کانون همخوانی شریف📖✨
Kanalga Telegram’da o‘tish
«یه روزی یه کتابی میاد که مسیر زندگیت رو تغییر میده!✨📖» اینجا پناهگاهی برای جانهاییست که در هیاهوی روزگار، به دنبال سکوتی برای خویشتناند. به امید گسترش فرهنگ کتابخوانی و کتاب دوستی..🌱 گپ: @sutreading_gap
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
903
Obunachilar
+324 soatlar
+47 kun
+10430 kun
Postlar arxiv
#کتاب
#معرفی_رمان_خارجی
رمان «جاناتان مرغ دریایی» نوشته ریچارد باخ، خلبان و نویسنده آمریکایی است که در سال ۱۹۷۰ منتشر شده است. (باخ از نوادگان باخ موسییدان است.) رمان مزبور داستانی است کوتاه و نمادین و بسیار پرمعنا و نغز است که سیروسلوک فردی و رشد و استحاله درونمایههای اساسی آن هستند. نوعی سفر قهرمان درون را در این رمان شاهدیم که انسان را به تحمل دشواری و رنج و گذر از سختی برای ریبدن به تعالی و دگرگونی فرامیخواند. شاید بتوان گونهای شباهت بین جانات با پرندههای عطار در منطقالطیر عطار دریافت..
جاناتان مرغ دریایی مانند مرغان دیگر نیست، هدف او از پرواز فقط یافتن غذا و محافظت از خود نیست بلکه هدف جاناتان پرواز بر کران آسمانها و دور دستهاست. او با جسارت خواسته و هدف خود را مطرح می کند و با وجود مخالفتها و قضاوتهای خانواده و دوستانش و درنهایت طرد شدن از جانب آنها پای در راه می نهد تا به واسطه پرواز به هدف نهایی خود برسد. این داستان را می توان تمثیلی از زندگی انسانها، جنگها و کشمکش درونی و بیرونی آنها دانست.
اميرعلي نجوميان استاد نشانهشناسی در باب رمان «جاناتان مرغ دريايي» می گوید که اين رمان نمادي از نگاه آمريکايي به عرفان شرقي براي کمک به زندگي مادي انسانهاست . پيام نهايي «جاناتان مرغ دريايي» عشق است. عشق به ديگران و بخشيدن ديگران به خاطر گناهاني که مي کنند و به نوعي اين داستان ميتواند تمثيلي از حضرت مسيح هم باشد. البته صاحب اثر فردي مومن و معتقد به آيين مسيحيت نيست. اما اين موضوع اهميتي ندارد، چرا که حتي در داستان هاي انسان هايي که خدا را باور ندارند، مي توانيد او را ببينيد.
از متن کتاب:
ازآنجاییکه او اکنون از زمین، بالای ابرها و به همراه دو مرغ دریایی درخشان میآمد متوجه شد بدن خودش نیز به درخشندگی آنها میشود. در حقیقت همان جاناتان جوان که همیشه در پشت چشمان طلاییاش زندگی کرده بود آنجا بود با این تفاوت که شکل بیرونیاش تغییریافته بود.
بدنش شبیه اندام یک مرغ دریایی بود با این تفاوت که اکنون خیلی بهتر از اندام قبلیاش با آن پرواز میکرد.
✍🏻دکتر عرشاکمل
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
#کتاب
تسخیرشدگان
اثر آلبرکامو
ترجمه خشایار دیهیمی
از انتشارات ماهی
این کتاب یه نمایشنامه هست .
نمایشنامه ای که از رمان قدرتمند و قلم عالی داستایوفسکی به نام شیاطین نوشته شده .
موضوع اصلی این کتاب بیانگر توطئه ای سیاسی در یکی از شهر های ایالات و معرفی دلاوران با تعصبی زایدالوصف همچون موجوداتی پست و بی خیال است که از تمامی خصوصیات بشری بی ثمر اند .
در این داستان جوانی انقلابی رو داریم که در آخر توسط هم رزم های خودش کشته میشه
"تکه کتاب"
زندگی کردن دور از روسیه محاله
لیپوتین: اما در عین حال زندگی کردن توی روسیه هم محاله . ما به چیز دیگه ای احتیاج داریم و هیچ چیز دیگه ای هم وجود نداره.
