «مدیریت فنی، امنیت و اطلاعات». در زد. هیچ جوابی نیومد. هوفی کشید و روی در کوبید. اولاش با شنیدن کوبیده شدن در از اتاقش بیرون اومد. دنیز برگشت. اولاش نگاهی به ساعتش کرد.
اولاش: فکر کردم فقط خودم موندم.
دنیز سرفهای کرد.
دنیز: نه ظاهرا.
اولاش: اینجا چی کار میکنین؟
دنیز: بله؟
اولاش: ساعت ۱۰:۳۰ شبه.
دنیز نگاهی به ساعتش کرد. موهاش رو پشت گوشش داد.
دنیز: حق با شماست. من.. تو محل کار قبلیم ساعت کاریم بیشتر بوده، انگار مغزم عادت کرده. یعنی..
اولاش: پس برای همین صبحها هم دیر میاین؟
دنیز چشمهاش رو چرخوند.
دنیز: آقای تونا امشب زود رفتن؟ لپتاپم مشکل پیدا کرده.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش: اگه بخواین میام چک میکنم.
دنیز: میخواستم..
اولاش: اون هم بعد مرخصیاش میاد چک میکنه.
مرخصی؟ پس چارهای نبود. دنیز سر تکون داد.
دنیز: ممنون.
—
اتاق کار دنیز
اولاش در زد.
دنیز: بفرمایید.
اولاش وارد شد و نگاهش به میز دنیز افتاد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 5
اولاش لیوان آب رو برداشت، ولی آلپرن لیوان رو از دستش گرفت و روی میز کوبید. آب روی برگهها پاشید.
آلپرن: دارم روانی میشم. یه هفته پیدات نبود. نه جواب تلفن من، نه جواب تلفن پینار...
اولاش: صبح به پینار گفتم...
آلپرن: مهم نیست به پینار چی گفتی! تو هیچ جوابی به من ندادی. فقط یه پیام دادی: «باهاش خوب برخورد کن.» مگه خانواده همین دختر مخصوصا اون باباش ما رو ننداختن تو این کثافت؟ یعنی چی خوب برخورد کنم؟ برم بغلش کنم؟ بوسش کنم؟
اولاش چند ثانیه به آلپرن خیره شد و سیلی محکمی بهش زد. برگهها از روی میز ریختن. دستش رو مشت کرد. انگشتش رو جلوی صورت آلپرن گرفت.
اولاش: آلپرن. داداش. رفیق. دیگه اینو نگو. اصلا.
آلپرن نگاهش کرد.
اولاش: من به ارکان قول داده بودم.
آلپرن با آهی طولانی روی صندلی اولاش نشست.
آلپرن: اولاش.. مطمئنی فقط به خاطر قولته؟
اولاش نگاهش کرد. آلپرن لپتاپ اولاش رو باز کرد. رمز صفحه اول رو بلد بود. وارد یه برنامه شد. اولاش رنگش پرید. یه سری دکمه زد و یه سری پوشه پشت یه صفحه تار مشخص بودن. قفل بود.
اولاش:پسوورد داره.
آلپرن خندهای کرد و بدون اینکه نگاهش رو از صفحه برداره یه فلش مموری کوچیک از جیبش درآورد و به لپتاپ وصل کرد. چند کلید زد. صفحه یه لحظه چشمک زد و پوشهها باز شدن.
—
جلوی ساختمان دادگستری
آوا با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمون دوید که ناگهان صدای داد و فریاد از پشت یه ماشین پلیس پیچید.
مرد: من بیگناهم! به من کمک کنین!
آوا ایستاد و نگاه کرد. یه پلیس لباسشخصی، مردی رو با دو مأمور از ماشین پیاده میکرد. مرد که لباس وکالت تن آوا رو دید، به سمتش التماس کرد.
مرد: شما وکیلین؟ به من کمک کنین!
بوراک با بیحوصلگی مرد رو به سمت در هل داد. آوا به سمتش رفت که بوراک جلوش ایستاد.
بوراک: خواهش میکنم فعلاً خودتون رو درگیر نکنید.
آوا چند ثانیه سر تا پاش رو برانداز کرد.
آوا: جناب، کنار برید.
بوراک چند ثانیه بهش نگاه کرد، کنار رفت و منتظر موند آوا به سمت مرد بره.
بوراک: خب... موفق باشید. ولی اگه میخواین این پرونده رو ببرین، بهتره دست پر بیاین چون..
آوا خندید. از کنارش رد شد و داخل رفت. بوراک نگاهی بهش کرد که دور میشد، سری تکون داد.
