uz
Feedback
مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍

مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایـی کـه طوفـان‌هـا دفــن شـده‌انـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـده‌انـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.

Ko'proq ko'rsatish
Eron123 384Toif belgilanmagan
509
Obunachilar
-424 soatlar
+87 kun
+6530 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

قشنگ‌ترین بخش این متن اینه که عشق رو فقط دوست داشتن نمی‌بینه؛ اونو شبیه امن‌ترین جای دنیا می‌دونه. انگار «تو» برای راوی فقط یک آدم نیستی، بلکه همون جایی هستی که دلش می‌خواد آخرِ تمام راه‌ها بهش برگرده. و تشبیه آسمان و اقیانوس برای من، قشنگ‌ترین تصویر متن بود؛ چون مرز نداشتنِ بینشون، دقیقاً شبیه عشقیه که آخر متن ازش حرف می‌زنه.

Beanie - Piano Version.m4a1.39 MB

جـایــے مـیان آسـمـان و اقـیانـوس؛ جـایــے کـه او هـسـت و مـن، بــے هـیـچ تـرســے، در دوسـت داشـتنـش غـرق مـےشـوم.

sticker.webp0.00 KB

Repost from ㅤКалон
چند تا ستاره به اینجا تعلق میگیره؟
عدد بزارید متقابل فور کنم

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌🕯️🕯️ 🤍𝑒𝑒𝑙 🤍ℴ 🤩𝑙𝑜𝑠𝑒   ‌   ‌  ⭐⭐⭐⭐⭐ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌🖤🅱️🖤 ‌ ‌📌🔤𝑜 🔤𝑜𝑢  ‌ 🤩 ‌ ‌ ‌🤩𝑖𝑔ℎ𝑡 🤩𝑜𝑤📌 ‌

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
نامه
خاکستریِ دلم، این نامه‌ی دل، نه وصیت است و نه تمنا؛ تنها بازمانده‌ای است از جانی که در میانِ فاصله‌ها گم شده. ببین چطور کلماتش مثل دود، در هوایِ نبودنت سنگین شده‌اند و رگ‌هایِ کاغذ را سیاه کرده‌اند. هر واژه، قدم‌هایِ لرزانِ اوست که حالا دیگر جای پایی در این جهان ندارند، اما ردِ آن‌ها بر تنِ تو باقی مانده. خنده، گریه و آن نگاه‌هایِ نافذی که گویی دنیا را در هم می‌کشیدند، حالا فقط در این خطوطِ کج و معوج زنده‌اند. چقدر مضحک است؛ او رفته و تنها این جوهرِ بی‌جان مانده تا به تو یادآوری کند که چقدر بی‌پناهی. این نوشته‌ها، مثلِ عطرِ یک گلِ خشکیده، هنوزهم بویِ آن حضورِ گرم و پرجنجال را می‌دهند. او نیست، اما این کلمات، مثلِ شبحی در خانه‌ی دلت، بی‌وقفه به دورِ تو می‌چرخند. انگار می‌خواست بگوید: «من نبودم، اما این درد، من هستم.» حالا تو بمان و این تکه‌هایِ شکسته از یک قلبِ بزرگ، که هر کدام، قصه‌ای برای گفتن دارند. عجب بازیِ تلخی؛ او رفت تا این نامه‌ها، تمامِ عمر، تو را به یک زندانِ شیرین و خاکستری گرفتار کنند. و من، در این سکوت، فقط تماشاگرِ این اسارتِ باشکوه هستم.
شروین

Repost from N/a
photo content