✍🏻دوغ کوچولو •-•(@doooghhhhhh)
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
با این همه رقاصه در دربار امشب
رقص تو باید باب میل شاه باشد؟
ای دختر قاجار! من طاقت ندارم
رقصت بلند و دامنت کوتاه باشد
خلخال در پا کردهای یا شور بر پا؟
پیچیده عطر گیسویت در قصر، حالا
مثل خوره این ترس افتاده به جانم
پایان مجلس، شاه خاطرخواه باشد
میچرخی،آیینههای سقف در من
میایستی، آیینههای سقف در تو
اینکه چهها آیینه در آیینه دیدم!
بهتر فقط بینی و بینالله باشد
از رقصت احساس شعف دارند آنها
دور تو جام می به کف دارند آنها
سربازها دالان برایت باز کردند
تا پیش پای تو فقط یک راه باشد
یک چرخ کامل میزنی، سرباز اول
یک چرخ کامل میزنی، سرباز آخر
انگار پشت نردهها باشی و این سو
تصویر تو گاهی نباشد، گاه باشد
حالا از اینجا مات میبینم تنت را
حالا نمیبینم از اینجا دامنت را
حالا تو با یک مرد گرم رقص هستی
از دور پیدا نیست،شاید شا..
#محمدحسینملکیان
#شبیازدهم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود..
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانهی هم بزنند
رئیسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند..
و محمدعلی بعد از 17 سال مادرش را ببیند
وآمنه بعد از 17 سال کودکش را لمس کند
خدا کند انگورها برسند
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد..
هندوکش دخترانش را آزاد کند …
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را..
کاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند …
خدا کند کوهها به هم برسند
دریا چنگ بزند به آسمان
ماهش رابدزدد..
به میخانه شوند پلنگها با آهوها …
خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند..
پنجرهها
دیوارها را بشکنند..
وتو..
همچنانکه یارت را تنگ میبوسی
مرا نیز به یاد بیاوری ..
محبوب من
محبوب دور افتادهی من
با من بزن پیالهای دیگر
به سلامتی باغهای معلق انگور..
#الیاسعلوی
#شبدهم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندار غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت میکنند
و سرنوشت مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بکارتی سربلند را
از روسپی خانه های داد و ستد
سر به مهر آوردهام
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت پاکی آسمان را متهم میکند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نیلبکی می نوازند
و ترانهی رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع میکند
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود
پیشانی ات آینهای بلند است
تابناک و بلند
که خواهران هفتگانه در آن مینگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز میخوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریا ها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره های ناراستی نمیسوزد
حضورت بهشتیست
که گریزان از جهنم را توجیه میکند
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شودم
سپیده دم با دستهایت بیدار میشود
#شاملو
#شبنهم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
شب همگی بخیر
شعری برایم فرستاده شد که از عمق جان سروده شده بود و در جان من نیز نفوذ کرد✨
گفتند بدون نام منتشر کنم.
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
یاد دورانی که کمتر غصّه میخوردم بخیر
از تو حتیٰ دور بودم هم نمیمُردم... بخیر
دورِ هم بودیم و گاهی دلخور از هم میشدیم
با دو تا شوخی دلت را باز میبردم... بخیر
باغبانی را که دنبالم دویدَش را نگو
یاد گلهایی که از میدان دزدیدم... بخیر
یاد دورانی که یکدنیا تخیل کردهایم...
