uz
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Kanalga Telegram’da o‘tish

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
330
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+87 kun
+7830 kun
Postlar arxiv
به خدا که شما ها هر روز بهم ثابت میکنین تو رمان هام زیادی مهربونم

خیلی ممنونم که تو یه سری مسائل رو من حساب باز می‌کنین و میاین تو ناشناس حرف بزنیم واقعا خیلی اینطوریم که💖💓💗💞💖🫂

Değiştiremezsin yazılmışsa ..!
#Esdil #Edit

Repost from 👄rüya🕊
✨ اسم رمانت: 🌳جنگلِ سبزِ نگاهت یک جمله از کتابت: «در سبزترین گوشه‌ی نگاهت گم شدم؛ جایی که هرچه بیشتر پیش می‌رفتم، بیشتر دلم
✨ اسم رمانت: 🌳جنگلِ سبزِ نگاهت یک جمله از کتابت: «در سبزترین گوشه‌ی نگاهت گم شدم؛ جایی که هرچه بیشتر پیش می‌رفتم، بیشتر دلم می‌خواست هیچ‌گاه راهِ بازگشت را پیدا نکنم.»
جلد کتابت
👇🏻✨🌿

اگه یه پروژه دوتایی بازی کنن استقبال خواهم کرد!

بادی بود که وزید و رفت

نظرتون چیه یه وانشات از sırdaşım داشته باشیم

Glimpse of Us Joji.m4a3.60 MB

Elastic Heart.m4a3.97 MB

1|2 - Where's My Love - SYML (320).mp38.12 MB

سلام قربونت برم😭 بله حتما کلا این رمان روندش آروم تره😭

سلام عزیزم ... خواستم بگم اولدن پارتای جدید فوق العاده قشنگن 😭😭😭😭😭😭😭 امیدوارم زودتر به بوسه و فهمیدن واقعیتها هم نزدیک بشیم ...🙏🏻🙏🏻😭😭 رمان قبلی رابطه شون خیلی خیلی خلاصه بود کاش اینجا با جزئیات خیلی بیشتر بنویسی 🙏🏻🙏🏻

Kağıt Geceler #P_a_r_t 31 بوراک: من حتی نمی‌دونستم این دوتا همدیگه رو می‌بینن. کان نگاهش کرد. کان: چون برادرت احتمالا صلاح ندیده همه‌ چی رو باهات در میون بذاره. بوراک: یا شاید زینپ نذاشته. کان چیزی نگفت. بوراک: این دخترها یه روز منو می‌کشن. کان خندید. کان: مخصوصا خانوم‌ وکیل که رفیق پیناره. بوراک نگاهش کرد. بوراک: اصلا همین نگرانم می‌کنه. کان: خفه شو حالا. اینطوری نگو. بوراک از جا بلند شد و چند قدم توی اتاق راه رفت. بوراک: من برم دنبال آوا. کان ابرو بالا انداخت. کان: خیلی هم عالی. بوراک: چی؟ کان: هیچ. بوراک: کان. کان: گفتم هیچ. بوراک خواست چیزی بگه که کان ناگهان به سمت پنجره رفت. چند ثانیه بیرون رو نگاه کرد. بی‌مقدمه برگشت. کان: داداش. بوراک: چی؟ کان: یه خبری برات دارم. بوراک با تردید نزدیک شد. بوراک: چی شده؟ کان بدون جواب دادن با دست به پایین اشاره کرد.‌ بوراک جلو رفت و از پنجره نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید تا چیزی رو که می‌بینه باور کنه. آوا کنار ماشین بوراک ایستاده بود. سوییچ رو توی دستش گرفته بود و داشت باهاش در ماشین رو باز می‌کرد. بوراک: نه.. کان خندید. کان: واقعا رفیق پیناره. بوراک چشم‌هاش رو بست. بوراک: این دختر.. بوراک سمت در دوید. کان سوت زد. بوراک برگشت. کان سوییچ ماشین خودش رو از جیبش درآورد و سمت بوراک پرت کرد. بوراک توی هوا گرفتش. کان: برو. بوراک: با ماشین تو؟ کان: ماشین خودتو که برده. بوراک یک لحظه به پایین نگاه کرد. بوراک: این دستبندو چطوری باز کرده؟ کان شونه بالا انداخت. خبرگزاری بعد از نهار دنیز گزارش‌ها رو بررسی می‌کرد که در زده شد. خانم گولر: خانم ارکان؟ دنیز: بفرمایید؟ خانم گولر بسته‌ی کوچیکی دستش بود. خانم گولر: همه‌ی بسته‌ها تحویل داده شدن. این یکی برای شماست. بسته رو روی میز گذاشت. دنیز: ممنون. خانم گولر لبخند کوتاهی زد و از اتاق بیرون رفت. دنیز چند ثانیه به بسته نگاه کرد. کوچک بود. کاغذ کاهی‌رنگی دورش پیچیده شده بود. بازش کرد. یه جعبه‌ چوبی کوچیک بود. در جعبه رو بالا زد. چیزی داخلش بود که باعث شد دستش برای لحظه‌ای ثابت بمونه. یه ساعت جیبی قدیمی. فلزی با خط‌وخش‌های ظریف. پشت و روش کرد. دنیز: من اینو.. ساعت رو باز کرد. عقربه‌ها از حرکت ایستاده بودن. نگاهش رو به داخل در ساعت برد. یه حکاکی کوچیک اونجا بود اما نوشته اونقدر محو شده بود که نمی‌شد خوند. ساعت رو کنار گذاشت و کاغذ های داخل بسته رو گشت. هیچ اسمی. هیچ آدرسی. حتی اسم فرستنده. دنیز اخم کرد. جعبه رو دوباره نگاه کرد. کف جعبه زیر پارچه‌ی مخملی تیکه کاغذ کوچیکی افتاده بود. برداشتش. 