کافه تراس در شب
Kanalga Telegram’da o‘tish
677
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
امشب به اندازه تموم این چندما پر از بغض بودم .
انگار که یه سیب گیر کرده بود تو گلوم نه میتونستم قورتش بدم نه میتونستم به سادگی نادیدش بگیرمم.
هر صحنه ای که میدم انگار اتفاقات این چند ماه از جلو چشام رد میشد...
با اولین صحنه بغضم شکست انگار از دنیا جدا شدم من اونجا بودم ولی روحم نه/:
عارع اشک ریختم برا غریب بودنه حسین
اشک ریختم برا مظلومیت جونای پر پر شدمون برای جاوید نام های دی ماه ،اوناهم آرزو داشتن مثله ما نه!؟ اونا هم میخاستم خوشبخت زندگی کنن!!
اشک ریختم برا داغی که الان رو دله خانوادشون سنگینی میکنه
اشک ریختم برا شهدای جنگ برا مظلوم بودنه این مردم/:
برای بچههای میناب ،اونا که با ذوق منتظر زنگ تفریح بودن دیگه!!
چقد غم داشتیم نه! چقد سنگین بود این دل!؟
هر صحنه از این تئاتر روایتگر داستانه ما بود انگار
برا تک تک این اتفاقات من امشب از ته دلم باریدمم
وقتی بچه بودم عاشقه تعزییه بودم و همیشه ذوق داشتم شب بشه و برم ببینم اون موقه اصلا یه حال و هوایی واسم داشت.
اینجوریم که میگم کاش این روزا خیلی زود بگذره و بعد با خودم میگم خب اگه گذشت و خوب نگذشت چی/:
پس پاشو دختر الان یه کاری کن چون بعدا پشیمونی تورو نجات نمیده.
برا کسی که فقط فیلم درام یا طنز پسند بوده و هیچ روحیه برا دیدنه اینجور فیلما رو نداشت
میگم که دیدنش اینقد مجذوبتون میکنه که دل کندن سخته ازش/:
