𝗋𝗎𝖻𝗒𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍𝗌 rest-
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 殺す 𝗈𝗋 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗋é𝗍𝗍ı𝖾𝗌𝗍 𝖾𝗏ıl 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎'𝗏𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗌𝖾𝖾𝗇 ¿ t.me/rubyxlychallengs 𓇬 #𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌.𝗂𝖼𝗈𝗇𝗂𝖼.𝗈𝗇𝖾 𝗌 𝖤𝗌 𝗄ö𝗇𝗇𝗍𝖾 𝖾𝗂𝗇 𝖻ö𝗌𝖾𝗋 𝖳𝗋𝖺𝗎𝗆 𝗌𝖾𝗂𝗇.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
820
Obunachilar
-724 soatlar
-427 kun
-15730 kun
Postlar arxiv
Repost from ARMΛGEDDON ؛ new post
+1
. مدی که به جزر رسید.
در روزهایی که هر دو زیر آوار خودمان مانده بودیم.
آنقدر خسته و بیامید بودیم که یافتن یکدیگر، راهی بود که گمان میکردیم دیگر وجود ندارد.
کمکم یاد گرفتیم بر شانههای زخمی یکدیگر نفس بکشیم.
گاه ناخواسته یکدیگر را میرنجاندیم، اما دوباره مرهمِ زخمهای هم میشدیم.
من زخم میزدم، میپذیرم.
اما تو هم مرهم نبودی. لیلیوم خونی من…
اینبار میخواستم مقابلِ هر کسی که بخواهد آزارمان دهد یا میانمان دیوار بکشد بایستم.
اما آنقدر غافل شدم که با خنجر نگینیات زخمی عمیق بر قلبم نشاندی.
و حالا دیگر کسی نمانده که از من دفاع کند؛ حتی خودم.
Repost from ㅤㅤㅤ دخـتـرِ مـاهㅤㅤㅤ
🍸 I 𝗌ꤣrren𝖽𝖾𝗋 𝖺𝗍 𝗒our 𝖿𝖾𝖾𝗍, 𝖻𝖺𝖻𝗒, 𝗉ꤣ𝗍 𝗂𝗍 𝖺ll ꤀n 𝗆e.
I lovꤕ 𝗂𝗍 w𝗁𝖾𝗇 𝗒ou 𝗍ꤣ𝗋𝗇 𝗆𝖾 ꤀n
S꤀, c꤀𝗆𝖾 𝖻𝖺c𝗄 𝗂n 𝖺𝗇d 𝗍ꤣ𝗋n i𝗍 ꤀𝗇
𝚩𝖺𝖻𝗒, r𝗂𝖽ꤕ m𝖾 ’𝗍𝗂l the 𝖽𝖺r𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𑜰𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝗇𝗂ᩅᩛ𝗁𝗍 ¡!
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
درک نخواستم، تعریف و تمجید نخواستم؛ آغوش نخواستم، محبت نخواستم؛ عشق را هم دیگر نمیخواهم… تنها چیزی که در جستوجویش هستم، مرگ است؛ زیرا مرگ را تنها مرهم زخمهایی میدانم که سالهاست در جانم ریشه دواندهاند. اشکهایم دیگر تابِ سنگینی این درد را ندارند. قلبم میلرزد و هر بار که به مرگ فکر میکنم، لبخندی بر لبانم مینشیند که تمام وجودم را به لرزه میاندازد. نمیدانم این لرزش از ترس است یا از رضایت؛ هر چه که هست، واژهها از توصیفش عاجزند. نمیخواستم همچون پروانهای باشم که شیفتهی نور شمعی سوزان میشود و سرانجام در آتش آن جان میدهد. من میخواستم زندگی کنم… آنگونه که رویایی برای ساختن داشته باشم، آرزویی برای رسیدن و قلبی که زیر بار اندوه خم نشده باشد؛ ذهنی که در آشوب احساسات غرق نباشد. اما سرنوشت با من چه کرد؟ با ما چه کرد؟ ما تنها جوانانی بودیم که در میان سالهای نومیدی، هنوز کورسویی از امید را در سینه حفظ کرده بودیم. اما در پایان چه شد؟بزرگتر شدیم… و همراه با بزرگ شدنمان، زخمها نیز عمیقتر شدند. سختیها چون سایهای سمج در زندگیمان ماندند،مهر را از ما گرفتند،بر روحمان لکههای سیاه نشاندند و جهانمان را از پلیدی انباشته کردند؛تا جایی که پاکی، آرام آرام از برابر چشمانمان محو شد. روزی به دنبال آغوش و محبت بودیم،اما خود را در میان افسردگی، خشم و تنهایی یافتیم. و اکنون،خشم و نفرت تنها احساساتی هستند که در رگهایم جریان دارند. از من انتظار نداشته باش انسان خوبی باشم. اگر انسانیت حقیقتاً وجود داشت،سرنوشت ما به اینجا ختم نمیشد.پایان راه، مرگ بود؛ اما تراژدی واقعی ما از همان لحظه آغاز شد که چشم در مکانی گشودیم که هرگز جای زندگی کردن نبود.
死 ‹ 𝟦𝟦𝟦 › ៹
﹫𝚮ꤕᥣᥣ ⤿ #SUNGHOON
