𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Kanalga Telegram’da o‘tish
327
Obunachilar
-224 soatlar
+87 kun
+7930 kun
Postlar arxiv
اولاش اخم کرد.
آلپرن: گفته به آوا بگو چون باهوشه. میفهمی یعنی چی؟ داره رتبهبندی میکنه.
با انگشتهاش شمرد.
آلپرن: بالاخره بعد هشت سال اول دنیز رو میخواد بعد آوا بعد..
نگاهش به سمت راهرو رفت.
آلپرن: پینار رو میخواد.
اولاش به شونه آلپرن کوبید.
اولاش: چه پیناری؟ چرت نگو. کان از پینار جدا شده.
آلپرن: ولی پینار هنوز خواهر منه. منم میتونم از پینار جدا بشم؟
اولاش نگاهش لرزید.
آلپرن: نمیتونم اولاش، نه؟
آلپرن به دیوار کوبید.
آلپرن: اونور هویت زینپ رو فهمیده دقیقا دو ماه و نیم بعد از اینکه ازش خواستیم کمکمون کنه و مامور بشه تا وقتی دخترا میرن کادیکوی حواسش به خودشون باشه.
یه قدم جلو رفت.
آلپرن: دو ماه و نیم بعد از اینکه نشستیم و تکتک احتمالات رو براش بررسی کردیم.
صداش از خشم میلرزید.
آلپرن: هنوز کان نفهمیده کجای کار رو خراب کردیم ولی اونور فهمیده.
اولاش: ولی..
آلپرن محکم به صورتش زد. سر اولاش کمی چرخید.
آلپرن: میگم دو ماه و نیم بعد! بعد از اون همه تلاشی که کردیم.
نفسش رو با عصبانیت بیرون داد.
آلپرن: الان تو میخوای بری به دنیز بگی اونور مامانش رو دیوونه کرد، از باباش استفاده کرد بعد خلاصش کرد و ما رو هشت سال تهدید کرد؟ فکر میکنی میشینه نگاهت میکنه؟
سرش رو تکان داد.
آلپرن: نه اولاش. با اولین چیزی که گیرش بیاد میافته دنبال اونور.
اولاش یقه آلپرن رو کشید.
اولاش: من دنیز رو میشناسم!
آلپرن: منم اونور رو میشناسم!
اولاش: دست از سرم بردار. خودم باهاش حرف میزنم.
آلپرن: و من دارم..
اولاش دوباره هلش داد.
اولاش: گفتم خودم تصمیم میگیرم!
آلپرن خندید.
آلپرن: خودت؟
جلو رفت.
آلپرن: ما از روز آتیش سوزی به خودمون گفتیم هر تصمیم مهمی چهار نفرهست.
اولاش: این یکی فرق..
آلپرن: نه. اتفاقا این یکی از همه بیشتر..
اولاش مشتش رو به صورتش کوبید. آلپرن آروم سرش رو برگردوند و مستقیم نگاهش کرد.
آلپرن: آره. بزن.
اولاش نفسهای سنگینی میکشید.
آلپرن: هرچی میخوای بزن داداش.
نسرش رو به سر اولاش کوبید. اولاش تلوتلو خورد و دستش رو روی ابروش گذاشت. رگه باریکی از خون روی انگشتش نشست.
آلپرن: شاید اینطوری بفهمی تو تنها تصمیم نمیگیری چون هر چهار نفرمون تاوانش رو میدیم چون اونور و ایرم به محض فهمیدن دنیز..
اولاش: ایرم؟
آلپرن: آره! لعنت بهت! ایرم! ایرم برگشته و شماره هفت رو برای پینار فرستاده! حالا تو باز به من میگی میخوام برم به دنیز بگم؟
یقه اولاش رو گرفت. اولاش هلش داد. این بار چند نفر جمع شدن.
آلپرن: وقتی اونور دستش به دنیز برسه به مدارک هم میرسه!
