291
Obunachilar
-224 soatlar
-87 kun
-3030 kun
Postlar arxiv
291
بابا کجایی چرا یهو رفتی چرا تنهام گذاشتی چرا نزاشتی باهات برا آخرین بار خدافظی کنم بغلت کنم بابای خوبمبابای خستم بابا یه ماه دیگ بازنشست میشدی خوشحال بودی بابا به جا کارت عمرت بازنشست شد بابا بابا خیلی زود بود بابا تو فقط ۴۰سالت بود چرا این شکلی رفتی چرا بهم نگقتی میخوای بری هی میخوام کنار بیام یاهاش هی خاطرات عکسات میاد جلو چشام کاشکی زمان برگرده نری رو اون درخت کوفتی این اتفاق نیفته بابا قلبت مثل ساعت میزد یعنی الان اون قلب دادن به کی اخ بابا قربون قلب پر دردت قربون قلب پر غصه یعنی قلبت به کی میدن اون میتونه با قلب پر غمت کنار بیاد اخ خدایا این چی بود من داشتم زندگیم میکردم یه شبه کمرم شکستی بیجارم کردی روانیم کردی خدا مگ من هانا گناهمون چی بود خدا اخ دورت بگردم بابا انقد التماس خدا کردم چرا نشنید اون شب تو اتاق عمل بودی زیر نور ماه انقد جیغ زدم التماس کردم خدایا کر بودی کور بودی ندیدی هانا رو ندیدی من بدبخت ندیدی سنم کمه ندیدی مامانم تواناییشو نداره ندیدی مادر پدر پیر داره اخ خدا ابن چی بود این چه اتفاقی بود من هنوز فک میکنم بابام رفته اضافه کار وایسا برگرده اخ خدا با حرفای هانا آتیش میگیرم
291
مامان من میرم اما همیشه با تو عم پروانه ای بنفش دیدی مرا ابرا های در آسمان دیدی مرا گلی که در سر راحت افتاد منم
