- تکـہ راـہ๛
Kanalga Telegram’da o‘tish
جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می ماند... تقطیر لحظه ها؛ در نقطه برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
435
Obunachilar
-424 soatlar
-117 kun
+8330 kun
Postlar arxiv
435
امشب چه دیر می گذره
چون زود اومدم خونه؟
الان بخدا باید ساعت 11 به بعد می بود
من ساعتو دیدم اینجوری بودم:
435
بچه ها من جدی تعجب می کنم می بینم یه متن اصلی کمتر از متن زیریش که یه تیکه از اون متن اصلیه س مورد توجه قرار میگیره! مثلا من تایمی که برای اون متن طولانی می ذارم انگار نه انگار میشه یجورایی..
بعد یه بخش کوچیک از همون متن که پشت سرش گذاشتم بیشتر ریکت داره یا مثلا بیشتر واکنش نشون میدن بهش
خب مطمئنا شما وقتی یه بندو خوندین خوشتون اومده و ریکشن نشون دادین اگه کل اون متن رو بخونین براتون جالب تره حتی!
گاهی حس می کنم متنای طولانیو جدی کسی نمی خونه 🪿💘
جدی جدی نمی خونین؟
435
آدم دلتنگ همچون ساعتی خراب می ماند که تیک و تاکش هنوز در خانه می پیچد، اما نه زمان را نشان می دهد و نه متوقف می شود. فقط با همان صدای کر کننده اش حفره های خالی اتاق را پر می کند!
"خاله پیرزن"
435
همه ی این تقلا ها برای رسیدن به یک رویا، چیزی شبیه به دویدن روی تردمیلی است که هرگز قرار نیست تو را به مقصد برساند. آدم دلتنگ همچون ساعتی خراب می ماند که تیک و تاکش هنوز در خانه می پیچد، اما نه زمان را نشان می دهد و نه متوقف می شود. فقط با همان صدای کر کننده اش حفره های خالی اتاق را پر می کند! در این بین ما مسافران راهی بی مقصد، احمقانه ترین کار ممکن را انجام می دهیم؛ برای پر کردن فضای مرده، خودمان را می تراشیم و فکر می کنیم اگر بیشتر بدویم، اگر بیشتر بگردیم و خودمان را به در و دیوار زمانه بکوبانیم بالاخره به نقطه ای می رسیم که دیوار ها به امنیت بدل شوند و از قفس رهایی یابیم! اما افسوس که حقیقت بی رحم تر از این حرف هاست. هرچه بیشتر دست و پا می زنیم، کمتر به مقصد می رسیم و این تنها دستاورد ماست؛ رسیدن به سیاهی مطلق که در انتهای دلتنگی ها مثل یه دهان باز منتظر بلعیدن تمام نداشته هاست... کسی چه می داند؟ شاید همه اینها به این خاطر است که از درک اینکه مقصد چیزی جز هر نفس و هر لحظه نیست باز مانده ایم... "خاله پیرزن" - نرگس صنوبری•
435
Repost from N/a
خاله پیرزن عزیزم، شاید هیچ وقت نتونی بفهمی چرا رفتن رو انتخاب کردم؛ همون طور که من هم هیچ وقت نتونستم برای موندنم دلیل کافی پیدا کنم. بعضی رفتن ها از جنس بی علاقگی نیستن؛ از جنس ترسن، از جنس فهمیدن دیرهنگام اینکه گاهی حضور یه آدم اونقدر توی رگ های آدم ریشه میدونه که دیگه نمیتونی بفهمی کجای وجودت تموم میشه و کجای وجود اون شروع. من تو رو رها کردم، اما دوست داشتنت رو نه. میدونم شاید بین تمام سکوت ها و فاصله ها، بارها از خودت پرسیده باشی کجای دوست داشتنت اشتباه بود که به پایان رسید؛ شاید حتی خودت رو بابت احساست سرزنش کرده