اولاش: نمیرسه!
آلپرن: از کجا مطمئنی؟ ما نزدیکیم و اونور روحشم خبر نداره!
دستش رو روی سینه اولاش کوبید.
آلپرن: خرابش نکن!
اولاش دستش رو کنار زد. صدای قدمهای تند از انتهای راهرو پیچید. آوا و ایلسو داخل دویدن. زینپ پشت سرشون دوید. حراست جلو رفت که زینپ جلوشون ایستاد.
زینپ: نه. نه. ما حلش می کنیم. دعوای خانوادگیه.
آوا مستقیم سمت اولاش رفت.
اوا: آقای کوروغلو!
اولاش هنوز آلپرن رو گرفته بود. آوا بازوی اولاش رو گرفت.
اوا: ولش کن!
اولاش تکون نخورد.
اوا: گفتم ولش کن!
آلپرن مشتش به صورت اولاش کوبید. اولاش عقب رفت. آوا جلوش ایستاد. الپرن دوباره جلو رفت که ایلسو جلوش دوید.
ایلسو: کافیه.
آلپرن: کنار.
ایلسو: نه.
آلپرن: ای بابا خانوم! شما اصلا چی میگی!
خواست از کنارش رد شه که ایلسو هر دو دستش رو روی سینه آلپرن گذاشت و به دیوار هلش داد.
ایلسو: گفتم بسه!
آلپرن چند لحظه بیحرکت موند. نگاهش افتاد روی دستهای ایلسو افتاد. آروم نگاهش رو بالا آورد و به صورتش خیره شد. لب زد.
آلپرن: دستاتو بردار.
اوا: آقای کوروغلو، بسه دیگه!
اولاش: خانوم لطفا ول کن.
اوا: نه.
اولاش: گفتم..
اوا ناگهان با کف دست به صورتش زد.
اوا: عجبا!
اولاظ با ناباوری نگاهش کرد.
اوا: نه تو الان میتونی درست فکر کنی، نه آلپرن.
آلپرن: بالاخره یکی پیدا شد بهش بگه که عقل نداره.
ایلسو: تو هم ساکت.
آلپرن نگاهش کرد.
آلپرن: تو چرا هنوز منو گرفتی؟
ایلسو چشماش رو چرخوند و آروم عقب رفت. زینپ رو به حراست لبخند کوچیکی زد.
زینپ: آره دیگه.. حل شد.
حراست با تعجب بهشون نگاه کرد.
زینپ: ممنون.
اولاش دوباره روی در اتاق دنیز رفت.
اوا: رفیق من اون داخله بعد شما دوتا اینجا زمین کشتی راه انداختین؟ ایول بهتون واقعا.
زینپ: این دوتا واقعا مشکل دارن.
اولاش و آلپرن همزمان سمت زینپ برگشتن.
زینپ: چیه؟
اولاش ابروش رو بالا انداخت.
دنیز روی تخت جابهجا شد.
دنیز: ماما.. دریا.. کجاست؟
اولاش: کان و بوراک بردنش.
دنیز نگاهش روی دست پانسمانشدهاش افتاد.
دنیز: میخواست تو رو بکشه.. باورم نمیشه.. خیلی ترسیدم.. چرا به اینجا رسیدیم..
اولاش نفس عمیقی کشید.
اولاش: وقتی فهمیدم سوار ماشینش شدی..
دنیز: من شوک بودم. مامانم منو سمت ماشین کشید.
اولاش: اصلا کجا میخواست ببرتت؟
دنیز: گفت از استانبول میریم.
اولاش دست دنیز رو محکمتر گرفت.
اولاش: نه. دیگه هیچکس تو رو از من نمیگیره. محاله بذارم دوباره از دستم بری.
دنیز بهش خیره موند.
اولاش: یعنی نه اینکه بخوام برات تصمیم بگیرم..