8 و درست زیرش یک فلش رو به پایین. کاغذ رو برگردوند. خالی بود. دوباره برش گردوند. 8 ماشین بوراک آوا هر دو دستش رو روی فرمون گذاشته بود و نگاهش بین خیابون و آینه‌ی وسط ماشین می‌چرخید. یه ماشین مشکی پشت سرش حرکت می‌کرد. اول توجهی نکرد. پیچید. ماشین هم پیچید. سرعتش رو کمی کم کرد. ماشین پشت سرش هم فاصله‌اش رو حفظ کرد. آوا ابروهاش رو در هم کشید و دوباره به آینه نگاه کرد. آوا: جدی؟ گوشی روی صندلی کنارش لرزید. صفحه روشن شد. شماره ناشناس. صدای بوراک از اون طرف خط اومد. بوراک: سلام خانوم وکیل؟ یا خانوم دزده؟ آوا فشارش رو فرمون بیشتر شد. بوراک:قطع نکن. آوا: شماره‌ منو از کجا آوردی؟ بوراک: ماشین من رو.. آوا: جواب بده. بوراک: پیدا کردم. آوا: چطوری؟ بوراک: آوا. آوا: نه جدی می‌پرسم. شماره‌ی من دست تو نبود. سکوت. آوا نگاهی به آینه انداخت. ماشین هنوز پشت سرش بود. آوا: چرا از صبح داری دنبالم میای؟ بوراک: واقعا؟ چون ماشین من رو دزدیدی. آوا: خب؟ بوراک: حداقل بذار بدونم ماشینم کجاست. آوا: می‌تونستی زنگ بزنی. بوراک: باید مطمئن می‌شدم فرار نمی‌کنی بری دنبال.. آوا با حرص خندید. آوا: من ماشینتو دزدیدم که فرار کنم؟ بوراک: با توجه به اتفاقات صبح هیچ احتمالی رو رد نمی‌کنم. آوا چیزی نگفت. بوراک: نگه دار. آوا: چرا؟ بوراک: می‌خوام باهات حرف بزنم. آوا دوباره به ماشین پشت سرش نگاه کرد. آوا: اگه درباره‌ دستبنده، از همین الان بگم تقصیر خودت بود. بوراک خنده‌ی کوتاهی کرد. بوراک: می‌دونم. آوا: پس؟ بوراک: فقط نگه دار، آوا. خونه اولاش پینار بعد از نهار کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. پینار: من دیگه برم سر کار، عاشق‌پیشه. اولاش: برو. پینار دستش رو روی دستگیره گذاشت. پینار: مراقب خودت باش. اولاش: حتما. پینار: و اگه دنیز زنگ زد.. اولاش: برو سر کارت، پینار. پینار خندید و از خونه بیرون رفت. اولاش چند ثانیه همون‌جا ایستاد.‌ پینار از پشت در داد زد. پینار: عاشق شدی. سکوت.اولاش خندید. در دوباره زده شد. دستگیره رو پایین آورد و در رو باز کرد. اولاش: پینار، گفتم که عاشق دنیز نیستم. لبخند از روی صورتش محو شد. دریا. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 30 آوا: دفعه‌ بعد؟ بوراک: امیدوارم نباشه. آوا: حتی قیافت آدمو عصبانی می‌کنه. بوراک خندید. بوراک: آوا جون. آوا ابرو بالا انداخت. آوا: بله، بوراک جون؟ لبخند بوراک عمیق‌تر شد. بوراک: حالا که آروم شدی.. دستش رو برد سمت آستینش و یه دستبند از داخلش بیرون کشید. قبل از اینکه آوا فرصت کنه دستش رو عقب بکشه دور مچش بست. آوا به دستبند نگاه کرد. آوا: بوراک.. این‌کارو نکردی.. بوراک سر دیگه‌ دستبند رو گرفت و به قلاب کوچیکی کنار میزش وصل کرد. آوا چند ثانیه مات موند. با ناباوری بهش نگاه کرد. آوا: چی کار کردی؟ بوراک سمت در برگشت. خبرگزاری موهای دنیز هنوز کمی نم داشت. چند تار مو کنار صورتش چسبیده بود و بقیه‌ی موهاش رو مثل همیشه مرتب پشت سرش جمع کرده بود. وارد شد. صدای حرف زدن چند نفر از دخترها اومد. -من هنوز نفهمیدم چرا دیروز آقای کوروغلو رو برد بیرون. +منم. تازه خودش هم که هنوز نیومده. نفر سوم خندید‌. ×شاید خانوم دنیز امروز جوابش رو بهمون بده. دنیز قدمش برای لحظه‌ای کند شد اما وانمود کرد چیزی نشنیده. در اتاقش رو باز کرد کیفش رو آویزون کرد. صدای قدم‌هایی از پشت سرش اومد. در باز بود اما باز زده شد. برگشت. آلپرن: صبح بخیر. دنیز برگشت. دنیز:بیا تو. آلپرن با دو فنجون قهوه اومد. آلپرن: چطوری؟ دنیز: خوبم. آلپرن یکی از فنجون‌ها رو روی میز گذاشت. دنیز لبخند کوچیکی زد. آلپرن چند ثانیه نگاهش کرد. آلپرن: پینار گفت دیشب موندی پیش اولاش. دنیز نگاهش رو از آلپرن گرفت و مشغول مرتب کردن وسایل روی میز شد. دنیز: آره. آلپرن: مرسی. دنیز سر بلند کرد. دنیز: برای چی؟ آلپرن: تنهاش نذاشتی. دنیز مکث کوتاهی کرد. دنیز: خب به خاطر من شد.. آلپرن لبخند زد. آلپرن: حالش بهتره؟ پینار رفته دیدنش ولی هنوز زنگ نزده. دنیز: بهتره. آلپرن: پانسمانش چی؟ دنیز: چهار عوضش کردم. آلپرن ابرو بالا انداخت. آلپرن: چهار صبح؟ دنیز: خودش که قرار نبود عوضش کنه. آلپرن خنده‌ی کوتاهی کرد. آلپرن: پس بالاخره یکی پیدا شد که بتونه مجبورش کنه از خودش مراقبت کنه. دنیز: خیلی هم مجبور نشد. آلپرن: جدی؟ دنیز با نگاه معنی‌داری بهش خیره شد. دنیز: تقریبا. سکوت. دنیز نگاهش رو به آلپرن دوخت. دنیز: تو چی؟ آلپرن: من چی؟ دنیز: غذا خوردنت چطور پیش رفت؟ آلپرن چند لحظه ساکت موند.شونه بالا انداخت. آلپرن: خوب بود. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. دنیز: به نظرم آدم عجیبیه. آلپرن: اونور؟ دنیز: آره. آلپرن فنجونش رو روی میز گذاشت. آلپرن: چرا؟ دنیز: یه جوری حرف می‌زد. آلپرن چیزی نگفت. دنیز: تو زیاد می‌شناسیش؟ آلپرن نگاهش کرد. آلپرن: کم و بیش. دنیز: من ازش خوشم نیومد. آلپرن خنده‌ی کوتاهی کرد. آلپرن: خوشبختانه قرار نیست باهاش ازدواج کنی. دنیز چشم‌هاش رو چرخوند. آلپرن فنجونش رو برداشت. آلپرن: خب دیگه. آلپرن به سمت در اشاره کرد. آلپرن: برم سر کارم. دنیز لبخند زد. دنیز: برو. اتاق کان در باز شد و بوراک وارد شد. کان سرش رو از روی پرونده بلند کرد. کان: بیا. بوراک در رو بست و مستقیم رفت و نشست. چند ثانیه فقط به نقطه‌ای روی میز خیره موند. کان: چی شده؟ بوراک نفسش رو بیرون داد. بوراک: ساواش. کان: دارم کاراشو می‌کنم که ببندمش. بوراک کمی جلو اومد. بوراک: آوا دید دارن میبرنش. کان ابروهاش رو در هم کشید. بوراک دستش رو روی صورتش کشید. بوراک: مهم نیست. فعلا آوا مهمه. کان نگاهش کرد. کان: الان کجاست؟ بوراک سرش رو بالا آورد. بوراک: توی اتاق من. کان: چی؟ بوراک مکث کرد. بوراک: دستبند زدمش. کان بلند شد. کان: چرا؟ بوراک با کلافگی روی صندلی جابه‌جا شد. بوراک: چون داشت می‌رفت دنبال ساواش. نمی‌تونستم بذارم بره. کان: خب نمی‌شد یه جور دیگه جلوشو بگیری؟ بوراک: اصلا گوش نمی‌داد. کان پوزخند کوتاهی زد. کان: من ساعت ورود و خروج این خانوم رو نمی‌دونم. تو می‌دونی. حداقل یه زمانی برای انتقال ساواش تعیین می‌کردی. بوراک دستش رو روی پیشونیش گذاشت. بوراک: خیلی بامزه‌ای. کان: می‌دونم. سکوت. کان دوباره پرونده رو باز کرد. کان: ساواش رو فعلا ول کن. اونور داره روی یه چیز دیگه فشار میاره. بوراک نگاهش کرد. کان: زینپ. بوراک اخم کرد. بوراک: چی شده؟ کان: ازش خبر داره. بوراک صاف نشست. کان: دیروز به آلپرن گفته زینپ و اردم دارن همدیگه رو می‌بینن. چند ثانیه طول کشید تا حرف کان برای بوراک جا بیفته. بوراک: چی؟ کان: گفتم اونور فهمیده. بوراک نگاهش رو پایین انداخت. انگشت‌هاش رو به هم قفل کرد. بوراک: زینپ.. کان: آره. بوراک: و اردم؟ کان سر تکون داد. بوراک نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 29 خونه‌ اولاش در آپارتمان باز شد. پینار با یه کیسه‌ی بزرگ وارد شد. چشمش به پنبه‌های خونی داخل سطل افتاد، بعد کاناپه و پتوی نامرتب روش. در آخر ظرفشویی. دو تا بشقاب. دو تا لیوان. لبخند ریزی زد و مستقیم سمت اتاق رفت. اولاش روی تخت خوابیده بود یه دستش زیر بالش و دست دیگه‌اش دور تیشرتی حلقه شده بود. پینار آروم تیشرت رو از بین دست‌هاش بیرون کشید. عطر آشنایی به مشامش خورد. پینار: اوه. تیشرت رو بالا گرفت و بعد بالش رو محکم روی صورت اولاش کوبید. اولاش با اخم از خواب پرید. اولاش: چی؟ پینار: خواب بودی؟ اولاش: معلومه که خواب بودم دیوونه. پینار روی صندلی نشست. پینار: پانسمانت رو کی عوض کرده؟ اولاش: دنیز. پینار لبخند زد. اولاش: شروع نکن. پینار: من هیچی نگفتم. پینار تیشرت رو بالا گرفت. پینار: پس موند؟ اولاش: کاناپه. پینار: و این؟ اولاش چند ثانیه به تیشرت نگاه کرد. اولاش: لباس راحتی نداشت. وقتی خواست بره، تیشرت رو گذاشت روی تخت. پینار: و تو هم گذاشتی تو بغلت؟ اولاش: من نذاشتم. پینار: خودش اومد؟ سکوت. پینار: چه جنتلمنی شدی، نمی‌دونستم. اولاش: به آلپرن‌ می‌گم دیگه کلید رو بهت نده. پینار خندید. پینار: خیلی خب. هیچی ندیدم. اولاش: ممنون. مکث. پینار: عاشق شدی؟ اولاش چشم‌هاش رو بست. اولاش: نه. پتو رو روی سرش کشید. چند ثانیه بعد دوباره کنار زد. اولاش: شما دوتا دیشب نمی‌تونستین بیاین؟ پینار لبخند زد. پینار: می‌تونستیم. ولی آلپرن گفت یه جوری دنیز رو نگه دارم پیشت. حتی از تلفنش باهات حرف نزدم که دروغمو بفهمی. اولاش: شما دو نفر یه روز منو سکته می‌دین. پینار جعبه‌ای از کیفش درآورد و سمتش پرت کرد. اولاش گرفت. اولاش: این چیه؟ پینار: با آلپرن گرفتیم. گوشیه. اولاش: مرسی. بعدا باهاتون حساب می‌کنم. پینار دوباره لبخند زد. پینار: مال من با یه جواب حساب می‌شه. اولاش: نه. پینار: از کی؟ اولاش آهی کشید و دستش رو روی ته‌ریشش کشید. پینار چشم‌هاش گرد شد. پینار: وای خدای من... از خیلی وقته؟ اولاش: تونا، آروم بگیر. پینار از جا پرید. پینار: عاشق شدیی! چرا به من نگفتی؟ مگه ما سه‌نفره رفیق نیستیم؟ اتاق بوراک بوراک: دارم می‌بینمت، خانوم وکیل. لحنش باعث شد آوا مکث کنه. نگاهش از چشم‌های بوراک پایین رفت و به زخم کنار لبش افتاد. آوا: پس خوب گوش کن. بوراک دستش رو روی مچ آوا گذاشت. بوراک: دارم گوش می‌دم. آوا کمی اخم کرد. به دستاشون خیره شد بعد دوباره به چشمای بوراک نگاه کرد‌‌ آوا: من خودم می‌دونم دارم چی کار می‌کنم. بوراک: دقیقا همین جمله‌ باعث می‌شه بیشتر نگران بشم. آوا: نگران من نباش. بوراک: دیر گفتی. آوا برای لحظه‌ای ساکت شد. دستش هنوز یقه‌ی بوراک را گرفته بود. آوا: من حس میکنم تو خیلی بیشتر از چیزی که باید می‌دونی. بوراک: بله، چون کارمه. آوا: نه. داری چیزی رو ازم قایم می‌کنی. بوراک نگاهش کرد. آوا هم صداش رو پایین آورد‌. آوا: من از آدم‌‌هایی که چیزی رو ازم قایم کنن خوشم نمیاد. بوراک: پس بهتره کمتر سوال بپرسی تا مجبور نباشم چیزی رو قایم کنم. آوا خیره نگاهش کرد. بعد یه دستش رو از یقه‌ بوراک پایین آورد. مشت کرد و دوباره به صورتش نگاه کرد. نگاهش روی زخم کنار لب بوراک موند. نوک انگشتش رو آروم روی زخم گذاشت. بوراک برای یک لحظه چشم‌هاش رو بست. آوا: بوراک جون. بوراک چشم‌هاش رو باز کرد. آوا: کاری نکن مجبور شم دقیقا این طرف لبت با ناخن‌هام یه زخم دیگه بذارم. بوراک لحظه‌ای خیره نگاهش کرد. خندید. بوراک: تهدیدت وقتی با بوراک جون ترکیب شده خیلی قابل‌ باور نیست. آوا ابرو بالا انداخت. آوا: پس دوست داری جدی‌تر حرف بزنم؟ بوراک: نه. همین خوبه. آوا یقه‌اش رو کامل ول کرد. کیفش رو از روی صندلی برداشت و روی شونه انداخت. آوا: بادیگارد عزیز، قول می‌دم دنبال ساواش دمیر نرم. اصلا دیگه برام مهم نیست. بوراک: عزیز؟ آوا مکث کرد. آوا: روی بادیگارد تمرکز کن. بوراک خندید. بوراک: دارم سعی می‌کنم. آوا موهاش رو مرتب کرد. آوا: در حین سعی کردنت در رو باز کن چون من باید برم پرونده‌ موکلم رو پیگیری کنم. بوراک: قول دادی دنبال ساواش نری؟ آوا: گفتم نمی‌رم. بوراک: و اگه نظرت عوض شد؟ آوا: نمی‌شه. بوراک: آوا. آوا آه کشید. آوا: باشه. قول می‌دم. بوراک چند ثانیه نگاهش کرد بعد به سمتش اومد. آوا فکر کرد می‌خواد کلید رو بهش بده اما دستش رو گرفت. آروم برگردوند و کف دستش رو نگاه کرد. بوراک: دستتون که یه وقت اذیت نشده باشه، خانوم وکیل. آوا به دستشون نگاه کرد. آوا: چرا باید اذیت شده باشه؟ بوراک: موقع کشیدن یقه‌ی بنده، فشار زیادی بهش وارد شد چند بارم با همین ناخن‌ها دستتو مشت کردی. انگشت شستش رو خیلی کوتاه کف دست آوا کشید. بوراک: دفعه‌ بعد آروم‌تر عصبانی شو. آوا نگاهش کرد.