بوراک: اینو ببرید.
مأمورها با مرد داخل رفتن. قبل از اینکه آوا وارد دادگاه بشه، صدایی آشنا شنید.
پینار: آوا! این چند تا برگه رو هم بگیر، به کارت میاد.
آوا برگهها رو گرفت و نگاهی به پینار کرد.
آوا: پینار؟ خوبی؟
پینار: آره، به جز اینکه کل مسیر رو دویدم.
آوا لبخندی زد و برگهها رو با چشم اسکن کرد.
آوا: اینا خیلی خوبن، فقط کاش زودتر بهم میدادی.
پینار: دیروز درگیر یه پروندهی دیگه شدم. شب خواستم برات بیارم که رفته بودی.
آوا: آره بعداً برات میگم.
پینار: میترکونی.
آوا خندید و وارد شد.
—
دفتر اولاش
آلپرن با خونسردی لپ تاپ رو به سمت اولاش برگردوند.
آلپرن:کارمه.
چند پوشه رو رد کرد و پوشهی «D». کلیک کرد.
آلپرن: بعد این همه سال یاد گرفتم که چطور از پس رمزهای ساده بربیام.
اولاش جلو اومد. همون لحظه آلپرن بلند شد و دوباره یکی خوابوند زیر گوشش. اولاش چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
آلپرن: آره از همون موقع که ارکان بهت گفت این عکس گرفتن ها و اطلاعات جمع کردن ها شروع شده ولی توی سرت گیر کرده اولاش.
با دست به سر اولاش کوبید.
آلپرن: چرا بهش نمیگی؟ چرا همون ثانیه اول که ازت پرسیدم چرا استخدامش کردی..
اولاش لپتاپ رو از جلوی آلپرن برداشت و بست.
اولاش: خودت میدونی ما تو چه منجلابی داریم غلت میزنیم. تو خودت جرات کردی کسی رو وارد زندگیت کنی؟
آلپرن خندید.
آلپرن: من تازه دارم سعی میکنم خودمو از این ماجرا بکشم بیرون. تو نه تنها سعی نمیکنی خودتو نجات بدی، داری بدتر...
اولاش: یکی دیگه از قبل ما رو انداخته حتی دنیز که تلاش کردم کسی نزدیکش نشه هم همینطور.
چیزی داخل صداش شکست. آلپرن نگاهش کرد.
اولاش: دیشب توی کادیکوی بودم. دنیز اونجا بود.
آلپرن چند قدم عقب رفت. چشمهاش رو بست. دستش رو روی میز کوبید.
آلپرن: اولاش... باور کن سر همهمون میبره زیر آب. تهشم دختره رو زنده به گور میکنه. نباید بزاری بره اونجا.
اولاش: چطور نذارم؟ اومدم یه کلمه حرف بزنم، جوری قافیه ردیف کرد که با سابقهی گزارش خبر به مدت ۱۰ سال، لال شدم.
الپرن سرش رو تکون داد و اولاش رو کنار زد.
اولاش:کجا؟
الپرن:مرخصی.
—
دادگستری
پینار با آسانسور به طبقهی دوم رفت که باز صدای داد و فریاد از ته راهرو پیچید. مردی که بین دو مأمور تقلا میکرد. نگاهش به انتهای راهرو افتاد. بوراک و کان کنار در اتاق کان ایستاده بودن و با هم حرف میزدن. کان با دست اشارهای به سمت مرد کرد و بوراک سری تکون داد.
پینار برگشت به سمت مأموری که برگه دستش بود.
پینار: ببخشید، جریان چیه؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 4
پینار:هنوز مطمئن نیستن. پس نمیگم ولی اگه بخوای میتونم دوباره باهاشون صحبت کنم.
اولاش برگهها رو نگاه کرد و سر تکون داد.
اولاش:خوبه. مرسی پینار.
پینار کیفش رو برداشت و رو به دنیز کرد.
پینار:دنیز جان خوشحال شدم آشنا شدیم.
دنیز:همچنین.
پینار کارتی از کیفش بیرون آورد.
پینار:راستی اینجا شاغل نیستم فقط گاهی به بچهها مشاوره حقوقی میدم یا توی اسناد کمکشون میکنم. توی ادارهی اسناد دادگستری هستم. اگه یه موقع به اطلاعات دقیقتری نیاز داشتی..
کارت رو سمتش گرفت.
پینار:این شمارهی منه.
دنیز کارت رو گرفت.
دنیز:ممنونم.