دنیز: امروز اول هفتست نباید جلسه میذاشتی؟
اولاش: گور بابای جلسه.
دنیز با بغض خندید.
اولاش: چیه دختر؟
دنیز: کارت..
اولاش: اصلا حوصله ندارم درباره کار حرف بزنم.
دنیز: خب اگه درباره کار حرف نزنیم درباره خودمون حرف بزنیم.
اولاش: اوه درباره خودمون؟
دنیز سر تکون داد.
اولاش: گوش میدم ببینم خانوم چی توی سرشه.
دنیز: منظورم اینه که.. مامانم گفت حقیقتها منو ازش میگیره..
لبخند از صورت اولاش رفت.
اولاش: دنیز میشه اول خوب شی بعد بریم سراغ حقیقت و این داستانا؟
دنیز: ولی..
اولاش: یه بارم تو حرف منو گوش کن.
دنیز: یه بار؟
اولاش لبخندی زد.
دنیز: باشه.
اولاش: آفرین. حالا بخواب.
دنیز: این که میشه دوبار.
اولاش: دنیز.
دنیز: اینجا بخوابم؟ مرخص نمیشم؟
اولاش: باید اول بیان دستتو ببینن.
دنیز: چرا؟ من خوبم.
خواست دستش رو کمی تکون بده اما نگاهش روی انگشتهاش رفت. دوباره تلاش کرد. اولاش چشم هاش رو بست.
دنیز: اولاش؟
اولاش چشمهاش رو باز کرد.
دنیز: چرا تکون نمیخورن؟
—
پینار: آخه چرا باید به اولاش حمله کنه؟ دنیز همسن منه. دختر عاقلی هم هست. یعنی ما نمیتونیم تشخیص بدیم چه مردی برای ما مناسبه و چه مردی نیست؟ مشخصه اولاش عاشق دنیزه.
آلپرن آهی کشید.
پینار: البته چرا دارم اینو به تو میگم؟ برای تو تکراریه. تو که از اول میدونستی.
آلپرن: پینار..
پینار: جدی میگم مثلا همین پاکت شماره هفت هم به من نگفتی.
آلپرن با تعجب نگاهش کرد. پینار دستش رو دراز کرد. آلپرن سر تکون داد. دستش رو داخل جیب برد و پاکت رو بیرون آورد. پینار پاکت رو داخل کیفش انداخت.
پینار: دیگه چیزی رو ازم قایم نکن.
دو پزشک وارد اتاق شدن و اولاش از اتاق بیرون اومد.
پینار: خوبه؟
اولاش: شاید تاندون پاره شده باشه.
آلپرن: خودت خوبی؟
اولاش: نمیدونم.
پینار: من برم بیرون یه زنگ بزنم.
آلپرن رفتنش رو نگاه کرد. رو به اولاش کرد.
آلپرن: بیا داداش.
اولاش تکون نخورد.
آلپرن: اولاش؟
اولاش: آلپرن. میخوام همهچی رو بگم.
آلپرن: چی رو؟
اولاش: همهچی.
آلپرن چند ثانیه فکر کرد و بالاخره یه قدم جلو رفت.
آلپرن: خل شدی؟ احمق یعنی چی همهچی؟
اولاش نگاهش کرد.
آلپرن: قانون رو یادت رفته؟ کسی که بفهمه اونور واقعا کیه باید براش کار کنه.
اولاش: میدونم.
آلپرن: پس حالت خوبه؟
با دست به سمت در اتاق دنیز اشاره کرد.
آلپرن: اونور دقیقا همینو از دنیز میخواد!
اولاش: من دیگه نمیخوام ازش مخفی..
آلپرن دستش رو به شونه اولاش زد.
آلپرن: انگار من میخواستم چیزی رو هشت سال از خواهرم قایم کنم!
دوباره هلش داد.
آلپرن: فکر کردی هر روز از اینکه به پینار دروغ بگم لذت میبرم؟
اولاش رو به دیوار کوبید.
