uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

- تکـہ راـہ๛

- تکـہ راـہ๛

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می‌ ماند... تقطیر لحظه‌ ها؛ در نقطه‌ برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
433
Obunachilar
-224 soatlar
-127 kun
+8230 kun
Postlar arxiv
photo content

و صد افسوس که آن دیوار که خود در حال ریزش است تورا سر پا نگه نمی دارد و فقط سقوط را به عقب می اندازد!
"خاله پیرزن"

همه چیز در شروع خلاصه شد در یک دیدار با توهمی که در تاریکی شد پدیدار و نجوایی رسید که نامش را زندگی بگذار! اما واقعیت همچون تنه ی خشک و بی مصرف یک سپیدار در میان اتوبان است که نه ریشه در خاک درست دارد و نه سایه ی مفید! با زمزمه ای که برگ هایش بین رفت و آمد ماشین ها آزاد میکند؛ تو را کُنَد از خویش بیزار که ما چیزی نیستیم جز تماشاچیانی بیمار که ریه هامان را پر میکنیم با دود سیگار، در پی فراموشی اینکه چقدر در ایستگاه آخری که شاید نمی دانیم آخرین است هستیم رها و بیکار! و اینها چیزی نیست جز یک تیمار که موقتا ما را با جراحتِ بودن هنگامی که ناکام تکیه زدیم بر دیوار سرپا نگه می دارد.. و صد افسوس که آن دیوار که خود در حال ریزش است تورا سر پا نگه نمی دارد و فقط سقوط را به عقب می اندازد! در نهایت میان این کلمات در هم ریخته و شلوغی بازار، از خواب شوم بیدار و روم پی آمار تا زندگی خویش بچرخانم!.. بدرود تا باری دگر قلمم زند دست به ایثار و به جهانیان متونی دگر بخشد... "خاله پیرزن" - نرگس صنوبری•


Taher Ghoreyshi - Ashnayiha.mp310.49 MB

photo content
+1

سخت در آغوشم بگیر؛ آن قدر سخت که سختی تنت، سنگینی این زمانه را از یادم ببرد! طوری در آغوشم بگیر که استخوان‌ های این جهان غول پیکر، زیر فشار بازوهایت خرد شود، و در این ویرانه سرا من بمانم و آغوش تو، و شاید هم خودِ تو...
"خاله پیرزن"

photo content

مرا دیوانه می خوانید و در وهم عاقل بودن خویش غرقید، غافل از اینکه عاقل آن است که بداند؛ عاقل مطلقی وجود ندارد مگر اینکه قلبش را از سینه در آورده باشند!
"خاله پیرزن"

دیوانه بودم اما نه به آن گونه که دیوانگی را در تشخیص های سرد پزشکی تان ثبت می کنید؛ دیوانگی من تنها واکنش صادقانه یک روح بیدار به یک جهان بی معنا بود. مرا دیوانه می خوانید چون همان زمان که خود را میان نقاب های سیاست و خنده های مصلحتی پنهان کرده و در حال تکرار دیالوگ های پیش فرض زندگی بودید، من تنها کسی بودم که سکوت کر کننده مابین جملاتتان را می شنیدم... مرا دیوانه می خوانید چون نمی توانستم نبودن یار را با هیچ منطق زیبایی شناسانه ای توجیه کنم و در نم نم باران وانمود کنم غیاب دست ها را حس نمی کنم! مرا دیوانه می خوانید و در وهم عاقل بودن خویش غرقید، غافل از اینکه عاقل آن است که بداند؛ عاقل مطلقی وجود ندارد مگر اینکه قلبش را از سینه در آورده باشند! و دیوانگی من، شهامت واقعی بودن بود، در جایی که شما نقاب عقل بر چهره داشتید و از ترس بینهایت بودن، به محدودیت طبیعی بنظر رسیدن پناه برده بودید... و اگر عاقل بودن قرار است دنیایی پرتظاهر و سرشار از جنگ درونی نصیب منِ دیوانه کند، ترجیح منِ دیوانه همین که در اوج دیوانگی واقعی خویش به توهم تکامل عقل شما بخندم و لذت تلخ زندگی را با تمام وجود حس کنم! "خاله پیرزن " - نرگس صنوبری•

4_6035023031972142659.mp36.36 MB

photo content
+1

اگه شما دستاتون مثل من قطب شماله ریکت ☃️ بذارین و اگه گرمه❤️‍🔥 ببینم چندتاییم✨

شاید هم زندگی همین تماشا کردن سقوط باشد و معنای هستی، همین درک لحظه دقیقِ متلاشی شدن است... و برای من، زیباترین لحظه سقوط، زمانی بود که سکوت جای تمام فریاد های ناتمام را گرفت و در وجودم سرود پیروزی سر داد؛ سرودی که به فرود در آغوش پذیرش منجر شد...
"خاله پیرزن"

photo content

غرق در تلاطم غیاب تو، در بین لاشه‌ های خاطرات، به دنبال بازخوانی آن تکه هایی هستم که هستی ام را لمس کرد؛ گویی تو حتی در نیستی، نه یک فرد، که یک فرکانس گمشده در اتم‌ های تنهاییِ من هستی!
"خاله پیرزن"

غرق در تلاطم غیاب تو، در بین لاشه‌ های خاطرات، به دنبال بازخوانی آن تکه هایی هستم که هستی ام را لمس کرد؛ گویی تو حتی در نیستی، نه یک فرد، که یک فرکانس گمشده در اتم‌ های تنهاییِ من هستی! سوی چشمم در غبار روزمرگی هم به دنبال نوری از نشان توست و ناکام اشک می ریزد؛ در دل همین تکه‌ های پراکنده و در خاطراتی که هر کدام چیزی از تو را در خود نگه داشته‌ اند، انگار هرچه بیشتر می‌ گردم، این نظم درهم‌ شکسته بیشتر از هم می‌ پاشد و هسته مرکزی وجودم، جایی میان بودن تو در هستی من و غیابت در واقعیت، از مدار خارج می‌ شود… "خاله پیرزن" - نرگس صنوبری•

4_6037417008088226719 (1).mp35.28 MB

photo content
+1

می‌ خواستم در دل تاریکی‌ ها، ریشه‌ های عشق و ارتباط را پیدا کنم و با هر کلمه نشان دهم که در انتهای هر تونل تاریک، نوری هست؛ حتی اگر سویه نوری ضعیف باشد!
"خاله پیرزن"

photo content