uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

پرنده مردنی است.

پرنده مردنی است.

Kanalga Telegram’da o‘tish

@lilispizbot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
241
Obunachilar
-224 soatlar
-67 kun
-830 kun
Postlar arxiv
شاید آدم وقتی بچه‌ است همه‌چیز رو تجربه می‌کنه. چشم بسته نمی‌ره سراغ بادکنک‌ها و نمی‌گه یه بادکنک قرمز می‌خوام چون رنگ موردعلاقه‌اش قرمزه. بادکنک‌ها رو نگاه می‌کنه و در لحظه انتخاب می‌کنه. دقت کردی ما چه‌قدر دیگه کم انتخاب می‌کنیم؟ انتخابِ تازه. یه شخصیتی برای خودمون می‌سازیم و دیگه مهم نیست انتخابمون در لحظه چیه، دیگه برامون مهم اینه که این شخصیته چی می‌خواد. حس می‌کنم هویت رو فقط باید ساخت که خراب شه! درست مثل نوجوونی. بسازیم و خراب کنیم و دوباره از اول شروع کنیم.

4_5785106152102560931.mp313.50 MB

4_5798490051880951069.m4a2.51 MB

Repost from hardcover
می‌دونم. امروز می‌رم می‌دوم، می‌نویسم و آدم‌ها رو بغل می‌کنم و می‌بوسم و در آخر می‌گم بفرما! من دانشجوی واقعی ادبیات هستم.

Pallett-Parvaneh .mp32.83 MB

You drew stars around my scars.⭐️

زندگی، اخیراً.
+9
زندگی، اخیراً.

ناکامی اولش شبیه درِ بسته‌ست. آدم چند بار دستگیره رو پایین می‌کشه، محکم‌تر هُل می‌ده، حتی به خودش شک می‌کنه که شاید اشتباه اومده. اما یه جایی می‌فهمه در از همون اول قفل بوده. از اون لحظه به بعد، دیگه جنگیدن با در تموم می‌شه؛ جنگیدن با خودت شروع می‌شه. ناکامی عادت عجیبی داره. نمیاد همه‌چیز رو ازت بگیره، فقط اندازه‌ی آرزوهات رو کم می‌کنه. یه روز می‌خواستی تا آخر دنیا بری، بعد گفتی تا آخر شهر هم خوبه، بعد گفتی همین که از اتاق بیرون برم کافیه. آخرش هم می‌بینی مدت‌هاست نشستی کنار پنجره و فقط رفتن بقیه رو تماشا می‌کنی.

۰۵۰۵۱۰
۰۵۰۵۱۰

هنوز یه عالمه کتاب جالب و بزرگ و مهم هست که نخوندم، فیلم و سریال‌هایی که باید دیده باشم و ندیدم، اون ورزشِ بامزه‌ای که قرار بود پارسال پرانگیزه شروع کنم و یهو بال‌هام قیچی شد، قرار بود روز به روز بیشتر غرق ادبیات بشم، حالا دیگه فقط انگار دارم عمداً ازش فاصله می‌گیرم، در حدی حفظش می‌کنم که آدم‌ها بهم نگن: "دیدی گفتم حیفه! اشتباهه!" دیگه شعرها اونقدر جذاب نیستن، دیگه یک سری رویاهای بزرگ مُرده و هنوز جاش رو به رویاهای بزرگتر نداده. دیگه کلمه‌ی صمیمی‌ترین دوست مربوط به "ن" نیست. دیگه بهخوان اونقدرا جالب نیست، "سین" هم دو روز پیش می‌گفت: "یه دوره خیلی فعال بودی، چی شد پس؟" گفتم نمی‌دونم. اومدم همه چیز رو بندازم گردنِ سوتفاهمی که سرِ یک بریده کتاب پیش اومد، ولی اونقدر کوچک بود که نمی‌تونست بارِش رو به دوش بکشه. پس همون "نمی‌دونم". درباره‌ی تصمیمات عجیب و جدیدم به کسی چیزی نگفتم. می‌ترسم. از "چرا" ها. کاش می‌شد بدون جواب دادن به "چرا" زندگی کرد. من هنوز آدم علومج رفتن نیستم. ولی هی یادم می‌افته علومج رو دوست داشتم، هنوزم دارم. شاید باید اونجا می‌بودم. من هنوز اون جورِ خاصی که توی ذهنم بود نرفتم اصفهان، اون کتاب‌فروشی‌ای که توی یادداشت‌های گوشیم نوشتم و "ث" قول انگشتی داد که می‌ریم. انگار همه چیز اصفهانه، همه چیز تبریز و شیراز و قشم و قطار تهران_وانه؛ اون جاهایی که از نوجوانی قول می‌دادیم که یه روز می‌ریم و کشفشون می‌کنیم، فتحشون می‌کنیم، بدون آدم‌بزرگ‌ها. اولین سفرهای مجردیِ شگفت‌انگیز. اما هنوز این جاییم. این شهرِ دوست‌نداشتنی. در محاصره‌ی چیزهای تکراری، معمولی، شلوغ و بی‌معنا.

توی زندگی رنج نکشیدن نداریم، فقط میشه انتخاب کرد که برای چه چیزهایی رنج کشید. چند وقت یک‌بار از خودت می‌پرسی آیا این رنج مورد علاقه‌ی منه؟ و وقتی جوابش منفی در میاد و می‌فهمی داری جایی که نباید، دست و پا می‌زنی، پژمرده می‌شی.

11_Blue_Kayhan_Kalhor_Shujaat_Husain_Khan_Sandeep_Das_320.mp341.85 MB

4_5981061960513360709.mp310.02 MB

Arctic-Monkeys-505-128.mp34.09 MB

من این مدت این شکلی بودم*
+1
من این مدت این شکلی بودم*

Solitude Waltz Mehrdad Mehdi Aso Kohzadi.m4a4.31 MB