ࡅ࡙ܘ ܫߊܠܩܢ ܣࡅ࡙ܥ݆ܢ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇
Kanalga Telegram’da o‘tish
-تکه ای پنهان از من در میان داستان های ناگفته و احساسات اشکار شده🕯️ @Lu_na07bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
406
Obunachilar
-324 soatlar
-27 kun
+7530 kun
Postlar arxiv
😂امیدوارم سطح دغدغت همیشه همینقدر باشه
که دغدغت شده چنل منو طرز صحبت منو ...
"آنه "به خوبی میشه اومدن پاییزو حس کرد،
تماشای برگ های خزون نارنجی و قهوه ایِ درختای داگِ کوچه ی پاریس، حس پاییزو به عمق درونت تزریق میکنه !
انگار، پاییزو با اومدنش همه ی ظواهرو به رنگ خودش میگیره
مثلا من !
من که حتی چشمامم با رنگ پاییزی امیخته شده
پاییز یک نقاش ماهره
نقاش چشمام که به رنگ برگ های قهوه ایِ ، نقاش موهایی که با تنه ی درختاسس
مثل یک معمار که با ظرافت تصویر پاییزو به چشم میکشه و با غرورش طنین انداز زمین و اسمون میشه .
مثلا اسمونو ببین :
رعد و برق میزنه و بارون میاد .
زمینشو ببین !
پر از برگ های سالخورده خسته هست.
انگار که برگ ها منتظر این نجوای اسمونن برای سیر شدن از آب که جاری بشن برن تو دل زمین اروم بگیرن و راحت بخوابن
بارونم انگار قصدش همینه روی شونه های درختا سر میخوره و تنه های ظریف درختارو قلقلک میده
پاییز یه قدرته ،
میچسبه به صفحه روزگارو با حرکتش همه رو همرنگ خودش میکنه و جوری عاشق میشه که قلب عاشقش هر لحظه از ندیدنش یارش غمگین و تاریک میشه
که دمدمه های ساعت ۴ عصر با خشم و دلهره سایه تاریک اسمونو به زمین میکشه تا بتونه توی خلوت شب اروم گریه کنه
برای عشقی که ندیده....
پاییزِعاشق صبحش سرد
و شبش سردتر ...
چشماش خشک میشن از دیدن یارش از ندیدن و همه جارو به سردی درمیاره
همه توی فراغ یارِ پاییز ،غمگینن.
این فصل ،فصل شاعران و عاشقان و نوازندگانه و اینگونه سهم من از این همه معمار همینه:
"پاییز قشنگم بر صفحه روزگار سیاه من بدرخش
تا از چشمه ی عاشقی تو جویبار وجودم سیراب از عشق شود
تا بتوانم با طلوع تو چشمانم را به زندگی تاریکم بتابانم
تا از کوه های سردِ خشمم خورشید زیبایی را لمس کنم
پاییز من ، من را ببین ، حس کن
و مرا در صفحه روزگار فراموش مکن
مرا ببر به میان کنج های خلوت
مرا ببر به آغوش درختان خوابیده ات
پاییز من ، پاییز بمان ..."
-
ملیکا
"آنه "به خوبی میشه اومدن پاییزو حس کرد،
تماشای برگ های خزون نارنجی و قهوه ایِ درختای داگِ کوچه ی پاریس، حس پاییزو به عمق درونت تزریق میکنه !
انگار، پاییزو با اومدنش همه ی ظواهرو به رنگ خودش میگیره
مثلا من !
من که حتی چشمامم با رنگ پاییزی امیخته شده
پاییز یک نقاش ماهره
نقاش چشمام که به رنگ برگ های قهوه ایِ ، نقاش موهایی که با تنه ی درختاسس
مثل یک معمار که با ظرافت تصویر پاییزو به چشم میکشه و با غرورش طنین انداز زمین و اسمون میشه .
مثلا اسمونو ببین :
رعد و برق میزنه و بارون میاد .
زمینشو ببین !
پر از برگ های سالخورده خسته هست.
انگار که برگ ها منتظر این نجوای اسمونن برای سیر شدن از آب که جاری بشن برن تو دل زمین اروم بگیرن و راحت بخوابن
بارونم انگار قصدش همینه روی شونه های درختا سر میخوره و تنه های ظریف درختارو قلقلک میده
پاییز یه قدرته ،
میچسبه به صفحه روزگارو با حرکتش همه رو همرنگ خودش میکنه و جوری عاشق میشه که قلب عاشقش هر لحظه از ندیدنش یارش غمگین و تاریک میشه
که دمدمه های ساعت ۴ عصر با خشم و دلهره سایه تاریک اسمونو به زمین میکشه تا بتونه توی خلوت شب اروم گریه کنه
برای عشقی که ندیده....
پاییزِعاشق صبحش سرد
و شبش سردتر ...
چشماش خشک میشن از دیدن یارش از ندیدن و همه جارو به سردی درمیاره
همه توی فراغ یارِ پاییز ،غمگینن.
این فصل ،فصل شاعران و عاشقان و نوازندگانه و اینگونه سهم من از این همه معمار همینه:
"پاییز قشنگم بر صفحه روزگار سیاه من بدرخش
تا از چشمه ی عاشقی تو جویبار وجودم سیراب از عشق شود
تا بتوانم با طلوع تو چشمانم را به زندگی تاریکم بتابانم
تا از کوه های سردِ خشمم خورشید زیبایی را لمس کنم
پاییز من ، من را ببین ، حس کن
و مرا در صفحه روزگار فراموش مکن
مرا ببر به میان کنج های خلوت
مرا ببر به آغوش درختان خوابیده ات
پاییز من ، پاییز بمان ..."
-ملیکا
رنگ بلوطی و عطر باران، نشان از آمدن خزان دارند
فصلی که گویی تمام تپشهای زمین را آهسته میکند تا این گذار باشکوه با تمام ظرافتش دیده شود
در میان این همهمهی رنگها من نیز در جستجوی معنایی هستم که در آغوش این فصل تازه پنهان شده است..
اینبار با قلبی لبریز از اشتیاق به استقبال این آغاز نو میآیم
پاییز عزیز, لطفا خوب باش من خیلی وقت بود که تمام وجودم را منتظر تو گذاشته بودم🍂🪔.
-زَهایِر
-یِکُمِ مِهرمآهـِ ⁴⁰⁵