بوراک: بله کاملا مشخصه خانوم اکینجی. دستی روی چونه اش کشید و ادای فکر کردن در آورد‌. بوراک: مخصوصا از اونجایی که پنج دقیقه داشتی توی راهرو داد می‌زدی و نزدیک بود با دو تا مامور دعوا کنی. آوا یک قدم جلوتر رفت و انگشتش رو جلوی صورت بوراک گرفت. آوا: هر چیم بشه، تو حق نداری هر جا من می‌رم دنبالم بیای، بعد هم جلوی همه منو بکشی توی اتاقت و درو قفل کنی! بوراک از روی صندلی بلند شد. فاصله‌شون کمتر شد. بوراک: حق دارم وقتی می‌بینم داری خودتو وسط چیزی می‌اندازی که حتی نمی‌دونی.. آوا: تو وکیل منی؟ بوراک: نه. آوا: پس قاضی منی؟ بوراک: اونم نه. آوا: پس دقیقا چه حقی داری؟ بوراک چند لحظه بهش خیره موند. کت کوتاه تیره‌اش روی پیراهن سفیدش نشسته بود. موهای طلایی‌اش از شتاب و عصبانیت کمی به‌هم ریخته بود، کنار صورتش افتاده بود و چشم‌های سبزش مستقیم به بوراک دوخته شده بود. آوا سرش را کمی کج کرد. آوا: خب؟ بوراک به خودش اومد. آوا با ابروی بالا رفته نگاهش کرد. آوا: منتظرم، آقای سونر. بوراک صاف‌تر ایستاد. بوراک: چه عجله‌ای داری؟ آوا: کار دارم. بوراک لبخند کوتاهی زد. آوا یهو دست‌هاش رو بالا آورد و انگشت‌هاش رو یکی‌یکی کشید. صدای ریز قلنج انگشت‌هاش در سکوت اتاق پیچید. بوراک به دست‌هاش نگاه کرد. بوراک: این حرکتت قراره منو بترسونه؟ آوا لبخند باریکی زد. یه قدم جلو رفت. یقه‌ بوراک رو گرفت و به سمت خودش کشید. بوراک که غافلگیر شده بود ناخودآگاه یه قدم جلو اومد. اختلاف قدشون حتی با پاشنه بلند آوا باعث شد مجبور شه کمی سرش رو پایین بیاره تا صورت آوا رو درست ببینه. آوا: منو ببین، آقای پلیس. بوراک نگاهش کرد. آوا: کامل. بوراک صداشو پایین آورد.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 28 خونه‌ آرکان، ۵ صبح دنیز آروم در رو باز کرد. دریا پشت میز نشسته بود. یه لیوان چای سرد شده جلوش و گوشی توی دستش بود. دنیز:‌ مامان؟ بیداری؟ دریا: کجا بودی؟ دنیز: پیام دادم که پیش بچه ها بودم. حرف زدیم. دیر شد. دریا چند ثانیه بهش نگاه کرد. دنیز: مامان. بهت پیام دادم که کجام. کافیه. دریا از جا بلند شد. لیوان رو محکم روی میز گذاشت. دریا: کافیه؟ گوشی رو برداشت و صفحه‌اش رو به سمت دنیز گرفت. دنیز نگاه کرد. استوری ایلسو. دریا: ایلسو و آوا ساعت ۱۱ توی رستوران بودن. تو کجا بودی، دنیز؟ دنیز: مامان.. دریا: به من دروغ گفتی؟ دوباره رفتی کادیکوی؟ دنیز:نه! دریا: پس کجا بودی؟ دنیز یهو داد زد‌. دنیز: پیش اولاش بودم. سکوت. دریا انگار که کلمه‌ها توی ذهنش قفل کرده بودند. دریا: پیش..اولاش؟ دنیز: آره. وقتی اومد کمکم کنه زخمی شد. من ظهر بردمش بیمارستان اما آلپرن‌ و پینار امشب رفته بودن خارج از شهر و من مجبورا موندم پیشش وگرنه.. وگرنه نمی‌موندم. دریا چند قدم عقب رفت. دستش رو روی میز گذاشت تا خودش رو نگه داره. دریا: دنیز..مثل بابات نشو. لطفا.. مثل بابات نشو. دنیز چند قدم به سمتش رفت و دریا رو بغل کرد. دنیز: ببخشید مامان. دریا هم محکم بغلش کرد. دنیز: من میرم دوش بگیرم. بعد میرم سرکار. شب با هم بریم بیرون، خوبه؟ سر دریا رو بوسید و سمت حموم رفت. دادگستری 10 صبح آوا با یه پوشه به سمت اتاق قاضی می‌رفت تا پیگیری پرونده‌ که دستور بازبینی گرفته بود رو انجام بده. نگاهش روی برگه‌ها بود که با صدای قدم‌ های سنگین سرش رو بلند کرد. ساواش دمیر. با دستبند بین دو مامور. آوا چند ثانیه بهشون خیره شد. بعد پوشه رو زیر بغلش زد و سمتشون دوید. آوا:ببخشید! مامورها ایستادن. آوا:ایشون رو کجا می‌برین؟ مامور:دستور انتقال داریم. آوا:چطور؟ دادستان پرونده همین چند روز پیش گفتن هنوز در دست بررسیه. مامور:خانوم ما فقط دستور رو اجرا می‌کنیم. آوا:پس دستور رو به من بدین ببینم. مامورها نگاهی به هم کردند. مامور:شما کی هستین؟ آوا مکثی‌کرد. آوا:وکیلشم. حالا بگین کجا می‌برینش؟ ساواش که تا حالا سرش پایین بود نگاهش رو بالا آورد. ساواش: بالاخره وکیل؟ آوا سر تکون داد و نگاه تیزش رو به مامورها چرخوند. مامور:خانوم.. آوا:نه! تا وقتی دستور رو نبینم هیچکس نمی‌تونه ایشون رو از اینجا ببره. -بسه بوراک. چند قدم دورتر ایستاده بود. کت چرمی پوشیده بود و دست‌هاش توی جیبش بود. نگاهش به مامورها بود. بوراک:شما برین. من درستش می‌کنم. مامورها نگاهی به بوراک انداختن. با احترام نظامی سر تکون دادن و دور شدن. آوا با عصبانیت سمت بوراک برگشت. دست‌هاش رو به کمرش زد. آوا:به! صبح شما هم بخیر، آقای سونر! همین اول صبح که برگشتی توی دادگستری داری تو کار من دخالت می‌کنی؟ بوراک خواست چیزی بگه اما آوا امان نداد. آوا: یه دونه ساندویچ نصف کردی دلیل نمیشه فکر کنی همه‌ی کارام نصف نصف باتوعه. بوراک لبخند کوچکی روی صورتش نشست. چند نفر که رد میشدن با صدای داد آوا برگشتن و نگاهشون کردن. بوراک صداش رو صاف کرد. بوراک:چرا دروغ گفتی که وکیلشی؟ اگه می‌فهمیدن می‌تونستن بفرستنت بازداشتگاه. آوا:بزار بفرستن! چند روزه داری دور و بر من رژه میری و عین بادیگارد هر جا میرم مراقب منی فکر کردی بهت لوح تقدیر میدن؟ بوراک نگاهی به اطراف انداخت. دستش رو دراز کرد و مچ آوا رو گرفت. آوا: هی! چی کار.. اون رو به سمت یه در اتاقش کشید. با یه فشار در رو باز کرد و پشت سرشون قفل کرد. اوا لحظه‌ای اطراف اتاق رو نگاه کرد و سمت بوراک برگشت. آوا:واقعا دیوونه‌ای؟ درو باز کن. بوراک یکی از صندلی‌ها رو برداشت و درست جلوی در گذاشت. نشست. دست‌هاش رو روی دسته‌های صندلی گذاشت. آوا: بوراک. بوراک با شنیدن اسمش دیگه لبخندش رو پنهون نکرد. بوراک: جانم؟ اوا ابرو بالا انداخت و با سر به در اشاره کرد. آوا: درو باز کن. بوراک: نه. آوا چند قدم جلو اومد. آوا: ببخشید؟ بوراک دکمه استینش رو مرتب کرد. بوراک: گفتم نه. اول آروم شو. آوا سری تکون داد و کیف بزرگش رو روی یکی از صندلی‌های جلوی میز بوراک کوبید. آوا: من آرومم. بوراک نگاهی بهش انداخت.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 27 دریا روی شونه ارکان کوبید. دریا: اون فقط یه اسباب‌بازی نیاز داره که براش خبرای جعلی بنویسه و من اون رو بهش دادم. به محض اینکه آلپرن‌ گیر بیوفته اولاش هم با خودش پایین میکشه. ارکان فکش سفت شد. دریا:باز هم با همه‌ خبرایی که اونور مجبورت کرد علیه دشمناش منتشر کنی هیچوقت زندگیمون مثل قبل نمی‌شه. چون خود اون خبرا کافیه که کل استانبول دیگه بهت اعتماد نکنه اما نمی‌خوام یه لحظه دیگه زندگیم زیر سایه اونور باشه. میفهمی؟ ارکان:دریا..من به اولاش سپرده بودم اگه یه روزی نبودم مراقب دنیز باشه.. الان چطوری اون.. دریا داد زد. دریا: تو به اولاش گفتی مراقب دختر من باشه؟ به من نه ولی به اولاش گفتی؟ یه پسر غریبه؟ آرکان چشماش رو بست. ارکان:اون روزهایی که خبرگزاری رو تازه راه انداخته بودم، اولاش اولین کسی بود که اومد. همیشه بهم می‌گفت که جای پدرش رو پر کردم. هر وقت گیر می‌کردم، اولاش بود که می‌اومد. هر وقت نیاز به یه خبرنگار قابل اعتماد داشتم، اولاش بود. نگاهش رو بالا آورد. ارکان:حالا فردا چه جوری تو روشون نگاه کنم وقتی می‌دونم زنم پشت سرشون چیکار کرده؟ دریا:اون ها هم اگه جای من بودن همین کار رو می‌کردن. آرکان دو طرف بازوی دریا گرفت و تکونش داد. ارکان:دریا من داشتم با اونور راه می‌اومدم. زندگیمون داشت به روال بهتری برمی‌گشت. من و تو و دنیز. همه‌چی داشت خوب می‌شد. دریا:روال بهتر؟ اگه روال بهتر می‌خواستی باید از اول سکوت می‌کردی. برای من. برای دنیز. برای خودت. برای همون اولاشی که میگی. ارکان:دریا.. دریا:تو به اولاش گفتی که مراقب دنیز باشه اما به من نگفتی که داری چیکار می‌کنی چون می‌دونستی که من جلوت رو می‌گیرم. ارکان:من به اولاشم نگفتم که دارم چیکار می‌کنم. دریا با تاسف سری تکون داد و سمت ماشین رفت. -حال- دنیز: اینقدر نزدیک بودین؟ اولاش لبخند کم‌رنگی زد. اولاش: بابات اولین نفری بود که بهم کار داد. مکث. اولاش: خیلی چیزا رو ازش یاد گرفتم. دنیز جعبه وسایل رو بست. نگاهی به اولاش کرد. دنیز:اسمت رو تو خونمون نشنیده بودم. اولاش نگاهش رو پایین انداخت. اولاش: احتمالا یادت نیست. دنیز سری تکون داد. صداش رو صاف کرد. دنیز: خب دیگه من برم. اولاش اخم کوچیکی کرد. اولاش: الان؟ دنیز: آره. یه سر خونه میرم، بعدم برم خبرگزاری. از جا بلند شد. داخل اتاق رفت. لباسش رو عوض کرد و برگشت. دوربین رو از روی میز کنار مبل برداشت و با خوشحالی داخل کیفش گذاشت. دنیز: بازم مرسی. اولاش با لبخند چشمش رو باز و بسته کرد. دنیز صداش رو صاف کرد. دنیز: تو جایی نمیری. اولاش از تغییر لحن ناگهانیش خندید. اولاش: امر دیگه‌ای ندارین خانوم؟ دنیز: دارم. اولاش ابرو بالا انداخت. دنیز: امروز استراحت می‌کنی. اولاش: بله. دنیز: پانسمانت رو دستکاری نمی‌کنی. اولاش: بله. دنیز: اگه درد داشتی به من.. اولاش ابرو بالا انداخت. دنیز متوجه شد. دنیز:..آلپرن یا..پینار زنگ می‌زنی. اولاش خندش گرفت. اولاش: بله. دنیز دست به سینه ایستاد. دنیز: احتمالا پینار هم صبح میاد بهت سر بزنه. اولاش سر تکون داد. اولاش: دستور دیگه؟ دنیز لبخندش رو پنهان کرد. دنیز: فعلا نه. اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. اولاش: خیلی دستور میدی. دنیز شونه بالا انداخت. دنیز: چون ظاهرا خودت بلد نیستی از خودت مراقبت کنی. اولاش خندید. اولاش: شاید بابات یه زمانی رئیس من بود ولی رئیس تو منم. دنیز چند ثانیه خیره نگاهش کرد. دنیز: تو خواب ببینی. لبخند گوشه‌ی لب اولاش موند. نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت دنیز ثابت شد. اولاش: از اونجایی که دو شبه به خاطر تو نخوابیدم.. مکث. اولاش: احتمالا تو خواب هم نمی‌بینم. خودش بهتر از هر کسی می‌دونست که این ماجرا دو شب نبود. سال‌ها بود خواب درست و حسابی نداشت. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. به اتفاقی که توی کادیکوی افتاده بود فکر کرد. به اینکه اولاش تا صبح درگیرش شده بود. امشب چی؟ امشب هم به خاطر اون نخوابیده بود؟ ابروهاش کمی در هم رفت. دنیز: واقعا باید بخوابی. فکر کنم زیادی خسته‌ای. اولاش لبخند کوچیکی زد. متوجه مکث دنیز شده بود. اولاش: این یکی رو قبول دارم. دنیز کیفش رو برداشت و بندش رو روی شونه‌اش انداخت. چند قدم به سمت در رفت. دنیز: یادت نره چی گفتم. دنیز کتش رو برداشت. اولاش: کدومش؟ دنیز: همش. اولاش دستش رو روی چشمش گذاشت. اولاش: چشم خانوم رئیس. دنیز لبخندی زد و چشماش رو چرخوند. دنیز: فعلا. دستش رو روی دستگیره‌ی در گذاشت. اولاش: دنیز. دنیز برگشت. اولاش: مواظب خودت باش. دنیز سر تکون داد و در رو باز کرد و آروم پشت سرش بست. اولاش چند ثانیه به در نگاه کرد. چشم‌هاش رو بست. سکوت خونه زیادی ساکت به نظر می‌رسید.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 26 زمان حال، سه و نیم صبح نور کم صبح از لای پرده‌ها به داخل می‌تابید. هوا سرد بود. دنیز خواست دنبال پتو بگرده اما تو خواب و بیداری اولاش رو دید که پتو توی دستش بود و با احتیاط پتو رو روش کشید. اولاش:بیدارت کردم؟ دنیز با خستگی لبخند زد و نگاهش به دسته‌ مبل روبروش افتاد. یه کتاب رو دسته‌ مبل باز بود. دنیز:نخوابیدی؟ اولاش نگاهش رو از روی صورت دنیز به کتاب انداخت. متوجه شد کتاب رو صفحه‌ اول باز مونده. دنیز: از کی بیداری؟ سکوت. دنیز:بزار من بگم. از دیروز. چون دیشبم نخوابیدی. پس احمقی. اولاش خندید. دنیز آروم نشست و پتو رو دور خودش جمع کرد. دنیز: چاقو خوردی، خون ازت رفته، دارو خوردی، بعد نخوابیدی. دنیز به ساعت نگاه کرد. دنیز: بشین. باید پانسمانت رو عوض کنم. اولاش همونجا ایستاده بود. اولاش: خودم حلش می‌کنم. تو استراحت کن. دنیز چشماش رو‌ چرخوند. جعبه‌ رو برداشت. اولاش هنوز سر جاش ایستاده بود. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. دنیز: واقعا لجبازی. کف دستش رو روی قفسه‌ سینه‌ اولاش گذاشت و آروم هلش داد. دنیز: بشین. اولاش بدون حرف خودش رو روی مبل انداخت. دنیز دستی لای موهاش کشید و جعبه رو باز کرد. بطری بتادین رو برداشت. دنیز: دکمه‌هاتو باز کن. اولاش ابرویی بالا انداخت. دنیز: می‌کنی یا خودم بکنم؟ لبخندی روی لب اولاش نشست. دست سالمش رو بالا آورد و دکمه‌ی اول رو باز کرد. دومی. سومی. نور کم‌رنگ صبح باعث شد رد چند کبودی دیده بشه. دنیز‌ نفس عمیقی کشید. دنیز: ببخشید. اولاش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. اولاش: نه. دنیز: اگه من.. اولاش: دنیز. تقصیر تو نیست. دنیز نگاهش کرد. اولاش: من انتخاب کردم بیام دنبالت. دنیز: ولی.. اولاش: ولی‌ نداره. مکث کوتاهی کرد. اولاش: لازم بشه باز هم همون کارو می‌کنم. دنیز چند لحظه بهش خیره موند. اولاش: خودتو مقصر نکن. دنیز نفسش رو آروم بیرون داد و پنبه رو به بتادین آغشته کرد. تماس پنبه با زخم باعث شد عضلات فک اولاش سفت بشه. دنیز: درد گرفت؟ اولاش: نه. دنیز: ببخشید. دستش می‌لرزید. اولاش: خوبم. چند دقیقه سکوت. دنیز: کی بودن؟ اولاش: کیا؟ دنیز: افتاده بودن دنبال من. پنبه رو روی زخم کشید. دنیز: به تو چاقو زدن. سکوت. اولاش: یه مشت آدم عوضی. دنیز سرش رو بلند کرد. دنیز: اونجا کلی دختر بود. مکث. دنیز: ولی اونا فقط دنبال من بودن. بتادین رو کنار گذاشت و باند رو باز کرد. دنیز: وقتی اومدن سراغت خیلی راحت باهاشون رفتی. سکوت. اولاش: نمی‌خواستم وسط خیابون دعوا بشه و پلیس بیاد. دنیز باند رو دور شونه‌اش پیچید. دنیز: مامانم هم مثل تو حرف می‌زنه.. دیگه نرو کادیکوی.. اونجا.. هوفی کشید. باند رو نگه داشت تا چسب رو بچسبونه. اولاش به دست دنیز نگاه کرد. لرزش خفیف انگشت‌هاش رو دید. دست سالمش رو بالا آورد و خیلی آروم روی دست دنیز گذاشت. دنیز مکث کرد. اولاش چسب رو از دست دنیز گرفت و خودش روی باند صافش کرد بعد دست دنیز رو گرفت و پایین آورد. اولاش: چون کثافت کاری توش زیاده. آدم های مست، دعوا، چاقوکشی.. کلا آدمایی که اون پایینن عجیبن. مادرت هم احتمالا همینو می‌گه. دنیز چند ثانیه ساکت موند. دنیز: تو می‌دونستی بابای منم می‌رفت کادیکوی؟ اولاش: با هم می‌رفتیم. -ادامه فلش بک- ارکان نگاهش رو بالا آورد:آره. رفیقای خوبی بودیم. تا وقتی فهمیدم پول اونقدر باعث شده کور شه که داره قاچاق می‌کنه. دریا نگاهش کرد. ارکان:دو نفر رو کشته. دریا:به تو چه؟ ارکان:بهت می‌گم آدم کشته! دو تا خانواده! دریا:منم می‌گم به تو چه؟ تو چرا خواستی خبرش رو منتشر کنی؟ ارکان:چون خبرنگارم دریا. دریا داد زد:حالا چی شد؟ وقتی داشتی اون کار رو می‌کردی، با خودت نگفتی آدمی که دو تا آدم کشته سیاه کردن زندگی من و خانوادم براش کار نداره؟ ارکان نگاهش رو دزدید. دریا:فکر نمی‌کردی یه روز بیدار بشیم و ببینیم یه نفر، توی خونه‌ خودمون، توی اتاق دخترمون ازش در حالی که خوابه فیلم گرفته و تهدیدمون کرده؟ ارکان دستی روی صورتش کشید. دریا:حالا که کل زندگیمون شده یه آتشفشان منتظر فوران، راضی‌ای؟ اون دو تا خانواده‌ای که بچه‌هاشون رو کشتن، می‌دونن قاتل کیه؟ آرکان:فکر می‌کنی کار درستی کردی دریا؟ فکر کردی الان من و تو و دنیز می‌تونیم در بریم؟ آلپرن‌ می‌تونه چیزی از اونور و سیستمش پیدا کنه که من نکردم؟ فکر می‌کنی آلپرن‌ وقتی اونور بفهمه سیستمش هک شده و تهدیدش کنه اسم تو رو نمیاره؟ می‌دونی وقتی اسم تو پشت این کار بیاد چی میشه؟ شاید الان دنیز خونه تنهاست و فکر می‌کنه برمی‌گردیم ولی وقتی اونور بفهمه تو یکی رو فرستادی تا سیستم کوفتیشو هک کنه دیگه هیچ‌کس برنمی‌گرده.