بیخودت آیندهای هرگز نمیدیدم... بخیر
گفته بودی شهر را بالا و پایینش کنیم
کوچههایی را که با دلبر نمیگردم... بخیر
یاد آن بیدی که رویَش اسمِ هم حک کردهایم
قلب بد ریختی که دورش رسم میکردم... بخیر
یاد دورانی که با هر صحبتی از رفتنت
من دَری از خانه را از جای میکندم... بخیر
یاد دورانی که بعد از قهر... آشتی داشتیم
یکشبم بی شببخیرت من نخوابیدم... بخیر
#بینام
#شبهشتم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
کوچ
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
خیال نیست عزیزم
صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
و برق
اسلحه خورشید را خجل کرده ست
چگونه این همه بیداد را نمی بینی
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
صدای ضجه خونین کودک عدنی است
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن
فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
که سیل آهن در رها ها خروشان است
تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید ترا که دارد پاس
کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را
هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است که
دنیا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری می کند هلاک مرا
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به دشتهای به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
به خاک
مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله سرخ
به چار سوی افق میکشد زبانه در او
به چشمهای گرسنه
به دستهای دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته
وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
#فریدونمشیری
#شبششم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
برای شب پنجممون که مصادف شده با یک اردیبهشت شعر پریچهر عزیزم رو قرار دادم که
هم شعر هم متن فرسنادن و برامون ضبطش کردن💕
@hermione0z
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
شاید بسیاری از شما، فصلها، ماهها، روزها و به کلی، تاریخ را تنها اعداد و مفاهیمی برای اطلاع از مناسبات و کارها بدانید... اما برای من، تاریخ، فراتر از چند رقم و عدد است... فصلها برای من تداعی احساساتند و ماهها مرا به افکار خود فرو میبرند و هر روزی که میگذرد، برای من شناسنامهای از زندگیام است...
امروز، اول اردیبهشت سال ۱۴۰۵... روزی که برایم به معنای شروع در اوج سختیها و ماهی که برایم ماه خداحافظی های تلخ است و سالی که شاید در آن، بیشترین تغییرات زندگیام را تا کنون به همراه داشتهاست میباشد... درست است. همین امروز... در میانهی فصل بهار، هنگامی که لاله های سرخ، با گلبرگهای نحیفشان دشتها را زینت میبخشند. به وقت نغمهسرایی پرندگان و نوازش نسیم بر گونهها. درست در همین زیباییهای عمیق و مستکننده، لحظاتی فرا میرسند... لحظاتی که برای هریک از ما احساسات متفاوتی را تداعی میکنند. شاید، هنگامی که نسیم عصرگاهی، بوی مست کنندهی گلهای اقاقیا را با خود به ارمغان میآورد، دلتنگی درِ خانهی دل را میزند و سیل خاطرات گذشته، به افکارِ "به ظاهر منظم" هجوم میآورد... آری... اردیبهشت برای من، ماه خداحافظی است.
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
دل رنجیدهام با تو زبان عشق را فهمید
تو دانستی خوشَت دارم، برفتی و جفا کردی
زبانم باز امشب با خیال تو غزل میگفت
تو دانستی رجا دارم، برفتی و جفا کردی
قلب و مغز و عقل و هوشم را فنا دادی
تو دانستی پریشانم، برفتی و جفا کردی
تو این روح و تن و جان و بسوزاندی و خود رفتی
تو دانستی تو را دارم، برفتی و جفا کردی
تمام بند بند پیکرم مست وجودت شد
تو دانستی دلم با توست، برفتی و جفا کردی
#شعرِشما
#شبپنجم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
امشب افتخار این رو دارم که شعری از امید رئیسی(@theqman) از اعضای گروه قرار بدم ✨
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
ز برم رفتی و من باز بر می خانه
ز فراقت شب و روزم گذرد دیوانه
یک زمان محو تماشای نگاه تو شدم
بعد تو نیست دگر روی کسی افسانه
تو مرا سر بربودی و شدی جان و تنم
تو بیا حکم بکن بر دل من شاهانه
ای دریغا که دلم سوخت شد و هیچ نگفت
تو خودت شمع شدی دور تو من پروانه
#شعرشما
#شبچهارم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
شب اول به این فکر کردیم که داستان ها یا شعر ها چه صدایی دارن؟ چون طرز خوانششون و تصور کردنشون هم، اگر هنر ضمیمه اش نباشه و بهش رنگ نده به طور کامل شکوفا نمیشه
امشب به این فکر میکنم که آیا فقط شاعر میتونه شعرش رو قشنگ بخونه؟
این شعر از فاضل نظری که بسیار معروف هم هست رو امشب گذاشتم که من حداقل با خوانش شاعر دیگه ذهنم نمیتونه بخونتش و آهنگ های بسیار زیبایی ازشون هست که یکیش رو پیدا کردیم و براتون میذارم💕
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...