آلپرن: یا نکنه کان و بوراک برای دلخوشی چیزی به پینار و اوا نمیگن؟
اولاش: آلپرن..
آلپرن: یا نکنه بوراک یه چیزی خورده تو سرش که نمیخواد داداش کوچیکترش وارد ماجرا بشه؟
اولاش ناگهان یقه آلپرن رو گرفت.
اولاش:بس کن.
آلپرن دستش رو کنار زد.
آلپرن: تو باید بس کنی!
چند نفر برگشتن و بهشون نگاه کردن.
آلپرن: نمیتونی چون عاشقشی قانونهایی که هشت ساله باهاشون زنده موندیم و ازشون محافظت کردیم رو فراموش کنی.
اولاش: اونور دیر یا زود خودش همهچی رو تعریف میکنه..
آلپرن: و تو میخوای قبل از اون بهش بگی؟
اولاش: شاید اگه از من بشنوه راحتتر کنار بیاد.
آلپرن با ناباوری خندید.
آلپرن: راحتتر؟ اگه اونور بفهمه دنیز فهمیده یه لحظه هم صبر نمیکنه اگه برای زینپ هنوز صبر کرده چون زینپ..
آهی کشید و دستش رو روی صورتش کشید.
آلپرن: وقتی اون پلاک رو توی ماشین آوا گذاشت به بوراک زنگ زده.
- چرا حس کردین باید از دخترتون در مقابل آقای کوروغلو مراقبت کنین؟
دریا: از روزی که قرار بود اولاش توی اون آتیش بمیره..
بوراک سرش رو بلند کرد.
- منظورتون چیه؟
دریا: اون روز باید داخل ساختمان میبود. همیشه اونجا بود اما درست همون روزی که ساختمان آتیش گرفت هیچکدومشون سر کار نبودن.
- هیچکدوم یعنی؟
دریا: اولاش و آلپرن.
- آلپرن؟
دریا: آلپرن تونا.
-ادامه بدید.
دریا: شوهر من اون روز مرد. زندگی من هم باهاش مرد ولی مردی که باید کنار اون جنازهها پیدا میشد سالم برگشت.
- و شما نتیجه گرفتین که آقای کوروغلو مقصره؟
دریا خندید.
بوراک: سوال رو جواب بده.
جلو اومد.
- جناب سونر لطفا.
بوراک چند لحظه به دریا خیره موند. عقب رفت.
- حالا فرض کنیم حرف شما درست باشه. آقای کوروغلو چه انگیزهای میتونست داشته باشه؟ شما دارین یه نفر رو به مرگ چندین نفر و آتیشسوزی عمدی مرتبط میکنین. برای همچین اتهامی دلیل میخوام. انگیزش چی بوده؟
دریا: رقیبش رو حذف کرد. چند وقت بعد از آتیشسوزی خبرگزاری خودش رو باز کرد.
بازپرس: شوهر شما رو کشته تا جای اون رو بگیره؟
دریا: و الان سراغ دخترم چون دنیز هم مثل پدرش خبرنگار موفقیه و اولاش میخواد اون رو هم از من بگیره.
- چرا باید بخواد دختر شما رو ازتون بگیره؟
دریا: انتقام.
- از کی؟
دریا: از من.
—
8 سال قبل- فردای اولین مواجه با اونور
آرکان: هنوز تمومش نکردین پسرا؟
سر بلند کردن.
ارکان: آلپرن گزارش اکانتها رو تا ظهر میخوام.
آلپرن سر تکون داد.
ارکان: تو هم اون گزارش دیشب رو ببند نمیخوام چیزی نصفه..
اولاش: باشه.
آرکان ابرو بالا انداخت.
ارکان: خوبی پسرم؟
اولاش جوابی نداد. ارکان دستش رو روی شونه اولاش گذاشت.