پینار تونا – کارشناس رسمی اسناد و مدارک دادگستری شعبه۷ استانبولپینار:خواهش میکنم. قبل از خارج شدن پینار اولاش سرش رو بلند شد. اولاش:آلپرن، بعد از خانم ارکان دوباره بیا. آلپرن خواست مخالفت کنه اما بعد ساکت شد. در رو برای پینار باز کرد. بیرون که رفتن پینار به سمت الپرن برگشت. پینار:امشب دیر میام. الپرن:چرا؟ پینار:الان باید برم دادگستری امروز دادگاه یکی از پرونده هاییه که روش کار کردم و یه پروندهی جدید به دستم رسیده که باید قبل از پایان وقت بررسیاش کنم. بعدش شاید یه سر به دوستم بزنم. آلپرن سری تکون داد. آلپرن:پس برو معطل نشی. پینار:مرسی. مواظب خودت باش. آلپرن:تو هم همینطور. — اولاش از پشت میز بلند شد. سمت یخچال کوچیک رفت و یه لیوان آب ریخت. با خونسردی کامل یه جرعه نوشید. اولاش:دیشب گفتی هیچوقت دیگه همدیگه رو نمیبینیم. دنیز:درسته. اولاش لیوان آب رو روی میز گذاشت. اولاش:ولی من مطمئن بودم که دوباره میبینمت. چون تو رو شناخته بودم. دنیز سر تکون داد. با خودش دو دوتا چهارتا کرد. دنیز:پس این روش شماست؟ توی زیرزمین به کارمندای جدیدتون خوش آمد میگین؟ یه هفته نمیاین سر کار و میرید خوشگذرونی؟ اولاش:صرفا میخواستم ببینم چطور آدمی هستی. دنیز:و حالا دیدین؟ اولاش:فکر کنم ازین به بعد هر روز ببینم. دنیز:میتونم استعفا بدم تا نبینین. اولاش دستاش رو بالا برد. اولاش:فکر میکردم حرفهایتر از این باشی. برگشت و برگهای رو برداشت. اولاش:یه سری قوانین رو باید دوباره برات توضیح بدم. میدونم احتمالا بهت گفتن اما این خبرگزاری هر خبری رو منتشر نمیکنه و همهچیز باید با من چک بشه. و دوم.. دنیز:دوم؟ اولاش:هیچوقت بدون اجازهی من وارد هیچ پروندهی قضایی نمیشین. دنیز برگه رو از دستش کشید. دنیز:فکر کنم میخواید از من یه خبرنگار مطیع بسازید؟ اولاش نگاهی بهش کرد. اولاش:از دختر اون مرد هیچوقت انتظار یه خبرنگار مطیع ندارم. دنیز لحظهای دنیا براش متوقف شد. دنیز:چی؟ اولاش نفس عمیقی کشید. پارچ رو برداشت و یه لیوان آب دیگه پر کرد. سمتش گرفت. اولاش:پدرت استاد من بود. دنیز لیوان رو گرفت ولی نگاهش رو از اولاش برنداشت. دستش کمی لرزید. اولاش:بخور لطفا. دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد بعد لیوان رو روی میز کوبید و سمت در برگشت. اولاش:یه چیز دیگه. دنیز ایستاد. اولاش:اون زیرزمین خطرناکه و.. دنیز برگشت. دنیز:پس علاوه بر اینکه میخواین از من یه خبرنگار مطیع بسازین زندگی شخصی کارمنداتون رو هم کنترل میکنین؟ چهطوره یه برنامهی منظم هم برام بچینین؟ ساعت بیداری، ساعت خواب، حتی اینکه با کی حرف بزنم؟ اولاش:خانوم آرکان خواهش میکنم اشتباه برداشت نکنین من فقط دارم میگم که.. دنیز سرش رو به نشونه تاسف تکون داد. در رو باز کرد و محکم کوبید. آلپرن پشت در دست به سینه ایستاده بود. وقتی دنیز رو دید سرش رو خم کرد. دنیز:این بود رفیقم رفیقم؟ آلپرن شونه بالا انداخت. دنیز چشم غرهای رفت و سمت اتاقش رفت.آلپرن بلافاصله وارد اتاق شد. بدون هیچ مقدمهای سمت اولاش رفت و خوابوند زیر گوشش. آلپرن:چته؟ برداشتی دختر ارکان رو استخدام کردی؟ دختر اون؟ عقلت کو؟ خودت یه هفته غیبت زده منو اینجا انداختی با دختر اون سر و کله بزنم؟