#فاضلنظری
#شبسوم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
چه عمر هایی که با طمع، پوچ نگشت
چه عشق هایی که با مال نابود نشد
زمان هایی وجود دارد که از زندگی خرده به دل میگیریم و آن را محکوم به نیستی میکنیم. گاهی سرنوشت نقش و نگار با ظرافت آن را به من نشان میدهد که چه قدر از آن ها غافل شده ام.
به عنوان کوچک ترین جز این هستی، در آغوش میگیرمش حتی اگر اوقات را به کامم نکند
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
زن: سحر چون می روی در کام امواج
کند تاب مرا هجر تو تاراج
ماهیگیر: منم یک مرد ساده
خدا نان مــــرا در آب داده !
زن : تو را دریا فرو کوبیــده صد بار
از این زیبای وحشی دست بردار
ماهیگیر:چو می خواننــدم این امواج از دور
همه عشقم،همه شوقم،همه شور
زن: فریبش را مخور ای مرد ، زین بیش
به گردابش ، به طوفانش بیاندیش
ماهیگیر: نمی ترسم،نمی پرهیزم از کار
به امیــد تو می آیم دگــر بار
زن: اگر از جان نمی ترسی در این راه
بیــاور گوهری، رخشنده چون ماه
بشوی از خانه ات فقــر و سیاهی
که مرواریـــــد نیــکو تر ز ماهی
ماهیگیر: ز عشقم گوهری تابنده تر نیست
سزاوار تو زیـن خوشتر گهر نیست
ولیــکن تا نبـــــاشم شرمسارت
فـروزان گوهــــری آرم نثــــارت
زنی خامـــوش در ساحـــل نشسته
به آن زیبــــای وحشی چشم بـسته
بـــر او هر روز چون سالی گذشتست
هنـــوز آن مرد عاشق بر نگـشتست
نه تنها گوهری در دام ننشست
که عشقی پاک گوهر رفت از دست
#فریدونمشیری
#شبدوم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
همیشه با خودم فکر میکنم وقتی یک داستان میخونیم یا یک شعر با چه صدایی هستش؟ مثل نامه های توی فیلم.
باور من بر این هستش که شعر ها وقتی شکوفا میشن که با صدای بلند بخونیمشون و زندگیشون کنیم و حتی تصورشون کنیم
برای شب اول یک شعر کوتاه انتخاب کردم و دکلمه خود ابتهاج عزیز رو هم پیدا کردم تا بتونیم شکوفایی شعر رو ببینیم✨
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
عشق شادیست
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری ز خود فزاینده است
زایش کهکشان زاینده ست
تپش نبض باغ، در دانه است
در شب پیله، رقص پروانه است
جنبشی در نهفت پرده جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن که عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
#هوشنگابتهاج
#شباول
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
#کتاب
قلب سگی
نوشته میخاییل بولگاکف(یک نویسنده روس که نه تنها در ادبیات روسیه حرفی برای گفتن دارن بلکه در ادبیات جهانی هم زبان زد خاص و عام هستن )
ترجمه آبتین گلکار
از انتشارات ماهی
قلب سگی یه رمان طنز و انتقادی با قلم فوق العاده ضد کمونیستی
که قلب سگی بعد از مرگ نویسنده منتشر شده (در زمان حیات اجازه انتشار نداشته )
درباره یه پروفسوری هست که درحال انجام آزمایش های علمی عجیب و غریب هست و یک سگ زخمی رو پیدا میکنه و با کمک همکارش یه آزمایش و عمل سخت رو روی سگ زخمی انجام میده و غده هیپوفیز یک انسان رو داخل جمجمه سگ قرار میدن و سگ کم کم رفتار های انسان وارانه پیدا میکنه و اما اینجا داستان جالب میشه که غده هیپوفیز از جسد یک انسان زندانی و مجرم رو داخل جمجمه سگ گذاشتن!
✍🏻دوغ کوچولو •-•(@doooghhhhhh)
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