ارکان: اگه حالت خوب نیست کار رو ول کن میتونیم بریم..
دریا: عزیزم؟
آرکان صاف ایستاد.
ارکان: الان وقت ندارم دریا. چرا اومدی؟
دریا ابروهاش رو در هم کشید.
دریا: باهات کار دارم.
ارکان: بعدا.
دریا وارد اتاق شد. آرکان از کنار دریا رد شد. دریا خواست دنبالش بره که اولاش بلند شد.
اولاش: خانوم ارکان اونور کیه؟
دریا ایستاد.
اولاش: چرا کاری کردین الپرن سیستمشو هک کنه؟
دریا برگشت و نگاهی بینشون انداخت.
اولاش: دیشب من و رفیقام وسط جهنم بودیم.
دریا: پس بالاخره.. بالاخره نجات پیدا کردیم.
آلپرن از جاش بلند شد.
آلپرن: شما گفتین داره بهتون خیانت میشه..
دریا: آرکان گفته بود یه دختر توی دبیرستان بهت خیانت کرده منم احساساتیت کردم.
آلپرن صورتش جمع شد.
دریا: امیدوارم یه روز از اونور نجات پیدا کنین چون من.. با دادن شماها خودم و خانوادم رو نجات دادم.
از اتاق بیرون رفت.
— زمان حال
بازپرس: از شما؟
دریا: خودتون ببینید جناب بازپرس. افسرتون هم دنبال انتقامه.
بوراک ابرو بالا انداخت. بازپرس نگاهی بینشون کرد.
- منظورتون چیه؟
دریا انگشتش رو به سمت شیشه گرفت. کان اون طرف شیشه ایستاده بود.
دریا: حتی دادستان هم دنبال انتقامه. همه با هم رفیقن.
بوراک خندید.
بوراک: جناب بازپرس با اجازه.
بازپرس نگاهش رو به سمتش برگردوند.
بوراک: با توجه به اظهارات ایشون و نحوه پاسخگوییشون پیشنهاد میکنم وضعیت روانی متهم مورد بررسی قرار بگیره.
— بیمارستان
دکتر بیرون اومد. اولاش بلند شد. دکتر نگاه کوتاهی به دستها و آستین خون آلودش انداخت.
- شما بهش آسیب زدین؟
پینار: معلومه که نه آقای دکتر. عجبا.
دکتر سر تکون داد و پرونده رو نگاه کرد.
- بخیه انجام شده و خونریزی کنترل شده.
اولاش: حالش چطوره؟
- به خاطر محل آسیب فعلا نمیتونه انگشتهاش رو درست حرکت بده.
نفس اولاش گیر کرد.
آلپرن: یعنی چی؟
دکتر: هنوز برای نتیجهگیری قطعی زوده باید وضعیت دستش بیشتر بررسی بشه و تحت نظر باشه.
اولاش: درست.. میشه؟
دکتر: احتمال زیاد، بله.
اولاش: میتونم ببینمش؟
—
دنیز روی تخت دراز کشیده بود. دستش پانسمان شده بود و چشمهاش بسته بود. اولاش لبخند خیلی کوچکی زد.
اولاش: سلام خوشگل خانوم.
دنیز: اولاش؟
اولاش کنار تخت نشست. دست سالم دنیز رو گرفت. نگاهش به دست پانسمانشده افتاد.
اولاش: خیلی درد داره؟
پیشونیش رو به پشت دست سالم دنیز تکیه داد.
اولاش: دیگه این کارو با من نکن. واقعا قلبم طاقت نمیاره..
دنیز: ببخشید.
اولاش سرش رو بلند کرد.
اولاش: نه چرا عذرخواهی میکنی؟ فقط خوب شو.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 48
اولاش دوید و چاقو رو روی زمین جلوی پای بوراک پرت کرد.
اولاش: منتظر چیای داداش؟
سمت در دنیز رفت. مشتش روی شیشه فرود اومد.