باشی و به خودت گفته باشی چقدر احمق بودی که باور کردی. اما حقیقت اینه که هیچ چیزی توی تو کم نبود. تو فقط آدمی بودی که با تمام وجودش چیزی رو واقعی خواست؛ و من آدمی بودم که نتونستم تا انتهای راهی که با تو شروع کرده بودم، قدم بردارم. تو ستاره ای نبودی که خاموش شد؛ من فقط کسی بودم که چشم هاش دیگه توان نگاه کردن به اون همه نور رو نداشت. هنوز هم گاهی، بین شلوغی روز و سکوت شب، چیزی از تو توی من بیدار میشه؛ تکه ای از یه نگاه، صدایی که دیگه نمیشنوم، یا خاطره ای که انگار توی تاریک ترین بخش ذهنم جا خوش کرده و هر بار که خیال میکنم فراموشت کردم، دوباره خودش رو یادم میاره. و شاید این عجیب ترین قسمت دوست داشتن باشه؛ اینکه آدم بتونه از کنار کسی عبور کنه، اما نتونه از چیزی که اون آدم توی وجودش به جا گذاشته عبور کنه. من رفتم تا شاید تو بتونی یه روز بدون سایه من زندگی کنی؛ اما نمیدونستم آدمی که از زندگی میره، لزوما از خاطرات هم بیرون نمیره. اگر یه روز از من پرسیدی چرا نموندم، جوابی جز این ندارم: دوستت داشتم، اما دوست داشتن همیشه به معنی توانستن موندن نیست. و اگر یه روز از خودت پرسیدی واقعا دوستت داشتم یا نه، به تمام لحظه هایی فکر کن که نبودنت، حتی توی سکوت، یه جایی از جهان من رو خاموش میکرد. تو برای من شبیه نوری بودی که از یه ستاره دوردست میرسید؛ نوری که شاید خود ستاره دیگه وجود نداشت، اما هنوز راهش رو تا من پیدا میکرد. و شاید بعضی آدم ها همینن؛ قرار نیست تا آخر قصه کنارمون بمونن، قرارشون اینه که برای مدتی کوتاه وارد جهانمون بشن، چیزی توی ما روشن کنن، بخشی از خودشون رو توی ما جا بذارن و بعد برن. اما رفتنشون پایان نورشون نیست. تو شاید برای من تموم شده باشی، اما نوری که از تو توی من مونده، هنوز گاهی توی تاریک ترین شب ها خودش رو نشون میده. پس اگر یه روز دوباره خودت رو بابت دوست داشتنت سرزنش کردی، اگر دوباره با خودت گفتی «چقدر احمق بودم که باور کردم»، این رو یادت باشه: باور کردن حماقت نیست. دوست داشتن حماقت نیست. حتی امیدوار موندن هم حماقت نیست. تو فقط کسی بودی که با تمام وجودش دوست داشت. و من؟ من فقط کسی بودم که رهایت کرد، در حالی که هنوز دوستت داشت. شاید سهم بعضی آدم ها از همدیگه همین باشه؛ یه دیدار، یه دوست داشتن، یه رفتن، و نوری که سال ها بعد، وقتی دیگه هیچ کس یادش نیست از کجا اومده، هنوز یه گوشه از آسمون وجودمون میدرخشه. اگر یه روز اون نور رو دیدی، لازم نیست بدونی از کدوم ستاره اومده. فقط بدون، یه زمانی، کسی بود که دوستت داشت.
435
📧 پیام جدید از طرف #4eb122b7ec :
خاله مطمعن باش میخندی:)
ولی اگه ناراحت بودی بیا واست چایی بریزم بیشنیم راجبش باهم چایی بخوریم☕️
435
Repost from جیبِ دل.
من فقط سکوت کردم و فاصله گرفتم. این تنها کاری بود که وقتی کسی آزارم میداد، به خوبی انجامش میدادم.
435
بچه ها بیاین ازم نفرین بخرین
برا خودم که نمی تونم خرجشون کنم دلم نمیاد
ولی بیاین تضمینیه دعاهام میگیره😭😂