اولاش: دنیز!
دنیز از جا پرید اما دوباره نگاهش کرد و به جلو خم شد. اولاش دستگیره رو کشید. قفل بود. دستش رو توی موهاش کشید و دوباره محکم به شیشه کوبید.
اولاش: دریا! در رو باز کن!
چشمش پایین رفت و شال خونی دور دست دنیز رو دید. بوراک هم چشمش پایین رفت. کارتش رو بیرون کشید و بالا گرفت.
بوراک: دریا آرکان.
دریا به روبهرو خیره بود.
بوراک: پلیس. در رو باز کنین.
اولاش: دنیز، خوبی؟
بوراک: خانم آرکان. در رو باز کنین.
اولاش مشتش رو روی سقف ماشین کوبید.
اولاش: ببین دستش چه وضعیه!
اشکی از چشم دنیز پایین افتاد. اولاش نگاهش کرد.
اولاش: نه. چیزی نیست قربونت برم.
دوباره به دریا نگاه کرد.
اولاش: در رو باز کن دریا. ببین.. این منم.
دستش رو روی شیشه گذاشت.
اولاش: من دارم التماست میکنم. میفهمی؟
بوراک: آخرین اخطاره.
دریا فرمون رو محکم چسبید.
بوراک: خودرو بهصورت قانونی باز میشه.
سمت مامورها برگشت.
بوراک: آماده باشید.
اولاش دوباره به شیشه کوبید که آلپرن بازوش رو گرفت.
آلپرن: اولاش.
اولاش شونهاش رو عقب کشید.
اولاش: ول کن منو!
آلپرن: الان شیشه رو بشکنین دنیز وسطشه!
اولاش ساکت شد. صدای باز شدن قفل پیچید. اولاش در رو باز کرد. ماشین بعدی توقف کرد. کان بیرون اومد. پشت سرش پینار در رو کوبید و پیاده شد.
پینار: شما چهارتا یه روز هم نمیتونین بدون فاجعه زندگی کنین؟
چشمش به شال خونی که از ماشین آویزون بود افتاد. چشماش رو ریز کرد.
پینار: دنیزه؟
بوراک آهی کشید و در راننده رو باز کرد. بازوی دریا رو گرفت.
بوراک: پیاده شین.
دریا: من پیش دخترم میمونم.
بوراک محکمتر دستش رو گرفت و از ماشین بیرون کشید.
بوراک: دخترتون به خاطر شما کمک پزشکی نیاز داره.
دریا: تو نمیفهمی.
بوراک: اتفاقا کاملا میفهمم. شما به اتهام تهدید با سلاح سرد، ایجاد جراحت و آسیب جسمی و به خطر انداختن سلامت فرزندتون تحت بازداشت هستین.
دستبند رو از جیبش بیرون آورد. دریا خندید و زیر لب گفت.
دریا: چقدر طول کشید تا نوچههای اونور برسن.
بوراک ابرو بالا انداخت و دستش رو گرفت. کمی خم شد.
بوراک: اونور اگه بفهمه امروز چی کاری کردی زنده نمیذارتت.
دریا نگاهش لرزید.
بوراک: پس بهتره فعلا ساکت باشی دریا.. آرکان.
صاف ایستاد.
بوراک: ببرینش.
مامورها دریا رو از دو طرف گرفتن.
پینار: کان.
کان با تعجب سمتش برگشت.
پینار: برو.
کان: چی؟
پینار: کاری کن.. بابت تکتک کارهایی.. که امروز کرده جواب پس بده.. قول میدم..
کان نگاهش کرد.
پینار: برو کان.
کان نفس عمیقی کشید. سر تکون داد و به سمت ماشین پلیس دوید. آلپرن جلو رفت.
آلپرن: پینار چرا اومدی..
پینار آلپرن رو کنار زد.
پینار: تو حرف نزن.
سمت اولاش و دنیز دوید. اولاش خم شد. دست سالم دنیز رو دور گردن خودش انداخت. یه دستش پشت کمرش رفت. دست دیگه زیر پاهاش نشست. بلندش کرد. دنیز سرش رو روی شونهاش گذاشت. اولاش نفس عمیقی کشید.
اولاش: گرفتمت...
صداش میلرزید.
اولاش: خوبی. خوبی..
پینار: آلپرن!
صدای دادش توی خیابون پیچید.
پینار: ماشینت.
آلپرن بدون معطلی دوید.
بوراک: چقدر خون رفته؟
پینار با عصبانیت بهش نگاه کرد.
پینار: الان وقتشه؟
آلپرن در رو باز کرد.
پینار: اولاش!
اولاش مستقیم سمت ماشین رفت. با احتیاط دنیز رو روی صندلی نشوند.
اولاش: چشماتو نبند.
دست خونآلودش رو بین دستهای خودش گرفت. آلپرن پشت فرمون نشست. پینار هم سوار شد.
—
درهای اورژانس باز شد. پرستار جلو اومد.
پرستار: بذارینش روی تخت.
اولاش آروم دنیز رو روی تخت گذاشت. دنیز صورتش رو جمع کرد. پرستارها تخت رو به حرکت درآوردن. اولاش هم دوید که پرستا دستش رو گرفت.
- شما اینجا صبر کنین.
اولاش دستش رو بیرون کشید.
اولاش: من..
- اجازه ندارین.
تخت دور شد. اولاش جلو رفت. پرستار دوباره جلوی راهش رو گرفت.
- آقا لطفا.
اولاش به راهروی خالی نگاه کرد. آروم روی نزدیکترین صندلی نشست. دستهاش میلرزیدن. نگاهش روی خون خشکشده موند. آلپرن و پینار با عجله وارد شدن.
پینار: اولاش؟
روی صندلی کناری نشست. اولاش هنوز به دستهاش خیره بود.
پینار: خوب میشه.
اولاش: قرار نبود یه خراش هم برداره.
سرش رو تکون داد.
اولاش: باید به من میخورد..
پینار: دختره خودشو انداخت جلو که به تو نخوره احمق.
اولاش: وقتی هنوز دستش دور چاقو بود انگار درد رو حس نمیکرد. به خاطر من اینطور شد پینار؟
پینار نفسش رو آروم بیرون داد.
اولاش: پس لعنت به من.
—
بوراک کمی عقبتر ایستاده بود. بازپرس چند برگه رو ورق زد.
- خانوم دریا آرکان میدونین چرا اینجایین؟
خودکارش رو روی میز گذاشت.
- امروز با چاقو وارد منزل آقای اولاش کوروغلو شدین. دخترتون مجروح شده. توضیحی دارین؟ چرا چاقو همراهتون بود؟
دریا: برای محافظت.
- از خودتون؟
دریا: از دخترم.
Repost from N/a
Challenge☕️⋆˚꩜。
این عکس+یه عکس ازبازیگرموردعلاقهتون که حس میکنید به وایبتون میخوره روبفرستید؛
منم با توجه به وایب خودتون و چنلتون، یه مودبورد اختصاصی براتون میسازم☝️🏽
بچه ها این لیست بهش چند تا اضافه شده چک کنین
اگه چنل فیک یا رمان از سریالم دارین ناشناس بفرستین باز
من واقعا روند داستان رو دوست دارم 😭 حس میکنم دارم یه فیلم میبینم انگار واقعا وسط سکانس ها حضور دارم و بعضی وقتا وسطش دلم میخواد با کاراکترا حرف بزنم 🤣😭 الان که بمب ترکیده واقعا خوشحالم چون حس میکنم داریم وارد قسمت های خیلی خفن میشیم 😭💘🤏بی صبرانه منتظرم ببینم قراره چه بلایی سر اینا بیاد😔
